Iran-Spring
مقاومت ۱۲ آبان ۱۳۹۳

درسهـاي عـاشـورا گزيده اي از كتاب «راه حسين»

درسهـاي عـاشـورا گزيده اي از كتاب «راه حسين»
در اين مسير ما به ‌وسيله «مسعود»، حسين"ع" را دوباره شناختيم. چرا‌كه او با الهام از مكتب حسين راه گشود و با تأسی به حضرت حسين, فدا و صداقت را در همه سرفصل ها سرلوحه مجاهدين قرار داد و البته خودش پيشاپيش همه تا بن استخوان مؤمن و وفادار به حسين و عاشورا و عمل‌كننده به پيام فدای حداكثر بود.

به‌اين‌ترتيب در عصر ما و در نسل ما كلمه عاشورا و عاشوراگونه با يكصدوبيست‌هزار جاودانه‌فروغ از يك واژه تبديل به عمل شد، عملی توأم با پرداخت قيمت كه ما در همه سرفصل ها و در همه پيشرفتهای مقاومت خيرات آن‌را به‌چشم ديديم و از آن بهره برديم. كلمات حسين، زينب، علی‌اكبر، علی‌اصغر، عاشورا، كربلا، فدا، صداقت، جانبازی، پاكباختگی و همه ارزش های مقدس عاشورای حسينی و كلمات و عباراتی مانند هيهات منّا‌الذله برای ما تبديل به يك آرمان زنده و پويا شدند و در استراتژی و تاكتيك و در شيوه تصميم‌گيری، راهنمای عمل ما قرار گرفتند.

آغاز قيام

اگر معاويه توانسته بود با عنوان «كاتب وحي» عده‌يي از مردم را بفريبد، هيچ‌كس نبود كه يزيد پليد و شرابخوار و فاسق را نشناسد.

پيش از اين، منطق معاويه در حل مسأئل چنين بود: «جايي‌كه تازيانه‌ام بس باشد, شمشير نمي كشم و جايي‌كه زبانم بس باشد، تازيانه نمي‌زنم و اگر ميان من و مردم مويي باشد بريده نخواهد شد. اگر بكِشند, شل مي‌كنم و اگر شل كنند، مي‌كِشم.»

ليكن اكنون شدت ظلم و ستم و موضعگيري صحيح جنبش، كار را از منتهاي حدود اين منطق فراتر برده بود. لذا ديگر «كشيدن» و «شل‌كردن» را سودي نبود. از‌اين‌رو «يزيد» از آغاز, چهرهٌ سياه و منفور استبدادي خود را عيان نمود. يزيد به «وليد‌بن عتبه»، حاكم مدينه نوشت:

«هنگامي كه اين نامه به‌تو رسيد، حسين‌بن علي‌(ع) و عبدالله‌بن زبير را احضار كن و از آنها بيعت بگير. پس اگر نپذيرفتند، آنها را گردن بزن و سرهايشان را نزد من بفرست. مردم را نيز به‌بيعت فراخوان و هركه سر‌‌باز زد همان حكم را كه دربارهٌ حسين‌بن علي‌(ع) و عبدالله‌بن زبير اجرا كردي، اجرا كن».

وليد، عبدالله‌بن عمر‌بن عثمان را مأمور ساخت تا حسين‌(ع) و عبدالله‌بن زبير را به‌محل فرمانداري دعوت كند. حسين‌(ع) به‌اتفاق عده‌يي از يارانش به‌خانهٌ وليد آمد و به‌آنها گفت: شما بر‌در‌خانه بايستيد و خود وارد شد. وليد مرگ معاويه و موضوع بيعت با‌يزيد را در‌ميان گذاشت.

حسين‌(ع) در پاسخ تهديد مروان گفت: آيا تو دستور كشتن مرا مي‌دهي؟ به‌خدا سوگند ياد مي‌كنم دروغ گفتي و با اين سخن خود را ذليل و خوار كردي. «يزيد مردي فاسد، شرابخوار، فاسق و متجاوز آشكاري است و شخصي چون من با مردي چون يزيد بيعت نمي‌كنم». مروان قصد كرد حسين‌(ع) را دستگير كند. حسين‌(ع) با‌خشونت به‌او حمله كرد و مروان به‌قسمت ديگر خانه گريخت و حسين از فرمانداري بيرون آمد.

آن‌چه انديشهٌ حسين‌(ع) را بيش‌از پيش به‌خود مشغول داشته سرنوشت «امت» و نحوهٌ «حكومت» بر‌ايشان است. حسين‌(ع) از خدايش راهجويي مي‌كند و از خدايش مي‌خواهد در اين امر بزرگ در اين كار كه سرنوشت امت اسلامي به‌آن بستگي دارد و در اين لحظه كه محور تاريخ به‌نادرستي و كجي مي‌گرايد، او را راهنما باشد، تا قدمي بر‌خلاف رضاي او كه همان آزادگي و اختيار توده‌هاي اسير سلطهٌ يزيد است برندارد ومي‌گويد:

...اللهم رضاً برضائك و تسليماً لامرك. اللهم اني احب المعروف و انكر المنكر....

...خداوندا راضيم بدانچه كه تو مي‌پسندي و در‌برابر امر تو تسليمم. آفريدگارا، من راستيها را دوست دارم و از فريب و نيرنگ بيزارم. مرا در راه راستينم استوار بدار و راهنمايم باش...

و عاقبت بدانچه مقتضاي وقت جنبش بود، تصميم گرفت: «جنگ»! و «نبرد عادلانه به‌خاطر نفي موانع راه خدا».

اكنون ارابهٌ تكامل اين نهضت بدانجا رسيده بود كه بي‌«قرباني» پيش نمي‌رفت و از اين‌پس هر‌كار جز قيام مصممانهٌ فدايياني برگزيده, بيهوده بود.

حسين به‌مسئوليتش، به وظيفه‌يي كه اعتقاداتش در پيش‌پاي او گذارده و به‌تكامل اجتماعيش مي‌انديشد, تكاملي كه اگر او براي تسريع و به‌راه انداختنش اراده نكند متوقف مي‌گردد و به‌دست نظام منحط حاكم از‌جريان خواهد افتاد.

به‌هرحال حسين‌(ع) مصممانه از مدينه خارج شد، در‌حالي كه مي گفت:

«اين‌كه شما داريد، زندگي نيست، بردگي است و فساد! همهٌ اين نكبتها را دست ظلم بر‌شما تحميل كرده است، من مي‌روم تا آن دست را قطع كنم! مي‌روم تا ظلم را نابود سازم! اين است راه من و اين است هدف من، آنان كه با منند بيايند و كساني كه سوداي ديگري دارند، روي به زندگي باز گردند».

حسين‌(ع) و همراهانش در سوم شعبان سال60 هجري به‌مكه رسيدند. البته در بين راه نيز بعضي، از‌جمله عبدالله بن مطيع، امام‌(ع) را ديده و او را از رفتن به‌عراق كه از ديرباز مركز ناراضيان از حكومت بود برحذر داشته و به‌جانش ترسيده بودند.

شوق طلب

در اين‌هنگام اوضاع عراق به‌شدت بحراني بود و مردم از فشار حكام اموي به‌تنگ آمده بودند.‌عراق در زمان عثمان و هم در زمان معاويه، مركز عمدهٌ جنبش بود و اكنون نيز كه جنبش دوران انتظار را به‌سر آورده و از راههاي غير‌مستقيمش عبور كرده بود، خروش عراق هر‌روز بالاتر مي‌گرفت. اين عبور حاصل شرايط عيني به‌وجود‌آمدهٌ ناشي از حكومت اموي و مهمتر از آن، خط‌مشي آگاهي‌دهنده و روشنگرانهٌ امام حسن‌(ع) بود كه بدينسان چهرهٌ كريه دستگاه حكومتي را از حكومت راستين و مقدس قرآني در ذهن، ممتاز مي‌كرد.

در اين زمان، وقتي در عراق شنيدند كه حسين‌بن علي‌(ع) و عبدالله‌بن زبير، از بيعت با يزيد خودداري كرده و به‌مكه رفته‌اند، نامه‌هاي بسياري به‌امام‌(ع) رسيد كه همگي از مسلمانان پاك و بزرگان بودند، خبر از علاقمندي مردم كوفه به‌امام‌(‌ع)‌داده و او را به‌طرف خود دعوت كردند. اكنون دوران جهشي كه جنبش مدتها در‌انتظار آن بود فرا رسيده بود. در قرآن نيز آمده است كه خدا احوال قومي را تغيير نمي‌دهد تا آن‌كه خويشتن را تغيير دهند.

در فرهنگ قرآني «دعا»ي مخلصانه كه بي‌ترديد مقدمهٌ عمل است، همان چسبانندهٌ نفس فردي است. اكنون نيز امام‌(ع) در لابه‌لاي سطور اين نامه‌ها، طلب نفس اجتماعي را مي‌خواند كه ديگر با وجود اين طلب كه همان شرايط عيني لازمهٌ تغيير است، وظيفهٌ بزرگي پايگير كساني بود كه مي‌توانستند موجدين شرايط ذهني باشند. امام‌(ع)‌در‌صدر اين كسان بود و از‌اين‌رو به‌رغم آن‌كه مي‌دانست برخي از اين طلب‌كنندگان ايستادگي و عمق لازم را در خود ندارند، آهنگ كوفه كرد.

حسين‌(ع) «مسلم» را به‌نمايندگي به‌سوي كوفه فرستاد.‌اينان روز 15‌ماه‌رمضان از مكه خارج شدند و روز پنجم شوال وارد كوفه گرديدند . مردم دسته‌دسته به‌حضور مسلم آمده و به‌نام حسين‌(ع) بيعت كردند، چندان كه مي‌گويند تعداد ايشان به‌هيجده‌هزار نفر مي‌رسيده است.

«مسلم» مدتي در خانهٌ «هاني» به‌سر برد. «هاني» از سرشناسان و معتمدين مردم بود .در مدت كوتاهي چهار‌هزار مرد مسلح در اطراف مسلم گرد آمدند و قصر حكومتي ذليلانه در محاصرهٌ مردم فرو ‌رفت تا اين كه جنگ درگرفت و مسلم در‌حالي كه از شدت جراحت ديگر رمقي نداشت, دستگيرشد و او را به نزد ابن‌زياد بردند. به‌او گفتند بر‌امير سلام كن. پاسخ داد او امير من نيست. فرزند زياد او را به‌كشتن وعده داد. مسلم فرياد زد باكي نيست و «به‌تحقيق بد‌تر از تو بهتر از مرا كشته است». بدين‌صورت مسلم والا و شجاع، در آخرين لحظات عمرش، مشي تكامل را ترسيم و يادآوري مي‌كند كه ضرورت آن بر‌دوش شهيداني كه عليه بد و بدي قيام كرده‌اند , محكم شده است.

حسين‌(ع) در هشتم‌ماه‌ذيحجه با خاندان خود و گروهي از مردم، در‌حالي‌كه حج ناتمام مانده بود، از مكه خارج شد. ترك مكه در ايامي كه از هر‌سو به‌خاطر اداي فريضه به‌سمت آن مي‌آيند و آن‌هم از‌جانب امامي كه به‌طواف كعبه شايسته‌ترين كس است و به‌خاطر احياي شعائر دين قيام كرده، «محكم‌ترين و در‌عين‌حال هوشيارانه‌ترين ضربه بود بر‌تمام اذهان خفته‌يي كه سنگيني تحريف ساليان، بينش قرآنيشان را كور كرده و به‌توجيهات سازشكارانه آلوده است».

در اين شك نيست كه امام‌(ع) و ياران راستينش به‌واسطهٌ خروج از مكه فرصت نيافتند تا چون ديگران، در روز معهود ديوار كعبه را مس كنند. اما چندي‌بعد سرنوشتي بس پرشور، بر‌فراز دشتي گرم ثابت كرد كه اينان از ديوار گذشته و به‌«قلب» راه جسته‌اند، راستي «قلب خانه» چيست؟جز قرباني؟ كه ابراهيم پيامبر، اول «تسليم»‌شونده بدان بود؟ تا منادي اسلام گردد يا بناي آن خانهٌ «مسلماني» را پايه ريزد؟

بدينسان امام در ميعادگاه جديدش با ابراهيم، بار‌ديگر عملاً آن فلسفهٌ بالابلند صراط «تكامل» را يادآور شده و تفاوت اسلام «قرآني» را با «تسليم» بنده‌وار عيان ساخت.

حسين‌(ع) به‌هنگام خروج از مكه خطبه‌يي كه به‌عاليترين صورت مبين پذيرش شهادت انقلابي از‌جانب اوست, ايراد كرد:

«الحمدلله و ماشاءالله و لاحول و لاقوة الا بالله و صلي‌الله علي رسوله و سلم, خطّ الموت علي ولد آدم مخطّ القلاده

علي جيد الفتاة و ما اولهني الي اسلافي, اشتياق يعقوب الي يوسف.‌....»

«سپاس و ستايش ويژهٌ‌ پروردگار است. نيست قدرتي برتر از قدرت او و جز خواست خدا نيست و درود خداوند بر پيامبر, مرگ چون گردنبندي بر‌گردن فرزند آدم است، همچون گردنبند زنان جوان، چقدر به‌ديدار گذشتگان خود مشتاقم، همچون اشتياق يعقوب به‌ديدار يوسف....»

قوت تصميم و آغاز تصفيه

امام‌(ع) همراهان را از شهادت مسلم و هاني و اوضاع كوفه با‌خبر ساخت و گفت «دست از ياري ما برداشتند». اكنون عهد خويش را از گردن شما برمي‌دارم تا هركه مي‌خواهد بي‌مانعي برود.

بار‌ديگر ابتلاي تاريخي بزرگي در‌پيش بود كه ضمن آن تنها نوع «اصلح» انتخاب مي‌شد. بدينسان تصفيه در صفوف امام‌(ع) آغاز گشت.

مدتي سايهٌ سياهي از دور آشكار شد. اينان بر يكهزار‌تن بالغ مي‌شدند و به‌فرماندهي «حر‌بن يزيد رياحي» پيشواي قبيلهٌ «بني‌تميم» مأمور سد كردن راه و دستگيري امام‌(ع) بودند. هوا به‌شدت گرم بود و تشنگي لشكريان حر را مي‌آزرد. امام‌(ع) ابتدا دستور داد سپاه او را سيراب كردند. حتي يك‌تن از سپاهيان حر به‌نام علي‌بن الطعان المحاربي نقل كرده است كه: «من با سپاه حر بودم و از دنبال بقيه مي‌آمدم. چون رسيدم و حسين‌بن علي‌(ع) من و شترم را تشنه ديد، خود جلو آمد و من و شترم را آب داد».

بديهي است كه اين‌همه فروتني از‌جانب حسين‌(ع) به‌خاطر روشن كردن چهرهٌ تابناك و تساوي‌طلب جنبش بود كه دشمن از هيچ‌گونه افترا و تهمت برتري‌طلبانه در حق آن فروگذار نكرده بود.

به‌هنگام ظهر امام‌(ع)‌دستور داد تا اذان گفتند و آن‌گاه رو به‌لشكريان «حر» چنين گفت:

«الموت ادني اليك من ذالك و ثم قال لاصحابه قوموا فاركبوا».

«مرگ از اين انديشه با تو نزديكتر است (يعني قبل‌از آن‌كه بخواهي فكرت را عملي كني، كشته خواهي شد) و سپس به‌ياران خود گفت: برخيزيد و حركت كنيد.»

از‌اين‌پس زد‌و‌خوردهاي پراكنده‌يي ميان ياران امام‌(ع)‌و كسان «حر» پيش آمد. امام‌(ع) به‌هر‌جا كه مي‌رفت «حر» مانع و مزاحم مي‌شد و مرتباً دستور ابن‌زياد را ابلاغ مي‌كرد و نيز حاضر به‌جنگ هم با امام نبود و فقط خود را مأمور بردن آنها به‌كوفه مي‌دانست. امام‌(ع) سوگند خورد: «والله لااتّبعك» (سوگند به‌خدا كه ترا متابعت نخواهم كرد). وي پاسخ داد: اذاً والله لاادعك (سوگند به‌خدا هرگز دست از تو بر‌نخواهم داشت).

عاقبت چنين شد كه به‌جانبي كه نه راه كوفه باشد و نه راه مدينه، كوچ كنند. «حر» عقيده داشت كه به‌اين‌ترتيب از دستور ابن‌زياد سرپيچي نكرده است.

در اين وقت امام‌(ع)‌كليهٌ اصحاب خود را در خيمه‌يي جمع كرد و چنين گفت:

اكنون همت ايشان بر‌قتل من است و قتل آناني كه در راه من جهاد كنند (يعني شما)‌و خانوادهٌ مرا اسير گيرند. من بيمناكم كه شما پايان اين امر را ندانيد (ناآگاهانه به‌دنبال من بياييد) و اگر بدانيد كه نيرنگ و فريب در نزد ما خاندان رسول‌(ص) حرام است، و راه روشن و وقت باقي است، ‌شايسته آن‌كس كه با ما با بذل جان تأسي جويد با ما در بهشت خدا بوده و هركس ما را ياري كند از حزب خدا خواهد بود. چون سخنان امام‌(ع) به‌پايان رسيد، عده‌يي از همراهان حسين‌(ع) او را ترك كردند.

اكنون با استشمام رايحهٌ شهادتي كه چندان‌دور نبود، ساعت ابتلاي بزرگ ياران امام‌(ع) فرا‌رسيد، تا هر‌كس آشكار كند در‌پي چه‌چيز به‌اردوي امام‌(ع) پيوسته است.

بي‌ترديد،‌اين تصفيه‌ها كه در طول سفر مكرر اتفاق افتاد، اگرچه از همراهان امام بسيار كم كرد، اما بر اعتبار و حيثيت جنبش فراوان افزود و دامن آن را از هر‌ناخالصي و بقايا و آثار جاهلي پاك نمود.

بدين ترتيب،‌ تنها كساني باقي ماندند كه جز شور بر‌هم زدن جهان «كهنه»، كه خود ناشي از درك عميق پيام سرنوشت و رسالت انساني بود، عشقي به‌دل نداشتند.

در اين‌اثنا پيكي از جانب ابن‌زياد براي «حر» نامه‌يي آورد. ابن‌زياد چنين نوشته بود:

«چون پيام من به‌تو رسيد، كار را بر‌حسين سخت‌گير و مگذار در جايي مسكن كند الا در زمين بي‌آب‌و‌علف، و به‌فرستادهٌ خود گفته‌ام از تو جدا نشود و مواظب تو باشد تا امر را اجرا كني...»

«حر» نامه را براي امام‌(ع) و اصحاب او نيز قرائت كرد و از‌اين‌پس حركت ايشان را بر‌هر‌طرف مانع شد و اجبار نمود تا در همان زمين خشك فرود آيند.

ناگزير كاروان امام‌(ع) راه بگرداند و به‌جانب چپ روان شد و پس‌از چندي به «زمين كربلا» كه يكي از نواحي نينوا بود رسيد و از‌آن‌جا كه تا شط فرات راهي نبود، امام‌(ع) همان‌جا را محل فرود قرار داد. چادرها را برپا كردند و به‌تنظيم امور پرداختند. آن‌روز، ‌پنجشنبه دوم محرم سال‌61 هجري بود.

جنگ ، تنها راه

رشد تضادهاي ويژهٌ جنبش، «تعارض ضروري» دو‌جنبهٌ آن را در همان آغاز خروج امام‌(ع) مسلم ساخته بود. از يك‌سو سياست غاصبانه و تجاوزكار حكومت اموي، در‌نهايت سنگيني استثمارگرانه‌اش، براي هر‌كس كه در آن صاحب سهم نبود طاقت‌فرسا مي‌شد. از‌سوي ديگر، مشي انگيزنده و افشاگرانهٌ امام‌(ع) و ياران، به‌تمام افكار عليه وضع موجود سمت مي‌داد. به‌اين‌ترتيب، مقدمات جنگ عادلانه‌يي كه تنها از آن طريق مي‌شد ضربهٌ حداكثر را بر‌دشمن وارد نمود، آماده مي‌گشت. ‌پس اكنون جنگ انقلابي پادزهري است كه نه‌تنها زهر دشمن را خنثي مي‌كند، بلكه آلودگيها و چركهاي صفوف خودي را (در كورهٌ ابتلائات) نيز مي‌زدايد...

پس‌از فرود در كربلا، جريان حوادث به‌جانبي سير نمود كه اين جنگ محقق شود:

ابن‌زياد براي عمر‌سعد نوشت:«چون نامه به‌تو رسيد، بر‌حسين سخت بگير تا بيعت يزيد را بپذيرد. اگر نپذيرفت آب را به‌روي او ببند».

عمر‌بن‌سعد يك‌عدهٌ پانصد‌نفري را مأمور شط فرات كرد تا اردوي امام(ع) نتواند از آب استفاده كند. اين واقعه روز سه‌شنبه هفتم محرم اتفاق افتاد.

امام‌(ع) دستور حفر چاه داد، چاهي كندند و به‌آب دست يافتند و مشكها پر كردند و مقدار زيادي آب ذخيره كردند. چون اين خبر به ابن‌زياد رسيد به عمر‌بن‌سعد فرمان داد كه «شنيده‌ام حسين چاه حفر كرده، تا آن‌جا كه مي‌تواني بايد از دسترسي او به‌آب ممانعت كني »

به اشتراک بگذارید: