عزیز فولادوند: درنگی در ساحت جان: تأملی فلسفی–دینی بر حرمت حیات و مسئولیت جهانی
| جان آدمی، این ودیعهی رازآلود، در افق اندیشهی اخلاقی نه صرفاً «بودن»ی زیستی، بلکه «بایدن»ی ارزشی است؛ حقیقتی که هم در ژرفای فلسفه اخلاق ریشه دارد و هم در قداست سنتهای دینی. گرفتن جان، از این منظر، صرفِ پایان دادن به یک حیات فیزیکی نیست، بلکه گسستن رشتهای است که انسان را به معنا، به دیگری، و به امر متعالی پیوند میدهد. در فلسفه اخلاق، از رهگذر مکاتب گوناگون، از وظیفهگرایی تا پیامدگرایی، میتوان به نکوهش سلب حیات رسید، اما قرائتی رحمانی از اخلاق، گامی فراتر مینهد. این خوانش، به جای تمرکز صرف بر قواعد یا نتایج، بر کرامت ذاتی انسان تأکید میکند؛ کرامتی که نه وابسته به کارآمدی است و نه به تعلقات، بلکه از خودِ انسان بودن برمیخیزد. در چنین افقی، جان هر فرد، تجلی بی بدیل یک امکان معنوی است و تعرض به آن، تعرض به بنیان ارزش است. |
سنتهای دینی، در ژرف ترین لایههای خود، حامل همین پیاماند. اگرچه در تاریخ، گاه قرائتهای خشونت زا از دین پدید آمده، اما خوانش رحمانی، که بر رحمت، شفقت و حرمت حیات تأکید دارد، میتواند افق دیگری بگشاید. در این نگاه، انسان «نَفَسِ» الهی را در خود دارد؛ نمادی از امر قدسی که جان او را از سطح یک پدیدهی صرفاً طبیعی فراتر میبرد. از این رو، گرفتن جان، نه تنها سلب یک وجود، بلکه اهانت به نشانهای الهی است. اگر جان آدمی نماد الهی است، پس پاسداری از آن، صرفاً یک تکلیف فردی یا ملی نیست، بلکه مسئولیتی جهانی است. جامعه جهانی، در مقام شبکهای از وجدانهای به هم پیوسته، نمیتواند در برابر خشونت سازمان یافته، جنگ، اعدامهای ناعادلانه یا هر شکل از سلب حیات، سکوت اختیار کند. سکوت، در اینجا، به معنای همدستی است؛ و بیتفاوتی، گونهای انکار ارزش. وظیفهی جامعه جهانی، فراتر از محکومیتهای لفظی، ایجاب میکند که سازوکارهایی مؤثر برای پیشگیری، مداخله و بازسازی فراهم آورد. این وظیفه، ریشه در همان درک مشترک از حرمت حیات دارد که میتواند مبنای همگرایی فرهنگها و ادیان باشد. جهان، اگر بخواهد از چرخهی خشونت رهایی یابد، ناگزیر است که جان را نه به مثابه ابزار، بلکه به مثابه غایت بنگرد.
این داوری، در سنتهای دینی نیز پژواکی ژرف دارد و با آموزهی صریح در قرآن نیز هم نواست. جاییکه امده است: «هر کس انسانی را بکشد… چنان است که گویی همهی مردم را کشته است» (مائده: ۳۲). بیانی که بر حرمت فراگیر جان تأکید میکند، نه بر استثناهای سیاسی. این بیان، با زبانی فشرده، به وحدتِ نوع انسانی اشاره میکند: هر جان، آینهای از کلّ بشریت است؛ و تعرض به آن، تعرض به همه است. در حکمتِ شرقی نیز همین حساسیت به حیات دیده میشود. آموزههای سیدارتا گوتاما (بودا) بر اصل «آهیمسا» یا پرهیز از آزار استوار است؛ نخستین گام در سلوک اخلاقی، خودداری از کشتن و پرورش شفقت نسبت به همهی موجودات است. کشتن، نه تنها رنج را در جهان میافزاید، بلکه ذهنِ کنشگر را نیز در چرخهای از خشونت و ناآرامی گرفتار میکند. در سنتِ کنفوسیوس نیز فضیلتِ «رِنRen »، انسان دوستی و مهربانی، محور اخلاق است. کنفوسیوس از حاکم میخواهد که با فضیلت حکومت کند، نه با ترس. اگر فرمانروا به کشتن متوسل شود، رشتهی اعتماد از هم میگسلد و نظمِ اخلاقی فرو میریزد؛ حال آنکه حاکمِ فاضل با الگوی رفتاری خود، مردم را به نیکی فرامیخواند، نه با تهدیدِ جانشان.
برآیند این چشماندازها روشن است: خاموش کردن نور زندگی، چه در پوششِ مصلحت سیاسی و چه به نامِ نظم، شکافی در بنیادِ اخلاق میافکند. جامعهی جهانی، اگر به کرامت انسان پایبند است، وظیفه دارد که در برابر چنین شکافی بیتفاوت نماند، با تقویت هنجارهای حقوق بشری، با مطالبه گری مدنی، و با همبستگیای که جان را غایت میبیند، نه ابزار. در نهایت، سنجهی هر نظمی این است: تا چه اندازه توانسته است زندگی را پاس بدارد و امکانِ گفتن و اندیشیدن را بیهراس فراهم آورد. کلام آخر آنکه، در عصری که مرگ، گاه به عددی در آمارها فروکاسته میشود، بازگشت به این حقیقت ضروری است: هر جان، جهانی است یگانه. گرفتن آن، خاموش کردن نوری است که میتوانست جهان را دگرگون کند. و پاسداری از آن، نه فقط یک وظیفه، که نشانهای از انسان بودن ماست. در افق اومانیستی، جان انسان نه وسیله است و نه قابل تقلیل به مصلحتهای گذرا؛ بلکه غایتی است در خود. «حقِ زیستن» بهمنزلهی بنیادی ترین حق طبیعی، پیش شرطِ همهی حقوق دیگر است: آزادی، اندیشه، بیان، و امکان شکوفایی. خاموش کردن این جان، به هر نام و بهانه، نفیِ همین بنیان است؛ بریدن ریشهای که بر آن، درختِ کرامت انسانی میروید.
وظیفه دولت
دولت مدرن، اگر بخواهد شایستهی نام خود باشد، پاسبانِ همین بنیاد است. قرارداد نانوشتهی میان شهروند و حاکمیت بر این اصل استوار است که قدرت، برای صیانت از حیات و آزادیها به کار رود، نه برای تهدید آنها. امنیت، در این معنا، نه سکوتِ تحمیلی، بلکه آرامشِ برخاسته از اعتماد است؛ و آزادی بیان و اندیشه، نه امتیازی قابل اعطا، بلکه حقی ذاتی است که دولت موظف به تضمین آن است. از این رو، هنگامی که حاکمیت به سببِ مواضع انتقادی شهروندان دست به سلب حیات میزند، از مرز پاسبانی به مرز تعدّی میلغزد و مشروعیت خود را میفرساید؛ چرا که ابزارِ حفاظت را به حربهی حذف بدل کرده است.
البته طرح مسئله به این صورت که جامعهی جهانی موظف است ماشین اعدام را متوقف کند از نظر اخلاقی قابل فهم است، اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، واقعیت پیچیدهتر از یک تقابل سادهی ارادههاست. جامعهی جهانی یک «فاعل یکپارچه» با ارادهی واحد نیست، بلکه شبکهای از دولتها با منافع، محدودیتها و محاسبات متفاوت است، و همین ناهمگونی، دلیل اصلی شکاف میان اصول و عمل میشود. با این حال، از منظر هنجاری، چه در سنت اومانیستی و چه در سنتهای دینی، پایهی استدلال محکم است: سلب حیات، به ویژه در پاسخ به بیان یا موضعگیری انتقادی، نقض مضاعفِ حق حیات و آزادی است و به طور مستقیم مشروعیت اخلاقیِ حاکمیت را فرسایش میدهد.
چرا جهان خاموش است؟
اما چرا «سکوت» یا واکنشهای کماثر شکل میگیرد؟
نخست، ملاحظات ژئوپولیتیک و امنیتی: برخی دولتها پروندههایی چون برنامههای هستهای، ثبات منطقهای یا منافع انرژی را در اولویت میگذارند و از تقابل مستقیم پرهیز میکنند. دوم، پراکندگی اجماع: در نهادهایی مانند سازمان ملل متحد، تصمیمگیری نیازمند توافقهای دشوار است و اختلاف دیدگاهها، واکنشهای قاطع را کند میکند. سوم، رقابت روایتها: برخی حکومتها انتقادها را به «مداخله خارجی» تعبیر میکنند و این، هزینهی سیاسیِ اقدام هماهنگ را بالا میبرد. اما این ملاحظات، پیامدهای واقعی سکوت را خنثی نمیکند. تجربه نشان میدهد که وقتی نقضهای جدی حقوق بشر با هزینهی بینالمللی اندکی مواجه شوند، خطر «عادی سازی» بالا میرود؛ یعنی مرزهای قابل تحملِ سرکوب جابهجا میشود و رفتارها جسورانه تر ادامه مییابد. از سوی دیگر، برای جامعهی مدنی در داخل، این سکوت میتواند به احساس انزوا و کاهش امید به حمایت بینالمللی بینجامد.
در عین حال، تصویر کاملاً سیاهوسفید هم نیست. در سالهای گذشته، اشکالی از فشار و پاسخگویی شکل گرفته: قطعنامهها، گزارشگریهای ویژه، و تحریمهای هدفمند از سوی نهادهایی چون شورای حقوق بشر سازمان ملل و نیز چارچوبهایی مانند اتحادیه اروپا. اینها اگرچه کافی نبودهاند، اما نشان میدهند که ابزارها صرفاً به «سکوت» خلاصه نمیشوند، مسئله، میزان هماهنگی و تداوم آنهاست. البته چند مسیر عملیتر به چشم میآید:
- افزایش هزینهی هدفمند برای ناقضان (تحریمهای دقیق علیه افراد و نهادهای مسئول، نه کل جامعه)،
- پشتیبانی از سازوکارهای مستندسازی و پاسخگویی حقوقی،
- حمایت از دسترسی آزاد به اطلاعات و اینترنت،
- و تقویت همبستگی فراملیِ جامعهی مدنی.
سکوتی که طناب می شود
سکوتِ جهان، اگر از سرِ مصلحت باشد، نامی مؤدبانه برای چشم پوشی است و اگر از سرِ ناتوانی، اعترافی دیرهنگام به فرسودگی وجدان؛ در هر دو حال، طنابِ دار کوتاه نمیشود و تنها صدای اعتراض دورتر میافتد. آنجا که کلامِ انتقادی به جرم بدل میشود، عدالت به سوگ مینشیند و دولت، از پاسبانِ جان، به متولیِ مرگ فرو میغلتد؛ مشروعیتی که با خون امضا شود، با هیچ مُهری پایدار نمیماند. اگر جان انسان آیهای زنده است، هر اعدام، محوِ سطری از کتابِ انسانیت است و تکرار آن، سوختنِ کتابخانهای از امکانها. مصلحتِ کوتاه مدت، وقتی بر حرمتِ حیات پیشی میگیرد، نه سیاست را نجات میدهد و نه انسان را؛ تنها فاصلهی میان «توانستن» و «بایدن» را عمیقتر میکند. سکوت، در برابر مرگِ بی حق، بیطرفی نیست؛ هم صداییِ آهستهای است با خشونت، همصداییای که به جای فریاد، در تاریخ ثبت میشود. دولتی که نقد را با مرگ پاسخ دهد، زبانِ خویش را بریده است؛ از آن پس، هر حکمی که میراند، پژواکی توخالی در تالارِ قدرت است. امنیت، اگر با هراسِ از مرگ خریده شود، نامی دیگر برای زندان است؛ و آزادی، اگر هزینهاش جان باشد، به کالایی کمیاب بدل میشود.
جهان، وقتی در برابر سلبِ حیات مکث میکند، زمان به سودِ جلاد کار میکند؛ هر تأخیر، جسارتی تازه میآفریند. کرامت با آمار سنجیده نمیشود؛ هر عدد، نامی دارد و هر نام، جهانی است، و خاموش کردنش، خاموش کردنِ امکانِ فرداست. اگر عدالت، میزانِ قدرت است، قدرتی که جان میگیرد خود را سبک میکند؛ و اگر عدالت، میزانِ کرامت است، کرامتی که کشته شود بازمیگردد، به صورتِ پرسشی بیپاسخ در وجدانِ جهان.
اردیبهشت ۱۴۰۵ (می ۲۰۲۶)