Menu
زري اصفهاني

زري اصفهاني

متاسفم دوست قدیمی

iran2 3e713

.به آنان که از جبهه خلق به جبهه ضد خلق می پیوندند
زری اصفهانی

متاسفم دوست قدیمی

از گذشته ها میگذری
بارویاهایی فرسوده
با کتیبه های شکسته
خطوط معوج
ترانه هایی پیر و خمیده

درخود می غلطی
درحصار قلبی که عشق را از یاد برده است
وزمین را بر آسمان برگزیده است
فرو میروی
درتابوتی که خود ساخته ای
تابوت ویرانی خاطرات
به فراموش خانه رسیده ای
درانتهای جاده های هشیاری
اینک میخانه ها ترا درانتهای شب درخود محبوس میکنند
و هوای نیالوده صبح را
از اعماق نفس هایت برمیکشند
شب با خرخر تاریکش ترا درآعوش میکشد

سگان ولگرد بیگانه
با بزاق های چرکینشان
بوسه های ترا میخرند
و جز لیسه ای از چرکاب نصیب ات نمی کنند
متاسفم رفیق!
دیگر پیر شده ای
و خاطراتت چون سلول های مرده پوستت
چروکیده و فرتوت از ذهنت فرومیریزند
درشبهای طولانی انقراض
اجساد رویاهایت را مرداب های کهنه می بلعند
و درزمستان نومید سرد
برف برگرده اندیشه هایت انبارمیشود
فریادهای بی ثمرت را
برگ های خزانی هم به استقبال نمی آیند
باد سردی است که درکوچه وول میخورد
و هر مسافر خسته ای را میرماند
صدایت خاموشی یاس آور آخرین پرنده است
که از کوچ جدا مانده است

خرخر تاریک مرگ ترا درآغوش گرفته است
درآرامش بویناک مرداب ها ی تاریک
فرصت دیدار سپیده دمان را از دست داده ای

درکوه اما تند راست و شبانان درکومه ها میخوانند

افسوس که دربهار ترا نخواهم دید
تا فصل گلبار کوهساران زنده نخواهی ماند
ترا زمان از یاد می برد
آنگونه که مردگان از خاطرات میروند
متاسفم دوست قدیمی

یک پروسه د رد انگیز و تلخ -قسمت سوم

iran2 614a2

خدمت دوستانی که این نوشته ها را دنبال میکنند . اول چند نکته است که لاز م است بنویسم
من کامنت وبلاگم را بسته ام . دلیلش هم این است که هرروز باید بیست تایی حداقل فحش جنسی زشت و آزاردهنده را پاک میکرد م . به این خاطر عطای کامنت ها را به .لقایشان بخشیدم
مثل این میماند که شما باغچه ای را با کلی کار وزحمت درست کرده باشید و با وسواس و دقت هرروز به آن آب دهید و گیاهانش را وجین کنید و مراقب اش باشید بعد هرصبح که از خواب بیدار میشوید . پنجره را باز کنید و ببینید که دیشب سگی آمده است کنار باغچه تان کارش را کرده است و رفته است !
یک مردک روانی حتی ابایی نداشت که با اسم و مشخصات و آدرس وب لاگش هررو ز چندین بار مرا مطلع کند که به تما م فامیل من از پیرو جوان و زن و مرد تجاوز کرده است . مشخصات تجاوزها و جا و مکانشان را هم البته می نوشت . امضاء کننده هم الف - مینو سپهر بود .
او دربالاترین هم به اسم آبنوس . البته با ملاحظات بیشتر کارش همین است .
یک بار هم گویا آنچنان وضعش نامیزان میشود که همین کامنت ها را دروبلاگ خودش البته خطاب به کس دیگری می نویسد . که یکی از دوستان عکسی از وبلاگش میگیرد . خودش بعدا آنرا پاک میکند
از طنز روزگار او وبلاگی دارد به اسم اسارت زنان در دست فرقه رجوی و گویا بسیار درتلاش و تکاپو است که زنان را نجات دهد !!
نکته دوم اینکه من با نوشتن این مطالب قصد نجات کسی یا برگرداندن کسی یا اصلاح کسی و کسانی را ندارم
آنچه هدف من است نشان دادن پروسه یک دگرگونی ، فرسودگی و زوال یک اندیشه ، یک دیدگاه ویک جهان بینی است که از فراز زیباترین مدارهای عشق و شیفتگی و آزادگی و حماسه و رزم و شورشگری ،پله پله پله به سراشیب دنیایی غرقه در نومیدی ، غرقه درتسلیم و نفرت و ابتذال چه درهنر و فلسفه و شعر و چه در تنظیم رابطه با پیرامون خود فرو میرود .
گویی کسی از بالای کوهساری در یک صبح آفتابی که میتوانست تا دوردست ها را درروشنایی افق تماشا کند و خورشید را دربالاترین نقطه طلوعش بنگردو آنچه را می بیند با سرود و شعر تجسم بخشد و به دیگران منتقل کند . درلحظه ای ، پایش درسراشیبی می لغزد و درتاریک و روشن غروب به یک مردا ب می رسد . مردابی که درآن فقط صدای قورباغه شنیده میشود . و صدای وزوز یک نواخت پشه ها . جایی که هیچ نوری نیست . هیچ طلوعی نیست . هیچ گذرگاهی برای نجات نیست . همه آنچه دربالا و برفراز قله دیده میشد دراین نقطه مردابی و درکنار این آب ساکن و بویناک محو شده است . آنچه هست تاریکی نمور و بی پایانی است که هیچ راه برون رفتی ندارد و باید با آن خو گرفت ، آنرا باور کرد و با آن زندگی کرد. و تا چشم کار میکند شب است و صدای بال کرکس های مرگ .
از هیچ عقابی دراینجا خبری نیست . از هیچ گوزن تیز گامی خبری نیست . از هیچ اسب تیز تاختی خبر ی نیست . هرچه هست حشراتی هرزه گرد و قورباغه هایی خانه کرده در اعماق لجن مردا ب است .
آنچه دربالای کوهسار درشب های پرستاره و سرشاراز آواز مرغان مهاجر دیده شده بود و شنیده شده بود و پژو.اکش بصورت شعرو سرود و ترانه برجای مانده بود در اینجا درآتش نفرتی غلیظ و قیرگون سوزانده شده است .
هرچه دروصف پرواز بلند عقابان اوج ها سروده شده بود اینجا مچاله شده درپیرامون مرداب تکه تکه فروریخته است .
فرهنگ حماسه و نبرد و رفتن و به اوج رسیدن یک سره گویی از خاطر ات هم زدوده شده است .
دراینجا قهرمانی نیست و قهرمانی بیهوده و پوچ است وقهرمانان ، آدم هایی بی منطق و دیوانه و ماجراجو یند.که یا مغزشان تهی است و یا زنجیری و گوش بفرمان یک فرد دیگرند .
دراینجا عشق تا سرحد فدای همه چیز ، افسا نه ایست که باید با پوزخند از آن گذشت
نگاه کنید که شاعر درکتاب براقیانوس سرد باد هم جملاتی را تغییر میدهد که نشان دهنده این عبور است .عبوری پرشتاب و بی وقفه

در نسخه اصلی و دستنویس شعر که برای منهم ارسال شده بود و قسمت اعظم آنرا هم من تایپ کرده بودم به اضافه ترجمه کامل آن به زبان انگلیسی چنین آمده است
درقسمتی که از انقلاب میگوید :

كتاب ها انقلاب را نفهميده اند
كتاب ها انقلاب را دروغ ميگويند
انقلاب
عبور از دهليز ها ست
و لبخند سرد ديوارهاى مرده.
انقلاب در سايه دارها نوشتن است
در سايه دارها خوابيدن
درادامه فرازی است که درمورد مسعود رجوی میگوید
انقلاب عشق ورزیدن به مردیست "
که دوست داشتن اش بهایی تلخ را می طلبد
و انکارش
انجماد است و درخود فروشدن ومرگ "
قصد من نشان دادن این سقوط است . با همه فکت ها و نشانه ها و شعرها و نوشته ها که درادامه بیشتر به آن خواهم پرداخت.
*********
اما برگردیم باز به سرودها که زمانی طبل پرخروش نبردی بی امان
بودند .
تعطیلات نوروزی است و من به شهرستان میروم . خانه خواهر بزرگم پاتوق من است . خانه ایست زیبا و روح نواز . با گلدان های گل شمعدانی و میخک و سنبل برروی پله ها و حوض کاشی وسط حیاط . و آفتابی که از تمام پنجره ها عبور میکند . خانه دلخواه من . خانه ای که هنوز هم دررویاهایم به آن سفر میکنم .
پسرکوچکش سه ساله است . روی زمین در راهرو نشسته است . یک ضبط صوت دارد و یک نوار سرودهای مجاهدین را . یک سره نوار را گوش میکند بی هیچ توقفی . صدای ضبط صوت تا آخرین حد باز است . بالای سرش هم قفس یک طوطی است که گویا او هم با صدای سرودها به وجد آمده است و تلاش میکند که خودی نشان دهد .
به خواهرم میگویم توی این سرو صدا چطور میتوانی کار کنی . می خندد و میگوید تا بحال صدبار بیشتر این نواررا گوش کرده و هنوز هم دست بردار نیست .
خواهرم دوسال پیش دراثر سرطان پانکراس در ایام نوروز درگذشت . فقط یک ماه بیمار بود .
همیشه یک رویا داشتم . برگردم و اورا درهمان خانه پر نشاط و آفتابی ببینیم
و رویا ها یکی یکی یکی محو و دور میشوند .
چند سال پیش این شعر را دررابطه با همان رویا نوشته بودم

آرزو - زری اصفهانی

[goinghome.jpg]

باز میگردم
با صدای کوبش در
درطلوع صبح
صبحی پاک و شور انگیز
شاد و خندان وسرورآمیز
همچنان چون سالهای پیش
می کوبم بدر یک ریز
و ترا ازخواب نوشین سحرگاهی
می جهانم
درمیان خواب و بیداری
خیره میگردی به نور صبحگاه سرد
گوش میگیری به آوایی که می آید ز پشت در
زیر لب آهسته میگویی:
این صدای کوبش در درطلوع صبح ؟"
این صدای آشنا از سالهای دور می آید
"جز او کیست ؟
و می اندیشی
نیست جزرویا
این او نیست
لیک من بی تاب میکوبم بدر
آن ضربه های شاد را یکسر
میزنم فریاد
در بگشای
درمیان خواب و بیداری
بانگ میداری
کیستی کاینگونه میکوبی بدر یک ریز
میدهم پاسخ
آشنایی دور
دوستی از سالیان پیش
می شناسی کیست؟
و طنین گام های تو
تند وچالاک و شتاب آلود می پیچد
با صدای بوسه دردرگاه
اشک های شاد من یکریز
می ریزد به روی گیسوان تو
بوسه های تو بروی گونه های من

با زمیگردم
شاد و خندان وسرورآمیز
با صدای کوبش در در طلوع صبح
صبحی شاد و روح انگیز
ادامه دارد

قلمداران را به قلم کشی می فرستد!!

iran2 48a91

!مطلب را که خواندید متوجه ارتباط عکس با آن میشوید

پیام محمد رضا روحانی درجواب مطلب من درمورد او درپست قبل
دریچه زرد

اقای یغمائی گرامی
میدانید رهبر عقیدتی پاسخگوی هیچکس نیست. نیازی هم ندارد. قلمداران را به قلم کشی میفرستد. خواهش میکنم با اعمال حق تبعیض مثبت نظرات(مقاله) سرکار خانم ری اصفهانی را به عنوان نوعی از پاسخگوئی انقلابی منتشر کنید.ایشان دلواپس املاک،اراضی،ساختمانها و باغهای من هستند. موضوع بمباران میهن ما فراموش شده است. شما خوشبختانه مشکل دارائی عظیم مرا برای خواهران و برادران گشوده بودید خانم دکتر آن را فراموش کرده اند. به هر حال پرسش این است که: میهن ما ( و از جمله املاک من) باید به وسیله ب 52 های آمریکائی بمباران بشود یا نه؟ سخنگویان رهبر عقیدتی زحمت نکشند من معایب زیاد داشتم و دارم و خواهم داشت. انسان کامل رهبر عقیدتی است.بجای توضیح واضحات بهتر است به سئوال مطرح شده اصلی پرداخته شود. سپاسگزارم و از اینکه خانم دکتر با اسم واقعی و نه اسمهای ناشناس علیه من نوشته اند بطور مکررسپاسگزارم.از خوانندگان تقاضا میکنم در کامنتها از هر گونه اسائه ادب به سرکار خانم دکتر اصفهانی خود داری کنند.
محمد رضا روحانی
اول آوریل 2015 میلادی

قلم داران را به قلم کشی میفرستد !!

حتما متوجه میشوید که قلم کشی معادل جاکشی است درفرهنگ مردانه و سبیل کلفتانه مردسالار ایرانی .
بله البته آقای رجوی بطور خاص پریروز یا شاید هم دیروز با من تماس تلفنی گرفت . سلام و علیک کرد و گفت قلمت را بردار و برو به قلم کشی .
هیهات که حتی رسم و رسومات بورژوازی فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی هم از .فرهنگ لمپنیسم خلص وزن ستیز شما ها چیزی نکاسته است
چه توقعی من دارم مثلا ؟ آیا توقع دارم که وقتی زن هستم مرا هم آدم حساب کنند؟ واگر شعر میگویم مرا هم شاعر حساب کنند ؟ و اگر پزشکم دکترم خطاب کنند و نه دانشجوی پزشکی که یک ترم دردانشکده خوانده ازهمان گروه دکتراحمدی ها بوده که آمپول هوا درزندان میزده اند و شعرهایش هم همه کپی از شاعران دیگر است و نقاشی هایش هم همه کپی اند و اصلا هیچ آدمیتی هم ندارد و فقط بدرد غذا پختن و جارو کردن میخورد . این نوشته جمعی هما ن گروه شاعران و نوازندگان و مقاله نویسانی است که علیه من حتی قبل از گزارش 92آن مردک اسکیزفرن درسایت پژواک صدای پارانوئیدی ها چاپ کرده بودند
آنهم بعد از آنهمه کار شبانروزی من درساختن وب لاگ و سایت و ترجمه شعرها و تایپ شعرها و و یدئو کلیپ ها و حمایت ها و همه اینها
دیگر از چه کسی من توقع یک ذره ادب و انسانیت باید داشته باشم ؟
از پیرمردی که درسن نزدیک به هشتادسالگی درمورد یک زن نویسند ه و شاعر وفعال سیاسی که حداقل سی سال تمام از عمرش یک سره جنگیده است و درجبهه بوده است و از دست داده است و رنج برده است ،می نویسد قلمش را برداشته و بفرموده کس دیگری ،به قلم کشی رفته است؟
بله دستتان درد نکند . گفتم که مثل رجال دوران ناصرالدین شاه میمانید . و اندرونی و بیرونی دارید . حالا ممکن است که روی زمین خدا و درمحله ای درایران نباشد ولی در اعماق سلولهای مغزتان که هست یکی از شماها حتی جایی نوشته بود که همیشه رویایش این بوده که خلیفه یا شاهی باشد با یک اندرونی پراززن ! و البته همه تان از همین قماش هستید یعنی قبیله حرم داران
ولی من و ما یعنی جامعه زنان ایرانی به این چیزها البته عادت داریم هیچ جا دکتر نبوده ایم حتی اگر بالاترین تخصص پزشکی را داشته ایم هیج جا شاعر مطرحی نبوده ایم حتی اگر زیباترین ولطیف تری شعرها را سروده باشیم تمام تاریخ مذکر ایران به این گواهی میدهد و من اساسا از شما جامعه مردسالار این وبلاگ که با شنیدن اسم یک زن تنها چیزی که به مخیله تان نزول اجلال میکند جاکشی است و فاحشگی است و اسافل اعضا . هیچ رابطه ای برایتان خارج از روابط مرسوم زن و مرد درجوامع مرد سالار وجود ندارد وزن طبق اکثر نوشته ها یتان بقول مرحوم دکتر شریعتی یا بستنی اکبر مشتی است و یا آدامس خروس نشان . آنکه پیچیده درحجاب است ساندویچ است و آنکه بی حجاب است چیزدیگری . این را بارها و بارها توضیح داده اید.
بنابراین هیچ دلیلی ندارد که من از این جمله قلم کشی ناراحت بشوم
بله آقای روحانی همین دیشب یا شاید پریشب آقای مسعود رجوی با من تماس گرفت و گفت قلمت را بردار و به قلم کشی برو
شما ها به هیچ چیزی بیشتر از این و بالاتر از این نه معتقدید و نه اصلا به ذهن سرشار از پارانویای لاعلاجتان خطور میکند . که کسی هم بدون دستور از کسی وصرفا به خاطر اعتقاد به یک خط مشی و یک راه حل برای مصیبت هایی که دروطن اش جریان داردبردارد چیزی بنویسد و از مجاهدین دفاع کند . من اینجا نشسته ام درتنهایی اتاقم و درحالیکه یک پاکت پلاستیک پرازیخ روی زانویم گذاشته ام و تمام عصب های پایم از درد درحال فریاد ند به دستور آقای رجوی درمورد نظریات مسخره شما درباره جنگ مطلب می نویسم .
نخیر . عمو جان . آدم هایی هستند که درکشان و سواد سیاسی شان و احساس مسئولیت شان از شما ها خیلی بالاتر است حتی اگر زن باشند!! این را باورکنید حتی اگر اجدادتان در سلسله پادشاهان قاجار این را قبول نداشته باشند
کسانی هستند که به حرمت خون شهدایشان و خانواده های رنج دیده شان هنوز پای بندند . به رنج و درد و اشک کسانی مثل مادر دهقان که از چهار فرزندش ، سه تن را درراه آزادی مردم و میهن اش از دست داد و خودش 5 سال درزندان شکنجه شد و همه استخوان های دست و پایش را خرد کردند و هنوز منتظر روز بزرگ انتقام است پای بندند . و به سرزمین خونین خاوران پای بندند و فر اموش نمیکنند و نمی بخشند . من یکی از آنان هستم
هرجای شلاقی در کف پای یک زندانی برای من مهری بوده است که برآن نماز خوانده ام . من پزشک بودم و با لحظه لحظه های رنج و شکنج زندانیان بخصوص زن زندگی کرده بودم . و با اشک و اندوه مادران شهدا که تنها عشق انتقام آنها را به راه ها و بیراهه های سخت و سرانجام سرزمین عراق برده بود زندگی کرده بودم
نیازی نیست که آقای رجوی مرا به قلم کشی بفرستد .
من بدون قلمم و این نوشته هایم زندگی نمیتوانم بکنم . زیرا این نوشته ها اشک های لحظه های درد و تنهایی من است .
آنچه را که مینویسم به فرموده هیچکس نیست . این قلب من است که غمگنانه و خونین فریاد میزند . بنویس . حرف بزن . ا ز آنهایی بگو که درروز آخر دوستانه ترا بوسیدند و رفتند و دیگر برنگشتند . از آنها بگو که برای تو از دردهایشان گفتند و درآخرین لحظات دست ترا فشردند و رفتند و دیگر برنگشتند . به کجا رفتند ؟
بدشتهای خونین جنگ بی امان با دشمن مردم ایران

حالا کمی هم بپردازم به یک کامنت زیر همان نوشته روحانی و بعد ادامه خواهم داد

اینهم یک کامنت زیرآن تذکر که لابد از میان 40 - 50تا فحش جنسی مردانه و سبیل کلفتانه که راه و رسم این وبلاگ است انتخاب شده است

ناشناس گفت...
در حال حاضر، دکتر فهیمه(خانم زری اصفهانی) متصل به جریان هرزه نویسی که در سایتهایی چون آفتابگردان و همبستگی، حرمت کلمات را از بین برده‌اند، نیست و در پیوندهای سایت آلوده حسین توتونچی هم خوشبختانه اسم وبلاگ ایشان حذف شده‌است.
البته در محتوا، ایشان نیز، همان خط را دنبال کرده اند که جای تاسف بسیار دارد.
بهترین راهکار (نه برجسته کردن، بلکه) بی توجهی به اینگونه نوشته هاست شاید افرادی مثل دکتر فهیمه به خود آیند و در خلوت خویش از خود بپرسند، چرا چنین شده‌است؟...
پرسان
؟...

حالا خوبست که مرا به لقب افتخار آفرین دکتر فهیمه ملقب فرموده است ونه دکتر احمدی که آمپول هوا میزد و دانشجوی پزشکی که یک ترم خوانده بود و سازمان مجاهدین دکترش کردند !! و بسیار به من ابراز مرحمت کرده اند که متصل به جریان هرزه نویسی که در سایتهایی چون آفتابگردان و همبستگی، حرمت کلمات !!!را از بین برده‌اند، نیست .
اگر کسی درآن وبلاگ مذکور از حرمت کلمات !!صحبت کند فقط میشود گفت که طنز پرداز خوبیست ! احتمالا باید همان همنشین ویکی پدیا باشد که خیلی معتقد به حرمت کلمات است !! و البته با قاتلین زندانیان سیاسی هم مرز دارد !! حتی اگر تشنه به خون بازماندگان آن شهدا باشد !! درضمن اینکه مطالب من درسایت آفتابکاران چاپ نمیشود چیزیست که خودم خواسته ام وعلتش هم این است که من هم وبلاگ دارم و هم صفحه فیس بوک و نیازی نمی بینم که مطالبم که همه میتوانند دروبلاگ خودم بخوانند درسایت دیگری منعکس شود درضمن اینکه قرارنیست که همه افراد از نظرفکری شبیه هم باشند . من یک فردسیاسی مستقل هستم . بارها تذکر داده ام که ارتباط تشکیلاتی با هیچ گروه و حزب و سازمانی ندارم ، که طرفدار جبهه همبستگی ملی هستم . با همه نیروهای مبارز واقعی که تضاد اصلی فعلی شان جمهوری اسلامی است و معتقد به سرنگونی این نظام انسان کش ضد ایرانی هستند دریک جبهه قرار میگیرم خط مشی مشخصی را هم که دنبال میکنم همبستگی ملی همه اقشار و طبقات مردم ایران درجهت یک وحدت ملی در مسیر سرنگونی نظام خلافت جمهوری اسلامی است و البته از مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت درراستای همین خطی که گفتم حمایت میکنم. گرچه ممکن است اختلاف نظرهایی هم با آنها داشته باشم و انتقادهایی و لی دریک نقطه مسلما اشتراک هدف دارم و آن نقطه هم همان است که دشمن اصلی مردم ایران درشرایط فعلی نه آمریکا نه روسیه نه بنگلا دش نه چین و ماچین و نه بورکینا فاسا ، بلکه جمهوری اسلامی است . و همه نیروها و انرژی ها باید درجهت فرسودن این نظام سرکوبگر و اشغالگر و درنهایت سرنگونی آن متحد و بسیج شوند .و از هرامکانی که درهرگوشه جهان درجهت تضعیف این غول بی شاخ و دم بوجود می آید باید استقبال کرد و استفاده کرد
کامنت ادامه میدهد..
البته در محتوا، ایشان نیز، همان خط را دنبال کرده اند که جای تاسف بسیار دارد
هه هه هه هه . منهم متاسف شدم که شما متاسف شدید . بله خط همان خط است . خط ایستادن دربرابر یک جماعت شیاد و حیله گر که مثل جن گیران قدیمی تکه های پتاسیم را درزیر پتویی درآب می انداختندو صدای انفجارش دراثر ترکیب با آب و جیر و جیر ی که درمیآمد به زن بیچاره ای که برای بچه دار شدن به آنها مراجعه کرده بود میگفتند از ما بهتران آمده اند به کمک ات . انگشتر ت را میخواهند و بعد البته گردن بندش ر ا و بقیه داشته هایش را
شما ها درست همان جن گیران هستید . ویا همان شیادانی که نوشته بودم درروستا درکنار کلمه مار ، عکس مار میکشیدند و به مرد م بیسواد میگفتند کدام مار است و البته عکس مار بیشتر به مار شباهت داشت تا کلمه اش و معلم را بیرون میکردند .
شما ها همین ها هستید جن گیر و مار گیر و فالگیر و شیاد و دروغگو و بی پرنسیب و پشت هم انداز . حالا این پرسان نویسنده این کامنت که یا همنشین ویکی پدیا ست و یا کس دیگری شبیه به او از آن جماعت جن گیر ها ، خواسته است مثلا چه بکند ؟ !!هندوانه زیر بغل من بگذارد که حرمت کلمات!!!
را رعایت کنم و مثلا بخصوص چون زن هستم و ضعیفه ام احترام خودم را حفظ کنم و با سبیل کلفت های جماعت زن ستیز و لومپن و فحاش لانه کرده در آن وبلاگ شاخ تو شاخ نشوم؟؟
هیهات جناب پرسان که بسیار از زمانه عقب هستید شما . خیلی عقب اید
من نه دربند حرمت کلمات!! هستم و نه دربند حرمت آدمها و آن چیزهای دیگری که نوشته ای . من یک مبارز سیاسی هستم و یک نویسنده و شاعر سیاسی هرچند که زن هم هستم !! میتوانی قبول کنی و میتوانی نکنی . شاعر هم هستم البته هرچند درمیان شاعران گردن کلفتی که شما ها دارید و قبول دارید حتی یک زن هم جا یی ندارد . و اگر جایی چیزی درمورد فروغ هم بنویسید ازاجبار زمانه است وبنا بر مصالحی که معمولا هم نقل قول های شاملو درمورد اوست !! که البته مرد است وشاعر تر است .. دردنیای شما که تصویر من از آن چهارراه آب منگل است و لوطی های قدیمی مثل کاراکترهای فیلم قیصر (عکس اش را در بالای مطلب می بینید !). با کلاه های مخملی و کفش های نوک تیز پاشنه خوابیده و سبیل های قلچماقی که ایستاده اند تا یک وقت به غیرت خانواده های محل با ظاهر شدن دخترشان با چادر نازک و یا موی برهنه خدشه ای وارد نشود و یکوقت نامه عاشقانه ای دختر حاج علی آقا به پسر همسایه نرساند و همه شغل و هنرو کارشان همین بود و هنوز هم همین است جان شما
بله به جان شما همه تان از همان قبیله هستید . و البته با چاقویی ضامن دار از دروغ و دغل و فحش و ناسزا به هرکسی که بگوید بالای چشمتان ابروست

zari 1 04fa9ا لمنةلله که در جنگ ببستند ---------شیطان و آخوند بر سریک میز نشستند

خب تبریک بسیار به آقای محمد رضا روحانی که مساله جنگ هم به ظرافت ظریف و رفاقت کری و صیانت اباما حل شد و دیگر جنگی درنمی گیرد و بمبی ریخته نمیشود. تحریم ها هم برداشته میشود و آن یکی روحانی ( شیخ فریدون ) و اهل و بیت اصلاح طلب ها هم همگی خوش و خندان اند و دارند دم در وزارت خارجه می زنند ومی رقصند و سرود سراومد زمستون میخوانند و سرود ای ایران !!
شعارها درفرودگاه مهرآباد و استقبال از ظریف

همین حالا: ورود جواد ظریف در جمع پرشور استقبال‌کنندگان در فرودگاه مهرآباد

شعارهای استقبال کنندگان:

- دکتر ظریف زنده‌ باد، روحانی پاینده باد

- وزیر اهل منطق، یادآور مصدق

- روز سرافرازیه، ملت ازت راضیه
- کیهان، اسراییل،‌ تسلیت، تسلیت

که امیدوارم آقای محمدرضا روحانی هم همچنان که آن یکی روحانی ( حسن روحانی ) الان با آرامش بیشتر ی میخوابد و نگرانی هایش از بابت جنگ مرتفع شده است به آرامشی درونی رسیده باشد و کمی آقای رجوی را هم بخشیده باشد!!
اما برگردیم به دنباله بحث قبلی مان
دنباله کامنت

در حال حاضر، دکتر فهیمه(خانم زری اصفهانی) متصل به جریان هرزه نویسی که در سایتهایی چون آفتابگردان و همبستگی، حرمت کلمات را از بین برده‌اند، نیست و در پیوندهای سایت آلوده حسین توتونچی هم خوشبختانه اسم وبلاگ ایشان حذف شده‌است.
البته در محتوا، ایشان نیز، همان خط را دنبال کرده اند که جای تاسف بسیار دارد.
بهترین راهکار (نه برجسته کردن، بلکه) بی توجهی به اینگونه نوشته هاست شاید افرادی مثل دکتر فهیمه به خود آیند و در خلوت خویش از خود بپرسند، چرا چنین شده‌است؟...
پرسان
بخشی از کامنت را در پست دیشب حتما خواندید . قسمت آخرش که راهکار صادر میکند

بهترین راهکار (نه برجسته کردن، بلکه) بی توجهی به اینگونه نوشته هاست شاید افرادی مثل دکتر فهیمه به خود آیند و در خلوت خویش از خود بپرسند، چرا چنین شده‌است؟...
پرسان
که دیگر نیازی به توضیح واضحات ندارد . بهترین راهکار بی توجهی به این نوشته هاست . نخواندن اینهاست و فقط خواندن آنگونه نوشته هاست زیرا که اگر نوشته های مخالف نوشته های مار ا بخوانید ممکن است کمی به فکر فرو روید و کمی شک کنید . پس برای آرامش روح و روانتان لازم است که دور و بر اینگونه نوشته ها اصلا نگردید !!
شاید افرادی مثل دکتر فهیمه به خود آیند و در خلوت خویش از خود بپرسند، چرا چنین شده‌است؟...
!!
جل الخالق !
عجب معجزه ای شده است که آنگونه نوشته ها و اتهامات وفحاشی ها و توهین ها و تیشه برداشتن و ریشه هرچه که اسم اپوزیسیون جمهوری اسلامی دارد را به هرشکلی که هست چه فرد و چه سازمان و چه شخصیت و چه گروه ، تکه تکه کردن و شکستن و از بین بردن و نگاه نکردن به هرچه که طیف مقابل میگوبد و تحلیل های مخالف و خفه کردن نویسندگان با انواع تهدید ها و توهین ها و ارعاب ها و کامنت های شرم آور باعث شود که به خود آیند و از خود بپرسند که چرا چنین شده است !!
جناب همنشین ویکی پدیا یا یک همنشین دیگر . نیازی نیست که من از خودم بپرسم که چرا چنین شده است . زیرا حداقل درمورد شخص شخیص جنابعالی همان سال گویا 2004 که مطالبتان را در برخی سایت های مربوط به شورا چاپ می فرمودید میدانستم که چنین خواهد شد .شما یک مقدارکی فراموشکارید و یا خودتان را به فراموشی میزنید . وقتی درآن زمان مریم رجوی فراخوان رفراندوم زیر نظر سازمان ملل را داده بود و مقالاتی در مورد آن فراخوان در سایت های مربوط به شورا و هواداران آن چاپ میشد . این شما نبودید که خیلی ناراحت و نگران نوشتید که چرا فراخوان رفراندوم و اگر از این رفراندوم چیز دیگری درآید چه !!!
با همان لودگی و سادگی دهاتی واری که اصلا به جان شما به شما نمی خورد و با همان گردن کج شده به سمت صلیب تان !! من درآن موقع مطلبی نوشتم درجواب شما بدون اینکه شما را بشناسم (با این اسم مستعار !).که مورد انتقاد دوستان هم قرار گرفتم و گفتند این از خودمان است و ....
مسیر شما از همان نوشته ها مشخص بود که به کجا چنین شتابان روانید و دیگر دوستانتان هم کم و بیش پیدا بود که به کجا دارند میروند !
خیلی ساده و روشن است که چرا چنین شد . یادتان هست در نشست های جمعی سال 1368 و نشست های انقلاب ؟
این شما نبودی که بلند شدی و خیلی احساساتی و با همان لحن نه محاوره ای که کتابی با شور و شعف انقلابی !! و توحیدی !! پیام شکرالله پاک نژاد را که بطور خاص به شما داده بود که به مسعود برسانی اعلام کرد ی !! و آنچنان سخنرانی پرشور ی کردی که اشک درچشم های بسیاری رزمندگان حلقه بست . خدا میداند که تا چه حد اصلا راست میگفتی !. و آن پیام واقعی بود یا مثل خیلی حرفها و قمپزهای دیگرت قلابی و دروغ و غیر واقعی . و از قول آن شهید بزرگوار ملت ایران هم برای خود شیرینی پیام جعل میکردی !چون بعد ها دیدم که برای هادی خرسندی هم چنان پیامی از جانب شکرالله پاک نژاد ارسال کردی و من به یکی از دوستانم گفتم . خدا میداند که گویا فقط آن شهید ( شکرالله پاک نژاد) برای !خواجه حافظ شیرازی توسط همنشین پیام نداده است .!
هرجا که میخواستی خود شیرینی کنی و جایی برای خودت باز کنی از آن شهید ملت .ایران و بقیه شهدا و زندانیان سیاسی مایه میگذاشتی و درتمام عمر البته کارت همین بوده است و هنوز هم !
خب جناب همیشه معترض !! وهمیشه اپوزیسیون . که از زندان که بیرون رفتی به عشق نامزد یا همسر ( خلاصه هرچه ) خودت را به عراق رساندی و دیدی که انگار هوا بس ناجوانمردانه سرد است و خبری از خانواده و زن و بچه و نامزد و عشق و عیش و نوش آن جا نیست . و فقط هرچه هست جنگ است و عملیات و کشتن و کشته شدن . و همانجا البته در جریان همه خبرهای انقلاب ایدئولو ژیک مجاهدین هم قرار گرفتی .چطور شد که درهمان نشست جمعی بلند نشدی و مثل یک معترض ، یک اپوزیسیون و یک آدم جدی انتقاد هایت را بگویی و به جایش برای خود شیرینی پیام خود درآوردی از شهید پاک نژاد را با چشمانی نمناک و صدایی محزون خواندی ؟؟
آیا هیچ احساس مسئولیتی در تو که درآن جمع بود ی در مورد آنچه میگفتند وجود داشت ؟ و به جای اینکه دو روز بعد از نشست بیایی امداد طباطبایی و مرا پیدا کنی و بگویی که از جسارت من و حرفهایم درآن نشست خوشحال شده ای و چنین و چنان ( زیرا من گفته بودم که درک این مسایل برایم مشکل است و برایم آنچه مسئولین میگویند قابل فهم نیست )
خودت برمیخاستی و همان حرفها را میزدی !؟؟ می بینی که بزدلانه درهرجا فقط بدنبال موقعیت ها و شرایط آماده برای میوه چینی بوده ای .
بعد هم که خلاصه دیدی همسر و یا نامزد انقلاب کرده است و ماندنی است . دو پا داشتی و دو پای دیگر قرض کردی واز معرکه گذاشتی و دررفتی .
اینکه چرا به اینجا رسید پروسه مشخص قدم به قدم دورشدن از واقعیت هولناک جنگی مهیب بوده است . جنگی که درآن نه جمعه ای وجود داشته است و نه تعطیلی و نه تفریحی و نه عشقی و نه آرامشی و نه کودکی و نه لذتی و هیچ و هیچ و هیچ و هیچ و هرچه بوده سختی بوده است و ترک داشتن ها بوده است و از خود مایه گذاشتن ها برای نجات یک ملت بوده است .
علت همه اینها و فاصله گرفتن همه شما ها از مجاهدین تنها وتنها همین بوده است .
زندگی ارتشی ، عملیات ، مانور ، کم غذایی ، آماده باش دایم ، بمباران شدن ، زندگی سنگری ، از دست دادن زن و شوهر و فرزند .
ودرعوض بدست آوردن هیچ چیز ی . حتی یک مدال هم کسی به شانه یک رزمنده که تا آخرین نفس جنگید و با نامی مستعار بدون اینکه کسی اورا بشناسد به خاک افتاد نزد . حتی یک گورهم برایش کسی نکند . حتی یک پرچم هم بر سنگ گورش کسی پهن نکرد و مگر در عملیات فروغ جاویدان نبود که اجساد زنان و دختران شهید بارها و بارها مورد تجاوز پاسدارها و بسیجی ها قرار گرفت ؟ چه شد که به اینجا رسید .
؟؟ دد منشی تا بی نهایت دشمن . و جنگ تا آخرین گلوله و مقاومت تا آخرین نفس و تسلیم نشدن تا آخرین سنگر . آیا به جز این بود
ادامه دارد

- zari 2 366caشارلاتانیسم در ژورنالیسم

دنباله بحث قبلی

بحث قبل را میتوانید دراین لینک مطالعه کنید

بله دور شدن از میدان جنگ . دررخوت آرامش و امنیت کشوری دیگر بیتوته کردن و بعد ذره ذ ره و لحظه لحظه تئوری توجیه برای این دوری درست کردن و خود را محق جلوه دادن . بطور ناخود آگاه باورکردن و به خود باوراندن که جنگ از ابتدا غلط بود
از ابتدا و از همان سی خرداد سال 1360 درافتادن با غول ارتجاع و استبداد غلط بود
و حتی قبل تراز آن حتی انقلاب ضد سلطنتی هم غلط بود . قبل تر همه مبارزات زمان شاه هم اشتباه بود .زیرا که هرچه بود شاه دیکتاتوری مدرن بود و اگر هیچ جای نفس کشیدن آزاد نگذاشته بود و حتی یک حزب و یک روزنامه آزاد هم دردوران او وجود نداشت ولی آزادیهای فردی بود . از همه لیبرالیسم غربی هرچند همه اش را فاکتور گرفته بود ولی به گفته خود ش به پائین تنه ملت کاری نداشت . تاجایی که ملت به او کاری نداشتند و اجازه میدادند که تمام ثروت باد آورده نفت را خرج عیش و نوش خود کند و درهرشهر خوش آب هوایی درداخل ایران و یا کشورهای خارجی قصری داشته باشد و خدمه ای و هواپیمایی و پول برایش مثل برگهای زرد درختان شکارگاه هایش بود که از هوا همینطور برسر وروی خودش و خانواده اش و مزدورانش میریخت او هم به ملت کاری نداشت . تازمانی که صدای اعتراضی بلند نمیشد . میتینگ سیاسی نبود روزنامه سیاسی نبود . انتقادی نبود پای حق و حقوق سیاسی و آزادی اجتماعات و تظاهرات و اعتراضات و اعتصابات و اینها نبود هیچ اشکالی نداشت که پولدارها در قصرهایشان چه بکنند و هروزیری چند زن و دوست دختر و پسر داشته باشد و چند هنرپیشه خارجی را درهرمهمانی با پولهای کلان برای خوشگذرانی استخدام میکنند
مهم فقط اعتراض سیاسی بود .
بعد رضا شاه میشود نجات دهنده ایران و کسی که باعث و بانی پایه ریزی ایران نو و باز کردن درهای ورود تکنولوژی غرب و فرهنگ و تمدن غرب به ایران شده . است و البته بی توجه به تمام عوامل خارجی و منافع کشورهای سرمایه داری و فاکتورهای دیگر.
و این پروسه البته درنقطه ای با گذشته دچار تضاد میشود . با گذشته سی و چهل سالی که در جنگ با نظام مستبد شاهی و نظام مذهبی ارتجاعی آخوندی گذشته است .
سی سال و چهل سال از دست رفته است . زندان و شکنجه بیهود ه درزمان شاه . زندان و شکنجه بیهوده درزمان خمینی . و علت همه اینها که بود و چه بود . ؟ البته که شما خود اصلا مقصر نبودی . مسئولیتی هم نداشتی . کسی دستت را گرفته بود و با خود کشانده بود و به زندان و جبهه جنگ وتبعید و آوارگی و غربت برده بود . شما یک طفل معصوم و صغیر بودی . و هیچ اختیاری از خود نداشتی .اما فرد دیگری بود که اینهمه مصیبت بر شما روا داشت . جوانی ات را نابود کرد . سالها ی اول عمرت را درزندان ها هد ر داد . درس و دانشگاه وشغل و مقام را از تو گرفت . ودرنهایت خانواده و از همه چیز مهمتر زنت را هم گرفت و آن فرد که بود . ؟
بیشک مسعود رجوی بود .
نه این شما نبودی که به اختیار و مسئولیت خودت درسن بیست سالگی وبیشتر با مطالعات اجتماعی و سیاسی وارد دنیای تازه ای شد ی ،دنیای آگاهی . دنیای روشنفکری دنیای مسئولیت های فرد دربرابر اجتماع . دنیایی که درآن هر پدیده ای در اجتماع و درتاریخ علت دارد . و پروسه دارد و این واقعی نیست که فقیر همیشه فقیر بوده و مقصر اصلی اوست . غنی همیشه غنی بوده و حق اوست زیرا که پدرش و پدر جدش مالک چند ده بوده اند و یا از درباریان بوده اند و یا از قوم و خویش ها و اطرافیان آخوندها . درآن نقطه وقتی به ریشه یابی مسایل اجتماعی و سیاسی و طبقات و فقر اکثریت مردم درکنار ثروت اقلیت و جور و ستم بر اکثریت توسط حکومت مستبد می پرداختی و روشنفکر شده بود ی این نیاز هم درتو زائیده شده بود که پس با اینهمه چه باید کرد . ؟ و بدنبالش به جستجوی راه حل میگشتی و به مبارزه دست زدی و به زندان افتادی . اما در نقطه مقابل البته . وقتی همه آن پروسه فراموش بشود . و البته در شرایطی و درزمانهایی برای پزدادن و خود را یک مبارز قدیمی جلوه دادن همه آن گذشته دوباره بیاد می آید و با ریزترین تاویلات و اما وقتی شرایط دیگری میشود و دنیای دیگری که همه اش خسران است و حسرت و از دست دادن آنوقت یک نفر مقصر برای همه آن خسران ها باید پیدا بشود . مقصری که عمر ترا وجوانی و زندگی ترا تلف کرد . درزندان و دررنج و شکنجه و نداشتن و غربت . آن عامل نه آگاهی ، نه احساس مسئولیت دربرابر جامعه و وجدان خود و برای کسی که مذهبی هم بوده است دربرابر خدا . بلکه آن فقط یک فرد بوده است و آنهم مسعود رجوی بوده است . این مسعود رجوی بود که زن مرا به کشتن داد !!( نه اینکه آن زن عاقل و بالغ بوده و با تصمیم و مسئو.لیت خودش به جنگ رفته و کشته شده است !) این مسعود رجوی بود که شوهر مرا به کشتن داد ! واورا از من گرفت ( نه اینکه شوهرمن یک انسان جدا از من بود و خودش هویت انسانی جداگانه ای داشت و خودش تصمیم گرفت که برود بجنگد و با غولی که از اعماق تاریخ سربرآورده بود پنجه درپنجه شد و شهید شد . مسعود رجوی باعث انقلاب ایدئولوژیک و. طلاق دادن من توسط همسرم شد !! حالا خدافقط خودش میداند که مسعود رجوی چه قدرت ماوراء بشری داشته است که توانسته است اینهمه آدم های آگاه و روشنفکر و مبارز را گول بزند و بگوید بروید همسرانتان را طلاق بدهید و آنها هم بدون درنگ گوش کنند و دستوراتش را عملی کنند . به یکی از اینها میگفتم . تو که اینقدر از این انقلاب ایدئولوژیک زنت ناراحتی . که ترا طلاق داده است حالا گیرم انقلاب هم نکرده بود و ترا هم طلاق نداده بود حالا که تو آمده ای بیرون از ارتش و از تشکیلات واز منطقه ، بهرحال بازهم که از هم جدا بودید چه فرقی میکرد آنوقت ؟ جواب داد نه اگرطلاق نداده بود من میدانستم که چطور وادارش کنم که با من بیاید !! باور کنید عین صحبت اوست !
پس لابد به همین خاطر بوده است که او تصمیم گرفته است ترا طلاق بدهد که مجبورش نکنی دست از عقایدش بکشد و هرجا که تو میخواهی اورا بکشانی بدنبالت بیاید !
و بعد از همه این تجزیه و تحلیل ها و هی نشستن درتنهایی و نقب زدن به گذشته و
حسرت خوردن برای عمر تلف شده و زن و نامزد و شوهر از دست رفته آنوقت یک جنایتکار ساخته میشود . جنایتکاری که عامل اصلی همه این بدبختی ها و بیچارگی ها و حسرت ها و تنهایی های سالهای آخر عمر شده است . جنایتکاری که کاش هیچگاه بدنیا نیامده بود . یا شاید هم کاش هیچگاه از زندان شاه زنده بیرون نیامده بود . تا اینهمه بلا سر تو ونظایر تو بیاورد .
آن جنایتکار معروف که نامش در چهار دهه تاریخ ایران بیش ازهرکسی برده شده است البته مسعود رجوی است .
پس بیائید آخوندها را ول کنیم . که بیچاره ها با ما که کاری نداشتند . میتوانستیم برویم همان اوائل سال 60 بگوئیم ما دیگر با اینها نیستیم و توبه کنیم و دنبال زندگیمان برویم . آنها درهرشر ایطی اگر ما توبه میکردیم قبولمان میکردند ودرحال حاضر هم که درایران چندان وضع بدی نیست ". جنگ که نیست و امنیت که هست و کشور در معرض خطر جدی هم که نیست !!"و هنوز هم با دلار و یورو میشود
ر فت و چند ماهی خوش گذراند . و همه شهرهای ایران را گشت و فک و فامیل را دید و دلی ازعزای دوری از وطن درآورد .
مشکل الان و روی میز همه ایرانی ها باید مسعود رجوی باشد . باید هرچه انرژی داریم برای کوبیدن او برای نابودی او و سازمانش بگذاریم
و آنوقت است که مصاحبه پشت مصاحبه از یوتوب سر درمیآورد .
:و کسی با همان لحن کتابی کشدارو دهاتی وارو مظلومانه اش می پرسد
خب فلانی میدانید منکه اهل شعر نیستم و اصلا از شعر سرد رنمیاورم و هیچ جا هم نبوده ام و هیچ چیزی هم از تشکیلات و اینها ندیده و نمیدانم و لی شما بگو که فلان مسئول تشکیلات درمورد شعرهایت چه کلماتی بکار برد !! و خیلی هم عمد دارد که زشت ترین کلمات را که در قاموس فرهنگ ایرانی بسیار نفرت انگیز است بیرون بکشد و حظ کند که چه ضربه جانانه ای زده است !د .
خب فلانی البته منکه چیزی از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین نمی دانم و نبودم و نشنیدم و اصلا کاره ای نبوده ام ( فقط الان خیلی کاره و خبره شده ام و میخواهم چیزی را که نه میدانم و نه میدانستم و نه به من مربوط بوده است را ر یز به ریز بدانم !!) خب بگو ببینیم درآن نشست انقلاب آن چه کسی بود ه که تیغ به صورت خودش کشید . و بدون اینکه هیچ حرمتی حتی برای انسان درگذشته ای که هرگز درتمام عمرش چیز ی دراین رابطه بیان نکرده و لابد نمیخواسته بیان کند قائل باشد نام وفامیل ومشخصات آن فر د را می پرسد .
و باز خیلی با سادگی هالو وار آقای هالو می پرسد خب راستی درآن جلسه چه کسانی ریختند پای مسعود رجوی را ببوسند !! و با لحن سرشار از تعجب که البته خیلی هم مصنوعی و خنده دار است طوری ( که گویا به عمرش چنین چیزی را نشنیده است و دفعه اول است که آنر ا میشنود ) جزئیات بیشتری میخواهد . و بازهم بیشتر وبیشتر .
یک شوی آمریکایی هست که افر اد اینطرف دنیا یعنی آمریکا لابد دیده اند و اسمش هست

جری اسپرینگر
Jerry Springer

دراین شو . از میان لومپن ترین افراد کسانی را از زن و مرد انتخاب میکنند برای گفتن رازهای زندگیشان به بی پرده ترین شکل وزشت ترین فرهنگی که بشدت آزار دهنده است . و البته بیشتر درمورد افتضاحات جنسی و عجیب و غریب زندگی اینهاست . این شو اتفاقا یکی از پر بیننده ترین شوهای آمریکایی تا چند سال پیش بود .
هرچه کلمات مستهجن تر وزشت تر بکار میرفت . گویا جمعیت حاضر هیجان زده تر میشدند و فریاد جری جریشان بیشتر به هوا میرفت . و هرچه رابطه های عجیب و غریب تر جنسی را میشنیدند بیشتر فریاد می کشیدند
و به اینصورت آنچه را که در یک سازمان سیاسی درجبهه جنگی هولناک به عنوان انقلاب ایدئولوژیک بوقوع پیوسته را با مبتدل ترین صورت ممکن . لجن مال کردن و بانیان آنرا یک عده دیوانه ( دربهترین صورت ) جلوه دادن !
این است شارلاتانیسم درکار ژورنالیسم . و بکارگرفتن عامه پسند ترین فرهنگ برای مبتذل کردن و به لجن کشیدن یک تفکر و یک فلسفه و یک دیدگاه
و البته هم میدانند که کسی نمی آید با آنها مباحثه و جدل کند و جواب بدهد بخصوص دراین مقوله های خاص زیرا که اعضا و مسئولین مجاهدین که کلا وارد این وادیها نمیشوند و کسرشان خودشان میدانند که با مثلا همنشین ویکی پدیا .و نظایر او وارد سئوال وجواب شوند . هوادارها هم که اکثرا در آن داستان نبوده اند و چیزی نمی دانند و یا بوده اند و
و آنچنان قدرت قلمی ندارند که با اینها دربیفتند و از پس شان برآیند . و اگر کسی هم پیدا شد که جسارت اش را داشت که دربرابر اینهمه ابتذال و اینهمه دشمنی و حق کشی و شالارتانیسم موضع بگیرد را البته با انواع تهدیدها و توهین ها و کامنت های فحش های جنسی درزیر نوشته هایش بخصوص اگر زن باشد میشود از میدان بدرش کرد

ادامه دارد

zari3 b06eaیک پروسه درد انگیزو تلخ

--- دنباله بحث قبل

نوشته قبل از این را دراین لینک میتوانید بخوانید

و آنوقت است که می بینید شاعری که 90 درصد زیباترین اشعارش در ستایش رزم و ایستادگی و مقاومت از همان اولین روزهای انقلاب و بعد از آن بوده است . با سرود خیز و سنگر به سنگر میلیشیا -- ای چریک دلاور میلیشیا هزاران جوان کم سن و سال را درخیابان ها به جنبش و خیزش و مبارزه خوانده است و درهرکجا که آنها درگیر شده اند و شلاق خورده اند وزخمی شده اند دسته جمعی این سرود را خوانده اند . نوارهای سرودهایش در سرهر میزکتابی که دلاورترین و بهترین فرزندان مبارز ایران اداره میکردند و به خاطر همان بساط های کتاب همیشه کتک میخوردند و زیر لگد و مشت و چکمه بسیجی ها و کمیته ای ها و حزب اللهی ها که از لومپن ها و بیسواد ها و شرور های هرمنطقه ای درست شده بودند ، مقاومت کرده و تاب می آوردند تا به همراه کتاب ها و نشریه ها و دستاوردهای سیاسی بخش پیشرو و پیشگام جامعه آن زمان نشانه ها و سمبل های فرهنگی بالاتر و ادبیاتی پیشروتر برای جامعه ای انسانی تر را عرضه کنند و برای این کار زیر چکمه های مشتی جاهل بی سواد و متعصب و وحشی خونین و مالین شده ، گاها حتی چشمشا ن را ازدست میدادند یا استخوان هایشان خرد میشد ( دربیمارستان فارابی تهران خودم یک میلیشیای جوان به اسم محمود را دیدم که حزب اللهی ها به چشمش لگد زده بودند و آنرا کور کرده بودند)
و یا با سرود ای آزادی و فاتحان تاریخ ( زحمتکشان ) اوج قدرت شعر را در نمایش یک رزم تاریخی بی امان بین طبقات ستمکش و استثمار شده با ستمگران و استثمار کنند گان نشان میدهد . و آنچنان بخصوص دراین دوسرود شعر و موسیقی بهم پیچیده و درهم تنیده ویگانه شده اند که درهرزمانی که حتی آهنگ ها را بدون سروده ها گوش کنید انگار که آن شعرهایند که از آلات موسییقی تراوش میکنند و کلمات اند که به جای نت ها به گوش میریزند
و چنین اوجی درهنر ترانه سرایی و سرود و ستایش قهرمانی و رزم و ایستادگی و تسلیم نشدن درطی سالها وسالها شاید نزدیک به سی سال پیموده میشود . بسیاری بر چوبه دار فریاد کشیده اند . ای آزادی درراه تو بگذشتم از طوفانها .
بسیاری درزندان و زیر شکنجه خوانده اند . آید از ملک ایران زمین غرش خلق ایران به گوش . و بسیاری درتنهایی سلول ها خوانده اند . تا آخرین گلوله تا آخرین نفس - تا آخرین دقیقه تا آخرین عسس .. هرگز خیال راحت و سامان نمی کنیم .
یاد ش بخیر مهرداد علوی دانشجوی پزشکی بود . کمربند سیاه کاراته داشت . با قامتی بلند و چهر ه ای زیبا . شجاع و بزن بهادر بود . حزب اللهی ها از دستش هیج جا درامان نبودند . صدایی قوی داشت و سرود فاتحان تاریخ را بسیار خوب,و با صدایی رسا میخواند . اکثر سرودها را از حفظ بود . قدرت عجیبی دریاد گیری زبان هم داشت و هرجایی که بود بسرعت زبان آن کشور را می آموخت . مدت کوتاهی اسپانیا بود و به خوبی اسپانیولی را با لهجه صحبت میکرد و البته انگلیسی را هم از بچگی آموخته بود . چنین یلی بالا بلند در عملیات فروغ جاویدان دوربین فیلمبرداری را کنار گذاشته بود و گفته بود دیگر فقط باید جنگید و با سلاحش به بالای تپه ای رفته بود و تا آخرین گلوله اش جنگیده بودو شهید شده بود .
آری چگونه است که شاعری که 90 درصد اشعارش درستایش رزم است وستایش رزمندگان ارتش آزادی ( کتابی هم با همین نام چاپ کرده بود و با تصویر زنان و مردان مجاهد خلق درلباس رزم ) که میگفت با پول خودش منتشر کرده است و به تعداد رزمندگان ارتش آنرا چاپ کرده است تا هررزمنده ای درکوله اش یک جلد آن را داشته باشد .
و اکثر این سرودها نه تنها بار مبارزاتی و نبرد و قهرمانی و حماسه و ایستادگی دارد که میشود گفت زبان شعری ایدئولوژی مجاهدین هم هست . از همان سرود چهار خرداد که آنرا درزندان شاه سروده است . تا سرود فاتحان تاریخ که تاریخ رزم زحمتکشان را به تصویر کشیده است تا سرود ای آزادی و میهن شهیدان و تا شعر درامتداد نام مریم
که درهمه این اشعار با مضامین و تصاویر ی زیبا و بیاد ماندنی آنچه را که درمجاهدین میگذشت و گذشته بود را چون یک تابلوی نقاشی با همه ریزه کاریهایش به معرض دید خواننده و شنونده خود میگذارد
و البته دربرابر همه این کارهایی که دراوج ظرافت و لطافت و احساس و هنر بوجود آمده بود برروی سر و چشم همه رزمندگان جا داشت . هیچ برنامه ای نبود که درآن بلندگوها صدای شاعر را و یا سرود ه هایش را درشروع آن پخش نمیکردند . اگر نشست جمعی بود . اگر برنامه نوروزی بود . اگر شام جمعی بود و اگر حتی ساعت دهی و ساعت پنجی بود، هرچه بود این صدای شاعر شاعر ان مجاهدین بود که همه جا طنین افکن بود . و حتی سربازها و پاسدارهایی که در عملیات های مجاهدین دستگیر شده بودند میگفتند وقتی صدای رادیوی مجاهدین سرود باز میگردیم در باروت را پخش میکردند ما برخود می لرزیدیم و شعری که برای دستگیری مجاهدین در پاریس و فرستادنشان به گابون که با حماسه مقاومت آنها و اعتصاب غذای چهل روزه یارانشان در هم شکست سروده بود که " طبل های آفریقا هم نام ایران را می نوازند !
شاعری قدرتمند که اجازه داشت اشعار دیگران را هم صاف و صوف کند و ادیت کند و تغییر دهد و اجازه پخش دهد . درزمانی که اسم شاعر شاعران همه جا بود و همیشه البته جایش درکنار بالاترین مسئولین و خود مسعود و مریم رجوی بود .
من یادم هست که در نشستی درفرانسه درسال 63 که تازه مساله همردیفی مریم عضدانلو ( درآن هنگام ) با مسعود مطرح شده بود . زنان مجاهد درآن نشست بیشتر صحبت میکردند و مسایل خودشان را مطرح میکردند . اکرم همسر سابق همین شاعر بلند شد و گفت ما که بچه داریم انتظار داریم که همسرمان هم در نگهداری بچه به ما کمک کند تا ما بتوانیم بیشتر به کارهای مبارزاتی مان برسیم . که مسعود با خنده به او گفت درمورد تو من میگویم تو بیشتر از بچه نگهداری کن وبگذار شاعر کارش را بکند !!
بله این بود جایگاه آن شاعر شاعران
من خودم هم آن زمان ها شعر میسرودم و گاها شعرهایم در نشریه مجاهد چاپ میشد و یا از رادیو مجاهد خوانده میشد . ولی البته با اسم مستعار یا بدون اسم و به اسم یک رزمند ه ارتش آزادی
شعری داشتم به اسم سفرنامه که دررادیو مجاهد بصورت زیبایی دکلمه شده بود و با آهنگ خوانده شده بود
سفرنامه ام را نوشتم
بوسه ای بود برتاول پاهای مجروح
اشکی بود درپیش پای کودکی گرسنه
سفرنامه ام را نوشتم
هیچ نبود جز قلبی که درراه انسان گام نهاد
سرود ، لبخند زد و گریست
سفرنامه ام رنجنامه انسان بود
اما با امیدی درگرمای رویاهای فردا
فردا بی تاول پا و با عطر نان درسفره ها

که البته بنام رزمنده ارتش آزادی بود

و یا شعری از من باز با موزیک و دکلمه در بهار 66 از رادیو پخش شد که آنهم هیچ اسمی نداشت
درتو بهار میشکفد باز
ای میهن عزیز به خون خفته
صد لاله زار میشکفد باز
درسینه فراخ غم آلودت
ای خاک عطرناک خون شهیدان
ای پاک و پاک ترین خاک
غمگین نباش
و .....
والبته شاعران دیگر ی هم درمیان مجاهدین بودند که جایی اسمی از آنها نبود و یا اسمی مستعار داشتند و کسی آنها را نمیشناخت
درحالیکه اشعار شاعر شاعران بسرعت چاپ میشد و کتاب پشت کتاب با همان امکانات سازمان مجاهدین از او روی میزکتابها میرفت بقیه شاعران چندان امکانی برای انتشار هم هیچوقت پیدا نکردند .
من این خاطرات را به این دلیل می نویسم که نشان دهم چگونه کسی از اوج حماسه و رزم و مقاومت و درس ایستادگی پله پله پله به سراشیب می لغزد تا جایی که شاعر فاتحان تاریخ و سرود ای آزادی به شعر جاکش ها بروید گم شوید شما میخواهید ایران بمباران شود !! ( که البته این را خطاب به مجاهدین ورهبریش نوشته است !!)میرسد و یا به منظومه کتاب مستطاب معراجنامه.دهقان مردمزاد خراسانی که بدلیل محتوای کتاب نام شاعر البته هنوز هم مستعار میماند

و یا به رباعیات دیگری مثل آخوند اثنی حشری و چنین چیزهایی
که کاش آن دوست شاعر شاعران ! ( م.ساقی ) که برخی اشعار و کتاب های شاعر را تفسیر و تبیین کرده است این اشعار جدید را و بخصوص همان معراجنامه دهقان مردمزاد را هم تفسیر و تببین میکرد و به چاپ میرساند !!
ادامه دارد

zari4 3d79bیک پروسه درد انگیزو تلخ

---قسمت دوم

قسمت قبل را دراین لینک بخوانید
دردهی به اسم داودآبه هستیم . اطراف سردشت است . دهکوره ای بسیار فقیر . کاک
عبدالله ( حسین مشارزاده ) مرا صدا میکند . همان که دستش را از آرنج دریک انفجار از دست داده بود و از زندانیان زمان شاه بود .
پوستی تاریک و چهر ه ای بسیار جذاب دارد . نگاهش را به زیر می اندازد و با حالتی شرمگین که بخوبی احساس اش میکنم به من میگوید که گویا زنی دچار خونریزی شده است و به دکتر نیاز دارند . از من میخواهد که بروم و آن زن را ویزیت کنم . کیف داروهایم را برمیدارم و چند کوچه سربالایی و سرپائینی را طی میکنم تا به مقصد میرسم .
دختربچه هشت - نه ساله ای را خوابانده اند . و او از درد فریاد میزند . زنها دورش را گرفته اند . از ناحیه واژن اش خونریزی دارد . نزدیکتر که میشوم میتوانم بهتر ببینیم که چه کرده اند . تکه هایی از واژن کودک رابریده اند و رویش خاکستر ریخته اند . تا کنون چنین چیزی ندیده بودم . انگار که حیوانی اورا گاز زده باشدو منهم اول همین فکر را میکنم. می پرسم چه شده است؟ . به زبان کردی چیزهایی میگویند که از لابلایش درمیآورم که دخترک را ختنه کرده اند ! بشدت عصبانی میشوم . سرشان داد میزنم و فحش میدهم . فکر میکنم که اگر کزاز بگیرد و بمیرد چه ؟ روی زخم ها یک مشت خاکستر و آت وآشغال های دیگری مالیده اند. محل زخم ها را با محلول ضد عفونی که درکیفم هست شتشو میدهم . قرص مسکن و آنتی بیوتیک میدهم و یادشان میدهم که چطور زخم ها را با همان مایع شتشو دهند و مراقبت کنند . کودک چهره ای زیبا . چشم هایی روشن و مویی صاف و بور دارد . بشدت دلم گرفته است و حالت گریه دارم . از خانه بیرون میزنم و یک سربالایی را میگیرم و میروم . یک درخت توت سیاه درگوشه ای بالای تپه چشمم را میگیرد . میروم زیرش می نشینم و های های گریه میکنم . به حال این مردم فقیر و به حال خودم . کجا آمده ایم ما ؟ اینجا چه می کنیم ؟ چه میتوانیم بکنیم ؟ چه از دستمان ساخته است ؟ اینهمه رنج و دربدری و کم غذایی و هراس و استرس برای چه و برای که ؟ برای این مردم فقیر و نادان ؟ رژیم پشت سرمان و درتعقیب مان است و صدای گلوله های توپ از همین جا شنیده میشود . گروه های چریکی مجاهدین و حزب دموکرات د رحال جنگ اند . و ما ده به ده کوچ میکنیم و با حقایق دردناک فقر و بیماری و بی غذایی و بی سوادی و بی شعوری مردم روستاها آشنا تر میشوم بی آنکه بتوانیم کاری برایشان بکنیم .
بعد از یک گریه سیربرمیخیزم و برمیگردم . کا ک عبدالله کنار در اتاق برادرها ایستاده است . مرا صدا میزند . میخواهد ببیند موضوع چه بوده است . لحظه ای در زیبایی چهر ه اش و نگاه عمیق و تاریک و مهربانش غرقه میشوم . آرزو میکنم ایکاش او برادر من بود . برادر حقیقی من . و من میتوانستم اورا درآغوش بکشم . سرروی شانه اش بگذارم و گریه کنم . و گریه کنم و گریه کنم و او آرامم کند .
برایش میگویم یک دختر بچه هشت - نه ساله بود که خونریزی داشت . اخم هایش توی هم میرود . و شرمگین سرش را به زیر می اندازد . می گویم ختنه اش کرده بودند ! سرش را بلند میکند . متوجه نشده است . میگوید دختر بود ؟ میگویم بله دختررا ختنه کرده بودند . خنده اش میگیرد . منهم دیگر چیزی نمیگویم
(حسین مشارزاده در سال 1382 شهید شد) .
پشت سرم درایوان بلند اتاق خواهرها . خواهری زیبا و سبزه رو خیلی جوان روی صندلی نشسته است . حامله است و این روزها کمی خونریزی دارد . اینهم یک کابوس دیگر . اگر سقط جنین کند ؟ اگر خونریزیش شدید شود ؟ اگر نیاز به تزریق
خون داشته باشد . ؟ اگرها و استرس ها دست از سرم برنمیدارند .
درهمین هنگام زنی را کشان کشا ن می آورند که از درد فریاد میزند . زنی میانسال است . از روی اسب افتاده است . بازویش از بالا تا مچ جر خورده است . یک شکاف بزرگ . و خونریزی . روی ایوان می خوابانمش . . . و مشغول بخیه زدن درهمان جا میشوم . زنهای دهاتی دورتا دور ایوان نشسته اند و مرا تماشا میکنند. و من مانده ام که درکدام کره از کهکشان داریم زندگی میکنیم ؟؟!
و فردا صبح قبل از دمیدن آفتاب . کاک علی دراتاق خواهران را میزند . عصبانی است و چهره اش غمزده است . همه را بیدار میکند برای مراسم صبحگاه . و دنبال نوار سرود قسم میگیردد
خواهر مسئول ( راضیه کرمانشاهی ) مراسم صبحگاه را درایوان ترتیب میدهد
درمراسم صبحگاه که درایوان اجرا میشود کاک علی خودش خبر را میخواند . یک خانه تیمی دیگر درتهران ضربه خورده است . همسرش ناهید شهید شده است و از پسر کوچکش یاسر خبری نیست .
سرود قسم را دسته جمعی میخوانیم . و پراکنده میشویم .
سرود قسم را صدها بار خواندیم و صدها بار گوش کردیم و هرگاه که مجاهدی به خاک و خون افتاد درکنارش این سرود را خواندیم و یا درغیابش و بیادش این سرود را خواندیم . به خون شهیدان و پاکان قسم . به رزم آوران و دلیران قسم . - به مهر فروزنده انقلاب - که تابیده برخلق ایران قسم - به دلهای پرشور رزمندگان - که درخون تپد صبحگاهان قسم - به عزم مجاهد که با رزم خویش - ستم را برآرد ز بنیان قسم . که تا صبح آزادی توده ها - بجنگیم با خون و ایمان قسم
سرود را دراین لینک میتوانید گوش کنید
https://www.youtube.com/watch?v=g5k5BPvN08k

اکثر این سرودها را منهم مثل بسیاری دیگر حفظ بودم وبارها آنها را روی صفحات
مقوا که بدیوار میزدیم تا همه بتوانند بخوانند درشت نویسی کرده بودم

یادم هست وقتی درفاز سیاسی کوه میرفتیم . گروه های زیادی را میدیدیم که درحال خواندن سرود ، کوهنوردی میکرد ند و از هرگوشه صدایشان بلند بود
یک عده سرود میلیشیا را میخواندند . یک عده سرود میهن شهیدان را . یک عده سرود چهار خرداد را و یک عده سرود کارگر را و کوه پراز آواز های رزم بود

و من خودم وقتی تنهایی میرفتم کوه سرود بخوان ای همسفر با من را میخواندم
این ترانه - سرود را که بسیار زیبا و غنی و انگیزاننده بود بسیار دوست میداشتم
بخوان ای همسفر با من --
بیاد صبح آزادی
دراین شبهای سنگین دل
برآر از سینه فریادی
برای مرگ اهریمن
بخوان ای همسفر با من
بخوان ای همسفر با من
بخوان ای .....
بخوان کین سینه شد خونین
زبار کینه شد سنگین
شبی دیوار ظلمت را
کنم با خون خود رنگین
مترس از دشنه و دشمن
بخوان ای همسفر با من
بخوان ای ....
شب هجرت رسید آخر
به توفانها ز ساحل ها
جرس فریاد میدارد
که بربندید محمل ها
به عزمی همچنان آهن
بخوان ای همسفر بامن
بخوان ای همسفر با من
بخوان کین راه طولانی
بپایان میرسد آخر
زمستان میرود آری
بهاران میرسد آخر
جهان گردد چنان گلشن
بخوان ای همسفر با من
بخوان ای همسفر با من
بخوان ای ....
به صبح روشن فردا
که برخیزد زخون ما
بخوان آواز پیروزی
همآوای مسلسل ها
زهرکوی و زهربرزن
بخوان ای همسفر با من
بخوان ای همسفر با من
بخوان ای ...
خداوندا خداوندا
دلی درسینه ده مارا
که در وقت به خون خفتن
کشم از جان ودل آوا
چو شیران وقت غریدن
بخوان ای همسفر با من
بخوان ای همسفر با من
بخوان ای ...

و البته سراینده همه این سرودها و ترانه ها یک نفر بود . همان شاعر شاعران !
همان سراینده فعلی شعر هایی مثل " جاکش ها بروید گم شوید " و یا قصیده گربه ها وچنین چیزهایی !!
ادامه دارد!!

جناب دکتر قصيم ! مبارکتان باشد ! جايتان همين جاست

سي سال مبارزه . سي سال موعظه براي مبارزه . سي سال تشويق ديگران به مبارزه . سي سال درکنار چريک ها زندگي کردن و نان خون شان را خوردن . درانتها اما ... به کجار سيده ايد؟ درهرصورت مبارکتان باشد . جايتان همين جاست . سي سال اشتباه کرده بوديد و اشتباه کرده بودند . آنهايي که شما را از خودشان پنداشته بودند . با شما نان و نمک خورده بودند . اسرارشان را دراختيارتان گذاشته بودند . از جانشان مايه گذاشته بودند تا شما امن و امان بمانيد و زخم چشمي نخوريد . در بالاي سرشان جايتان داده بودند و برايتان سي سال هورا کشيده بودند اما حقيقت اش .نه شما نيروي ضد استثماري بوديد و نه آنها کساني بودند که دست از مبارزه بردارند و درکنار خانواده و اهل و عيال خوشحال و خندان بازنشسته شوند . دو جنس مختلف بوديد . و آنطور که ميگويند . کبوتر با کبوتر ،باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز . شما از همين قماش بوده ايد. ازهمين قماشي که الان هستيد و درجمعشان برايتان جا بازکرده اند!. و باز بقول سعدي باران که درلطافت طبعش دريغ نيست . در باغ لاله رويد و درشوره زار خار

منتخب ویدئوکلیپ