نعمت فیروزی : شکست تور اروپایی در «پیشفروشِ پروژه ایرانفروشی»
سرانجام قطار تور سیاسی-سیاحتی رضا پهلوی، که از استکهلم به راه افتاده و در رم متوقف شده بود، در خاک آلمان از ریل خارج شد. امتناع مقامات رسمی آلمان از پذیرش وی، بیش از آنکه یک اتفاق دیپلماتیک باشد، نشانهای از یک داوری تاریخی است. در سیاست، شکستها همیشه از اشتباهات تاکتیکی آغاز نمیشوند؛ گاهی ریشه آنها در سوءبرداشت بنیادین از «زمان و تاریخ» است. پروژههایی که خود را در تقابل با مسیر غالب تاریخ قرار میدهند، حتی پیش از آغاز، حامل بذر شکست است.
فهم رفتار اروپا در قبال این تور سیاسی، بدون بازگشت به تجربههای قرن بیستم ممکن نیست. اروپا، بهعنوان زادگاه مدرنیته سیاسی، مسیری چندصدساله را از سلطنتهای مطلقه تا دموکراسیهای شهروندمحور طی کرده است. در حقیقت در این قاره، سلطنت «حفظ» نشده، بلکه «خنثی» شده است؛ یعنی به سطحی تشریفاتی تقلیل یافته تا راه برای حاکمیت قرارداد اجتماعی باز شود.
سرنوشت سیمئون دوم، پادشاه پیشین بلغارستان، بسیار گویا و یکی از روشنترین مصادیق در همین دو دهه اخیر اروپاست که نشان میدهد حتی در صورت وجود پایگاه اجتماعی و فرصت سیاسی، بازگشت به سلطنت دیگر در چارچوب نظم جدید اروپا ممکن نیست. سیمئون دوم، آخرین تزار بلغارستان، در سال ۱۹۴۶ پس از برگزاری یک همهپرسی و استقرار نظام جمهوری، از قدرت کنار گذاشته شد و به تبعید رفت. او بیش از پنج دهه در خارج از کشور زندگی کرد تا اینکه در سال ۲۰۰۱ به بلغارستان بازگشت.
بازگشت او علیرغم اینکه با استقبال قابلتوجهی همراه بود، اما این استقبال نه ناشی از روی آوردن مردم به سلطنت، که ناشی از پوست اندازی جناب تزار سابق بود. او توانست با تأسیس یک حزب سیاسی، در همان سال در انتخابات پارلمانی پیروز شود و به مقام نخستوزیری برسد (۲۰۰۱ تا ۲۰۰۵). سیمئون نهتنها هیچ تلاشی برای بازگرداندن نظام سلطنتی انجام نداد، بلکه صراحتاً نشان داد که پوست انداخته و خود را بهعنوان یک سیاستمدار منتخب، نه یک پادشاه با اختیارات مطلقه تزار، تعریف نمود. و در چارچوب قانون اساسی جمهوری فعالیت کرد.
تور اروپایی اخیر در فضایی شکل گرفت که سناریوی تغییر از طریق حمله نظامی خارجی و تکیه بر قدرتهای بیگانه، تا این نقطه به بنبست رسیده است. رضا پهلوی که چشمانداز بازگشت به قدرت را تنها در تکرار الگوی پدربزرگش (اتکا به قوای خارجی) میجوید، با یک خلأ راهبردی مواجه شده است. او با نوعی «بازاریابی سیاسی»، در پی جلب رضایت کانونهای قدرت در واشینگتن و تلآویو برای فشار حداکثری با تخریب زیرساختهای کشور است.
این تور، تلاشی بود برای پر کردن این خلأ، اما آنچه در کنفرانسهای مطبوعاتی برلین و استکهلم رخ داد، پرده از این استیصال برداشت. اصرار او بر ادامه گزینه جنگ و مواجهه عصبی با خبرنگارانی که تناقضات وی را برملا کردند، نشان داد که این پروژه نه برای «آزادی میهن»، بلکه برای «بازپسگیری ملک پدری» به هر قیمتی، حتی ویرانی ایران، طراحی شده است.
آنچه در پایان این سفر در برلین رخ داد، از واکنشهای توهینآمیز به پرسشگران تا ماجرای نمادین ریختن سس روی لباس وی، فراتر از یک اتفاق ساده، نشانهی سقوط از ساحت دیپلماسی به ساحت ابتذال و تمسخر بود. وقتی سوژهای فاقد مشروعیت قانونی یا مبارزاتی باشد، هر حرکتی نمادین علیه او، به جای آنکه او را به «شهید» یا «قهرمان» تبدیل کند، او را به یک «کاریکاتور» بدل میسازد.
توسل به «مظلومنمایی» در پی ماجرای سس، ، تنها حربه جریانی است که در جلبِ حمایتِ موثرِ کانونهای قدرتِ جهانی ناکام مانده است. این جریان که در فضای مجازی با تکیه بر ادبیاتِ سرکوبگرایانهیِ ساواکی، مخالفان خود را به «جویدن خرخره»و حذفِ فیزیکی تهدید میکند، به ناگاه در برلین لباس «مادر ترزا» بر تن می کند و و یک اعتراض سمبلیکِ رایج در اروپا را «تروریسم» نامیدند. این تناقض رفتاری فاحش، گویای فروپاشیِ منطقِ راهبردی سیاسی در میان جریانی است که بدقولیِ حامیان خارجیاش (نتانیاهو و ترامپ)، آنها را به جنونِ سیاسی کشانده است.
این فرض که نارضایتی عمومی از وضعیت موجود لزوماً به معنای پذیرش «بازگشت به گذشته» است، نادیده گرفتن بلوغِ جامعهای است که بیش از یک قرن برای نفی ساختارهای ارباب-رعیتی جنگیده است. جامعه امروز ایران، حتی در اوج بحران، به دنبال حکمرانیِ سازگار با ارزشهای مدرن است، نه بازتولیدِ نهادی که مشروعیتش را از «خون و تبار» میگیرد.
مهمتر از شکست دیپلماتیک این تور، شکست اجتماعی آن در میان ایرانیان تبعیدی بود؛ شکستی که پژواک آن در تجمع مقابل مجلس برلین آشکار شد. بهویژه آن بخش از ایرانیان موسوم به «خاکستری» که همواره در جستوجوی کمهزینهترین مسیر برای تغییر بودهاند، بهتدریج دریافتند که این گزینه نه بر بنیانهای واقعی یک جنبش اجتماعی، بلکه بر موجسازی رسانههای خارجی و لابیگری پرهزینه و ویرانگر اسراییل استوار بوده است. در نتیجه، اعداد و ارقام پرطمطراقی که پیشتر در شهرهایی چون مونیخ، تورنتو و لسآنجلس تبلیغ میشد، همچون حبابی ترکید و در فاصلهای کوتاه، از ادعاهای میلیونی به چند هزار نفر فروکاسته شد. این روند را میتوان نشانهای از ذوب شدن یخ نوستالژی در برابر آفتاب سوزان واقعیت یک جنبش انقلابی ریشهدار دانست.
تور اروپایی ثابت کرد که پروژه سلطنت، نه تنها نیروی کمکی برای جنبش نیست، بلکه همچنان کانونِ اصلی تفرقه و تنش در میان اپوزیسیون است. این تفرقه، محصولِ مستقیمِ تلاش برای تحمیل یک «روایت مرده» به واقعیتی زنده و پویاست.
سخنان ویدیویی رضا پهلوی در پایان سفر، بیش از آنکه گزارش به مردم باشد، مرثیهای بر یک استراتژی سوخته بود. عبارتِ «چه اروپا در کنار ما بایستد چه نه... ما ادامه میدهیم، حتی اگر تنها باشیم»، بوی پایداری نمیدهد؛ بلکه «نقطهیِ پایانِ» یک توهمِ دیپلماتیک و اعتراف به شکست در «پیشفروشِ پروژه ایرانفروشی» است.
وقتی سیاستِ دعوت به جنگ و تخریب زیرساختها در بازارهای بینالمللی خریداری نمییابد، سوژه ناچار است استیصال خود را به رنگ استقامت درآورد. او از اینکه رسانههای غربی به جای فرش قرمز پهن کردن، او را نادیده گرفتند یا با پرسشهای سخت به چالش کشیدند، برآشفته است؛ زیرا او نه به دنبال «گفتگو»، بلکه به دنبال «تاییدیه» با پرداخت نسیه بود.
تاریخ، اگرچه بنظر می رسد کند حرکت میکند، اما به عقب بازنمیگردد. شکست رضا پهلوی در این تور، شکستِ نشاندنِ «آرزو» به جای «واقعیت» و «نوستالژی» به جای «آرمان ملی» بود. امروز، برای بورژوازی جهانی و قدرتهای بزرگ، این پروژه به دلیل تاریخ مصرف گذشته و تعارض با منطقِ زمانه، فاقد هرگونه کارکرد است. آنچه باقی مانده، تنها لکهای بر اعتبار استراتژیک جریانی است که در توهمِ بازگشتِ «سلطنت موروثی»، از درک سادهترین حقایق قرن بیست و یکم بازمانده است. سیاست، عرصهی جابهجایی نیروهای متشکل واقعی است، و کسی که تشکل واقعی ندارد، در نهایت به بازیگرِ یک نمایشِ کاریکاتوری از شبه امپراطوری، تبدیل میشود.
نعمت فیروزی 6 اردیبهشت1405 برابر با 26 آوریل 2026