Menu
مینا انتظاری

مینا انتظاری

مژگان و فرحناز، دو یار سربدار!

maghalat 32a40نزدیک سی سال بود که آنها را ندیده بودم، البته گاه و بیگاه و در انبوه خاطرات تلخ و شیرین گذشته آنها را میدیدم، لحظاتی خاص در سایه روشن خواب و بیداری و یا در تنهایی و دلتنگی غربت... گاهی اوقات وسط کاری یا تماشای چیزی یک مرتبه چهره زیبای فرحناز و خنده های قشنگ مژگان به یادم میامد و از خاطرم میگذشت، بعضی وقتها هم خودم به سویشان پرمیکشیدم و برای دیدنشان دوباره به اوین و قزلحصار گذر میکردم...

گفتم که سی سال بود آنها را ندیده بودم، چرا که آنها سالهاست رفته اند، به سفر جاودانگی، همان سفر بی بازگشت و پرواز بسوی ابدیت! حتمآ همه بیاد داریم حکایت حیرت انگیز کوچ پرستوهای عاشق را در آن تابستان سوزان شصت و هفت...

 بگذریم، داشتم از دوتن از یاران همبند و عزیز خودم در زندانهای دهه شصت میگفتم. اینکه بعد از سی سال سیاه بالاخره عکسی از آن «دختران آفتاب و خواهران سپیده و مهتاب» بدستم رسید.... عکسی قدیمی و سیاه و سفید از گلهای خوشرنگ و سرسبد یک نسل: مژگان سربی و فرحناز ظرفچی

 

به عکسهایشان نگاه میکنم، بارها و بارها، گاه با حسرت و اندوه و گاه با عشق و عاطفه، و البته همیشه با غرور و افتخار... هردوی آنها فرزندان خانواده های زحمتکش و درد آشنای جنوب تهران بودند و اتفاقآ هردو متولد ۱۳۴۱ و همسن هم بودیم. آن دو از دختران بی باک و شجاع و پرتلاش تشکیلات دانش آموزی مجاهدین در دوران فعالیتهای سیاسی و مبارزات مسالمت آمیز (فاز سیاسی از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰) در پایتخت بودند.

 مژگان در سی خرداد سال شصت و فرحناز هم در همان ایام توسط پاسداران پلید خمینی دستگیر شدند... بعد از تحمل ماهها شکنجه و بازجویی در اوین، سرانجام در بیدادگاههای چند دقیقه ای «انقلاب اسلامی» مژگان به ۱۰ سال و فرحناز به ۸ سال زندان محکوم شدند.

هر دوی آنها از بهترین دوستانم در سالهای زندان بودند. بعد از پشت سرگذاشتن کابوس شبهای تیرباران و شمارش تیرهای خلاص در اوین، به قزل حصار که رسیدیم تقریبآ همه جا همبند و هم سلول بودیم. هنوز روحیه بالا و خنده هایشان را در سخترین دوران زندان بیاد دارم.

در سالهای نفس گیر ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ و در «شبهای بینهایت» حاج داوود رحمانی در قزل حصار که پشت دیوار بند هشت یعنی بند تنبیهی زنان باید تا صبح با چشمبند در هوای سرد سرپا می ایستادیم، شیطنتها و شوخی های بچه هایی همچون فرحناز و مژگان، زجر و خستگی و بی خوابی را برایمان قابل تحملتر می کرد.

یکی از سوژه های خنده دار و شوخی هایی که معمولآ در جمع دوستان خیلی نزدیکتر با هم داشتیم این بود که هرازگاهی بر بال خاطرات محدود سینمایی و هنری که از قبل زندان داشتیم سری هم به هالیوود! میزدیم و مشابهت های با مسمّایی در چهره یاران خود می یافتیم... بطور مثال چهره و خنده های خیلی قشنگ مژگان همیشه مرا بیاد یکی از بازیگران معروف جهان سینما میانداخت و برای همین او را «دوریس» صدا میکردم و او با شنیدن این نام با تمام چهره اش میخندید و با شیطنت ژست میگرفت. همانطور که دوست خیلی عزیزم اعظم عطّاری هم مرا «اِدنا» صدا میکرد و حتی روز آخر هم از پنجره سلولش با همین نام با من خداحافظی کرد...

سال ۱۳۶۴ و دوران کوتاه «رفرم» در زندان بود که ما بعد از سالها محرومیت، میتوانستیم از محوطه محصور در میان دیوارهای سیمانی بلند و سیمهای خاردار، بعنوان هواخوری بند عمومی، استفاده کنیم و صبح های زود قبل از طلوع آفتاب، به محض باز شدن در هواخوری، از داخل بند به بیرون میپریدیم و در هوای آزاد نفس میکشیدیم و بلافاصله در صفوفی منظم و دو نفره به دنبال هم دور آن حیاط می دویدیم: یک، دو، سه، چهار... یک، دو، سه، چهار ..... کم کم ضربات منظم پاها بر روی زمین و شمارش نفر جلودار صف، به ریتمی هماهنگ تبدیل می شد و ما تا طلوع خورشید صبحگاهی می دویدیم. انگار که تمام فشارها و شکنجه های سالیان، بچه ها را قویتر و مقاومتر کرده بود. مژگان و فرحناز عزیزم از بچه های ثابت ورزش و جمع مجاهدین زندان بودند.

دوران «رفرم» زندان که با آمدن هیئتی از طرف دفتر آقای منتظری و متعاقبآ رفتن باند «لاجوردی - رحمانی» از زندانهای تهران شروع شده بود همانطور که انتظار میرفت خیلی کوتاه بود و بازهم سرکوب و خشونت بیرحمانه، سهمیه ما «دوزخیان روی زمین» از «دوران طلایی امام» شد. سال ۱۳۶۵ بازهم دسته دسته برای تنبیه بیشتر راهی اوین شدیم و در همان بدو ورود با ضربه های شلاق و پوتین و مشت و لگدهای دژخیمانی همچون مجتبی حلوایی و باند نامردش، مورد استقبال قرار گرفتیم...

 در اعتراض به آن همه ظلم و ستم و بیکسی، مظلومانه دست به اعتصاب غذا یا اعتصاب دارو میزدیم شاید که کسی یا جایی در آن دنیای سراسر سود و سرمایه و سکوت و سازش، صدای در گلو شکسته شده ما را در آن سالهای سیاه بشنود.... در واقع ما بچه های زندان با همان بدنهای رنجور و زخمی و با دست بسته نیز به جلادان «نه» میگفتیم...

در جریان «اعتصاب دارو» بعضی بچه ها از نگرفتن دارو زجر مضاعف می کشیدند. یکی از آنها مژگان سربی بود که از کمر درد مزمنی رنج می برد ولی حاضر نبود برای گرفتن داروی بیماریش که توسط دکتر متخصص تجویز شده بود، به زندانی توابی که عامل دشمن و زندانیان شده بود مراجعه کند.

بچه ها مرتب به دفتر بند اعتراض می کردند که پاسخ آنها نیز جز ضرب و شتم و ناسزا چیز دیگری نبود. حتی گاه پاسداران از فرصت استفاده کرده و زندانیان معترض را از جلوی در دفتر بند که در واقع ورودی بند نیز بود، با زور به داخل دفتر می کشیدند و از آنجا راهی انفرادی می کردند. بنا به همین تجربه، به همدیگر سفارش کرده بودیم که موقع مراجعه به دفتر بند، مراقب هم باشیم. ‌فضای بند فوق العاده ملتهب بود و ما نیز در حالت آماده باش بودیم!

یکی از همین روزها، مژگان که درد شدید کمر رمقش را گرفته بود قصد مراجعه به دفتر بند برای گرفتن قرص مسکنی را داشت. من با ناهید تحصیلی روی تخت طبقه سوم اتاقمان، کتاب می خواندیم. مژگان که با درد به سمت دفتر بند می رفت، از جلوی اتاقمان که رد می شد با اشاره به ما رساند که حواستون بهم باشه دارم می رم.
به فاصله چند لحظه صدای فریاد از سمت دفتر بند بلند شد. پاسدار فاطمه جباری که در بین ما به «فاطمه عَرّه» معروف بود، با غربتی بازی جیغ می زد...

کتاب روی دستمان به پرواز در آمد و از روی تخت طبقه سوم پریدیم وسط اتاق و همگی دوان دوان به سمت دفتر بند رفتیم. فاطمه جباری و یک پاسدار دیگر از آنطرف مژگان را به سمت دفتر می کشیدند و ما از این طرف او را گرفته بودیم و به سمت داخل بند می کشیدیم. ما بکش، آنها بکش. بیچاره مژگان عین گوشت قربانی به اینطرف و آنطرف کشیده می شد...

پاسدار جباری داد می زد: منافقای آمریکایی، برادرهای ما در جبهه دارند از بی دارویی شهید می شن و شماها اینجا دارو می خواین؟
مژگان هم با فریاد جواب می داد: شماها کیک رو خوردید و کلتش را بستید اونوقت به ما می گید آمریکایی؟ (اشاره او به داستان کیک و کلت و ماجرای ایران گیت و مک فارلین بود.) در این لحظه فاطمه عرّه هوار کشید: مجتبی بدادم برس، از دست این منافقا نجاتم بده!
لحظاتی بعد مجتبی حلوایی و گروه ضربتش وسط بند بودند در حالی که شلاقش را کف دستش می زد و آماده برای یورش می شد کُرکُری می خواند: پدرسوخته های منافق، حالا دیگه به خواهران ما حمله و توهین می کنید؟ با این جمله دستور حمله داده شد و تا توانستند همگی ما را زدند... معمولآ وقتی به همه بچه های بند حمله می کردند بطور فردی کمتر ضربه می خوردیم تا این که یک زندانی را به تنهایی گیر می انداختند. به تجربه دریافته بودیم که به این شکل فشار روی جمع تقسیم و خرد می شود.

گذشت و گذشت و بسیاری اتفاقات دیگر هم از سر گذشت تا به اواخر بهار ۶۷ رسیدیم... روزیکه قرار شد بعد از حدود هفت سال اسارت، بطور موقت از اوین مخوف خارج شوم. اتفاقآ در آن دو روز آخر حبس بازهم با مژگان گلم و فرحناز عزیزم در سالن دو اوین همبند شده بودم.... از دفتر زندان بسرعت به بند برگشتم. پاسدار رحیمی (مسئول بند زنان در آن ایام) پاسدار مقنعه به سر دیگری را همراهم فرستاد. به سمت اتاقم که در آخر بند بود رفتم و بچه ها که فهمیده بودند در شرف خروج از زندان هستم، در یک چشم به هم زدن توی همان اتاق جمع شدند.

 برای این که پاسدار همراه نتواند وارد اتاق شود، مژگان سربی با شهامت جلوی در ایستاد و مانع ورود او به اتاق شد. هر کدام از بچه ها به بهانه کمک یا خداحافظی، در گوشم پیغامی می دادند و سلام می رساندند. می لرزیدم و اشک می ریختم و می بوسیدمشان... فرحناز ظرفچی، مهین قریشی، منصوره مصلحی، زهرا فلاحتی حاج زارع، سهیلا محمدرحیمی، زهرا بیژن یار، آزاده طبیب و ...

 آن زن پاسدار همچنان هل می داد و داد می زد که زودباش بیا بیرون. مژگان هم به عقب می زدش و می گفت: مگه نمی بینی داره لباس عوض می کنه، به تو می گم وایسا بیرون! زن پاسدار با بلاهت خاصی گفت: چطور این همه آدم محرم هستند و من نامحرم؟ مژگان با قیافه با نمک و چشم و ابروی قشنگش نگاه عاقل اندر سفیهی به پاسدار کرد و گفت: اِهه، ‌تازه فهمیدی که تو نامحرمی؟ به تو گفتم وایسا بیرون و شلوغ نکن! همه اتاق زدند زیر خنده. در حالت اشک هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، آخه مژگان از بچه های جسور جنوب شهر و از دستگیریهای ۳۰ خرداد شصت بود و شخصیت فداکارش همین بود... 

 در آن لحظات سخت جدایی و وداع با خیل یاران، فرحناز عزیزم نیز همان جا بود، هفت سال بود که هم بند و هم زنجیر و گاه هم سلول بودیم... دختری مهربان و متین و محکم... با یک دنیا تجربه سیاسی و اجتماعی. دختری پاک و رنج کشیده که پیش از دستگیری، در محلات فقیر و محروم جنوب تهران علاوه بر کار روشنگرانه سیاسی، از طریق همکاری با نهاد امداد پزشکی مجاهدین خلق در انجمن یاخچی آباد، به دختران و زنان بیمار خدمت میکرد و همراه با دیگر یاران مجاهدش همچون مریم پاکباز و منیژه تاج اکبری ... تمام توش و توانش را وقف مردم محروم و محبوبش میکرد. دختری که مادر دلیر و دردمندش هم پابپای او میدوید و تلاش میکرد و بعد از دستگیری او هفت سال پشت دیوارها و میله های زندان هر سختی را تحمل کرد برای چند دقیقه ملاقات با اعمال شاقه ... البته پدر زحمتکش خانواده هم در غم فراق و سالها اسارت دخترش فرحناز عاقبت طاقت نیاورد و با اندوه جان سپرد....

آنجا، آنجا که زنی

به شکل مادر همه ی پروازها

مهربانی گمشده اش را

در میان فراموشی خاکها میجوید

آری، آنجا

 که هیاهوی رویا و خیال و عطر و اشک و بیتابی ست

گور کسی ست

که چشمهایش چراغ همه ی کوچه ها

گامهایش، تصویر همه ی رفتن ها

و تفنگش، عصای دوره گرد آزادی بود

 سرانجام در تابستان سیاه ۶۷ به فرمان و فتوای دیو جماران، همبندان دلاورم فرحناز و مژگان و منیژه و مریم و منیره و فروزان و اعظم و سودابه و میترا و ناهید و صدها دختر و زن مجاهد دیگر در زندان مخوف اوین سربدار شدند. بسیاری از آنها همچون مژگان و فرحناز حتی گور و مزاری هم برایشان نگذاشتند. چه تلخ است نسلی که برای آزادی از همه چیز خود، از جان و جوانی و عزیزان خود نیز گذشت حتی یک سنگ قبر هم ندارد.

 در آستانه روز جهانی «حقوق بشر» باید از همه مجامع بین المللی منادی حقوق بشر و قدرتهای سیاسی جهانی مدعی عدالت پرسید سهم حقوق بشر فرحناز و مژگان و هزاران انسان قتل عام شده دیگر در متن معاملات کلان تان با جمهوری جلادان در ایران، کجاست و چگونه نوشته میشود!؟

 بی تردید روزی نه چندان دور، مردم ستم دیده و نسل جوان و ستم ستیز ایران همراه با رزمندگان آزادی، حقوق غارت شده خود و عزیزانشان را از ملایان تبهکار و حامیان بین المللی شان بازپس خواهند گرفت و جنایتکاران را به پای میز عدالت و عقوبت خواهند کشاند!

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

www.mina-entezari.blogspot.com

--------------------------------------------------------------------------------------------

 پانویس:

۱- نقل خاطره ایی از زندانی سیاسی سابق «شیلا نینوایی» در مورد مجاهد شهید «مژگان سربی» در آن تابستان تب دار شصت و هفت:
مژگان خیلی شاد و شوخ بود، در همان ایام مرداد ٦٧ روزی که مشغول شیطنت بود گفت: بچه ها چه خوبه که همه همزمان اعدام میشیم و در قبرهای کنار همدیگر قرار می گیریم. مورس هم بلدیم بزنیم پس تنها نمی مانیم؛ در ضمن یادتون باشه اگر یکدفعه خدا یک نفر جهنمی را به بهشت ما فرستاد با انداختن یک سنگ، جلوی نهر شیرعسل را ببندیم و اعتصاب غذا کنیم...»

مریم در مقابل هیئت مرگ!

moghavemat a856b

وقتی در نوار صوتی دیدار محرمانه اعضای «هیئت مرگ» با آقای منتظری در آن مرداد تب دار، صدای آخوند حسینعلی نیّری سردژخیم کمیسیون مرگ را شنیدم احساس غریبی به من دست داد... این همان ملّای پلیدی بود که در زمستان سال سیاه شصت، حاکم شرع دادگاه چند دقیقه ای من هم بود. کسی که با تحکُم اجازه نمیداد حتی در همان بیدادگاه، حرفی بزنم و دفاعی از خودم بکنم. آن ایام سرنوشت نسل ما البته یا پشت دیوار بند ۲۴۰ با رگبار جوخه مرگ تعیین میشد یا در اتاق های شکنجه و با حکم شرعی «ضرب حتی الموت» تمام میکردیم و یا بقول خودش «مشمول رحمت و عطوفت امام» میشدیم و بجای صف اعدام، موقتآ! برای سالیان راهی بندهای مخوف زندان میشدیم.

در این نوار اما صدا و کلام آن آخوند خونخوار حکایت دیگری داشت... صدا همان صدایی بود که من هم قبلآ در بیدادگاه شنیده بودم ولی حالت و تُن آن صدا، مثل قبل نبود. البته او در آن جلسه محرمانه با اینکه بر پشته ی از کشته های هفت ساله تکیه داشت و بقول خودش در تمام روزهای آن مرداد تب دار نیز، از صبحگاه تا پاسی از شب همراه با پورمحمدی و رئیسی و اشراقی... بلاوقفه مشغول کشتار بودند و حتی همان روز هم، قبل از آمدن به قم تعدادی را محکوم به اعدام کرده و دار زده بود، و تازه دویست جان ناقابل دیگر را هم نقدآ برای کشتن دم دست داشت... با این حال صدای او دیگر نه تنها حالت یک فاتح را نداشت بلکه مستأصل و درمانده شده بود و در برابر مقاومت مظلومانه سربداران ۶۷ و بخصوص دختران مجاهد دربند به سختی شکست خورده بود و بقول خودشان «به التماس افتاده بودند».

 از آن جمع مجاهدین دلاور زندان که سالها با هم دربند بودیم، این روزها یک چهره دوست داشتنی از همان یاران سربدار و یکی از آن «دختران آفتاب» و «خواهران ستیزه ومهتاب» بدلایلی برایم جلوه و جاذبه خاص تری دارد. مجاهدی به لطافت «گل مریم» در جمع دوستانش، و «پاکباز» و بی باک در مصاف با دشمنانش... و چه اسم زیبا و برازنده ای داشت: مریم پاکباز

 مریم عزیز در زمره همان دختران شجاع و وفاداری بود که در جریان «نسل کشی» تابستان ۶۷ در زندان اوین، اعضای هیئت منتخب خمینی در برابر اراده و ایمان و آرمان والایشان به ستوه آمدند و به زبان رئیس «هیئت مرگ»، دژخیمان در مقابلشان به التماس افتادند که فقط دوخط بنویسند «سازمان محارب منافقین» را قبول ندارند... ولی نکردند.

 مریم نازنین که در زندان بیشتر او را «سارا» صدا میکردیم متولد ۱۳۴۲ و دختری روشنفکر و تیزهوش بود که بعنوان یک دانش آموز ممتاز بصورت جهشی در سن ۱۴ سالگی موفق به کسب دیپلم با معدل عالی میشود. این ایام همزمان میشود با موج تحولات اجتماعی سالهای ۵۶ - ۵۷ و آشنایی او با مجاهدین خلق و دیگر جریانات سیاسی و همینطور دیدارش با پدر طالقانی ... بخصوص اینکه پدرش بعنوان یک متخصص مخابرات و از پیروان قدیمی دکتر محمد مصدق، نقش خاصی در فضای سیاسی خانه شان داشت. این چنین بود که مریم عزیز در فردای بهمن ۵۷ و در همان سنین نوجوانی، بلافاصله بعد از جذب در روابط تشکیلاتی مجاهدین، زندگی شخصی خودش را وقف آزادی مردم محروم میکند و حتی از ادامه تحصیل و دانشگاه نیز صرف نظر میکند.

 فعایتهای سیاسی و اجتماعی او بیشتر در جنوب تهران و محلات نازی آباد، خانی آباد و یاخچی آباد و ... بود که با سری پرشور و دلی سرشار از انگیزه های مردمی در تمام صحنه های مبارزه با مرتجعین تازه بقدرت رسیده حضور فعال داشت و باعث تشویق دختران و زنان جوان و زحمتکش به دفاع از حقوق انسانی خودشان میشد. در پخش اعلامیه، توزیع نشریات مجاهدین، شرکت در تظاهرات علیه حزب چماق بدستان و روشنگری علیه ارتجاع حاکم و دفاع از آزادیهای سیاسی و مدنی... همیشه و همه جا همراه با یارانش تلاش میکرد و بارها توسط چماقداران حزب الله و پاسداران کمیته مورد ضرب و شتم قرار گرفت و زخمی و خونین به خانه آمد.

 علاوه بر اینها، مطالعات متنوع او در همان سنین نوجوانی و اشتیاق وافر او برای دانستن بحدی بود که نه تنها آموزشهای ایدئولوژیک مجاهدین و بخصوص کلاسهای تبیین جهان «مسعود» را بادقت فرا میگرفت بلکه بطور هفتگی فیلم و نوارهای آموزشی «تبیین جهان» را بصورت جلسات خصوصی، در یکی از طبقات منزل خانوادگیش با حضور تعداد زیادی از دوستان و و آشنایان مستعد برگزار میکرد و برایشان کار توضیحی مینمود.

فعالیتهای سیاسی و تشکیلاتی او و شناخته شدگی خاص او در محله و محیط زندگیش بعنوان یک دختر نمونه و یک فعال پرشور مجاهدین باعث شد که پاسداران پلید کمیته چی به سرکردگی «اکبر خوشکوش» در اواسط سال ۵۹ و در همان فاز سیاسی او را دستگیر و روانه زندان مخوف اوین کنند. البته با پادرمیانی افراد با نفوذ و معتمد محله که سارای نازنین را کاملآ میشناختند و او را به لحاظ تحصیلی و اخلاقی سمبلی برای بقیه بچه های محل میدانستند، و همینطور بخاطر پیگیریهای مداوم خانواده اش، مسئولین زندان و دادستانی بارها به آنها گفته بودند که فقط او باید تعهد بدهد دست از فعالیت سیاسی برمیدارد و دنبال زندگیش میرود تا او را آزاد کنند.

 ولی سارا هیچوقت تن به این کار نداد و نهایتآ بعد از ۳۰ خرداد سال شصت و با شروع محاکمات ضربتی و کشتارهای خونین آن سال، او نیز علیرغم اینکه در سال ۵۹ دستگیر شده بود به ۱۵ سال زندان محکوم میشود. در این فاصله تقریبآ تمام افراد خانواده اش هم توسط پاسداران کمیته چی، به تناوب و برای مدتی بازداشت شده بودند.

مینا انتظاری:‌ مریم در مقابل هیئت مرگ!

 یکی دو سال بعد وقتی با او در بند تنبیهی ۸ قزل حصار همبند شدم، او همچنان همان شخصیت جاافتاده و پابرجا را داشت و از بچه های مقاوم و با کیفیت بند بود. در آنجا هم در روابط درونی جمع مجاهدین زندان، آموزه های تئوریک و ایدئولوژیک و مباحثی همچون توحید و دینامیزم قران و تکامل و دیالکتیک را که در کلاسهای تبیین جهان فراگرفته بود با احساس مسئولیت به دیگر یاران مجاهدش انتقال میداد... بیشتر اوقات در حال مطالعه بود و زبان انگلیسی را نیز خیلی مسلط بود.

 طبعآ چنین زندانی پرشور و با کیفیتی، هرچند سن نسبتآ کمتری از اکثریت بچه های بند داشت، با این حال از طرف پاسداران عقده ای زندان مورد کینه و حساسیت بیشتری قرار داشت. بخصوص اینکه سارای عزیز بخاطر دستگیری زودهنگامش در سال ۵۹ از بیشتر بچه های بند، با سابقه تر و باتجربه تر هم شده بود.

بنابراین او در صف اولین کسانی قرار گرفت که در سال ۶۲ روانه شکنجه گاه هولناک «تابوتها» یا همان «قبر و قیامت» شد و ماهها شرایط بسیار سخت تابوتها را طاقت آورد و سرانجام در میانه سال ۶۳ با جسم و جانی نحیف و فرسوده، ولی سرفراز، همراه با دیگر یاران مقاومش که یا از قفسهای ابداعی حاج داوود رحمانی و یا از شکنجه گاه دهشتناک «واحد مسکونی» در آمده بودند، به جمع بقیه بچه ها در بندهای عمومی پیوست.

 در تمام آن چند سال بخاطر شرایط سخت زندان و شکنجه های متعدد، مریم (سارا) عزیز و نوجوان ما که تازه بیست سالگی را پشت سر گذاشته بود دچار بیماریهای مختلفی گردیده بود که با توجه به محدودیتهای حاد درمانی و پزشکی در زندان، عوارض آن بطور مضاعف این دختر جوان را رنج میداد. البته با توجه به روحیه بالا و رویکرد او نسبت به زندگی و زندان، همه این فشارها چیزی از شادابی و پرشوری او کم نمیکرد.

لازم به یاداوریست که در پروسه تحولات داخل زندان و نقش هیئت اعزامی از طرف آقای منتظری و بدنبال آن، تغییر مدیریت زندانهای پایتخت در سال ۶۳ و بخصوص بخاطر اینکه مریم پاکباز اساسآ یکسال قبل از رویدادهای سال شصت دستگیر شده بود و تنها جرمش در پرونده، داشتن نشریات مجاهدین خلق در فاز سیاسی بود، یکی دوبار دیگر در شرف آزادی قرار گرفت ولی قاطعانه از دادن تعهد یا نوشتن ردیه علیه مجاهدین خوداری کرد و کماکان در کنار یاران همفکر و همراهش در زندان ماند.

 طی سالهای بعد نیز در جریان جابجایی های داخل زندان، مریم پاکباز بارها به بندهای تنبیهی در قزلحصار و گوهردشت و اوین منتقل شد و هربار ماهها در سلولهای انفرادی بسر برد. سرانجام بعد از انتقال دسته جمعی تمامی دختران و زنان زندانی سیاسی تهران به اوین مخوف در سال ۶۶ و متمرکز کردن آنان در ساختمانی سه طبقه، او را به بند تنبیهی یک اوین یا همان سالن طبقه اول با اتاقهای دربسته فرستادند.

وفاداری او نسبت به سازمان آرمانیش همیشه زبانزد بقیه بچه ها بود. یکی از دوستان نزدیک و همبندش نقل میکند وقتی مریم دلیر در موقعیتی قرار میگرفت که برای رهایی از بند و زندان و یا خلاصی از شرایط سخت تنبیهی، مسئولین زندان از او میخواستند به یارانش و آرمانش پشت کند، با صداقت و پاکبازی خاصی میگفت: اگر امام حسین در برابر شمر و ابن‌زیاد زانو زد و توبه کرد، من هم در برابر شما توبه خواهم کرد...

 مریم عزیز تا قبل از شروع کشتار هولناک تابستان ۶۷، ماهها بصورت تنبیهی از ملاقات با خانواده اش نیز محروم شده بود و آنطور که از خانواده دردمندش شنیدم آخرین یادگاری او از زندان یک کاردستی زیبایی بوده که با استفاده از رشته های نخ جوراب و حوله، تصویری از عاشیقلار را همراه با اشعار زیر از بابا طاهر، روی یک تکه پارچه کوچک سوزن دوزی کرده و در جانمازش مخفی کرده بود که در سال ۶۷ پس از قتل عام بدست خانواده اش میرسد:

قلم بتراشم از هر استخوانم مرکب گیرم از خون رگانم

بگیرم کاغذی از پردهٔ دل نویسم بهر بوی مهربانم

اگر جسمم بسوزی سوته خواهم اگر چشمم بدوزی دوته خواهم

اگر باغم بری تا گل بچینم گلی همرنگ و همبوی ته خواهم

 سارای نازنین این گل مریم بوستان مقاومت ایران و مجاهد پاکبازی که همراه با خیل یاران دربندش در مقابل فاشیسم مذهبی ایستاد و «نه» گفت، در تابستان سوزان شصت و هفت همچون کبوتر طوقی با ردی از طناب دار بر گردن نحیفش، عاشقانه به پرواز درآمد و جاودانه شد. متاسفانه در آن نسل کشی بیسابقه، فقط تعداد انگشت شماری از یاران مجاهد سارا جان بدربردند که بیشتر آنان همچنان در جهنم داخل کشور و در زیر تیغ جلادان بسر میبرند و در همین رابطه بسا ناگفته هاست که طبعآ میماند برای بعد...

 در چنین شرایطی در سالهای اخیر، با تاسف بسیار، دو سه نفر از زندانیان سابق مارکسیست ضمن طرح روایات و مسائل غیرواقعی در مورد برخی بچه های مجاهد زندان، در خارج از کشور و در فضای مجازی، بطور مثال مدعی شده اند که گویا مریم پاکباز قبل از شروع کشتار ۶۷ تغییر ایدئولوژی داده بوده و بطور خصوصی به یکی از این «رفقا» گفته است که مارکسیست لنینیست شده است و در دادگاه مرگ هم از اعتقادات مارکسیستی خود دفاع کرده است!

البته این موضوع از نظر جمع ما مجاهدین زندان که حداقل هفت سالِ پر از درد و رنج را با هم و با مریم بودیم و محرم هم بودیم و در روابط کاملآ منسجم درونی جمع خودمان، همدل و همراز هم بودیم، ادعای بی پایه ای بیش نیست. بخصوص هم سلولی ها و یارانی که تا آخرین روزها و حتی در راهروهای مرگ، همراه و همسفر مریم عزیز بودند گواهان پایداری او تا پای دار بودند.

 متاسفانه این دست درازی به حریم سیاسی و عقیدتی دختران مجاهد آن هم با ژست «چپ» توسط تنی چند از همبندان سابق، مختص زنده یاد مریم پاکباز نیست چرا که تا چند سال پیش نیز بودند معدود افرادی که با بی پرنسیبی غریبی، موضع و هویت مجاهدان جانفشانی همچون فروزان عبدی و مهین قربانی را نیز دستکاری میکردند ... حتی جایی دیدم که یکی از این مدعیان دروغین «چپ» نوشته بود زندانی مجاهد مریم گلزاده غفوری در زندان خیلی دوست داشت که در جمع ما و بحث های ایدئولوژیکی مان باشد ولی توسط دیگر مجاهدین بند تهدید به بایکوت میشد!

 در این رابطه فقط بخاطر شفافیت و رفع ابهام آن دسته از دوستان خوب و رفقای مارکسیست دربندم در آن دوران باید بگویم که اتفاقآ همبند عزیزم «مریم گلزاده» خودش از مسئولین ارشد و خط دهنده جمع مجاهدین زندان بود و نه دنباله رو و تحت مسئول ... بخصوص اینکه خط سیاسی ما در زندان همواره نزدیکی و همگرایی با بچه های اصولی چپ بود ولی نه گرایشات اپورتونیستی...

شاید خیلیها ندانند که در جریان قتل عام تابستان ۶۷ در بند زنان اوین، وقتی جلادان دسته دسته دختران مجاهد را صدا میکردند و از بند به سوی راهروهای مرگ میبردند، چند نفر از همین زندانیان مدعی «چپ» حتی برای آخرین وداع با آن یاران سربدار، از تخت شان هم پائین نیامدند! بهر تقدیر در زمان آن کشتار بیسابقه من دیگر در زندان و در کنار یاران جانفشانم نبودم ولی این واقعیت تلخ را سالها بعد برخی از زندانیان مارکسیست همبند ضمن ابراز تآسف در خاطرات زندانشان نوشتند.

 بعنوان یک حقیقت تا آنجا که به دیدگاه و اعتقادات مترقی مجاهدین برمیگردد و از همان زمان بنیان گزاریشان در پنجاه سال پیش تا کنون نیز این چنین بوده، همیشه مرزبندی و صف بندی سیاسی و مبارزاتی آنها، در متن تضادهای اصلی جامعه یعنی «استثمار کننده و استثمارشونده» - «آزادی و استبداد» - «ظالم و مظلوم» - «سکولار دموکراسی و فاشیسم مذهبی» ... تعریف میشده است و نه براساس باور فلسفی یعنی “باخدا یا بی خدا» بودن. با چنین دیدگاه نوینی حتی اگر فرد آزادیخواهی به باور اعتقادی دیگری غیر از توحید مجاهدین هم برسد تا وقتی به مبارزین و مردم خیانت نکند و عملآ علیه دشمن و نظام پلید حاکم مرز داشته و مبارزه میکند مورد احترام و پشتیبانی همه خواهد بود... همانطور که ما، جمع مجاهدین زندان، همیشه رابطه دوستانه و محترمانه با دیگر زندانیان غیرمجاهد همچون بانوان بهایی و همبندان چپ اصولی داشتیم.

 از طرف دیگر حتی اگر زندانی مقاوم و صادقی همچون مریم عزیز فرضآ در یک پروسه فکری عمیق، به باور اعتقادی یا سیاسی دیگری هم میرسید قبل از هرکس دیگری با یاران همبند مجاهدش که همیشه محرم هم بودیم مطرح میکرد. واضح است که این گونه تغییرات اساسی، یک روز و دو روز و یا یواشکی شکل نمیگیرد. مریم دختر روشنفکر و با ثباتی بود. او در فضای باز سیاسی مقطع انقلاب با اینکه برادر بزرگش از زمان شاه افکار چپ داشت، خودش آگاهانه این راه و آرمان را انتخاب کرد و از همان زمان در مکتب و مناسبات مجاهدین پرورش یافت و اساسآ تمام عمر ده ساله سیاسی و آرمانی خودش را نیز، از ۵۷ تا ۶۷، در خانواده بزرگ مجاهدین و در کنار همرزمان عزیزش تجربه کرده و گذرانده بود. او حتی با بعضی از یاران دربندش همچون مجاهدین سربدار منیژه تاج اکبری و فرحناز ظرفچی و فریده صدقی و رقیه اکبری منفرد... از دوران کودکی هم محلی و یا همسایه بودند و یا آشنایی قبلی داشتند و خیلی نزدیک بودند.

 از همه اینها که بگذریم حالا بعد از گذشت سی سال سیاه و روشن شدن بسیاری از اتفاقات و رو شدن بسیاری مسایل پشت پرده و بخصوص بعد از افشای نوار صوتی جلسه محرمانه آقای منتظری با اعضای کمیته مرگ تهران، معلوم شده است که در جریان «فاجعه ملی» کشتار ۶۷ در بندهای زنان تهران و سراسر ایران، فقط دختران و زنان مجاهد سرموضع سربدار شدند. دلاوران پاکبازی که با دفاع از هویت سیاسی و اعتقادی خود در برابر دشمن تسلیم نشدند و سرفرازانه از دروازه مرگ عبور کردند.

هرکدام از آن شیرزنان این امکان را داشتند که بقول جلاد هیئت مرگ فقط با «دو خط» ردیه نویسی و اعلام عدم اعتقاد به راه و رهبر مجاهدین از مرگ بگریزند. بخصوص اگر کسی واقعآ از قبل به باور اعتقادی دیگری رسیده بود، در آن شرایط هولناک و لحظه انتخاب بین مرگ و زندگی، نمیتوانست با نام مجاهدین، پایدار تا پای دار برود... من اطلاع دقیق دارم که همبندان مجاهدم خیلی زود در راهروهای مرگ متوجه نیت پلید باصطلاح «هیئت عفو» شدند و میدانستند که با انتخابشان چه سرنوشتی در انتظارشان است.

 این نکته را هم در پاسخ به آن ادعای پوچ لازم به یاداوری میدانم که حتی اگر فرضآ، مریم در مقابل کمیسیون مرگ، مجاهدین را رد میکرد و مثلآ خودش را مارکسیست لنینیست معرفی میکرد، لااقل در آن مقطع زمانی سرنوشتی غیر از اعدام میداشت چرا که در کشتار تابستان ۶۷ خوشبختانه هیچکدام از زندانیان زن مارکسیست (بعنوان زن مرتد در شرعیات آخوندی) مشمول اعدام نشدند.

البته درد و رنج و خون و شکنج همه زندانیان سیاسی غیرمجاهد و بخصوص طیف زندانیان مقاوم چپ، در تمام آن سالهای دهه شصت و همینطور شرایط طاقت فرسایی که در پروسه قتل عام تابستان ۶۷ همراه با بهت و اندوه رفتن همیشگی همبندانشان و انتظار هولناک در صف اعدام بودن خودشان و گاه دریافت جیره روزانه شلاق... تجربه کردند و از سر گذراندند از صفحات خونین و فراموشی ناپذیر کارنامه جنبش ماندگار چپ ایران است.

 بهرحال آنها، همه آنان، تک تک آن سربداران، انسانهای معمولی بودند با دنیایی از عواطف و احساسات و امیال و آرزوهای فردی و خانوادگی... آنها متعلق به نسلی برآمده از یک انقلاب بدفرجام بودند که فراتر از همه تمنیّات فردی، آرمان «آزادی» در سر داشتند و «عشق» به مردم در دل... شاید تنها تفاوتشان با خیلیهای دیگر در این بود که فراتر از حرف و شعار، اهل عمل بودند و برای تحقق آرمانشان تلاش و مجاهدت میکردند و ثابت قدم از پرداخت هیچ بها و فدایی در این راه دریغ نمیکردند...

آنها نه «ژن برتر» داشتند و نه ذرّه ای سهم از سفره انقلاب و یا سکان قدرت برای خودشان میخواستند. آنها اگر در محیط و شرایط اجتماعی مناسب دیگری میبودند و مجبور نمیشدند بخاطر آزادی و حقوق ملاخور شده مردم میهن شان از آسایش و آینده خودشان بگذرند، چه بسا هرکدام با ذهن خلاق و پشتکار بی پایانشان، میتوانستند در زمینه های دیگر زندگی بدرخشند و نام آوری کنند... بله آنها بی پرواترین عاشقان و نامدارترین انسانهای دوران خود بودند... در این رابطه تاریخ و نسل های بعد قضاوت عادلانه ای خواهند داشت!

 حالا پس از گذشت حدود سه دهه و در سالگرد آن «جنایت مجازات ناشده» و بخصوص در امواج اجتماعی «جنبش دادخواهی» که این روزها می جوشد و میخروشد، بازهم همبندان دلبند و یاران باوفایم را زیباتر و پرشکوهتر از همیشه میبینم و با غرور و افتخار به نظاره آنان مینشینم. همان دختران و زنان والایی همچون مریم پاکباز که بعد از تحمل بیرحمانه ترین و بیسابقه ترین شکنجه های جسمی و روانی طی هفت یا هشت سال زندان و حرمان، در آخرین رویارویی نیز با خمینی تبهکار و فتوای شیطانی اش، در برابر «هیئت مرگ» ایستادند و به راه و راهبر و سازمان آرمانی و مردم محبوبشان وفادار ماندند و در «نبرد اراده ها» تسلیم دشمن نشدند و بر فراز دارها با رقص رهایی جاودانه شدند و جلادانی همچون نیّری و رئیسی و پورمحمدی... را به زانو درآوردند.

یاد همگیشان گرامی!

مینا انتظاری

مرداد ۱۳۹۶

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

www.mina-entezari.blogspot.com

--------------------------------------------------------------------------------------------

پانویس:

۱- لینک فایل صوتی جلسه محرمانه آقای منتظری با اعضای «کمیسیون مرگ» تهران

https://soundcloud.com/iranwire-iran/afkqz892vhlj?utm_source=soundcloud&utm_campaign=share&utm_medium=facebook

زنی که حق وجود ندارد

iran spring 4 32860

تمام دهه سیاه و خونین شصت را در زندان و بندهای سیاسی بسربرد، ده سال! آنهم در شکنجه گاههایی همچون اوین مخوف و قزل حصار و گوهردشت، در آن دورانی که دژخیم لاجوردی در دادستانی با خط امامیهای هفت خط، در جنایت و خونریزی علیه گلهای سرسبد نسل انقلاب، در پیشگاه آن امام کذّاب، کورس و رقابت بیرحمانه ای با هم داشتند... اتاقهای تعزیر آغشته در چرک و خون، شبهای تیرباران و شمارش تیرهای خلاص، وداع های آخر با یاران و وصیت نوشتن نوجوانان، شبهای بینهایت و فجایع واحد مسکونی و قبر و قیامت...

حدود هفت سالش را باهم در همان زندان و شرایط هولناک، همزنجیر و گاه همبند بودیم... در فاجعه ملی «قتل عام» تابستان ۶۷ در صف اعدام بود، از معدود شاهدان و بازماندگان در آن هنگامه ی بود که یاران همبندش را بسوی طناب های دار میبردند و خدا میداند که شاهد چه صحنه هایی بوده... وقتی هم که از بند و زندان رها شد و حتی تشکیل خانواده داد باز هم آرام و قرار نداشت. سرانجام بعد از چند سال، کودک دو ساله اش را که پاره تنش بود به خانواده اش سپرد و برای ادامه مبارزه با ملایان تبهکار راهی خط مقدم نبرد در «اشرف» و خطرناک ترین جایی شد که جز جنگ و جراحت و زندگی سنگری و محاصره و بمباران و کشته شدن چیز بهتری برایش متصور نبود.

بارها تا یک قدمی مرگ پیش رفت و شاهد بدنهای مجروح و یا پیکرهای تکه تکه شده یاران عزیزش بود. در این مسیر و برای وقف تمام عیار زندگیش بخاطر آرمانش، حتی از همسرش نیز جدا شد. شرایط سیاسی و نظامی تیره و تار بود و چشم انداز روشنی در پیش نبود ولی این «زن» همراه با خیل یارانش جا نزد در حالیکه برخی دیگر و از جمله همسر سابقش، با هر توجیهی، ترجیح دادند که به همرزمان سابق شان پشت کنند و رفتند. او با سی و چند سال سابقه زندگی سیاسی و مبارزاتی بعنوان یک رزمنده آزادی، هنوز با یک امید و آرزو زندگی میکند: سرنگونی فاشیسم مذهبی!

او حالا در لیبرتی در شرایط بسیار طاقت فرسای زیستی و محاصره پزشکی، در کنار همان یاران و دلاورانی بسر میبرد که پس از سالیان بر سوگندشان برای آزادی و به پیمانشان با خلق محبوبشان همچنان وفادار مانده اند، در حالیکه در هر شب و هر روز و یا حتی هر لحظه، سایه موشکهای مرگبار سفارشی از جانب ملایان و لهیب آتش انفجار و نفیر سوت قبل از انفجارشان را بر روی قتلگاه خود میتوانند حس کنند... ولی هنوز ایستاده اند البته با غرور و افتخار!

اسمش پروین است، پروین فیروزان، شاید اگر ایرانی و مجاهد نبود الان در ادبیات سیاسی معاصر و در محافل مبارزان تبعیدی، بسا درودها و سرودها به افتخارش ترّنم و طنین انداز میشد و چه بسا در رزمندگی و پایداری و فداکاری، حتی از «رزا لوکزامبورگ» و یا «تانیا» همرزم چه گوارا و «جمیله بوپاشا» و بسیاری دیگر از زنان پارتیزان و مبارزان جانفشان معروف جهان، منزلتی بالاتر میافت.
شاید هم کافی بود او زن کُردی باشد از اهالی شجاع کوبانی یا چریکی چپ در جنگلهای بولیوی... آنوقت فیلمها و کلیپ های واقعی از فرازهای زندگیش ساخته میشد ... حتی بی بی سی هم برای خالی نبودن عریضه برای او و یارانش برنامه ویژه میگذاشت، البته با دعوت از دوستانش و نه دشمنانش!
ولی هیهات که فعلآ در چهارچوب سیاست جهانی مماشات و تبانی ارتجاع داخلی و استعمار خارجی بر علیه منافع مردم ایران، این چنین مقرر شده که مجاهدین ایرانی کاملآ سانسور شوند و بدتر از آن سنگسار سیاسی شوند و البته ریختن خونشان هم که مباح است، حتی دست بسته و بی سلاح و بیدفاع...

همه ما، ملاهای تبهکار را خوب میشناسیم، همان قاتلین آزادیخواهان ایران زمین و غاصبین حق حاکمیت مردم ایران، که البته دشمن اصلی ما، همه ما، و از جمله پروین و یارانش هستند. ولی اوضاع و احوال روزگار ما بسا فراتر و پیچیده تر از این حرفهاست، بخصوص وقتی پای نارفیقان نابکار و خائنین خنجر بدست هم به میان میاید...
من در حد همان خاطرات سایه روشن دوران زندان، پروین را دختری متواضع و مهربان بیاد دارم. در تمامی سالهای تبعید هم با اینکه از طریق سیمای آزادی و یا سایتهای اینترنتی با اشتیاق دنبال میکردم، بندرت میدیدم که او از دلاوری و درد و رنج و یا خاطرات تلخ و شیرین خودش چه در زندان و چه در میدانهای رزم آزادیبخش سخن بگوید... چند روز پیش اما، او با همه بردباری و ازخودگذشتگی که در برابر ناملایمات و نامردمی ها، بخصوص طی سالهای پرفتنه اخیر داشته و خودش را سنگ زیرین آسیاب کرده بود، برای مقابله با یک جنگ کثیف روانی، نامه روشنگری نوشت و از مجامع حقوق بشری تقاضای کمک کرد.

ماجرا بسادگی از این قرار است که همسر سابق پروین، یعنی عباس محمدرحیمی، در حالیکه ۱۸ سال پیش رسمآ از یکدیگر جدا شده و طلاق گرفتند و ۱۱ سال قبل هم عباس از کلیه روابط مجاهدین جدا شده و سالهاست که در انگلستان زندگی شخصی خودش را دارد و حالا متاسفانه بخاطر بیماری مزمن سرطان در بیمارستانی در لندن بستری است، بناگاه در یک نامه چند خطی، آمرانه از رهبری مجاهدین میخواهد که پروین را هرچه زودتر از «لیبرتی» نزد او و پسرش به «لندن» بیاورند! و اگر این کار نشود آنوقت همان کاری را میکنند که الان دارند میکنند! یعنی سیلابی از اتهام علیه مجاهدین و رهبرانش...

من خانواده «محمدرحیمی» را لااقل از دوران زندان بخوبی میشناسم. دو دختر دلاور این خانواده یعنی مهری و سهیلا محمدرحیمی از عزیزترین یاران مجاهدم بودند که در تابستان ۶۷ سربدار شدند. دو پسر دلیر این خانواده، عزیز و هوشنگ نیز یکی فدایی و یکی مجاهد، جان شیرین را فدای راه آزادی کردند. همینطور یک نوه شانزده ساله این خانواده هم بنام حسین مجیدی به جرم مجاهد بودن تیرباران شد. حتی پدر و مادر این خانواده هم یکی دو سالی در بندهای سیاسی بودند. خود عباس هم بعنوان هوادار مجاهدین ده سال زندان بوده، هفت سالی هم در اشرف بوده...

ولی اصل داستان نه عباس و بیماریش است نه عاطفه خانوادگی و نه ارزشهای انسانی و یا پرنسیبهای سیاسی... همه اینها ابزاری است که رذیلانه توسط ایرج مصداقی در صفحات مجازی، برای سربریدن حقیقت و انکار واقعیت بکار گرفته میشود. جفاکاریی که در اولین قدم با نامردی تمام «وجود یک زن سالار» یعنی همبند عزیزم پروین را کاملآ نفی میکند و در قدم بعد شریرانه تمامیت یک جنبش، تشکیلات و رهبری آن را میالاید.
برای او درد و رنج دیگران، و مرگ پدران و مادران، و کشته شدن مجاهدان و رزمندگان، و هر شکست و پیروزی جنبش آزادیخواهانه مردم ایران و خلاصه هر اتفاق کوچک و بزرگ دیگری در صحنه سیاسی ایران، قبل از هرچیز در ذهن بیمار و مالیخولیای او «سوژه ای» است برای نفرت پراکنی و هرزه نویسی علیه مجاهدین و رهبری آن!

شاید باورش و یا درکش مشکل باشد ولی متاسفانه حقیقت دارد. همین بیماری و بستری شدن عباس (ابراهیم) را ببینید، چند سال پیش هم او با همین بیماری سرطان مغز در همان کشور محل سکونتش یعنی انگلستان بستری شد، جراحی شد و حتی متاسفانه در زیر عمل دچار سکته مغزی شد... حالش هم اصلآ خوب نبود ولی عباس اصلآ بخودش این حق را نداد که «زن» سابقش را بعنوان «مایملک» دائمش از اشرف احضار کند و تازه مثل اینبار بقول خودش «افشاگری» هم بکند.

مشخص است که در این جنگ روانی جدید هم مثل تمام سوژه های دو سه سال اخیر، باز هم کانون نفرت و انبان کینه و منبع این کینه ورزی ویرانگر خود مصداقی است. نمیشود از سوئد به لندن برود و با سواستفاده ناجوانمردانه از درد و رنج یک خانواده داغدار که اتفاقآ افتخار و سربلندی عزیزان جانفشان شان با اعتبار خانواده بزرگ مجاهدین و فدایی عجین است، زهر و کین پایان ناپذیرش را بر سر و روی همین مجاهدین سراپا خونین تخلیه نکند.
به تاریخ نوشتن نامه احضاریه از طرف عباس و پسرش و انتشارش در سایت پژواک مصداقی توجه کنید، کار خودش است.... ادامه اش هم مثل سوژه های قبلی است، ورود باند قلمزن مربوطه و فرافکنی منجلاب درونی، و بعد انتشار نامه دادخواهی از طرف خانواده با همان ادبیات مصداقی و تولید فیلم و مصاحبه و هزار دروغ و دغل دیگر.. البته تمام این «روشنگریهای» فی سبیل الله هم، بی کم و کاست در دهها سایت آلوده «وزارتی» ساعت به ساعت با عکس و تفصیلات چاپ و بازنشر میشود!

راستش در این یکی دو سال و در پروسه این جنگ کثیف روانی، به تلخی سعی میکردم از ورود و دخالت مستقیم در آن پرهیز کنم چرا که فکر میکردم این فضای آلوده و آشفته هرچه بیشتر مورد سواستفاده وزارت جهنمی اطلاعات آخوندی قرار میگیرد. ولی بتدریج برایم محرز شد که اتفاقآ تمام این اتفاقات در چهارچوب همان پروژه پلید «شیطان سازی» و بی اعتبار کردن اپوزیسیون ملایان، توسط خود «وزارت» و ستاد «نفاق» آن هماهنگ و هدایت میشود. چگونگی و مکانیزم این کنترل، نقش و ماهیت بازیگران این کارزار نامشروع، و رابطه مستقیم یا غیرمستقیم و آگاهانه یا ناآگاهانه آنان، چندان تفاوتی در نتیجه کار ندارد. از نظر من و در یک تصویر کلی تر، در این جنگ سیاسی روانی ما با خود وزارت اطلاعات طرف هستیم.

بهرحال داشتم از همبند عزیزم، آن زن آزاده و مجاهد خلق پروین فیروزان میگفتم و اینکه او در برابر اِعمال نظر و دخالت این مردان صاحب اختیار! به حریم زندگی شخصی و سیاسی اش و سواستفاده دشمن حاکم، در یک نامه سرگشاده به کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل مینویسد:
« سایت‌های وزارت اطلاعات مدت‌هاست در مقالات و نامه‌هایی توسط همسر سابق من بنام ابراهیم محمد‌رحیمی که ۱۸ سال پیش از یکدیگر طلاق گرفته و هیچ نسبتی با من ندارد، علیه شخص من لجن پراکنی نموده و چنین وانمود می‌کند که من خلاف انتخاب خودم در لیبرتی هستم و خواستار دیدار با من شده است.... من یک دختر جوان نیستم که فریب کسی را بخورم. من زندگی و مسیرم را خودم انتخاب کرده‌ام و به آن عشق می‌ورزم. من ۵۳ ساله و لیسانس هستم و به ‌اندازۀ کافی سرد و گرم‌ چشیده‌ام که استقلال رأی داشته باشم.... »

آنوقت در برابر این درخواست و دادخواهی ساده و حداقلی یک زن آزاده با آن سوابق و دانش و تجربه، بلافاصله مصداقی با تهمت و تحریف وارد میشود و همان اول کار در هرزنامه خود، تمام شخصیت و منزلت و درک و شعور و حتی موجودیت این «زن رزمنده» را لگدکوب میکند و با رذالت مدعی میشود این نامه را مسعود رجوی نوشته است و پروین فقط امضا کرده است! یعنی که این «ضعیفه» اساسآ چنین حق و توانایی ندارد، شعور و اراده ای از خود ندارد، بلد نیست چیزی بنویسد، حتی زبان گفتن هم ندارد، اصلآ حق وجود ندارد!

تصورش را بکنید سوگلی سایتهای بدنام وزارت اطلاعات در حالیکه خودش حتی یکساعت شرایط سخت و پیچیده زندگی و مبارزات شیرزنانی همچون پروین را در میدانهای نبرد آزادیبخش و جنگ سیاسی و بمبارانهای مهیب و محاصره و تحریم و تهدیدهای مداوم، نه تجربه کرده و نه حتی توان و انگیزه فهمش را دارد، چه تصویری از یک زن فرمانده و عضو شورای رهبری مجاهدین میدهد... زنانی بی اراده، بی سواد، بی هویت و بزدل که مسحور و اسیر یک رهبری «بزدل و فراری» در یک «فرقه تاریک اندیش» شده اند!

نفرت پراکنی او به همین جا ختم نمیشود. در همین هرزنامه، پروین و پروین ها توسط این فرد فرومایه متهم میشوند که در مناسبات داخلی خود با رهبری مجاهدین آلوده به روابط جنسی بوده اند... واقعآ تنم میلرزد از اینهمه بی شرافتی وقتی چنین اتهاماتی را میخوانم. در آن سالهای خون و جنون در زندانهای خمینی، حتی لاجوردی و حاج داوود رحمانی هم برای زدن چنین اتهاماتی به ما دچار دست انداز میشدند... بسیاری میدانند و تجربه کرده اند و عمیقآ باور دارند که در تاریخ سیاسی معاصر ایران، نسل دختران و زنان مجاهد خلق در زمره پاکترین، پاکبازترین و پرهیزکارترین بوده اند. چنین اتهامات اخلاقی و کثیفی فقط از درون ذهنی تراوش میکند که یا خودش آلوده و ناپاک بوده است و یا در سقوط و انحطاط به چنین منجلابی رسیده است.

حالا عدالت و انصاف را ببینید، زنی رزمنده و آزاده با کوله باری از تجربیات گرانبارِ یک نسل، با پنجاه و چند سال سن حق ندارد در مورد زندگی و آینده خودش و نقشه مسیر و مشی مبارزاتی اش تصمیم بگیرد و انتخاب کند ولی بدخواهانش و دشمنان سازمان آرمانیش این حق را دارند که از راه دور برای او تصمیم بگیرند و او را وادار کنند از اصول اعتقادی و سیاسی که سی چهل سال برایش جنگیده دست بشوید، به همسنگران و همرزمانش پشت کند... و بفرموده هرچه زودتر خودش را از «لیبرتی» به لندن و نزد شوهر سابق اش که بیمار است برساند.

سالها پیش وقتی عباس، بهردلیلی تصمیم به ترک پایگاه اشرف و جدایی از یاران مجاهدش گرفت قاعدتآ پروین معترض او نشد که جاگذاشتن همسر سابق آنهم یک زن در وسط بیابانهای عراق با مرام «لوطی گری و جوانمردی» جور در نمیاید... چرا که بحث بر سر دو انتخاب و دو مسیر کاملآ متفاوت از زندگی بود و آن دو دیگر هیچ پیوند و تعهد خانوادگی نسبت به هم نداشتند. یکی برای ادامه مبارزه با فاشیسم مذهبی در کنار یاران ماند و ایستاد و دیگری بدنبال زندگی شخصی خود رفت...
بنگرید حالا که پروین فقط با یک نامه از حق انسانی و استقلال نظر خود دفاع کرده، تازه طلبکار هم شده اند که چرا ول نمیکنی و نمیایی پیش ما! میدانم ممکن است باور نکنید ولی بروید نگاهی به سایت پژواک مصداقی و دیگر سایتهای آلوده وزارت اطلاعات بکنید تا ابعاد این فاجعه را بهتر متوجه شوید.

طنز روزگار را می بینید! در فرهنگ منحط مصداقی و باندش هرکس که از مجاهدین جدا شود و ترک صحنه نبرد و مقاومت علیه رژیم را بکند میشود «منتقد دلسوز» و اگر با پایداری و وفاداری بایستد و جانفشانی کند میشود «اسیر فرقه رجوی» و موجودی بی هویت تا حد یک «امضا» پای یک نوشته! و البته با دهها و صدها صفحه یاوه گویی و ردیه نویسی و نفرت پراکنی علیه شان و راه و راهبرانشان... ولی وای به روزی که کسی مثل پروین فقط با یک نوشته تک برگی، دست آنها را رو کند و بساط فریبکاری و شیادی شان را بهم بزند آنوقت در صفحات مجازی هوار هوار میکنند که این «فروریختن انسانیت» است، این «اوج حضیض و بیرحمی و بیشرمی» است... و ما «داد خواهیم این بیداد را»!

بله متاسفانه عباس بیمار است و در یکی از بهترین بیمارستانهای لندن بستری و تحت نظر میباشد و به لحاظ پزشکی هرکاری که نیاز باشد قطعآ از او دریغ نمیشود... حالا موج موشک پرانی و سونامی آتش و خون در لیبرتی به کنار، ولی آیا مدعیان «بیداد» پروین، از درد و رنج و بیماری او و یارانش هم سخنی میگویند؟ آیا نمیدانند که پروین و پروین ها در زندان لیبرتی از حداقل امکانات پزشکی و درمانی نیز محروم هستند و در حال «زجرکُش» شدن هستند؟ آیا نمیدانند برخی از آنان با چه بیماریهای طاقت فرسایی تا لحظه مرگ درد میکشند ولی حتی دریغ از یک داروی مناسب و مسکّن.... آیا نمیدانند که بعضی از آن زنان و مردان پاکباز با یک بیماری ساده ویروسی یا عفونی که بسادگی قابل درمان است بخاطر ممانعت عمدی مزدوران رژیم درعراق و عدم معالجه بموقع، دچار کوری یا ناشنوایی یا حتی فلج و نقص عضو میشوند؟ آیا آن مدعیان و «منتقدین دلسوز» مجاهدین نمیدانند که حتی بیماران صعب العلاج ساکن لیبرتی را هم به این سادگی اجازه خروج و رفتن به امریکا و اروپا و جایی مثل لندن نمیدهند؟

من خودم هیچوقت در اشرف و شرایط نظامی و جنگ آزادیبخش نبودم و چنین انتخابی نکردم ولی به انتخاب یاران و همبندان دلاورم مثل پروین با افتخار احترام میگذارم. همانطور که در همین متن نیز صرفآ از حق انتخاب آنان دفاع میکنم و معتقدم آنان، همه آن سالار زنان، در خط مقدم مقاومت برای آزادی مردم ایران قرار دارند...

در زندگی خانوادگیم نیز تجربه تلخ از دست دادن برادر عزیز و جوانم محسن را بخاطر بیماری سرطان در دهه شصت داشته ام. در حالیکه بنا بر تشخیص پزشکان فوق متخصص امریکایی در آن زمان، من میتوانستم حتی ناجی او باشم ولی زندان و عدم پذیرش شرایط زندانبانان رذلی همچون حاج داوود رحمانی و ناصریان یا همان آخوند مقیسه سفاک... باعث تاخیر پنج ساله ای شد که نهایتآ برادر مهربان و روشنفکرم چند ماه بعد از رهایی من از بند و زندان، در اولین روز ژانویه سال 1989 از آغوشم پرکشید و رفت... میخواهم بگویم که با تاسف و تاثر میتوانم شرایط خانواده داغدار محمدرحیمی را درک کنم و برای عباس صمیمانه آرزوی سلامتی دارم.

روی صحبتم اما با آن فرومایگانی است که بدنبال یافتن سوراخ یا حلقه ضعیفی در خانواده های زجرکشیده و سوخته دل مجاهدین، از هر سوژه ایی برای تخریب حیثیتی و تشدید تضادهای فرعی درون اپوزیسیون، علیه مجاهدین و رهبرانش، به شکل تنفرانگیزی سواستفاده میکنند. مسئله فقط به دو سه سال اخیر مربوط نمیشود و ریشه در سالهای دورتر دارد. من نمونه اینکار زشت و ناشایست را در رابطه با بستگان و دوستان نزدیک خودم نیز شاهد بودم و از این بی پرنسیبی واقعآ جاخوردم. داستان مربوط به دهسال پیش است زمانی که من و همسرم، ایرج مصداقی را بعنوان یک «دوست همدرد و همراه» به خانه و زندگی خودمان دعوت کردیم و او را محرم و مورد اعتماد میدانستیم و به بستگان و دوستان نزدیک معرفی کردیم... ولی متاسفانه مدتی بعد متوجه شدم که یکی از اهداف شخصی او در هر محیط یا خانواده مجاهدی که برده میشد و یا وصل میشد، یافتن حلقه ضعیف برای مسئله دار کردن و ایجاد سوراخ در روابط و مناسبات منسجم و صمیمی بچه ها بود... جزئیات این تجربه و خاطره خیلی ناخوشایند را فعلآ ازش درمیگذرم.

دیروز وقتی صحبتهای پسر بیست ساله پروین و عباس را روی نت شنیدم و اینکه با سادگی از صحبت تلفنی با مادرش در لیبرتی میگفت: « به مامانم گفتم بیا بیرون از اونجا، اونجا برات خوب نیست...» واقعآ متاثر شدم. امروز هم باصطلاح نامه ای که بنام او منتشر کردند را دیدم. نوشته ای که در آن زهر و کین مصداقی در تمام خطوط آن موج میزند، اصلآ دست خط خود مصداقی ست... راستش وقتی خودم را بعنوان یک مادر جای پروین میگذارم قلبم به سختی میگیرد که اینها چطور با بی پرنسیبی پسر جوانش را که چیز چندانی از مسایل سیاسی نمیداند در مقابل او قرار داده اند و چطور با شیادی از او و عواطفش بعنوان یک وسیله و اهرم فشار روی پروین استفاده میکنند که از انتخابش دست بکشد.
تازه ایکاش ابعاد مسئله فقط در حد درگیری و تنش عاطفی درون یک خانواده بود. چیزی که این پسر جوان، مثل پسر خود من، هیچ اطلاعی از آن ندارد ولی قطعآ امثال مصداقی کاملآ به ابعاد و تاثیرات بیرونی آن آگاهی و اشراف دارند این است که همه این اتفاقات و جنجالهای ناجوانمردانه، صرفنظر از اینکه از کجا و توسط چه کسی استارت میخورد، حلقات متصل پروژه بزرگی است که توسط مدیرکل ستاد «نفاق» در وزارت جهنمی اطلاعات برای لجن مال کردن نیروی محوری اپوزیسیون، هماهنگ و مدیریت میشود.

قطعآ این نه اولین سوژه جنگ روانی دشمن غدار علیه فرزندان مجاهد و مبارز میهنمان ایران است و نه آخرین آن خواهد بود. ولی در پس همه این ماجراهای تلخ و ناگوار، درس و تجربه آموزنده ای نیز وجود دارد. از جمله عبرت انگیز است وضعیت فردی که روزگاری خودش را سخنگوی زندانیان سیاسی مجاهد و صدای سربداران راهروهای مرگ و فعال مستقل حقوق بشری... قلمداد میکرد و حالا در جمع اکثریت عظیم زندانیان سیاسی مجاهد در داخل و خارج از کشور، مطرود و منفور است. بخصوص بیشتر بچه های زندانی سیاسی کنونی که در رویارویی مستقیم با جلادان و بازجویان اسلامی، و تجربیات روزانه شان از شکنجه های روانی درون زندان، شناخت عینی تر و عمیقتری از نقش مکمل این گونه نارفیقان در جنگ روانی دشمن ضدبشری علیه زندانیان سیاسی دارند. در این مورد جای صحبت بسیار است که فعلآ بماند....

البته او خودش بهتر از هرکس دیگری از این تنفر گسترده اطلاع دارد و برای همین در سایت پژواک جرئت نمیکند به سرشناسترین و شجاعترین زندانیان سیاسی کنونی ایران حتی نزدیک شود. دلیرانی همچون علی معّزی، سعید ماسوری، صالح کهن دل، ماشالله حائری، مریم اکبری منفرد، افشین بایمانی، میثاق یزدان نژاد، فرزاد مددزاده و... که هیچ مطلب یا خبر یا بیانیه ی از آنها چاپ نمیکند. یا بطور مثال در رابطه با درگذشت مادران دلاوری همچون مادر داعی و مادر دشتی ... که همین هفته های اخیر، با عکس و فیلم در صدر اخبار طیف گسترده اپوزیسیون قرار داشتند جرئت نمیکند در سایتش چیزی از اخبار و رویدادهای عالمگیر مرتبط با آنان انتشار دهد. حتی صحبتهای طوفانی دکتر ملکی بر سر مزار مادران مجاهد را هم سانسور کامل میکند... چرا که مصداقی پس از آن سقوط و انحطاط سیاسی و اخلاقی و هم کاسه شدن با اطلاعات آخوندی، تمام وجودش مملو از نفرت و کینه است نسبت به نام رجوی و راه مجاهدین و هر آنکس که به آنان وفادارست. وضعیت رقت انگیز و البته عبرت انگیزی است!

بدون تردید آینده سیاسی ایران به حذف فاشیسم مذهبی و سقوط ملایان راه خواهد برد. این قانون تکامل و اراده خلق و مشیّت الهی است. کی و کجا و چگونه؟ من نمیدانم! ولی مطمئن هستم در آن روز تک تک ما، همه ما، چه زنده و چه مرده، در پیشگاه تاریخ و نسل پیروز فردا، مورد قضاوت عادلانه و بدون اغماضی قرار خواهیم گرفت که در سخترین و مهیب ترین دوران حیات مردم و میهن خود در کدام سوی تاریخ قرار گرفتیم و حرکت کردیم:
آیا در میانه میدان جنگ سیاسی و نظامی، با رزمندگان آزادی همسو بودیم یا با دشمنان آزادی؟ با جلادان حاکم هم جبهه شدیم یا با مجاهدان محکوم؟

مینا انتظاری
۸ دی ماه ۱۳۹۴
منبع: مجموعه مقالات و خاطرات زندان – مينا انتظاري
http://mina-entezari1.blogspot.no/2015/12/blog-post_29.html
----------------------------------------------------------------------
پانویس:

۱- لینک نامه پروین فیروزان به کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل
http://www.iran-efshagar.com/index.php/2015-01-20-19-56-47/articles/11126

۲- لینک مقاله دختران آفتاب با گلوبندی از شبق در مورد یاران همبندم و از جمله مهری و سهیلا محمدرحیمی
http://mina-entezari1.blogspot.com/2007/08/blog-post_2449.html

۳- یک لینک نمونه از میان دهها سایت آلوده وزارت اطلاعات در بازنشر بدون کم و کاست نفرت پراکنی های اخیر باند مصداقی
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=22755

۴- این مورد خاص کیس پروین، برای دوستان فعال حقوق زنان و رفقای فمنیست، میتواند خیلی قابل توجه باشد... مخصوصآ از آن دوستان مارکسیستی که زندانی سابق و همبند خود من و یا پروین بودند انتظار میرود صرفنظر از همه اختلافات نظری و سیاسی و سازمانی، موضعگیری مشخصی داشته باشند.
سوال اساسی از فعالین حقوق زنان و فمنیست های اصولی این است: آیا زیرپا گذاشتن یا نقض حق انتخاب یک «زن» توسط شوهر سابق در فرهنگ فمنیستی قابل پذیرش است؟ آن هم زن مبارزی که حدود دو دهه است آگاهانه زندگیش را و همه علایق و عواطف فردی و خانوادگیش را وقف آزادی مردم میهنش کرده است.
منبع

دوزخیان روی زمین

iran 12c74

در سالروز 10 اکتبر، روز جهانی «نه به اعدام» یاد تنی چند از یاران همبندم را گرامی میدارم که در جمهوری جمجمه و جنایت، به ملایان فاشیست «نه» گفتند و «اعدام» شدند

اولین نام در شبانگاه قتل عام: "مریم گل"

entezari bc957هر از گاهی که در ِ بند معروف ۸ زندان قزلحصار باز می شد و یک گروه جدید زندانی، باصطلاح برای تنبیه بیشتر به این بند منتقل می شدند، «حاج داوود رحمانی» رئیس لومپن قزلحصار دم در می ایستاد و با لات بازی و لودگی خاص خودش به صف بچه های تازه وارد تیکه می انداخت و می گفت:

بر میهنم چه رفته است؟

entezari bc957در حالی که به نظر می‌رسید تمام این جریان و سیر پیوسته‌ی تحولات، واقعاً به یک تار موی بند باشد که هر لحظه می‌توانست در نقطه‌ای پاره شود و همه چیز متوقف گردد، ولی به هر تقدیر و با هر حکمتی که بود، این تار موی پاره نشد و من در شرایطی کاملاً استثنایی از آن جهنمی که آخوندها به نام بهشت آفریده بودند، نهایتاً جستم!

منتخب ویدئوکلیپ