آخرين روزهاي شهيد ستار بهشتي
روز ۹ آبان ستار بهشتي را آوردند توي اتاق ما. وقتي آوردند آثار شكنجه روي صورتش بود نوك دستش باد كرده بود روي بدنش كه ما برديم حمامش كرديم آثار شكنجه بود. چهارشنبه شب آوردند پنجشنبه ميخواستند دوباره او را از زندان تحويل بگيرند و جهت بازجويي ببرند خودش خيلي نگران بود. صبح پنجشنبه وقتي كه من ديدمش احوال پرسي باهاش كردم. او گفت اينها (بازجوها) هم گفتند ما ميكشيمت. تهديدش كرده بودند حتي شب خوابيده بود بلند شد با سر درد و ما رفتيم از زندانيان سياسي ديگر براش قرص و دارو گير آورديم و بهش داديم . همان روز هم كه اومده بود بعد از حمام فرستاديمش دكتر (بهداري زندان). دكتر تأييد كرد كه اين تحت ضربات و شكنجه قرار گرفته است. دارو براي دردهاش بهش داد ولي اون داروها دردهايش را تسكين نميداد و شب كه بلند شد دوباره دارو تهيه كرديم و بهش داديم. صبح خيلي دوست داشت كه توي بند ما (بند ۳۵۰) باشه. خيلي دوست داشت توي اون جمع ما بمونه. او گفت منو ميتونند اينجا هم نگه دارند. گفتم ميشه ولي بايد ببيني داستان عباس جعفري دولتآبادي چه دستوري ميدهد. دادسرا (مقدسي كه در زندان اوين مستقر است) حكم بازداشت موقتش را داده بود. به او گفته بودند كه امشب اينجا ميخوابي بعد نامه داده بودند كه فردا بايد براي بازجويي مجدد برود. بازجويهاي او در پليس فتا صورت ميگرفت. بيشتر در مورد شكنجههايشديد و وحشيانهاي كه تحت آنها قرار گرفته بود توضيح ميداد. گفت: تهديد به قتل كردند، خيلي زدند، نوع زدن هم آويزان كردن و مشت و لگد زدن بود و دستاش باد كرده بود. صورتش هم شديداً كبود بود. سرش هم ضربه خورده بود خيلي سردردهاي شديد داشت. او در اين مدت كوتاه كه در بند بود اصرار به گفتن چيزهايي داشت كه بر وي رواداشته بودند. البته با ۲ تا از بچههاي اونجا آشنا شده بود. با ابوالفضل عابديني كه ۲ الي ۳ ماه پيش تبعيدش كردند به زندان كارون اهواز. يكي هم حسين رونقي ملكي كه با يكي از بستگانش بچه محل بودند. تنها چيزي كه ما به ذهنمان رسيد به دكترعبدالفتاح سلطاني وكيل زنداني گفتيم كه چنين زنداني را آوردهاند اينجا، ايشان گفتند كه ۳ برگ شكايتنامه بنويسه ستار بهشتي از اين پيشنهاد استقبال كرد و گفت بهرغم دردهاي شديد كه دارم ميتونم اين را بنويسم. سپس او خواست كه با آقاي عبدالفتاح سلطاني در اين مورد صحبت كند و ايشان را هم ديد. در همان حين كه اسمش را خواندند و براي بازجويي و نهايتاً قتلش او را ميبردند شكايتنامه را هم نوشت. ما امضا كرديم، ۲ الي ۳ تا از بچههاي هوادار مجاهدين هم آن را امضا كردند. همان شكايتنامه كه خود ستار بهشتي نوشته بود بعدها به بيرون از زندان برده شد و انتشار يافت. او مخالفت با جمهوري اسلامي داشت. در مورد مادرش ميگفت كه مسن و خيلي مريضه و خيلي نگران حال مادرش بود. وضعيت مالي بسياري ضعيفي هم داشتند. در اثر شكنجه تمامي لباسهاي او پاره و خونين بود هنگام بردن مجدد او به اتاق بازجويي همبنديانش به او لباس و مقداري پول دادند. پس از شهادت ستار بهشتي چندين نفر از ما را براي بازجويي بردند دادسراي مقدسي داخل زندان اوين. تمامي كساني كه به دادسراي اوين برده شدند ۲ الي ۳ سري مورد بازجويي قرار گرفتند. يكي از آنها من بودم، ابوالفضل عابديني بود زنداني سياسي دهه ۶۰ آقاي اصغر قطان بود و تعداد ديگير از زندانيان سياسي ما را بازجويي كردند ما هم شهادت داديم كه شكنجه شده بود دستش باد كرده بود صورتش باد كرده بود. شير گذاشتيم سر سفره صبحانه كه ستار بخورد، او نميخورد ميگفت: به ياد مادرم افتادم اين گرانه نميتونيم ما بخريم و تأمين كنيم. بعد از ۳ الي ۴ روز كه ازاتاق ما در بند ۳۵۰ بردند ما خبر جانگداز شهادت او را شنيديم. ».
سايت فعالين حقوق بشر و دمكراسي سه شنبه 16 مهر 92