جهان
۱۷ مهر ۱۳۹۳
زني كه به داعش پيوسته و شاهد وحشيگريهاي آن بود
خديجه: در ابتدا من خوشحال بودم، سلاح حمل ميكردم. اين براي من جديد بود و من قدرت داشتم. من فكر نميكردم كه دارم كسي را ميترسانم ولي بعد شروع به سؤال كردن از خودم كردم كه كجا هستم و دارم به كدام سمت ميروم؟ احساس ميكردم كه ريسماني دارد من را به يك مكان زشت ميكشاند.
خبرنگار: اين خانم 25ساله كه ما او را خديجه صدا ميزنيم ولي اسم واقعي او نيست، قبلاً معلم مدرسه ابتدايي بود، كه تبديل به عضوي از گردان "هانتساي" داعش در رقه شد كه بسيار وحشتآور است.
خديجه : ما در خيابانها گشت ميداديم. اگر زني را ميديديم كه بشكل مناسبي حجاب شريعت را رعايت نميكرد او را ميگرفتيم و گاهي اوقات آنها شلاق ميخوردند.
خبرنگار : او در مورد شروع انقلاب سوريه و احساس بودن در يك واقعه بسيار بزرگ صحبت ميكند. ولي بعد خشونتها شروع شدند كه اين باعث شد تا خانواده وي چندين بار جابجا شود.
خديجه : همه چيز در اطراف ما آشوب بود. ارتش آزاد سوريه، رژيم حاكم، بمبهاي بشكهاي، حملات، مجروحين، درمانگاهها، خون، شما احساس خواهيد كرد كه ميخواهيد خودتان را از هم بدريد، فرار كنيد و چيزي را پيدا كنيد تا بتوانيد بسوي آن فرار كنيد. مشكل من اين بود كه من بسوي چيزي زشتتر فرار كردم. من بسوي افرادي فرار كردم، يك تونسي كه مرا بسوي دولت اسلامي هل دادند.
خبرنگار: آنها برروي شبكه با هم آشنا شدند. اين در زماني بود كه كنجكاوي، او را بسوي سايتهاي اجتماعي داعش كشاند. او به وي گفت كه دارد به رقه ميآيد و حتي ميتوانند با هم ازدواج كنند. پس او خانواده خود را قانع كرد تا به آنجا نقل مكان كنند. دختر عموي وي "عما عبدالله" از قبل با يكي از جنگجويان داعش ازدواج كرده بود و عضو گردان هانتساي بود.
خديجه : "عما عبدالله" مرا به مركز گردان كه هتل سياهي در رقه بود برد. او مرا با فرمانده آن "عما رايان" معرفي كرد. او يك شخصيت بسيار قوي داشت، خود را بسيار تند و تيز نشان ميداد. او به شما چنين حسي ميداد كه يك رهبر است و نه يك زن معمولي". عما رايان" اهل تونس است. ولي اين "عما حمزه" كه اهل سوريه ميباشد است كه مسئوليت شلاق زدن را بر عهده دارد. او يك زن است ولي يك زن معمولي نيست. او بسيار عظيم است، يك كلاشنيكف دارد، كلت دارد، شلاق دارد و يك چاقو. او بر روي صورت خود نقاب ميبندد.
خبرنگار : در همان ساختمان كه مركز فرماندهي گردان در آن قرار دارد، دفتري ويژه براي ازدواجهاي جنگجويان خارجي وجود دارد. در بسياري از موارد، اين ازدواجها اجباري ميباشند.
خديجه : خارجيها، با زنان بسيار خشن رفتار ميكنند حتي با آنهايي كه ازدواج ميكنند...
خبرنگار : اين تصوير وحشتناك كه يك نوجوان به صليب كشيده شده را نشان ميدهد...
خديجه: بدترين چيزي كه من مشاهده كردم اين بود كه سر مردي را درست در جلوي من قطع كردند.
خبرنگار : بعد از آن فرمانده وي "عما رايان" گفت كه براي وي يك همسر سعودي پيدا كرده است.
خديجه : من بعد از اين گفتم كه ديگر كافي است. بعد از همه چيزي كه من تا به الآن مشاهده كردم و سكوت كرده بودم و به خود ميگفتم كه "ما الآن در جنگ هستيم و وقتي كه تمام شود همه چيز در جاي خود قرار خواهد گرفت. " ولي بعد از اين مورد من تصميم گرفتم كه بايد بروم.
خبرنگار : اين اولين بار است كه او براي كسي داستان خود را بازگو ميكند. او قبل از شروع حملات هوايي ائتلاف فرار كرد. خانواده وي هم از رقه فرار كرد ولي هنوز در سوريه هستند. او بهشدت ميخواهد كه دوباره خودش باشد.
خديجه : دختري كه خوشحال بود، به زندگي عشق ميورزيد و ميخنديد، من دوباره ميخواهم همان طوري باشم».
تلويزيون سي ان ان 16 مهر 1393 ـ8 اكتبر 2014