Iran-Spring
مقاله و تحلیل ۱۲ فروردین ۱۴۰۵

عادل عبیات: "در رنجِ فهم"

عادل عبیات: "در رنجِ فهم"
نقل از فیس بوک عادل عبیات
 
"در رنجِ فهم"
حافظه‌ی معاصرِ ما ایرانیان بیش از آن‌که سرگذشتِ زایشِ فکر باشد، که تاریخِ فرار از رنجِ فکر بوده است، مدرنیته هم وقتی به جغرافیای ایرانی رسید، بیشتر شبیه ورودِ نور به خانه‌ای نبود که قرن‌ها در تاریکی مانده باشد، که بیشتر شبیه افتادنِ ناگهانیِ آینه‌ای در اتاقی که ساکنانش هنوز طاقتِ دیدنِ چهره‌ی خود را نداشتند. از این مبدا ما کمتر با تولدِ فکر روبه‌رو شدیم و بیشتر با هجومِ صورت‌ها، نام‌ها، نسخه‌ها و پاسخ‌هایی که پیش از پرسش از راه رسیده بودند. انگار حافظه‌ی ما، نه تاریخِ زادنِ مفهوم از رحمِ تجربه، که سرگذشتِ پناه‌بردن به مفاهیمی بود که جای دیگری زاده شده بودند و این‌جا فقط چون لباسی تازه بر تنِ اضطرابِ کهنه پوشیده می‌شدند. ما فکر را کمتر چونان سرنوشتی زیستیم که باید در استخوان فرو برود و انسان را از درون دوباره بسازد، اما بیشتر چونان لباسی مصرف کردیم برای آن‌که بی‌آن‌که دگرگون شویم، چهره‌ی دیگری به خود بگیریم. انگار در این اقلیم، فکر از همان ابتدا نه همچون راهی برای ساختنِ انسانِ نو، که همچون راهی برای تاب‌آوردنِ موقتِ بی‌شکلیِ خودمان وارد شد، قلابی برای آن‌که خود را به آن بیاویزیم، نه چیزی برای آن‌که در آتشِ آن بسوزیم و به شکلِ دیگری از هستَن برسیم.
شاید از همین مسیر باشد که حافظه‌ی معاصرِ ما و در سطحی وسیع‌تر، بخشِ بزرگی از جهانِ عرب نیز، بیش از آن‌که میدانِ زایشِ فکر باشد، صحنه‌ی گردشِ اشباح بی‌خانه است، اشباح آزادی، عدالت، ملت، انقلاب، دینِ نو، انسانِ نو، که بر زبان‌ها آمدند، در هویت‌ها نشستند، در دهانِ نخبگان تکثیر شدند، اما کمتر در تنِ انسانِ این منطقه خانه کردند. ما واژه‌ها را به‌کار گرفتیم بی‌آن‌که بگذاریم واژه‌ها ما را به‌کار بگیرند. از مفاهیم دفاع کردیم بی‌آن‌که بگذاریم مفاهیم به درونِ ما نفوذ کنند و همانجا، در تاریک‌ترین حفره‌های ترس و عادت و وابستگی، ویرانی به‌راه اندازند. ما بیشتر از آن‌که فکر را تولید کنیم، از فکر سپر ساختیم، بیشتر از آن‌که مفاهیم را تولید کنیم، مفهوم را برای در امان ماندن از بی‌معنایی خودمان مصرف کردیم. مصرفِ فکر، در ژرف‌ترین معنای خود، چیزی جز این نیست که انسان، به‌جای آن‌که اجازه دهد فکر او را تا مرزِ فروپاشیِ خودش پیش ببرد، آن را در جایی امن، در قفسه‌ای قابلِ دسترس، در سطحی قابلِ تحمل نگه دارد، تا هم نامِ معنا را داشته باشد و هم از زخمِ آن در امان بماند.
این‌ فاجعه فقط فکری نیست، که وجودی‌ست. فکر واقعاً اگر در انسان رخ دهد، چیزی به انسان اضافه نمی‌کند، که چیزی را از او می‌گیرد. پناه‌اش را، معافیت‌اش را، آسایشِ تقلیداش را می‌گیرد و او را در هوایی رها می‌کند که دیگر در آن، هیچ نیابتی برای زیستن وجود ندارد. شوربختانه تاریخِ ما، بارها و بارها از این لحظه فرار کرده. هر بار که اندیشه‌ای در آستانه‌ی تبدیل‌شدن به رنجِ زیسته بوده، ما تلاش کردیم آن را به عادت تبدیل کنیم، هر بار که مفهومی خواسته انسان را از خودِ قدیمی‌اش بیرون بکشد، ما آن را به نشانی برای شناساییِ دوست و دشمن، به قطعه‌ای از هویت، به لباسی برای حضور در میدان تبدیل کرده‌ایم. گویی همواره چیزی در ما از تولد می‌ترسد، تولد فقط آمدن به جهان نیست، که بیرون‌افتادن از زهدان تفسیرهای آماده است. ما در سیاست همچون در فرهنگ، بارها نشان داده‌ایم که بیشتر از آن‌که مشتاقِ حقیقت باشیم، محتاجِ سپر بوده‌ایم، سپری از نام، از مکتب، از ایدئولوژی، از پیشوا، از هر چیزی که بتواند میانِ ما و لرزشِ آزادی دیوار بکشد.
از همین‌جا می‌توان فهمید که‌چرا در این جغرافیا، نام‌ها این‌همه بزرگ شدند و انسان‌ها این‌همه کوچک ماندند. چرا چهره‌ها بالا رفتند و سوژه‌ها قد نکشیدند. چرا هر بار که امکانی برای زایشِ یک انسانِ خودبنیاد و خودپا پدیدار شد، جماعتی شتاب کردند تا از آن یا بتی برای پرستش بسازند یا هدفی برای نفرت، بی‌آن‌که لحظه‌ای درنگ کنند و بپرسند در پشتِ این نام، چه رنجی از معنا پنهان است، چه فراخوانی به ایستادن، چه انهدامی از وابستگی.
مصرفِ فکر فقط در ستایش اتفاق نمی‌افتد، که در نفی نیز رخ می‌دهد. همان‌قدر که هوادار می‌تواند یک نام را مصرف کند تا از دشواریِ فهم بگریزد، دشمن نیز می‌تواند همان نام را مصرف کند تا از خطرِ فهمیدن در امان بماند. هر دو در نهایت، از یک چیز می‌ترسند، از این‌که فکر و ایده، از سطحِ تصویر عبور کند و به جان برسد، از این‌که معنا، دیگر شیئی برای حمل‌کردن نباشد، که آتشی شود که باید در آن ایستاد.
با این منطق مسئله‌ی مسعود، دیگر مسئله‌ی یک فرد یا یک سازمان یا یک حافظه‌ی سیاسیِ خاص نیست، که موضوع رادیکال‌تر است، مسئله‌ی نسبتِ ما با فکر و مسعودی که نمی‌خواهد برای ما پناه بسازد، که می‌خواهد پناه را از ما بگیرد.
مسعود، پیش از آن‌که نامی برای ستایش یا حذف باشد، نامِ یک امکانِ خطرناک است، امکانِ آن‌که انسان از وضعیتِ حمل‌کننده‌ی تصویر بیرون کشیده شود و ناچار گردد در برابرِ معنایی بایستد که دیگر نمی‌تواند آن را در مالکیتِ یک جریان، یک حلقه، یا یک دستگاهِ تفسیری زندانی کند. درست از همین‌مسیر تصویرِ او، ایده‌ی او و راهی که به سوی سوژه‌ی خودبنیاد می‌گشاید، در انحصارِ هیچ‌کس نمی‌ماند. وقتی معنا واقعاً به آستانه‌ی زایشِ سوژه نزدیک می‌شود، از دیوار عبور می‌کند، از قفل عبور می‌کند، از نگهبانانِ میراث عبور می‌کند و هرکس در برابرِ این عبور، نخستین واکنشش کشیدنِ حصار باشد، پیش از آن‌که چیزی از مسعود فهمیده باشد، فقط وحشتِ خود را از آزادیِ معنا آشکار کرده است.
آن‌چه باید درباره‌ی مسعود گفته شود، از همین‌جا شروع می شود، نه از چهره، نه از احساس، نه از منازعه‌ی حقِ تفسیر، که از این پرسشِ بی‌رحم که آیا ما اصلاً توانسته‌ایم با فکر، همچون رنجی برای زایشِ خود روبه‌رو شویم، یا هنوز می‌خواهیم آن را در سطحِ مصرف، در سطحِ هویت، در سطحِ تعلق نگه داریم. اگر تاریخِ ما تاریخِ مصرفِ فکر بوده باشد، آن‌گاه بزرگ‌ترین ظلمی که می‌توان به هر اندیشه کرد، همین است که آن را نیز به کالایی برای تعلق تبدیل کنیم. این دقیقاً همان ایستگاهی‌ست که باید از مسعود نه چونان شمایل، که همچون مسئله عبور کرد، همچون گره‌ای در نسبتِ انسان با آزادی، با فهم، با مسئولیت، با بلوغ، با آن تنهاییِ هولناکی که هر سوژه‌ی خودپا ناگزیر است روزی در آن بایستد.