مقاله و تحلیل
۰۶ فروردین ۱۴۰۵
عزیز فولادوند: مسعود، ارادهای که کویر را به شکوفه واداشت
مسعود: ارادهای که کویر را به شکوفه واداشت
نقل از فیس بوک استاد فولاد وند:
آری، در این کویر، کسی برخاست با دستهایی تهی اما ارادهای سرشار. گویی خاک ِ خام این سرزمین را برگرفت، آن را در دستهای خویش فشرد، شکل داد و در آن روحی تازه دمید: روح تعهد، روح مسئولیت، روح «ما». از آن خاک، انسانی دیگر پدید آمد؛ انسانی که میتوانست از حصار خویش بیرون بیاید و بار جمع را بر دوش گیرد. انسانی که بتواند از «من» به «ما» برسد. خشتهای نخستین چنین نهادی، نه از سنگ و آهن، که از اراده و ایمان ساخته شد. از همان خاک، انسانی دیگر آفرید؛ انسانی مسئول، انسانی که از حصار «من» عبور کند و به افق «ما» برسد. در سرزمینی که استبداد سالیان دراز بذر ترس، منیت و پراکندگی کاشته بود، او بذر دیگری کاشت: بذر اعتماد، دیسیپلین و مسئولیت جمعی. و این بذر آرام آرام در دل خاکی سخت جوانه زد.
از همین مواد نخستین بود که بنایی بر پا شد؛ بنایی به نام «نهاد». نهادی که توانست دههها در میان سهمگین ترین کشاکشهای تاریخ بایستد؛ در برابر توفانها خم شود اما نشکند، در دل تاریکیها چراغی برای راه بیفروزد و در سخت ترین میدانها امید را زنده نگاه دارد. از همینجا «نهاد» متولد میشود. نه از بخشنامهها و نه از ساختمانها، بلکه از انسانهای متعهد. و وقتی چنین نهادی پا میگیرد، دیگر یک سازمان ساده نیست؛ به سرنوشت یک نسل بدل میشود. نهاد یعنی ایمانِ جمعی؛ یعنی ارادهای که از دل فرد میجوشد اما به سوی جامعه میرود.
&&&&& (مقاله کامل را در زیر ببینید)
معمارِ معنا در دلِ کویر
با صراحت باید گفت: در جغرافیای فرهنگی ما، «نهادسازی» بیشتر به معجزه میماند تا عادت. تاریخ ما کمتر شاهد تداوم کار جمعیِ هدفمند و بلندمدت در قالب یک تشکل پایدار بوده است. گویی زیست اجتماعی ما، زیر سایهٔ دراز دیکتاتوریها، کمتر فرصت یافته است تا روح جمع گراییِ منضبط، مسئولانه و آگاه را در خود بپرورد. از همین رو فرهنگ همکاریِ پایدار، آنگونه که بتواند در جامعه ریشه بدواند، کمتر مجال بالیدن یافته است. این روحیهٔ جمعگراییِ همراه با دیسیپلین و مسئولیتپذیری تربیت نشد. , در این راستا فرهنگ سازی صورت نگرفت. بیگمان در این سرزمین، انسانهای استثنایی نیز برخاستهاند؛ انقلابیونی که از قاعده فراتر رفتند و معنای تعهد جمعی را زیستند. اما اینان بیشتر استثنا بودند تا قاعده. اما این فرهنگ همگانی نبود. از همینرو، ساختن یک «نهاد» ـ یعنی پروردن و تربیت انسانهایی با پرنسیپ، با دیسیپلین، با دقت و عملگرایی، با روحیهٔ جمعی و صبری درازآهنگ ـ کاری است دشوار، حتی کارستان. زیرا در اقلیم دیکتاتوری، بذرهایی دیگر کاشته میشود: منیت، چاکرمنشی، حسادت، گریز از مسئولیت و بی پرنسیپی. اینها محصول همان خاک و همان هوا هستند. اکنون کسی که در چنین کویری قصد نهادسازی دارد، ناگزیر باید خشتهای نخستین بنای خود را از همین انسانها بردارد؛ انسانهایی که پیش از هر چیز باید از رسوبات فرهنگیِ برجای مانده از استبداد پالوده شوند و در فرآیندی دشوار، دوباره تربیت یابند و متحول شوند.
اما پیچیدگی نهاد سازی آنگاه به اوج میرسد که آن نهاد، سیاسی باشد؛ نهادی که در میانهٔ سهمگین ترین کشاکشهای قدرت و سرنوشت جامعه شکل میگیرد. در چنین میدان پرآشوبی، انسانهایی که گرد هم میآیند، نه برای منفعت شخصی و نه برای ارتقای مقام یا نام ـ چنانکه در بسیاری از نهادهای اقتصادی و هنری دیده میشود ـ بلکه برای منافع جمع و سرنوشت مردم کنار یکدیگر میایستند. در اینجا حتی سخن از دستمزد و نام نیز در میان نیست. آنان فراتر از آن میاندیشند. هر آنچه «دارند» را سرمایهٔ «راه» میدانند: توان، زمان، آسایش، و اگر لازم شود، حتی جان. خانواده، دارایی و تعلقات نیز در این مسیر معنایی دیگر مییابند؛ چرا که نهادسازی، در چنین سرزمینی، تنها یک کار سازمانی نیست، بلکه نوعی ریاضت تاریخی و اخلاقی است ، تلاشی برای کاشتن جنگلی در دل کویر.
مسعود: ارادهای که کویر را به شکوفه واداشت
آری، در این کویر، کسی برخاست با دستهایی تهی اما ارادهای سرشار. گویی خاک ِ خام این سرزمین را برگرفت، آن را در دستهای خویش فشرد، شکل داد و در آن روحی تازه دمید: روح تعهد، روح مسئولیت، روح «ما». از آن خاک، انسانی دیگر پدید آمد؛ انسانی که میتوانست از حصار خویش بیرون بیاید و بار جمع را بر دوش گیرد. انسانی که بتواند از «من» به «ما» برسد. خشتهای نخستین چنین نهادی، نه از سنگ و آهن، که از اراده و ایمان ساخته شد. از همان خاک، انسانی دیگر آفرید؛ انسانی مسئول، انسانی که از حصار «من» عبور کند و به افق «ما» برسد. در سرزمینی که استبداد سالیان دراز بذر ترس، منیت و پراکندگی کاشته بود، او بذر دیگری کاشت: بذر اعتماد، دیسیپلین و مسئولیت جمعی. و این بذر آرام آرام در دل خاکی سخت جوانه زد.
از همین مواد نخستین بود که بنایی بر پا شد؛ بنایی به نام «نهاد». نهادی که توانست دههها در میان سهمگین ترین کشاکشهای تاریخ بایستد؛ در برابر توفانها خم شود اما نشکند، در دل تاریکیها چراغی برای راه بیفروزد و در سخت ترین میدانها امید را زنده نگاه دارد. از همینجا «نهاد» متولد میشود. نه از بخشنامهها و نه از ساختمانها، بلکه از انسانهای متعهد. و وقتی چنین نهادی پا میگیرد، دیگر یک سازمان ساده نیست؛ به سرنوشت یک نسل بدل میشود. نهاد یعنی ایمانِ جمعی؛ یعنی ارادهای که از دل فرد میجوشد اما به سوی جامعه میرود.
آغاز این راه اما با جوانی بود؛ این داستان با او آغاز شد. جوانی که بسیاری شاید او را تنها یکی از هزاران میدیدند.
زمان اما نشان داد که آن جوان، حامل رؤیایی بزرگ و ارادهای کم نظیر بود. در سینهاش رؤیایی بزرگ میتپید و در ارادهاش آتشی بود که خاموشی نمیشناخت. امروز نام او برای بسیاری آشناست: مسعود رجوی
کویر، تنها جغرافیا نیست؛ سرنوشت است. سرنوشتِ سرزمینی که قرنها بادهای استبداد بر آن وزیدهاند و هر نهالی را پیش از آنکه قد بکشد، در شنهای خاموش دفن کردهاند. میگویند کویر جای روییدن نیست. میگویند در خاکی که قرنها زیر سایهٔ استبداد خوابیده است، نه بذر همبستگی میروید و نه درخت تعهد قد میکشد. آری، در دل این کویر، بادهای استبداد بر شنهای خاموش میوزید و هر نشانهای از همبستگی در گرد وغبار تفرقه گم میشد. در چنین کویری، انسانها میآموزند که تنها بمانند؛ به خویش پناه ببرند، از جمع بگریزند و مسئولیت را چون باری سنگین از دوش بیندازند. کویر، مدرسهٔ تنهایی است. اما تاریخ گاه با «یک انسان» آغاز میشود. انسانی که برمیخیزد و به خاک خاموش ایمان میآورد؛ خاکی که دیگران در آن تنها گرد و غبار میبینند، اما او در آن امکان آفرینش میبیند. او در دل آن خاک، امکانی دیگر را میجوید. خاک را برمیگیرد، در دستهایش میفشارد، به آن شکل میدهد و در آن روحی میدمد که نامش مسئولیت است، آنهم در سکوت بیانتهای کویر. او به تقدیر کویر تسلیم نمیشود، میایستد و می کاود. او میکوشد از این خاک خاموش، انسانی تازه بسازد؛ انسانی که از حصار «من» بیرون بیاید و به وسعت «ما» قدم بگذارد. انسانی که بداند آزادی، پیش از آنکه یک شعار باشد، یک مسئولیت است. از همینجا «نهاد» زاده میشود. نهاد، ایمان مشترک انسانهایی است که تصمیم گرفتهاند از خود عبور کنند. اگر چنین ایمانی شکل بگیرد، حتی کویر نیز میتواند زادگاه جنگل باشد. آغاز هر راهی با یک گام است. و گاه با یک جلوتر از زمانهاش با رؤیایی که میخواست در دل کویر، معنای تازهای از مسئولیت جمعی بیافریند.
و چنین بود که نامی در این مسیر برجای ماند: مسعود رجوی.
حاشیه قدرت
گاهی تاریخ را نه در میدانهای قدرت، که در حاشیههای خاموش جامعه باید جست. آنجا که دست قدرت کوتاه است و تنها ارادهٔ انسان باقی میماند. در همان حاشیههاست که گاه پدیدهای شکل میگیرد که بعدها معنای زمان را تغییر میدهد. بیرون از حوزهٔ سخت قدرت، در دل جامعه، ساختاری آفریدن ـ آن هم ساختاری که نه بر سرمایه استوار است و نه بر قدرت ـ کاری است که بیشتر به افسانه میماند. اما گاه افسانهها نیز در واقعیت رخ میدهند. در ژرفای جامعه، ساختاری آفریدن، خود روایت آفرینشی شگفت است، آن هم ساختاری عریض و طویل که پس از گذر از تیک تاک بیامان ساعتهای زمان، امروز در چند قاره گسترده شده باشدو این «نهاد» تنها یک تشکیلات نیست؛ روایتی است از آفرینش جمعی. روایتی از آنکه چگونه میتوان در دل فرهنگی که قرنها با پراکندگی خو گرفته است، روح همکاری را دوباره بیدار کرد. جلوهای کوچک از این جهان را میتوان در «شهر اشرف۳» دید. نه بهعنوان یک مکان صرف، بلکه بهعنوان نشانهای از یک تجربهٔ انسانی: تجربهٔ ساختن «ما». سندی زنده بر توانایی ساختارسازی و روح همکاری است؛ روحی که در خطهٔ فرهنگی ما و در گسترهٔ فرهنگ اسلامی، نمونهای کم مانند یافته است.
در این ساختار، هزاران انسان بی آنکه دستمزدی طلب کنند و حتی بیآنکه روزی را به مرخصی بگذرانند، با نظمی چشمگیر در کار و تلاشاند؛ نظمی که از بیرون شاید تنها انضباطی سازمانی به نظر آید، اما در درون خود معنایی دیگر دارد. در این جهان، زمان، کار و استراحت مفهومی متفاوت مییابند؛ گویی ساعتها نه برای فرسودن انسان، که برای معنا بخشیدن به تلاش او میتپند. برای فهم این جهان باید در آن زیست. در فضای زیست روزمرهشان نفس کشید، در کنارشان نشست، با آنان سخن گفت. زیرا روحی که در مناسبات آنان جاری است، از فاصلهٔ دور فهم پذیر نیست. اگر در میانشان نباشی، جهان معنایی آنان نیز بر تو بسته میماند. این جهان گسترده، جهانی است که پیوسته انسان و معنا میآفریند و بازمیآفریند؛ و در همین آفرینش مداوم است که توازنهای آشنای عرصههای هنر، موسیقی، فرهنگ، اخلاق و سیاست را دگرگون میکند.
ناظران غربی، که در سنت فرهنگی مسیحی–یونانی پرورش یافتهاند، وقتی به قلمرو این مناسبات گام میگذارند و آن را از نزدیک میبینند، اغلب با نوعی حیرت مواجه می شوند. نظمی که در تار و پود این ساختار جاری است و دیسیپلینی که در رفتار و زیست جمعی آن موج میزند، بسیاری را به شگفتی وا میدارد: تجربهای غیرمنتظره.
گویی در ژرفای جهانی که تکه تکه شده و هر روح در جزیرهای تنها پناه گرفته است، , و «من» ستبر است و کالا حلکم، هنوز جایی هست که نبضِ «ما» بتپد؛ جایی که فاصلهها رنگ میبازند و دلها به هم گره میخورند.
اینجاست که رؤیای آن انسانِ آغازگر، آن که از شن، سرودِ پیوند ساخت، آن که از دلِ کویر برخاست،
نه به صورت خاطرهای دور،
بلکه چون نوری زنده،
در قامتِ یک «با هم بودن» دوباره جان میگیرد.
مسعود را می توان: رویانندهی جمع در خاکِ تفرّد دانست.
عزیز فولادوند
فروردین ۱۴۰۵ (مارچ ۲۰۲۶)