شبنم، جوانترين زنداني سیاسی بند زنان
شور و انرژياش حتي بيشتر از آن بود كه شنيده بودم. شبنم مددزاده، يك لحظه در بند آرام و قرار نداشت، صداي خندههايش فضا را پر از نشاط ميكرد. هركس كه توي خودش بود، شبنم به سراغش ميرفت و با شوخيها سعي ميكرد حال و هوايش را عوض كند.
برنامهريزي دقيقي براي گذراندن روزهايش در زندان داشت، روزهاي اول از برنامه فشردهاش تعجب ميكردم، آن هم براي دختري به جواني او. از ساعت هفت صبح برنامه مطالعاتياش را شروع ميكرد. منظم و موضوعي كتاب ميخواند، آن موقع جامعهشناسي انتقادي ميخواند. هنر و ادبيات هم ميخواند، شعر ميخواند و شعر ميگفت، زبان ميخواند، هم زبان فرانسه و هم انگليسي. چند ساعت در روز خودش زبان ميخواند، چند ساعت هم به دوست مهربانش مريم انگليسي درس ميداد. معلم سختگيري هم بود و بهطور مرتب به مريم منفرد تكليف ميداد و ازش امتحان ميگرفت. بهمناسبت روزهاي عيد و ساير مناسبتها، شبنم و مريم از مدتها قبل برنامهريزي ميكردند تا هم بنديهاي خود را شاد كنند. شركت در كلاس معرق هم از برنامههاي روزانهاش بود، استاد كلاس معرق ميگفت كه شبنم يكي از بهترين شاگردانش است و تابلوهاي معرقش خيلي خوب از كار در ميآيد.
هر روز هم ورزش ميكرد، ورزش جمعي و فردي. برنامههاي ورزشش را هم با جديت دنبال ميكرد، با جديت بند را نظافت ميكرد. كبري بنازاده كه مادر صدايش ميكرديم، وقتي شبنم زمين را تي ميكشيد، با عشقي مادرانه نگاهش ميكرد و رو به بقيه ميگفت: ببينيد، كار بچهام نقص ندارد، از پشت ميز دانشگاه آمده زندان اما امور خانهداري را هم تمام و كمال بلد است... و ما با خنده ميگفتيم: مادر! تو رو خدا اين قدر شبنم را لوس نكنيد.
برنامههايش را آن قدر مرتب و منظم اجرا ميكرد كه گاه شگفتزدهميشدم، مخصوصاً وقتي بيمارميشد باز هم ساعت هفت صبح از خواب بلندميشد تا برنامه كتابخوانياش را با فريبا شروع كند و همين طور برنامه پشت برنامه. فريبا كمال آبادي ميگفت: شبنم فردا صبح كتاب نميخوانيم خيلي مريض هستي، اما قبول نميكرد.
ميگفتم: شبنم، اينجا زندان است و تا بخواهي وقت براي كتاب خواندن داري. حالا كه سرماخوردهاي خب بگير با خيال راحت بخواب. چه اصراري داري آخر كه برنامهات را كنسل نكني. با خندهاي ميگفت: حالم خوبه. مشكلي ندارم... ميگفت خوب است اما بيمار بود، بيمار بود و با همان اشتياق هميشگي برنامههايش را پي ميگرفت. شبنم كوچكترين دختر بندزنان بود. اما در كنار فريبا كمال آبادي، مهوش شهرياري، كبرا بنا زاده قديميترين زندانيان سياسي در بندزنان محسوبميشد، بهمناسبت هشت مارس هم بنديهايش به او لوح تقدير دادند، بهخاطر اينكه جوانترين بود و قديميترين.
حواسش به همه بود، من زياد مريض ميشدم، او مثل خواهر كوچكم بود اما مثل يك خواهر بزرگ از من پرستاري ميكرد و مراقبم بود. سردردهاي ميگرنيام كه شروعميشد، كنارم مينشست و گاهي بيشتر از يك ساعت سرم را ماساژ ميداد، ماساژي كه موقع سردردها هيچوقت نپرسيدم از كجا ياد گرفتي كه اين قدر معجزه ميكند.
از شبنم، جوانترين دختر بند زندانيان سياسي زن خيلي چيزها آموختم. او بيدريغ و بيچشمداشت مهربان است، باروحيه است و پنج سال زندان موجب نشد كه بيحوصله شود. به قول قريب به اتفاق هم بندانش: خيلي خوب حبس ميكشد. منظم و با پشتكار است و خوب مينويسد و خوب ميخواند. يكبار هانيه فرشي به او گفت: شبنم، تو آينده درخشاني داري. ميداني چرا؟
شبنم سكوت كرد و هانيه گفت: با يك دليل ساده: تو ۲۴ فقط سال داري و هر روز ساعت هفت صبح از خواب بلندميشوي تا كتاب بخواني، اين خيلي مهمه.
شبنم، همين روزها، در ۲۵ سالگي، پس از پنج سال حبس يكسرهي بدون مرخصي آزادميشود. آزادياش مبارك ».
سايت سحام نيوز 21 دیماه 92