نگاهي به ارزشهاي مبارزاتي ماندلا، رزمنده آزادي
روزنامه لوموند جمعه 6 دسامبر به اين مناسبت يک ويژه نامه در 8 صفحه انتشار داده و چهار صفحه گزارش و تحليل در صفحات داخلي و سرمقاله خود را نيز به شرح زندگي و زمانه «مردي که با پايان دادن به نظام تبعيض نژادي در آفريقاي جنوبي جهان را نيز براي هميشه تغيير داد» اختصاص داده است.
«قدرت مقاومت ناپذير عدم خشونت» ناتالي نوگرد، مدير مسئول لوموند در سرمقاله اين روزنامه با اين عنوان مي نويسد : «هر وقت از زندگي نلسون ماندلا صحبت مي کنيم، لفظ «شمايل قديس» (icône) به طور طبيعي به ذهن متبادر مي شود. او رؤياي خود را که ساقط کردن آپارتايد، يک نظام ظالمانه سرکوب و ستم عليه اکثريت سياهپوست آفريقاي جنوبي بود، تحقق بخشيد. توان مقاومت خود را در خدمت يک خلق قرار داد. زنداني شماره 46664 زندان «رابن آيلند» تمام پيشنهادات آزادي مشروط خود را رد کرده بود، با اين جمله معروف : «بر سر آزادي نمي توان مذاکره و معامله کرد، تنها يک انسان آزاد مي تواند مذاکره کند».
روزي که در سال 1990 پس از 27 سال زندگي در حصار زندان، بيرون آمد، حتي يک کلمه حاکي از نفرت يا انتقام بر زبان نياورد. به رغم از دست دادن 27 سال از بهترين ايام زندگي خود (وقتي به زندان افتاد 45 ساله و هنگامي که آزاد شد 72 ساله بود) خشمگين و پرخاشگر از زندان خارج نشد! برعکس، اين روحيه عالي و جستجوگر وفاق او بود که به آفريقاي جنوبي امکان داد ننگ گذشته را پاک کرده وارد آينده اي نويد بخش شود. تعبير معروف «حقيقت و آشتي» [روشن شدن حقيقت مي تواند و بايد به آشتي بيانجامد،م.] مبناي نوعي يادگيري ملي جمعي شد و کشورش اين را مديون اوست. براي تغيير مسير تاريخ وجود مردي استثنائي لازم بود و ماندلا همين مرد بود.
مي دانيم که مباني انديشه ماندلا را بايد در مسير انديشه و عمل گاندي جستجو کرد. نخستين مبارزات رهبر فقيد استقلال هند دقيقا در آفريقاي جنوبي شروع شد. مقاومت مدني ستون و سکوي اين مبارزه بود : چگونه مي توان به شيوه اي عاري از خشونت يک نظام ناعادلانه و ستمکار را سرنگون کرد. البته «کنگره ملي آفريقا» [جنبش تحت رهبري ماندلا] يک شاخه نظامي نيز داشت، اما چنانچه اين جنبش تنها به مبارزه مسلحانه و انجام عمليات نظامي اکتفا کرده بود، قطعا شکست مي خورد.
تشخيص نوعي «ميراث ماندلا» در ديگر مبارزات براي آزادي دشوار نيست. از ماندلا تا ساخاروف و هاول و از «انقلابهاي رنگين» در جمهوريهاي شوروي سابق تا اوايل «بهار عرب» در سال 2011، بي ترديد يک پيوند خانوادگي وجود دارد. در روزهاي تب آلوده اي که به سرنگون ساختن ديکتاتور انجاميد، تظاهر کنندگان ميدان تحرير قاهره فرياد مي زدند : «سلميه، سلميه!» [«ما مسالمت جو هستيم»]
نزديکترين و جذابترين مورد مشابه را مي توان در برمه و در وجود آنگ سان سو کي - «چهره شمايلي» ديگري که سال ها در حصر خانگي بسر برد و با ايستادگي و سازش ناپذيري در برابر يک هيئت حاکمه نظامي سرانجام اين قدرتمداران را به امتياز دادن وادار ساخت. نمونه ديگر، مبارزه مسالمت آميز و بلاوقفه دالائي لاما است.
پيام ماندلا پس از او ماندگار خواهد شد. مفهوم آن اينست که ايستادگي سازش ناپذير يک فرد مي تواند به آزادي يک خلق بيانجامد، مشروط بر آنکه عدم خشونت و آشتي شعارهاي اصلي آن باشد. واسلاو هاول که مانند ماندلا سرانجام به رياست جمهوري کشورش که از يوغ ستم و استبداد آزاد شده بود، رسيد، نيز مي گفت : «عشق و حقيقت نهايتا بر نفرت و دروغ پيروز خواهد شد».
هر مبارزه البته مختصات خود را دارد. ليکن همواره به يک نتيجه مي رسيم : ضرورت قدرت حضور يک رهبر توانمند اخلاقي و معنوي که بتواند محکم در مسير مبارزه ايستادگي کند، پيش رود و جمعي از انسانها را با فراتر رفتن از دردناکترين مرز بنديها و شکافها به دنبال خود بکشاند. اگر تقدير زندگي طولاني تري براي آندره ساخاروف، شخصيت وحدت آفرين کشورش که در سال 1989 درگذشت، رقم زده بود، چهره روسيه امروز قطعا متفاوت بود. در قيام هاي عرب همه به دنبال چنين چهره اي مي گشتند که متأسفانه يافت نشد. و چه کسي مي تواند به قاطعيت بگويد که قهرمان ديگري که امروز پشت ميله هاي زندان است، ليو زيائوبو ، برنده نوبل صلح، فردا «ماندلا»ي چين نخواهد شد؟
خواست عزت و کرامت و ارزشهاي جهانشمول بايد در افرادي تجسم و تجلي يابد تا بتوان بر سختترين موانع پيروز شد. تمام عظمت و قدرت مردي نمونه و جهان بين در همين است. ما از اين بابت به نلسون ماندلا بسيار مديونيم.»
روزنامه فيگارو شنبه 7 دسامبر 2013 سرمقاله خود را به اين موضوع اختصاص داده و با عنوان «اداي احترام يکپارچه جهاني» مي نويسد :
: «براي کدام مرد ديگري در جهان، علاوه بر کشور شخص او، ايالات متحده، فرانسه، انگلستان و تقريبا تمام قاره آفريقا پرچمهاي خود را به حال نيمه افراشته در مي آورند؟ درگذشت نلسون ماندلا از آن نوع وقايعي است که کل بشريت را صرفنظر از نژاد، فرهنگ يا ايدئولوژي متأثر مي سازد. از پنجشنبه شب ما همه به نوعي آفريقائي جنوبي هستيم همان گونه که پس از ترور جان اف کندي يا حملات 11 سپتامبر 2001 قدري آمريکائي هم بوديم.
اين اتفاق نظر و يک صدائي تصادفي يا بديهي نيست. حتي از نوعي است که کساني را ناراحت و متعجب مي کند: کساني که اين هم رأئي در بزرگداشت «ماديبا» را «اجماع بي رمق» رسانه ها مي دانند که در کمال شگفتي يک فعال سياسي سابق يا «يک هوادار سابق مبارزه مسلحانه» را تا سطح يک قديس بالا مي برند.
اما همه اينها مانع از بيان اين واقعيت نيست که نلسون ماندلا از يک آرمان درست و عادلانه دفاع مي کرد و در مبارزه خود پيروز شد. به يمن ايستادگي او، نظام تبعيض نژادي به بهاي يک «مقاومت» طولاني و يک پروسه گفتگوي ملي بدون جنگ داخلي و خونريزي ملغي گرديد. اسطوره ماندلا را نه تنها پنج سال رياست او بر کشورش بلکه گذرانيدن 27 سال در محبس نيز بوجود آورده است. قدرت او در اين نهفته است که هم يک مبارز خستگي ناپذير بود و هم يک مدافع صلح و آشتي : هم قديمي ترين زنداني سياسي جهان بود و هم يکي از آزاد انديش ترين مردان عصر خود؛ هم ستمديده بود و هم يک مرد نيرومند با روحي بزرگ و متعالي در پيکر يک انسان ساده و فناپذير.
توجيه سيل تحسين و ستايش به مناسبت درگذشت او را هم در شخص او و شخصيت او و هم در سمبلي که نمايندگي مي کرد بايد يافت. تمام کساني که با او آشنا و نزديک بوده يا او را ملاقات کرده اند اين را تأييد مي کنند. مردي که سادگي اش در عين وقار شخصيت هائي از فيدل کاسترو گرفته تا پاپ ژان-پل دوم و از دالائي لاما تا باراک اوباما را تحت تأثير قرار مي دهد، نمي تواند آن گونه که خودش تلاش مي کرد وانمود کند، مردي عادي باشد.
برخي در عمق سوگواريشان نلسون ماندلا را به عنوان رهبان بزرگ نوعي دين لائيک جهاني و اخلاقي جهانشمول تلقي مي کنند که از مفهوم حقوق بشر نيز فراتر مي رود. اين توصيف شايد اغراق آميز باشد اما نشان مي دهد که خلق ها چه انتظاري از رهبرانشان دارند : اينکه نه قديس بلکه صرفا انسانهائي بزرگمنش باشند.»