مقاله و تحلیل
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
عادل عبیات : "هم فرصت، هم آزمون"
"هم فرصت، هم آزمون"
نقل از فیس بوک عادل عبیات
8 می 2026
تاریخ را فقط با نیتها نمینویسند، که با پیامدهایش هم مینویسند. نیت هر اندازه پاک، رهاییبخش، عدالتخواهانه و انسانی هم باشد، تا زمانی که در جهانِ واقعی و اثرمند در سرنوشتِ جمعی ظاهر نشود، هنوز در قلمروِ میل است و نه اراده. اما سیاست اخلاق نیست، حتا نیت هم نیست، که درست وقتی تبدیلِ به اراده میشود که از درونِ همین نیت بیرون بزند، بر زمین سفتِ واقعیت پا بگذارد و بدنمند با تشکیلات، شکستها، پیروزیها، تلفات، حذفها و امکانها درگیر شود.
پرسشها در مورد کجاییِ مسعود بسیار است و البته طبیعی، چون سیاست مدرن با بدن، با تصویر و با صدا نسبتش را مشخص میکند، اما سیاست همیشه با مکانِ بدن توضیح داده نمیشود. مهمتر از اینکه این بدن کجاست، این است که یک نام چگونه هنوز عمل میکند، یک غیبت چگونه هنوز تولیدِ جهت میکند، یک تصویرِ کناررفته چگونه همچنان هندسهی قدرت را میچیند و یک نبودن چگونه از بسیاری بودنها مؤثرتر میشود.
من برای فهمِ مجاهدین و آنچه ساختند، نمیپرسم مسعود کجاست، که میپرسم با رفتنِ مسعود چه اتفاقی افتاد، به هرحال سیاست را نه با آدرسِ بدن، که با پیامدِ عدم حضور همین بدن باید فهمید. اگر کسی توانست به این پرسش برسد، اگر توانست از کنجکاویِ جغرافیایی عبور کند و به کالبدشکافیِ تاریخیِ پیامدها نزدیک شود، آنگاه تازه در آستانهی فهمِ یکی از پیچیدهترین رخدادهای قدرت در تاریخِ سیاست ایران ایستاده است.
پرسش این نیست که یک رهبر پس از عقبنشستن از عدسی دوربین، در کدام نقطهی زمین نفس میکشد یا نمیکشد، که پرسش این است که پس از آن عقبنشستن، تشکیلاتاش فروپاشید یا ادامه یافت، ایده مُرد یا از بدنِ مؤسس عبور کرد، ساختار به سوگ نشست یا خود را بازآرایی کرد، زن از ایده به مرکزِ قدرت پرتاب شد یا فقط نامی دیگر بر همان مرکز نشست و مهمتر از همه، آیا عدم حضور مسعود راه را برای آزمونِ مریم باز کرد یا پردهای تازه بر استمرارِ همان منطق کشید.
اگر کسی توانست به این پرسش برسد، دیگر با شایعه کار ندارد، با نشانی کار ندارد، با عطشِ دیدنِ مسعود هم کار ندارد، که وارد قلمروِ جدیتری شده است. قلمروِ پیامد رفتن مسعود، اینکه این رفتن چه چیزی را آشکار کرد، چه چیزی را پنهان کرد، چه چیزی را ممکن کرد، چه چیزی را به تعویق انداخت، چه چیزی را از خطر نجات داد و چه چیزی را در معرضِ آزمونی سنگینتر گذاشت.
من توجیه امنیتی مجاهدین را میپذیرم، میفهمم که کشوری که مسعود در آن اقامت دارد، پروتکلهایش را همانگونه که تا کنون بوده، تعریف کرده است، میفهمم که جمهوری اسلامی اگر بداند مسعود کجاست، حاضر است آن نقطه را موشکباران کند و هزینهاش را مثل همیشه، از جیب مردم ایران بپردازد. میفهمم که مسعود تا زمانی که در عراق بود، از ۲۶ برنامه و عملیات ترور جان سالم بهدر برد و همین عدد اگر کسی معنای سیاست در خاورمیانه را بفهمد، خود بهتنهایی نشان میدهد که مسئلهی نبودن، نه یک افسانهی تبلیغاتی، که بخشی از منطقِ بقا در برابر حکومتیست که برای کشتنِ یک نام، از ویرانکردنِ یک کشور نیز ابایی ندارد، اما همهی اینها آن پرسشِ بنیادی را از ذهنم پاک نمیکند، که اتفاقاً آن را جدیتر میسازد، زیرا وقتی میپذیرم که عدم حضور ضرورت داشته، تازه باید بپرسم این ضرورت در درونِ ساختار چه کرد، چه چیزی را آزاد کرد، چه چیزی را منجمد کرد، چه چیزی را به مریم سپرد، چه چیزی را از مریم گرفت، چه چیزی را از سازمان طلب کرد و چه چیزی را به آینده حواله داد.
فهمِ مجاهدین از پرسشِ مسعود کجاست شروع نمیشود، که از پرسشِ با نبودنِ مسعود چه چیزی باقی ماند، آغاز میشود. آنچه باقی ماند، اگر فقط خاطره باشد، ما با یک گذشته روبهرو هستیم. اگر فقط وفاداری باشد، ما با یک مناسک روبهرو هستیم. اگر فقط اطاعت باشد، ما با یک ساختار بسته روبهرو هستیم. اما اگر آنچه باقی ماند، سازمان، تداوم، بازتولید نیرو، انتقال قدرت، ایستادگی و امکانِ زنانهشدنِ قدرت بود، آنگاه باید پذیرفت که رفتنِ مسعود نه پایانِ یک رهبری، که آغازِ آزمونِ تاریخیِ ایدهای بود که ادعا میکرد از فرد بزرگتر است.
من نمیپرسم مسعود کجاست، این پرسش، هرچند برای ذهنِ عمومی جذاب است، اما برای فهمِ ساختارِ سیاسی و انقلابی مجاهدین کافی نیست. من میپرسم با رفتنِ مسعود چه اتفاقی افتاد، زیرا در سیاست، غیبتها از حضورها صادقترند و پیامدها از نیتها بیرحمتر.