Iran-Spring
مقاله و تحلیل ۱۷ تیر ۱۴۰۵

نعمت فیروزی: جنازه گردانی خامنه ایی برای ایجاد توهم قدرت

نعمت فیروزی: جنازه گردانی خامنه ایی برای ایجاد توهم قدرت

رمان شاهکار «جشن بز نر» (1) نوشته ماریو بارگاس یوسا، برنده نوبل ادبیات از کشور پرو ،کالبدشکافی عمیقی از روان‌شناسی استبداد، و روزهای پایانی دیکتاتوری رافائل تروخیو در جمهوری دومینیکن است. پیام محوری این اثر، افشای چگونگی مسخ توده ایی از مردم در سایه وحشت و فروپاشی ناگهانی ابهت پوشالی قدرتی است که خود را ابدی می‌پنداشت. یوسا نشان می‌دهد جباران چگونه از طریق مناسک توده‌ای و تئاتر قدرت، اراده یک ملت را به بند می‌کشند؛ اما در نهایت، مرگ پرده از حقارت و فانی بودن آن‌ها برمی‌دارد.
این تصویر عمیق از احتضار یک نظام توتالیتر، شباهتی انکارناپذیر با مناسک سیاسی مرگ خامنه ایی در ایران دارد. نمایش تشریفاتی و اصرار جنون‌آمیز بر «جنازه‌گردانی» پی‌درپی رهبر فاشیسم دینی در شهرهای مختلف ایران و عراق، نمونه‌ای عینی از همان تئاتر قدرتِ «جشن بز نر» است. این چرخش کالبد در پایتخت‌های سیاسی و شهرهای مذهبی، نه یک عزاداری ملی، بلکه آخرین تقلاهای کارگزاران یک ایدئولوژی رو به زوال برای بازسازی مشروعیتِ ازدست‌رفته و استفاده ابزاری از جسد رهبران جهت ارعاب و نمایش وفاداری اجباری است. با این حال، تاریخ ثابت کرده که این مناسکِ معطوف به مردگان، نقابی موقت بر هراسِ سیستم از فروپاشی است و با پایان این سور، واقعیت عریان جامعه‌ای خشمگین آشکار می‌شود.
بررسی سقوط نظام‌های توتالیتر نشان می‌دهد که ساختارهای استبدادی در آستانه فروپاشی، دچار «جنون انقباض» می‌شوند. در این وضعیت، حاکمیت برای حفظ بقا و مهندسی جانشینی، حتی وفادارترین مهره‌های خود را قربانی کرده و دایره قدرت را تنگ‌تر می‌کند. رفتارهایی چون تفتیش عقاید، طرد رؤسای جمهور سلف و انزوای وحشت‌زده‌ی حاکمیت در مصلای تهران، بازتولیدِ عینی همان اتمسفرِ "جشن بز نر" است؛ تصویری از کارگزارانی هراسان که می‌کوشند فروپاشی ناگزیر یک نظم پوسیده را کتمان کنند.
تاریخ مالامال از نمونه‌هایی است از روم باستان تا عصر حاضر—که در آن‌ها، نظام‌های فاقد مشروعیت، خلأ اقتدار واقعی را با پروپاگاندای نمایشی و انسداد امنیتی جبران کرده‌اند. هرچه بحران‌های ساختاری عمیق‌تر می‌شود، اصرار سیستم بر نمایش همبستگیِ دروغین فزونی می‌یابد.
تحولات اخیر در ایران و مناسک سازمان‌یافته برای تشییع رهبر فاشیسم دینی، نه یک اقدام از روی ابتکار عمل، بلکه تکرار ناگزیر همین الگوی تاریخی است. این رفتار، پاسخی هراس‌آلود به عریان شدن خلأ قدرت در رأس حاکمیت و تلاشی عبث برای پوشاندن ترک‌های عمیق ساختاری است که پیشاپیش در بدنه نظم موجود پدیدار شده‌اند؛ چرا که در منطق حقیقت، پناه گرفتن در پشت نمایش تابوت‌ها هرگز مانع از آشکار شدن واقعیت نخواهد شد.
در دانش سیاست، نمایش‌های پرهزینه قدرت در ساختارهای توتالیتر، بیش از آنکه نشانه‌ای از ثبات باشد، بازتابی عینی از هراس از خلأ قدرت و وارفتگی ساختاری است. تلاشِ همه‌جانبه دستگاه فاشیسم دینی برای مهندسیِ انتقال موروثی قدرت به «مجتبی خامنه‌ای»، یک بن‌بست بی‌علاج را عریان به تصویر کشید. این سناریو که با آرایش فوق امنیتی در مصلای تهران به اوج خود رسید، به جای بازسازی مشروعیت زایل‌شده، به یک گسست عیان در درون هرم قدرت بدل شد. این مهندسیِ انقباضی، با حذف چهره‌های سنتی و به حاشیه راندن رؤسای جمهور ادوار گذشته، نشان داد که رژیم در لحظه بحران، حتی ظرفیتِ توزیع داخلی غنائم میان باندهای خود را ندارد؛ چنان‌که سایت «رویداد۲۴» نیز اعتراف کرد که این تصمیمات انقباضی، فرصت بازتولید سرمایه اجتماعی و تصویر وحدت ملی را به‌کلی نابود ساخته است. این تضاد ساختاری زمانی عریان‌تر شد که بر روی استیج مصلای تهران، نیروهای تندرو با شعارهای خود علیه تیم مذاکره، عملاً استراتژی بقای رژیم را در بن‌بستِ انزوای مطلق قرار دادند و غیبتِ مجتبی خامنه‌ای در این صحنه، گمانه‌زنی‌ها پیرامون سستیِ پایه‌های این جانشینیِ مصنوعی را دوچندان کرد.
در عرصه بین‌المللی، فرسودگیِ ظرفیت‌های استراتژیک نظام آشکار شد. صندلی‌های خالی مقامات بلندپایه و رفتار صرفاً پروتکلی و حاشیه‌ای شرکای راهبردی نظیر روسیه و چین، با اعزام مهره‌های دست‌چندم، حکایتی روشن از بی‌اعتباری ساختاری رژیمی بود که پیش از این، مشروعیتش در خیابان‌ها باطل شده بود.
اما علاوه برنکات فوق این جنازه گردانی یک نمایش مشروعیت مضحک، به قیمت گرسنگی بود که با تخصیص بودجه‌های نجومی برای تبلیغات ایدئولوژیک، در بستر یک فروپاشی اقتصادی تمام‌عیار رونمایی می شود؛ وضعیتی که در آن، حاکمیت برای حفظ بقای نمادین خود، معیشت ملت ایران را به گروگان گرفته است. این رفتار، تکرارِ همان الگوی جشن های 2500 ساله شاه در سال 1350 است جایی که گسست عمیق میان هزینه‌های سرسام‌آور جشن‌های ۲۵۰۰ ساله و فقر مطلق توده‌ها، به محرک اصلی خشم عمومی بدل شد. امروز نیز پمپاژ سرمایه‌های ملی به تونل‌های حزب الله و حماس، هرگز قادر نیست مانع از تحقق قانون‌مندی‌های سخت تاریخ شود.
جالب است بدانیم که بوی زوال از هر دو ورٍثه شاهی و شیخی به مشام می رسد. به موازات تلاش‌های انقباضی حاکمیت کنونی برای بقای نمادین، تکاپوی بقایای نظام سلطنتی گذشته نیز پرده از افول مفرط این جریان برمیدارد. سفر اخیر رضا پهلوی به هلند و ناکامی دراماتیک او در کسب مشروعیت بین‌المللی، نمونه‌ای عینی از وارفتگی جریانی است که می‌کوشد با پروپاگاندای رسانه‌ای، واقعیتِ عریان انزوای خود را کتمان کند. این سفر که به عنوان استقبالی رسمی مهندسی شده بود، در نهایت به دیداری حاشیه‌ای، مبهم و غیرپروتکلی با افرادی ناشناس و غیر نماینده تقلیل یافت. نمایشِ خیابانی این جریان نیز با پاسخی سرد مواجه شد؛ تجمعی که با تدارک وسیع، به گردهمایی چند صد نفره تنزل پیدا کرد و وی برای فرار از مواجهه با این بی‌اقبالی، با توجیه «ملاحظات امنیتی» از حضور در میان جمعیت سر باز زد.
این ناکامی، نشانه اضمحلال یکی از فرسوده‌ترین مفاهیم فلسفه سیاسی یعنی «اصل توارث قدرت» است. هر دو جریانِ فاشیسم سلطنتی و فاشیسم دینی، علیرغم تقابل‌های ظاهری، در تلاش عبث برای بهره گیری از عامل "وراثت"، به عنوان ستون فقرات بقای خود به یک نقطه می‌رسند؛ یکی می‌کوشد با تکیه بر «وراثت خونی»، تخت پادشاهیِ سرنگون‌شده را احیا کند و دیگری با توسل به «وراثت ایدئولوژیک-خانوادگی»، برای جانشینی فرزند خلیفه آرایش فوق‌امنیتی می‌چیند.
بدرقه آتشین:
درست در شرایطی که حاکمیت تمام توان لجستیکی و امنیتی خود را برای تزریق یک ثباتِ تصنعی بسیج کرده بود، انجام چند سری 30 تایی عملیات‌های هم‌زمان و سازمان‌یافته توسط کانون‌های شورشی علیه نمادهای رژیم،  «بدرقه آتشینی»، را برای خامنه ایی تدارک دیدند. و پاشنه آشیلِ سیستم و دکترین رعب و وحشت آن را هدف قرار داد. این پاسخ‌های ضربتی در دوران گذار، با فرسایش تمرکز امنیتی نظام در حساس‌ترین برهه، به جامعه مدنی پیام داد که ساختار اختناق نفوذپذیر است و استراتژی سرنگونی، به یک واقعیتِ زنده و سازمان‌یافته در کف خیابان‌های ایران تبدیل شده است؛ قدرتی که پیش از لحظه نهایی فروپاشی، خود را در عملیات کانون های شورشی نشان می دهد.

نعمت فیروزی 16 تیر 1405 برابر با 7 یولی 2026

پاورقی:
1.    در تاریخ جمهوری دومینیکن، مردم در خفا و با ترس و لرز به دیکتاتور کشور یعنی «رافائل تروخیو» لقب «بز نر» (El Chivo) داده بودند. این لقب به دو دلیل به او داده شده بود:
- شهوت‌رانی افراطی و تعرض به زنان: در فرهنگ عامه لاتین، «بز» نماد شهوت کنترل ‌نشده است. تروخیو به شکل جنون‌آمیزی به زنان و دخترانِ جامعه، حتی دختران وزرا و نزدیکان خود تجاوز می‌کرد تا قدرت و سلطه مطلق خود را به رخ مردانِ آن خانواده‌ها بکشد .
- بوی تعفن زوال:  در عین حال، بز حیوانی است که در پایان عمر بوی خاصی از خود ساطع می‌کند که در رمان به بوی گندیدگی و زوالِ پیرمردِ دیکتاتور و سیستمش تشبیه شده است. وقتی که دیکتاتور مرد مردم جشن گرفتند و اسم آن را "جشن بز نر " نهادند.