مقاله و تحلیل
۲۰ اسفند ۱۴۰۴
عادل عبیات: "اینها بروند، چه کسی میآید؟"
نقل از فیسبوک عادل عبیات
سالهاست که یک پرسش در ذهن جامعهی ایرانی سرگردان است، پرسشی ساده اما تعیینکننده، اگر اینها بروند، چه کسی میآید؟
شاید هیچ پرسشی در سیاست معاصر ایران به اندازهی این پرسش تکرار نشده باشد. این پرسش در واقع پرسش سقوط جمهوری اسلامی نیست، که پرسش خلأ قدرتِ بعد از آن است، پرسشِ فردای سقوط. این پرسش بهویژه پس از حوادث سال ۱۳۸۸ و تجربهی جنبش اعتراضی آن سالها در ذهن جامعهی ایران پررنگتر شد، زمانی که بسیاری از ایرانیان برای نخستین بار بهطور جدی با این واقعیت روبهرو شدند که مسئله فقط اعتراض به یک حکومت نیست، که مسئلهی بزرگتر، فردای این حکومت است. با این همه در تمام این سالها کمتر نیرویی کوشیده است پاسخی واقعی به این پرسش بدهد. بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی از سرنگونی صحبت میکنند، اما کمتر نشان دادهاند که پس از آن چه نظمی قرار است ساخته شود. گویی در ذهن بسیاری از ما، سقوط یک قدرت بهخودی خود پاسخ همهی پرسشهاست، در حالی که تجربههای خاورمیانه چیز دیگری میگویند. در واقع سرنوشت کشورها نه در لحظهی سقوط یک رژیم، که در توانایی پاسخ دادن به همین پرسشِ بنیادی رقم میخورد. در خاورمیانهی نفرینشده، تجربه نشان داده است که کشورها در برابر این پرسش با سه سرنوشت متفاوت روبهرو شدند.
نخستین مسیر، مسیر فروپاشی مهندسی و کنترل شده است. در این نوع از فروپاشی فشارهای بیرونی و ضربات نظامی آنقدر بر یک رژیم سیاسی ادامه پیدا میکند که ستونهای اصلی قدرت، ارتش، دستگاه امنیتی، شبکهی فرماندهی و لجستیکِ حکومت مستقر فرسوده و از کار افتاده شوند. اما هدف این ضربهها صرفاً نابودی نیست، که آنچه در پس این ضربات شکل میگیرد، تلاشی برای ساختن نظمی تازه بر ویرانههای نظمِ قدیمی است. در چنین وضعیتی سقوط رژیم به معنای رها شدن کامل کشور در خلأ نیست. که قدرتهای بیرونی یا ائتلافهایی از نیروهای داخلی میکوشند روند گذار را مدیریت کنند، دولتهای موقت شکل میگیرند، قانون اساسی تازه نوشته میشود و انتخابات به عنوان نشانهای از نظم جدید برگزار میگردد. با این حال تجربه نشان داده است که حتی در چنین فروپاشیهای مهندسیشدهای نیز بیثباتی میتواند سالها ادامه یابد، زیرا نظم قدیمی فرو ریخته اما نهادهای پایدارِ نظم تازه هنوز متولد نشدهاند. آنچه پس از سقوط صدام حسین و رژیم بعث در عراق رخ داد نمونهای روشن از همین وضعیت بود، گونهای از فروپاشی با وجود تلاش کشور متجاوزِ آمریکا برای طراحی نظم سیاسی جدید، اما عراق برای سالها درگیر جنگ داخلی، ظهور نیروهای واپسگرا و ضعف ساختار دولت باقی ماند.
مسیر دوم، بازتولید قدرت در درون همان ساختار است. در این وضعیت رژیم بهطور کامل فرو نمیریزد. فشارهای داخلی یا خارجی آنقدر افزایش مییابد که بخشی از ساختار قدرت برای حفظ بقاء دست به بازآرایی خود بزند. چهرهها تغییر میکنند، انتخابات برگزار میشود یا اصلاحاتی در ظاهر ساختار قدرت رخ میدهد، اما استخوانبندی اصلی نظام، ارتش، نهادهای امنیتی و شبکههای اقتصادیِ وابسته به قدرت، دستنخورده باقی میماند. آنچه در چنین وضعیتی رخ میدهد نه فروپاشی قدرت، که بازسازیِ دوبارهی آن است. در چنین مسیری رژیمِ مستقر برای بقاء پوست میاندازد، اما هستهی خود را حفظ میکند. مصر پس از سقوط حسنی مبارک نمونهای از همین مسیر بود، ارتش که ستون اصلی قدرت بود باقی ماند و چند سال بعد همان ساختار قدرت خود را در چهرهای تازه بازتولید کرد و عبدالفتاح السیسی در رأس آن قرار گرفت.
اما مسیر سوم، فروپاشی و چندپارگی قدرت، تاریکترین امکان پیشروی یک کشور است. در این مسیر رژیم سقوط میکند اما هیچ نیرویی قادر نیست مرکز تازهای برای قدرت بسازد. میدان قدرت به قطعات کوچک تقسیم میشود، گروههای مسلح، نیروهای محلی، بازیگران قومی و حتی قدرتهای خارجی هر کدام بخشی از این میدان را در اختیار میگیرند. دولت مرکزی یا از میان میرود یا آنقدر ضعیف میشود که توان ادارهی کشور را از دست میدهد. امنیت فرو میریزد، اقتصاد از هم میپاشد و کشور به صحنهی رقابت نیروهایی تبدیل میشود که هر یک سهمی از قدرت میخواهند. آنچه پس از سقوط معمر قذافی در لیبی رخ داد دقیقاً چنین وضعیتی بود، در لیبی دولت مرکزی عملاً فروپاشید و کشور به میدان رقابت گروههای مسلح و دولتهای رقیب تبدیل شد.
این سه تجربه نشان میدهند که سقوط یک رژیم بهتنهایی سرنوشت یک کشور را تعیین نمیکند. آنچه آینده را میسازد، توانایی پر کردن خلأ قدرت است. فروپاشی میتواند نظم قدیمی را نابود کند، اما تنها وجود یک نیروی سازمانیافته با برنامه و توان ادارهی کشور است که میتواند از دل آن فروپاشی نظمی تازه بسازد.
اما ایران نه عراق است، نه مصر و نه لیبی، که تفاوت ایران در آن است که در دل این جامعه، در کنار همهی کشاکشهای سیاسی و تاریخی، یک آلترناتیو سازمانیافته نیز شکل گرفته است، ساختاری که چندین دهه نهتنها در برابر جمهوری اسلامی ایستاده، که برای فردای پس از آن نیز طرح و برنامه ارائه کرده است.
امروز در بسیاری از رسانهها و محافل سیاسی جهان، نام شورای ملی مقاومت ایران و رهبری آن مریم رجوی بهعنوان نیرویی مطرح میشود که هم ظرفیت ادارهی ایران پس از جمهوری اسلامی را دارد و هم با ساختار شورای ملی و برنامهی دهمادهای خود میتواند مانعی در برابر خطر چندپارگی و فروغلتیدن کشور به هرجومرج باشد.
در شرایطی که تجربههای تلخ عراق، مصر و لیبی هنوز در حافظهی سیاستمداران منطقه و جهان زنده است، پرسش اصلی دیگر این نیست که یک رژیم چگونه فرو میریزد، که پرسش بنیادی این است که چه نیرویی میتواند فردای آن سقوط را اداره کند.
در ماههای اخیر نشانههای این نگاه بیش از گذشته در فضای سیاسی و رسانهای غرب دیده شده است. در بسیاری از شبکههای تلویزیونی، روزنامهها و نشستهای پارلمانی، شورای ملی مقاومت و رهبری آن مریم رجوی بهعنوان تنها گزینهی جدی برای دوران گذار ایران مطرح شده است. مجموعهای از سیاستمداران و نمایندگان پارلمانها در کشورهای مختلف بر این نکته تأکید دارند که وجود یک آلترناتیو سازمانیافته با برنامهای روشن میتواند از تکرار سناریوهایی شبیه عراق یا لیبی در ایران جلوگیری کند.
در این میان، طرح دهمادهای ارائهشده از سوی مریم رجوی نیز در بسیاری از این مباحث بهعنوان چارچوبی برای گذار دموکراتیک از جمهوری اسلامی مورد توجه قرار گرفته است، طرحی که بر جدایی دین از دولت، انتخابات آزاد، برابری زنان و مردان، حقوق اتنیکها و ایران غیرهستهای تأکید دارد. از نگاه بسیاری از تحلیلگران وجود چنین برنامهای در کنار ساختارِ تشکیلاتی و سیاسی شورای ملی مقاومت این امکان را فراهم میکند که مسئلهی گذار در ایران تنها به سقوط یک رژیم محدود نشود، که به موضوعی دربارهی ساختن نظم سیاسی جدید تبدیل گردد.
به همین دلیل است که در بخشهایی از فضای سیاسی غیررسمی غرب نوعی اجماع رو به گسترش دیده میشود، ایران پس از جمهوری اسلامی تنها در صورتی میتواند از خطر فروپاشی و بیثباتی عبور کند که نیرویی سازمانیافته با برنامهای روشن برای ادارهی دوران گذار وجود داشته باشد. در این چارچوب، بسیاری شورای ملی مقاومت را تنها ساختاری میدانند که چنین ظرفیتی را برای ایران و حتی برای ثبات منطقه ارائه میدهد.
با این همه، نسبت شورای ملی مقاومت با جهان غرب رابطهای ساده و یکسویه نیست. در دل این رابطه نوعی تنش تاریخی نیز وجود دارد. ایدئولوژی و گفتمان سیاسی مجاهدین خلقِ ایران بر مبارزه با سلطه و استثمار و بر حفظ استقلال ملی استوار است، مفهومی که در بسیاری از بزنگاهها با منطق قدرتهای بزرگ در تضادِ بنیادی قرار میگیرد. از همین رو رابطهی این جریان با غرب را نمیتوان صرفاً در قالب حمایت یا همپیمانی توضیح داد. آنچه در واقعیت شکل گرفته بیشتر شبیه وضعیتی است که در آن یک نیروی سیاسی با تکیه بر سازمان و ایدئولوژی خود میکوشد پروژهی تاریخی خویش را پیش ببرد، در حالی که قدرتهای جهانی ناگزیرند این واقعیت را در معادلات خود در نظر بگیرند.
از این زاویه، موضوع صرفاً حمایت غرب از یک آلترناتیو نیست، که حضور نیرویی است که با اتکا به گفتمان استقلال و مبارزه با سلطه، میکوشد سیاست خود را همچون واقعیتی در معادلهی ایران به جهان تحمیل کند. همین تنش میان استقلالِ ایدئولوژیک و واقعیتهای ژئوپولیتیک است که رابطهی این جریان با جهان غرب را به رابطهای پیچیده و گاه متضاد تبدیل کرده است، رابطهای که نه در منطق وابستگی قابل فهم است و نه در چارچوب دشمنی مطلق.