Menu
حسن رضایی

حسن رضایی

آن روي سکة حمله با 80 موشک

iran spring 4 9f4bf

سال 57 در خانواده‌يي متوسط و با پدري زحمتکش به شهرهاي زيادي سفرکرده و جابجا مي‌شديم در آن زمان اولين حرکات اعتراضي متفرقه قيام بهمن شروع‌شده بود و من که در محافل مذهبي بودم، براي آگاهي بيشتر در پي خواندن زندگينامه‌هاي مالک اشتر و ابوذر غفاري بودم ولي قانع نبودم روزي پدرم مرا صدا زد و چند عکس نشانم داد و راه زندگي من عوض شد تا به امروز بعد از 38 سال، چه صحنه‌ها چه عکس‌هايي... پدر به دليل نسبت فاميلي با حاج خليل رضايي (پدر رضايي‌هاي شهيد) عکس رضا رضايي و جهان‌پهلوان تختي را به من نشان داد و گفت اين‌ها مسلمان واقعي هستند و...

از ابتداي سال 1358 بعدازاينکه سال‌ها گمشده‌‌يي داشتم با يک نام،‌ با يک‌صدا و با يک پيام آشنا بانام مسعود رجوي آشنا شده و به فعاليت سياسي پرداختم، پدر نيز در اين مرحله مشوق من در اين مسير و درواقع هم‌رزم من تا قبل از فوتش بود و خودش نيز فعاليت‌هايي در کمک به ما مي‌کرد، در سال 89 پرکشيد و رفت که البته دليل فوت وي نيز خبرهاي جعلي بود که از جانب من براي وي برده و اذيت و آزارهاي مأموران وزارت اطلاعات بود و او نيز چون علاقه زيادي به من داشت سکته کرد و درگذشت که خود داستان ديگري دارد.

پدرم به دليل علاقه وافري که به برادرمسعودداشت، در هر تماس تلفني که باهم داشتيم، يادي از او مي‌کرد و سلام مي‌رساند. قراردادي که بينمان بود، برادر مسعود را (براي اينکه مشکلات بعدي برايش ايجاد نشود) «سيد» خطاب مي‌کرد.هنوز اين پيامش در آخرين تماسي که باهم داشتيم در گوشم زنگ مي‌زند که گفت: «به سيد سلام مرا برسان وبگو ما با هرکس گفتيم يا علي تاآخرش بوده وهستيم...»

خيلي دلم مي‌خواست به‌پاس زحمات پدر و راهي که به من نشان داده بود، قبل از درگذشت او را در آغوش گرفته و اطمينان خاطر مي‌دادم که راه را تا سرانجام نهايي طي خواهم کرد و يا لااقل بر مزارش حاضرشده و دسته‌گلي نثارش مي‌کردم. ولي افسوس که همين هم از من دريغ شد. چون به‌طور واقعي او بود که اين راه پرفرازونشيب و سراسر افتخار رانشانم داد. يادش به خير.

من سال 1359 به دليل فشارهاي زيادي که به خانواده‌ام از طرف فالانژها و بسيجي‌ها مي‌آمد، عازم تهران شده و در انجمن خزانه تهران مشغول فعاليت شدم و درواقع از سال 59 به خاطر سلامت و امنيت خانواده‌ام که روزانه مورد اذيت و آزار بسيجي‌ها، به دليل فعاليت‌هاي من قرار مي‌گرفتند، دور شدم و هميشه سختي دوري از آن‌ها مرا نگران و ناراحت مي‌کرد و با ديدن دخترکان کوچک در خيابان‌ها که توسط برادرانشان به پارک مي‌رفتند و بستني مي‌خريدند و يا خواهران کوچک خود را به مدرسه مي‌بردند، مي‌گفتم چرا اين رابطه‌ها از من دريغ شده و ياد خواهرانم و اينکه ديگر مرا ندارند تحت‌فشارم مي‌گذاشت. ولي چه بايد کرد مجاهدين به دليل داشتن همين عواطف عميق انساني و با دست شستن از همه‌چيز خود، براي آزادي تمام مردم و تمام خانواده‌ها بايد بر وضعيت موجود مي‌شوريديم تا آزادي به تمام خانه‌ها برسد، تا ديگر اسيدپاشي نباشد، تا ديگر خودسوزي نباشد، تا ديگر کليه فروشي نباشد، تا ديگر حجاب اجباري نباشد و تا ديگر اين رژيم آخوندي نباشد و تا آزادي بر ميهنم حاکم باشد.

اي شادي آزادي روزي که تو بازآيي، من با تو چه خواهم کرد؟

اين خون شکوفان را چون دستة گل‌سرخي، در پاي تو خواهم ريخت

در سال 1362 به دليل اينکه تنها جرمم فعاليت سياسي براي سازمان محبوبم بود تحت تعقيب کميته‌هاي تهران بودم و ديگر امکان و محلي براي ماندن نداشتم و براي ادامة مبارزه از وطن عزيزم خارج و به کردستان آمدم و در کسوت پيشمرگان مجاهد خلق به اين راه ادامه دادم و در اين ساليان لحظه‌لحظه روزهايم به فکر دختران گل‌فروش و جوانان کارتن‌خواب و عزيزاني بود که ناچار به فروش اندام خود شده و خلق محبوبم بود که فشارهاي طاقت‌فرساي يک رژيم ضد بشري و قرون‌وسطايي را تحمل مي‌کنند. تنها انگيزه و آروزيم در اين 37 سال نيز بهروزي و آزادي براي تمام مردم و همه خانواده‌ها بوده و هست و خواهد بود...

و اما علت و انگيزة من براي نوشتن اين مطلب چه بود؟

درحالي‌که 22 روز از حمله و تهاجم زبونانه موشکي با 80 موشک در ليبرتي نمي‌گذشت و درحالي‌که هنوز پيکر شهيدان حمله موشکي به ليبرتي به خاک سپرده نشده و درحالي‌که 400 تن از خانواده‌هاي مجاهدين در کشورهاي مختلف با مراجعه به سفارت عراق خواهان آمدن به عراق و ديدار با فرزندانشان هستند که ويزاي ورود به آن‌ها داده نمي‌شود و درحالي‌که براي آمدن به ليبرتي بايد از 7 الي 8 نقطه کنترل عراقي‌ها عبور کرد و ما کماکان در محاصره پزشکي- لجستيکي هستيم، در چنين اوضاع و احوالي با سروصداهاي عجيب مأموران نيروي تروريستي قدس تحت عنوان «خانواده»!! از پشت ديوارهاي زندان ليبرتي مواجه شدم که دوباره بعد از کشتار ما در 7 آبان، سفارت رژيم آخوندي در همکاري با کميته سرکوب اشرف آن‌ها را بار زده و پشت ديوارهاي ليبرتي تخليه کرده بودند و اقدام به آزار و شکنجه رواني و زمينه‌سازي جديد براي کشتار بعدي مي‌کردند. وقتي هم سرشان به سنگ مقاومت ساکنان ليبرتي خورد، با بدرقة «مزدور برو گم شو» ي ساکنان ليبرتي، اين شوي مسخرة به‌اصطلاح «خانواده»!! را جمع کرده و با همدستي مأموران سفارت رژيم ايران در عراق، بساط دجاليت‌شان را در مجلس عراق پهن کردند.

به‌راستي سؤال اين است خانواده واقعي ما کيست؟

برادر و پدر و مادر و خواهر واقعي من و ما، مادر ريحانه‌ها و ستارها، و جمع خانواده‌هايي است که اين روزها مقابل زندان اوين و در خيابان‌هاي تهران و ميدان ونک و سراسر شهرها دست به اعتراض زده‌اند و رژيم زهر خورده آخوندي از اوج ذلت آن‌ها را نيز دستگير مي‌کند.

آنچه به من و ما برمي‌گردد و بارها گفته‌ايم ما زن و مرد جنگيم بجنگ تا بجنگيم و به‌راستي رژيم از چه مي‌ترسد يک روز با 80 موشک، يک روز با گسيل گله‌هايي بنام «خانواده»!!، يک روز قتل‌عام 10 شهريور در اشرف. علت چيست آيا اين ترس رژيم زهر خورده را نمي‌رساند؟

و اما آنچه به اين مأموران نيروي تروريستي قدس برمي‌گردد که لباس خانوادة مجاهدين به تن کرده‌اند، بايد گفت اي ننگ و نفرت بر چنين موجودات پليدي که حتي نام برادر و خواهر و مادر و پدر و پسر را کثيف و لجن‌مال کرده‌اند که بعد از کشتار ما در پي آماده‌سازي کشتار بعدي هستند.

پس ما مي‌گوييم:

گرما زسر بريده مي‌ترسيديم

در محفل عشق وآزادي نمي‌جنگيديم

و اما حرف اصلي‌ام با خلق قهرمان و خانواده واقعي مجاهدين اين است که فرزندان مجاهد شما در دامن‌پاک و پرمحبت شما پرورش‌يافته‌اند، رسم جوانمردي و وفاي به پيمان اين است که ما براي آزادي شما از همه‌چيز خود گذشته و همه‌چيز ما در زندگي و رفاه شما خلاصه مي‌شود و تمام رزم و جنگ ما در ليبرتي و ايستادگي ما نيز براي شما خانواده‌هاي واقعي مجاهدين و خلق قهرمان ايران است پس ما هستيم چون مي‌جنگيم، ما هستيم چون مقاومت مي‌کنيم، ما هستيم چون در سوگند وفاي خود به خلق قهرمان ايران متعهد، مسئول و پاسخگو هستيم، ما هستيم چون عواطف پاک شما و حمايت‌هاي بي‌دريغ شمارا داريم و تا بند از بند رژيم زهر خورده و در گرداب برجام و برشام گيرکرده، نگسليم از پاي نخواهيم نشست و اين نبردي است تا پيروزي و بهروزي براي تمام مردم ايران‌زمين

حسن رضايي

دي 1394

منتخب ویدئوکلیپ