Iran-Spring
مقاله و تحلیل ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

نعمت فیروزی: از فروردین51 تا فروردین 405، دیالکتیکِ فدا و بقا

نعمت فیروزی: از فروردین51 تا فروردین 405، دیالکتیکِ فدا و بقا

از فروردین51 تا فروردین 405، دیالکتیکِ فدا و بقا

 

زمان، را شاید بتوان دقیق ترین قاضی تاریخ نامید؛ عنصری که آرمان‌ها را می‌فرساید، انسان‌ها را به سکون می‌کشاند و بسیاری از جریان‌ها را در غبار فراموشی دفن می‌کند. در پهنه‌ی 7 دهه گذشته مبارزات تاریخ معاصر ایران، از  کودتای ننگین 28 مرداد تا به امروز و از جوخه‌های تیرباران ساواک در دهه ۵۰ تا ایستادگی‌های حیرت آور در سال ۱۴۰۵—با حقیقتی فراتر از بقای فیزیکی روبه‌رو هستیم. پرسش بنیادین اینجاست: چرا برخی جریان‌ها در برخورد با صخره‌های سخت تاریخ متلاشی شدند و برخی دیگر، هرچه فشار بیشتر می‌شود، برنده‌تر و درخشان‌تر می‌گردند؟ پاسخ را نباید تنها در لابلای کتب سیاسی، بلکه باید در ژرفای علم و فلسفه و واقعیت وجودی هستی جستجو کرد. این نوشتار واکاویِ رازی است که به مجاهدین "ماندگاری" بخشید، و آنها خود را به "ساختاری الماسی" ارتقا دادند.

در این روزهای فروردین، زمانه گویی به نقطه‌ای فشرده بدل می‌شود؛ جایی که گذشته و اکنون در یک لحظه به هم می‌رسند. سیِ فروردین، یادآور تیرباران نخستین هسته‌های مرکزیت در سال ۵۱ است؛ و نوزدهم فروردین ۹۲، صحنهٔ ایستادگی اشرف، آن کانون استراتژیک نبرد، که در آن انسانِ بی‌سلاح در برابر زره و آتش ایستاد. اکنون نیز، حلق‌آویز شدن واپسین گروه، در میانهٔ تلاطم جنگی دیگر، این خط ممتد را به امروز پیوند می‌زند.

در نگاه نخست، این‌ها صرفاً رویدادهایی پراکنده در تاریخ به نظر می‌آیند؛ اما در ژرفای خود، تجلی یک کیفیت واحدند: کیفیتی که نه به زمان وابسته است و نه به شمار. فاصلهٔ میان «اولین» و «آخرین» در اینجا از میان برمی‌خیزد، زیرا آنچه تکرار می‌شود، نه حادثه، بلکه «ارزش» است؛ ارزشی که در هر بار ظهور، خود را به تمامی بازمی‌آفریند.

برقِ این فداکاری، چه چیزی را آشکار می‌کند؟ جز آنکه «آخرین»، آینهٔ «نخستین» است؛ همان استحکام، همان افق انسانی، همان انتخاب آگاهانه در برابر نیستی. گویی زمان، در برابر چنین کیفیتی، فرومی‌ریزد و به چرخه‌ای از بازتجلی بدل می‌شود. از این‌رو، این جنبش را نمی‌توان با معیار فرسودگی سنجید. آنچه بر بنیاد «معنا» و «انتخاب» استوار است، به کهنگی تن نمی‌دهد. تداوم آن، نه در بقا به‌معنای زیستی، بلکه در باززایش مداوم یک کیفیت است؛ کیفیتی که هر بار، در لحظهٔ آزمون، خود را از نو اثبات می‌کند. و شاید همین است معنای راستین ماندگاری: حضوری که در امتداد زمان کشیده نمی‌شود، بلکه در هر لحظه، با همان شدت نخستین، زاده می‌شود.

فیزیکِ و شیمی مبارزه: پارادوکسِ رنج و فشار.

در فیزیک فشار دو پیامد متضاد دارد: فروپاشی یا فشرده‌سازی. برای توده‌های ناآگاه، رنج یک «تحمیل» است که به انفعال و در نهایت تسلیم ختم می‌شود. اما در منطق مبارزه، رنج نه یک تحمیل، بلکه یک «انتخاب» و عاملی برای حرکت است. این همان مرز میان «قربانی بودن» و «فداکار بودن» است. قربانی، رنج را به اجبار تحمل می‌کند و در نهایت در آن ذوب می‌شود؛ اما فداکار، رنج را آگاهانه در آغوش می‌گیرد تا از آن معنای ارزشی خلق کند. جریان و تشکیلاتی  که میان زندان انفرادی، شکنجه و تیرباران، بمباران، لیست‌های سیاه و شیطان‌سازی‌های سیستماتیک، هویت خود را از «مقاومت کردن» می‌گیرد، در آرامش پیر اما در طوفان جوان می‌شود. اینجا نقطه ای است که «فدا» بر غریزه‌ی «بقا» چیره می‌شود؛ همان کیمیاگری که اجازه می‌دهد یک سازمان زیر شدیدترین فشارهای خردکننده، نه تنها متلاشی نشود، بلکه متراکم‌تر، متمرکزتر و آگاه‌تر گردد.

در شیمی، زغال و الماس هر دو از یک عنصر واحد ساخته شده‌اند: کربن. اما نحوه قرار گرفتن اتم‌ها در کنار هم، دو جنس کاملاً متفاوت تولید می‌کند. در زغال‌سنگ، پیوندها سست، بی‌نظم و لایه‌لایه‌اند؛ لذا با کمترین فشار فرومی‌پاشد. اما در الماس، هر اتم کربن در یک شبکه چهاروجهی، با پیوندهای اشتراکیِ بسیار قوی به چهار اتم دیگر متصل شده است. این یعنی «سازماندهیِ مطلق».

در عرصه تشکیلات سیاسی نیز، اتم‌ها همان «کادرها» و انسان‌ها هستند. تفاوتِ جریانی که در برابر فاشیسم دینی و سلطنتی دوام می‌آورد با جریانی که در مهد آسایش بورژوازی حل می‌شود، در نوع پیوندهای آن‌هاست.

ساختار زغالی: پیوندهایی بر پایه منافع شخصی، شخصیت پرستی و عافیت‌طلبی دارد. این ساختار در شرایط عادی حجیم و سیاه‌رنگ به نظر می‌رسد، اما به محض وزش اولین تندباد بحران، لایه‌های آن از هم گسیخته و به خاکستر تبدیل می‌شود. نگاه کنید به توده بی شکل بقایای سلطنت! از ساختار زغالی هم شل و ول تر است.

ساختار الماسی: پیوندهایی بر پایه «صدق و فدا» دارد. در این ساختار، هر فرد (اتم) نه برای خود، بلکه برای استحکام کل شبکه عمل می‌کند. فشارِ دشمن در این مدل، نه باعث دوری، بلکه باعثِ فشرده‌تر شدن پیوندها می‌گردد.

زیاد شنیده ایم، ایدئولوژی «چسب» تشکیلات است. اما ایدئولوژی تنها یک متن ذهنی یا یک بیانیه نیست؛ ایدئولوژی در یک سازمان پیشرو، همان مهندسی پیوندهاست.

اگر سازمان را یک «آرمان‌شهرِ سیار» بدانیم، ایدئولوژی کاتالیزوری است که در دمای بالای مبارزه، «من»های سرکش را به یک «ما»ی یگانه تبدیل می‌کند. در مدل الماسی، رهبری نه یک مقام برای کسب قدرت، بلکه یک «تعهد» برای قیمت دادن است. پیوند میان نسل‌ها، از کادرهای ورزیده ۵۱ تا جوانان پرشور ۱۴۰۵، نه با جوهرِ قراردادهای سیاسی، که با خون و اراده مشترک گره خورده است.  بسیاری از گروه‌های سیاسی معنا را در ازای بقای فیزیکی باختند؛ آن‌ها آموختند که فقط «باشند». اما راز ماندگاری در نفیِ صرفاً «بودن» و حرکت به سوی زایش مداوم است.

این زایشِ نسل‌به‌نسل، فرآیندی است که در آن آرمان به هویت تبدیل می‌شود. وقتی یک فکر به موجودیت ارگانیک بدل گشت، دیگر حذف‌ناپذیر است. شما می‌توانید یک فرد را اعدام کنید، اما نمی‌توانید پیوندِ هندسیِ یک الماس را با کشتن یکی از اتم‌هایش نابود کنید؛ چرا که کل ساختار، حافظه‌ی آن اتم را در خود تکثیر کرده است.

تجربه میگوید: ساختارهای بورژوا زده، منفعت‌طلب و هرهری مذهب، در بزنگاه‌های بزرگ تاریخی مثل برف ذوب شده‌اند. اما جریانی که «فدا» را رمز بقای خود قرار داده، از طوفان‌ها عبور کرده است. سمت حرکت تاریخ به سوی آگاهی و آزادی است. تضادها و گره‌های کورِ اجتماعی (مانند استبداد مذهبی در ایران) تنها به دستِ عنصری گشوده می‌شود که از خودِ آن تضاد سخت‌تر باشد. الماس تنها جسمی است که می‌تواند فلزات را ببرد. برای درهم‌شکستنِ ساختارِ سخت و منجمدِ فاشیسم، نیاز به تشکیلاتی است که به لحاظ درونی، به درجه‌ای از تراکم و استحکام رسیده باشد که هیچ نفوذی در آن کارگر نیفتد.

حقیقتِ عریان این است:«تفاوت آن که از طوفان گذر کرده با ساحل نشینان، در همین طوفان است.» کسی که در ساحل ایستاده، طوفان را یک «مانع» و رنج را یک «فاجعه» می‌بیند. او مانند زغال، در برابر اولین بادِ تند، پودر و خرد می‌گردد. اما برای مبارزی که در هندسه‌ی الماسیِ تشکیلات قرار دارد، طوفان تنها جایی است که عیارِ پیوندهایش سنجیده می‌شود. عبور از 60 سال آتش، بدون آنکه خاکستر شوند، ثابت می‌کند که این جنس، دیگر از سنخ کربنِ معمولی نیست. این ساختار در دمای سوزانِ دهه ۶۰، در محاصره‌ی اشرف و لیبرتی، و در قیام‌های دهه‌های اخیر، صیقل خورده و به شفافیتی رسیده است که می‌تواند افقِ آینده را ببیند.

فرجام سخن اینکه: ماندگاری، تصادف نیست؛ حتی فقط هشیاری نیست. یک انتخابِ پرهزینه است. خط مستقیمی که از فروردین ۵۱ تا فروردین ۱۴۰۵ رسم شده، خطِ «ایستادن بر سر موضع» است.  برای حفظ "موضع" باید فدا کرد. ساختار الماسیِ تشکیلات، فرایندِ «فشرده‌سازی برای پرش نهایی» را در دستور کار دارد. امروز، این الماس نه تنها بن‌بست‌های سیاسی را می‌برد، بلکه با درخشش خود، مسیرِ تاریکِ فاشیسم را برای نسلی که تشنه‌ی آزادی است، روشن می‌کند. نسل وحید بنی عامریان گواه این حقیقت است. در حالی که دیگران در غبار زمان گم شدند یا به «بودنِ بی‌خاصیت» تن دادند.

نعمت فیروزی 30 فروردین 405 برابر با 19 آوریل 2026