مقاله و تحلیل
۲۶ اسفند ۱۴۰۴
عادل عبیات: "پنج زن" پنج هندسهی قدرت"
نقل از فیس بوک عادل عبیات:
17 مارس 2026
قدرت پیش از آنکه یک موقعیت باشد، نوعی هندسه است، نظمی نادیدنی که تعیین میکند چه کسی در مرکز بایستد و چه کسی در حاشیه بماند، چه صدایی شنیده شود و چه صدایی محو. تاریخ زنان بیش از آنکه تاریخ حضورِ در قدرت باشد، که تاریخِ نزدیکشدن به قدرت است، لمسکردن مرکز و بازگشتن به همان حاشیهای که قرنها برایشان تعریف شده بود.
در یک قرن گذشته، زنان توانستهاند وارد میدانهایی شوند که پیشتر در انحصار مردان بود، اما پرسش هنوز پابرجاست، پرسشی که در آمارها گم میشود و در تیترها حل، آیا این هندسه تغییر کرده است، یا فقط جای ایستادنها جابهجا شدهاند.
پیش از آنکه زن بتواند در قدرت بایستد، باید از تعریفی که قدرت برای او ساخته بود رها میشد. سیمون دوبوار این گسست را نه در خیابان و نه در دولتِ فرانسه، که در زبان رقم زد. او زن را از قلمرو طبیعت بیرون کشید و به تاریخ پرتاب کرد، بر بزنگاهی که دیگر هیچچیز بدیهی نیست و هر چیز میتواند بازنویسی شود.
با این حرکت او یکی از قدیمیترین ستونهای مردسالاری را لرزاند، این باور که زن، همان است که هست، چون چنین زاده شده است. دوبوار نشان داد که زن ساخته میشود و آنچه ساخته میشود، میتواند دوباره ساخته شود.
اما این هندسه هرچند معنا را جابهجا کرد، اما به قدرت دست نزد. در تلاشِ دوبوار زبانِ قدرت تغییر کرد، اما ساختارها باقی ماندند. زن توانست خود را از تعریف مردانه جدا کند، اما هنوز در جهانی زندگی میکرد که قواعدش پیش از او نوشته شده بود. در واقع دوبوار آغاز کرد ولی پایان نداد، دری را گشود، اما از آن عبور نکرد.
در لندن، زن دیگر در حاشیهی اندیشه نماند، که وارد مرکز دولت شد، از مسیر یک حزب. تاچر نشان داد که زن میتواند همانقدر قاطع، همانقدر بیرحم و همانقدر مصمم باشد که قدرت از او انتظار دارد. او نه چونان استثنا، که همچون حاکم ظاهر شد. در تلاشِ مارگارت تاچر ، زن دیگر موضوع بحث نبود، که فاعل تصمیم بود. اقتصاد را بازچید، جنگ را پذیرفت و دولت را به شکلی پیش برد که کمتر کسی پیش از او جرأتش را داشت. اما در دل این قدرت، یک سکوت باقی ماند.
تاچر قدرت را اجرا کرد، اما آن را بازنویسی نکرد. او در همان هندسهای ایستاد که پیش از او ساخته شده بود، هندسهای که قواعدش مردانه تعریف شده بود و برای ماندن، باید همان قواعد را میپذیرفت.
در این کنش، زن به قدرت رسید، اما قدرت زنانه نشد. هندسه باقی ماند، فقط نقطهای در آن تغییر کرد.
در دهلی، قدرت نه از دل رقابت، که از دل حافظه بیرون میآید. نامها در هند وزن دارند و تاریخ از مسیر خانوادهها ادامه پیدا میکند. ایندیرا گاندی در چنین هندسهای ایستاد، در جغرافیایی که قدرت پیش از آنکه انتخاب شود، منتقل میشود.
او این قدرت را بهسادگی حمل نکرد، آن را به کار گرفت، آن را گسترش داد و در لحظاتی آن را به نهایت رساند. اما حتی در اوج اقتدار، چیزی تغییر نکرد.
هندسه همان هندسهی قدیمی باقی ماند، قدرت همچنان از مسیرهای آشنا عبور میکرد. او در سنت ایستاد، اما سنت را نشکست. زن در مرکز بود، اما مرکز همان مرکز باقی ماند. در هند و در تلاشِ ایندیرا گاندی، قدرت به زن رسید، اما زن به مالک قدرت تبدیل نشد.
در برلین در قلب یک کشور دمکراتیک، قدرت نه صدایی داشت و نه ساکنی را جابجا کرد، که آرام، دقیق و بیصدا عمل میکرد. آنگلا مرکل در این هندسه ظاهر شد، اما نه با کاریزما نه حتا با شور، که با انضباط و مدیریت. او در دل یکی از پیچیدهترین ساختارهای سیاسی جهان ایستاد و آن را نگه داشت. قدرت در دستان او پایدار شد، بحرانها مهار شدند و دولت ادامه یافت. اما این ادامه، در دل همان ساختار رخ داد. مرکل قدرت را مدیریت کرد، نه آن را بازآفرینی. در تلاشِ او زن به قدرت تسلط یافت، اما هندسه را تغییر نداد، که آرام کرد.
اما در خاورمیانه، مسئله دیگر ورود به قدرت نیست. در خاورمیانه قدرت نه یک موقعیت، که یک میراث سخت است، چیزی که قرنها با مردان تعریف شده، با بدن مردانه، با زبان مردانه، با فرمان مردانه.
در چنین میدانی زن اگر وارد قدرت شود، یک استثناست. اما اگر ساختار را تغییر دهد، یک انقلاب است. در این انقلاب زن نه چونان نماد یا سهمی از قدرت، که همچون قاعده ظاهر میشود. قدرت دیگر بر محور مردان سازمان نمییابد، که زنان به مرکز تصمیمگیری تبدیل میشوند، نه از مسیر بخشش، که از راه بازنویسی دوبارهی قدرت. در این هندسه، مردان حذف نمیشوند، اما دیگر مرکز نیستند. قواعد تغییر کردهاند، مسیرها جابهجا شدهاند و آنچه پیشتر بدیهی بود، فرو ریخته است.
با مریم رجوی قدرت تقسیم نشد، که قدرت از نو ساخته شد و با همین منطق است که زن دیگر وارد قدرت نمیشود، که قدرت به زبان زن بازنویسی میشود.
این پنج زن در خلأ به قدرت نرسیدند، هر کدام در هندسهای از پیشساخته، در دل یک ساختار، یک سنت و یک پشتیبانی مشخص ایستادند، یکی در بستر فلسفه ی اروپایی و شبکهی روشنفکری پساجنگ، دانشگاه و زبان پشتوانهی سیمون دوبوار شد. دیگری در دل دولت لیبرال-سرمایهداری بریتانیا، با حزب، رسانه و ماشین سیاسی مدرن در کنار خود، آنیکی در سنت خانوادگی و حافظهی ملی هند، با میراثی که پیش از او قدرت را تعریف کرده بود و مرکل در بوروکراسی منظم و تثبیتشدهی آلمان، با ساختاری که از پیش قدرت را دمکراتیک مهندسی کرده بود، اما در نقطهی پنجم، در تبعید، در سرکوب و فقدان هرگونه دولت و ساختار رسمی، قدرت نه بهواسطهی میراث و نه بهواسطهی نهادهای دمکراتیک و آماده، که در دل یک تشکیلات مبارز و انقلابی، در زیر فشار امنیتی و در تقابل با سنتی عمیقاً مردسالار بازساخته شد، گویی اینبار نه زن به ساختار تکیه زد، که ساختار بر زن بنا شد.
در چهار هندسه، زن به مرکز نزدیک شد، در آن ایستاد و آن را لمس کرد، اما در پنجمین، مرکز جابهجا شد. تفاوت شاید همینجاست، میان ایستادن در مرکز و چگونه و در چه شرایطی ساختنِ مرکز است.