Iran-Spring
اجتماعی ۱۹ مرداد ۱۳۹۴

مشهد : گزارشي هولناك از فروش قرنيه چشم

مشهد : گزارشي هولناك از فروش قرنيه چشم

عبارت‌هایی مانند فروش کلیه، کلیه‌فروشی، فروش کلیه زیر قیمت” و… تاکنون زیاد به چشمم خورده بود اما این عبارت با بقیه فرق داشت و روی دیوار با ماژیک پررنگ نوشته شده بود؛ ”چشم‌فروشی.”
این خبرنگار نوشته است: "تصور می‌کنم آفتاب طاقت‌فرسای ظهر تابستان سوی چشمانم را کم قوا کرده است. جلوتر می‌روم تا شاید بتوانم دقیق‌تر بخوانم. نه، عبارت درست است. روی دیوار زیر شماره تلفن خط ایرانسلش نوشته شده است:چشم‌فروشی. عبارت تکان‌دهنده‌ای که هنوز که هنوز است، نوع نگارش حروفش بر روی دیوار، در ذهنم نقش بسته است. با تلفن همراهم شماره می‌گیرم، ۷۳۰….۰۹۳۷ مشترک مدنظر در دسترس نمی‌باشد. درحالی‌که تمام ذهنم از علامت سوال پر شده است، باز هم تلاش می‌کنم. چندروزی می‌گذرد و بالاخره بعد از کلی تلاش، تلفنم پاسخ داده می‌شود. با شنیدن صدای مرد جوان گمان نمی‌کنم سن‌وسالش بیشتر از ۴۰ باشد. پیشنهاد خرید چشم را مطرح می‌کنم و بعد از انجام رایزنی و صحبت تلفنی، قرار ملاقات محقق می‌شود و این‌بار به‌عنوان خریدار پای معامله می‌روم.”
محل قرار، ایستگاه اتوبوس چهارراه میدان بار در مشهد است و خبرنگار شهرآرای منطقه دوی مشهد درباره ملاقات با فروشنده چشم نوشته است: "کمی زودتر از ساعت قرار در محل ایستگاه حاضر می‌شوم. تمام طول مسیر تا محل قرار را پیاده می‌روم و در تمام راه، ذهنم درگیر این سوال است که چرا باید کار به جایی برسد که انسان حاضر باشد چشم خود را بفروشد؟ سر ساعت مقرر از راه می‌رسد. خودش را «م» معرفی می‌کند و سی‌وچهارساله. بلافاصله و بدون مقدمه وارد صحبت می‌شود. خانم، رک و پوست‌کنده حرفت را بگو. آخرش چند؟ چوب حراج به بدن به دلیل فشار اقتصادی اصلا برایش مهم نیست که چرا و به چه دلیل در محل ملاقات حضور یافته‌ام. حرف از ۲میلیون به میان می‌آورم که پاسخ می‌دهد: ۲میلیون خیلی کم است. ما با هم وارد معامله نمی‌شویم. رویش را برمی‌گرداند و قصد رفتن می‌کند که از او می‌خواهم رقم پیشنهادی‌اش را بگوید. می‌گوید: ۶ماه پیش در تهران یک کلیه‌ام را ۶میلیون فروختم. الان هم به‌شدت فشار مالی دارم. حاضرم با همان ۶میلیون چشمم را بفروشم.”
به نوشته این نشریه مشهدی، این مرد ۳۴ ساله که داوطلب فروش یکی از چشم های خودش شده درباره دلیل چنین اقدامی گفته است: "سه‌بچه دارم و صاحب‌خانه جوابم کرده است. بی‌سواد و بیکار هستم و باید خرجی فرزندان و همسرم را بدهم. چشم من مال شما، هرکار دوست دارید، با آن انجام دهید. لرز تمام بدنم را فراگرفته است.” او همچنین گفته است:”از من که گذشت، دلم نمی‌خواهد فرزندانم بی‌خانمان بزرگ شوند. برای من چه اهمیت دارد که یک چشم داشته باشم یا نه؟” و تاکید کرده است که "ندارم. فقر امانم را بریده است. اصلا شما می‌فهمی نداری یعنی چی؟ نان خشک خوردن یعنی چه؟ برایم مثل روز روشن است که دیگر اندام‌هایم را نیز می‌فروشم. چه اهمیت دارد که من یک دست داشته باشم یا نداشته باشم؟ یک پا داشته باشم یا نداشته باشم؟ لازم باشد، حتی پوستم را هم می‌فروشم.”
خبرنگار شهرآرای محله نوشته که این مرد ۳۴ ساله در جریان این دیدار گفت که "الان دو خریدار هستند که حاضرند با همین قیمت و پرداخت تمام مخارج بیمارستان، پای معامله بیایند. تازه قرار است فردا در اینترنت هم آگهی بدهم که احتمالا اگر آگهی سراسری بدهم، پول بیشتری بگیرم” و البته در نهایت "رویش را برمی‌گرداند و می‌رود”، و قرار می‌شود درباره قیمت خرید چشم "تا فردا صبح به او خبر دهم.”
لاله‌سادات کوثری نوشته است که "جوان سی‌وچهارساله یا واضح‌تر بگوییم فروشنده چشم، راه خود را می‌کشد و می‌رود. تمام خواسته او این روزها از زندگی این است که بتواند به بالاترین قیمت ممکن، چشم خود را بفروشد تا شاید بتواند بار دیگر سرش را در مقابل فرزندان خود بالا ببرد و سربلند شود. پول صاحب‌خانه را بدهد و دست‌کم چندماهی فرزندانش را از خوردن نان خشک نجات دهد. باز هم قصه پرغصه فقر. این‌بار چوب حراج به سلامتی و جسم و جان. جوان سی‌وچهارساله که با هزار امید و آرزو پای معامله چشم خود آمده است، مثل روز برایش روشن است که شاید در چند ماه آینده، اندامی دیگر از بدن خود را به فروش بگذارد.
الله سادات کوثری-کافی است مدت زمان اندکی وقت بگذاری و تنها 10دقیقه از زمان وقت گذاشتن خود را پای اینترنت به این موضوع اختصاص دهی. کلمه را بزنی و جستجوی اینترنتی خود را در کمتر از چندثانیه نتیجه بگیری. اصلا چرا راه دوری میرویم؟ درودیوار همین کوچه پس‌کوچه های محله شهیدفرامرزعباسی خودمان را مثال میزنم؛ محلهای که گاه در دل سکوت و آرامش همیشگیاش آنهم در اواسط ظهر یک روز تابستانی، درودیوارهای بلند آپارتمان نشینش، فریادی بلند را سر میدهند؛ فریادی از جنس بازاری جدید از یک خریدوفروش؛ خریدوفروشی از جنس اندامهای بدن انسان که این روزها کاروبارش از فروش کلیه با گروههای خونی کمیاب گذشته و به دیگر اندامهای حیاتی بدن مانند چشم رسیده است. تعجب نکنید، بازاری است مثل بقیه بازارها. با مشتریانی ثابت و پروپاقرص. با خریدار و فروشندهای بحبوحه این است که معامله را جوش دهند و پولی عایدشان شود اما تنها تفاوتش این است که دست به نقد و البته گاه هم دالالن و واسطه گرانی که نان، به نرخ روز میخورند و کارشان در این اینبار در این خریدوفروش، معموال خریدار پول زندگی خود را میپردازد و فروشنده هم پول باز شدن گره از گرفتاری اش را میستاند. در شرایطی که بازارهایی مانند مسکن و خودرو، سکه و ارز و دالر و... گاهوبیگاه بر سر زبانها میافتد و هر زمان هم توجه مخاطبان و گروههای خاصی را به خود جلب می‌کند، بازار داغتری هم وجود دارد که به دلیل تقاضا و افزایش نیاز، ریتم معمولیاش همواره رشد صعودی دارد؛ بازاری که بهعلت سوداگری، فشار اقتصادی و نبود سیستم نظارتی قوی، تنورش حسابی داغ بوده و هست. بازاری داغ اما پنهانی. این روزها کمتر کسی خریدوفروش کلیه را یک بازار کسبوکار درنظر میگیرد اما بیتعارف بگوییم؛ خریدوفروش کلیه در شهر و در دل همین محالت منطقه ما، آنقدرها هم مخفی نیست. این بازار این روزها کارش از خریدوفروش کلیه گذشته و بازار داغ چشمفروشی، گوی سبقت را از کلیه گرفته است.
خریدوفروش اینترنتی خریدوفروش اندامهای حیاتی انســانها که روزگاری درخفا و به طور پنهانی بر روی تکهکاغذی کوچک در دل محالت منطقه ما اعالم میشد، حاال دیگر تکنولوژی مدرن و علم تبلیغات هم به کمکش آمده است، تاآنجاکه بازاریابان و دالالن حرفهای، اندامهای بدن متقاضیان خود را به شــکل زیبا و مطابق میل مشــتری به تبلیغ میگذارند. گاه هم برای اینکه دامنه مشــتریان افزایش پیدا کند، آگهی اینترنتی میدهند تا اندام بدن مدنظر را با قیمت بیشتری بفروشند. بازاریابی در این بخش راه خود را به فضای مجازی پیدا کرده، تاآنجاکه چندین وبسایت به همین نام و در این زمینه به فعالیت میپردازند و از متقاضیان و فروشندگان میخواهند تا درخواست خود را در این صفحه مطرح کنند؛ »مرجع خریدوفروش کلیه انسان در ایران« و »قیمت روز کلیه همراه با جدول قیمت«، تنها عنوان چندی از وبالگها و سایتهای فعال در این بازار است که با سر زدن به آنها، فقط تعجبمان از تنوع قیمتها و متقاضیان این بازار بیشتر میشود. اگر زمانی با تماشای یک کاغذ افتاده در گوشه خیابان با عنوان »فروش فوری کلیه«، دلمان ریش میشــد، اکنون فقط کافی اســت با دقت، به خیابانها و کوچههای اطراف خود نگاه کنیم تا دریابیم که همچون قسمت نیازمندی روزنامه ها، بخش درخورتوجهی از تبلیغات خیابانی، غیرمحسوس به همین بازار اختصاص یافته است.
همه اندامها فروشی است با مروری بر تمامی ایــن آگهی های تبلیغاتی که معموال در منطقه ما روی درودیوارهای خیابانها و مکانهای پرتردد منتهی به راسته پزشکان یافت میشود، همه نوع رده سنی دیده میشود؛ کلیهفروشی ab مثبت هجدهساله، کبدفروشی با گروه خونی o منفی بیستوسهساله، مغز استخوانفروشی با گروه خونی bمنفی پنجاه وچهارساله و... اینها همه بخشی از تبلیغات خریدوفروش اندام بدن در فضای مجازی و درودیوارهای شــهر است. فروشندگانی که با حداقل میانگین 18سال و قیمتهای مختلف، اندام بدن خود را به حراج میگذارند و وقتی پای صحبتشان مینشــینی، همه از یک موضوع و معضل مشخص صحبت میکنند؛ آنهم نداری و مشکالت اقتصادی است.
فروش کلیه برای پرداخت هزینه کمپ فرامرزی- حکایت فقر و فروش اعضای بدن، حکایت تلخی است به تلخی زهر. وقتی فقر کار را به جایی میرساند که طیبه برای فروش عضوی از بدنش چانه میزند. همســر طیبه به بیماری اعتیاد دچار اســت و طیبه و دو دخترش از بیــکاری مرد خانواده و اعتیادش به تنگ آمدهاند. طیبه ماجرا را اینطور برایمان تعریف میکند: »آن روز همســرم حالوروز خوشی نداشت. هربار صدایش میزدم که بیدار شود و چیزی بخورد، تکان نمیخورد. نمیدانم چه مصرف کرده بود و چقدر، اما هرچه بود، حالش را حسابی خراب کرده بود. دو روز بود از جایش تکان نمیخورد. فقط میدانستم که زنده است و نفس میکشد. شب دوم تقریبا 48ساعت میشد که همسرم خواب بود و از جایش تکان نخورده بود. تکانش دادم و دیدم بدنش سرد است. ترس برم داشت. دوباره تکانش دادم. وقتی خوب به اطرافش نگاه کردم، مورچه بود که از سروکولش باال میرفت. دیگر یقین پیدا کردم که اتفاقی افتاده. فورا با برادرشوهرم تماس گرفتم. همسرم را در آب سرد انداختیم و بعد از کلی زیرورو کردنش در آب سرد، آنهم در هوای سرد بهمن کمکم چشمهایش را باز کرد. تصمیم گرفتم او را برای ترک به کمپ ببرم. پول نداشــتم. به هر دری زدم، نشد که نشد. باید با دو دختر کوچک چه میکردم؟ تصمیم گرفتم کلیهام را بفروشم. به بیمارســتان رفتم و گفتم آمدهام کلیه بدهم. بیرون هم سفارش کردم برایم مشــتری جور کنند تا بتوانم کلیهام را به قیمت مناسب بفروشم. مشتری تا 4میلیون تومان هم پیدا شد اما خداراشکر خیری پیدا شد و وقتی فهمید بهخاطر فقر حاضرم کلیهام را حراج کنم، هزینه کمپ همسرم را پرداخت کرد. بعدش خدا کمک کرد و کاری برایم جور شد. حاال خرجومخارج همسر و دو دخترم را خودم میدهم اما اگر آن خیر نبود، بیتردید حاال فقط یک کلیه داشتم

به اشتراک بگذارید: