Menu
عليرضا خالوكاكايي

عليرضا خالوكاكايي

خیزش جوانان، کابوس یک خلافت پیشاعصر ماموت

20177422162864666684206 53650

مسئولان تلگرام دستورات ما را اجرا نمی‌کنند درحالی‌که همان (مجاهدین)ی که ۱۷ هزار شهید از ملت ایران گرفتند امروز به‌راحتی در کانال‌های تلگرام به فعالیت می‌پردازند».مسئولان تلگرام دستورات ما را اجرا نمی‌کنند درحالی‌که همان (مجاهدین)ی که ۱۷ هزار شهید از ملت ایران گرفتند امروز به‌راحتی در کانال‌های تلگرام به فعالیت می‌پردازند».«تلگرام دستورات ما را اجرایی نمی‌کند».«در فضای مجازی کشور خوار و ذلیل هستیم!».«به تعبیر مقام معظم رهبری… ”فضای مجازی قتلگاه جوانان شده است”».***قصابان مستقر بر گذرگاه‌هابله این بخشی از بث‌الشکوای پر طول‌وتفصیل و پایان‌ناپذیر عملة سانسور، قاتلان قلم و سر برندگان رسانه‌های جمعی و آگاهی‌رسان در جامعة جوان و پویای ایران است. کسانی که ولی‌فقیه آنان را دست‌چین کرده تا به‌صورت شبانه‌روز و دم به ثانیه، اینترنت فیلتر شده را وجب‌به‌وجب مانیتور کنند و به وبلاگ‌ها و سایت‌ها زنجیر بزنند و دون‌کیشوت‌وار، سوار بر یابوی مردنی و بی‌رمق یک نظام زهوار دررفته و مادون تاریخ به جنگ آسیاب‌های غول‌آسای تکنولوژی در دنیای مهارناپذیر انفجار اطلاعات و آگاهی‌رسانی بروند.به تعبیر زنده‌یاد، احمد شاملو «آنان قصابان‌اند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون‌آلود و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند و دهانت را می‌بویند: مبادا گفته باشی دوستت دارم!».

آسیب‌پذیر در برابر توفان آگاهی‌رسانی از خلال غور در سطرهای بالا می‌توان دریافت که شبکة اعصاب تارعنکبوتی دیکتاتوری لرزان آخوندی چگونه در برابر توفان بنیان‌کن آگاهی آسیب‌پذیر و فروریختنی است. اگر به خواست و انتخاب آخوندهای خمینی و خامنه‌ای صفت بود ما را به دوران حجاج بن یوسف ثقفی بازمی‌گرداندند. سر هر چهارراه بساط دار و شلاق و تفتیش عقیده و انگیزاسیون برپا می‌کردند. می‌گفتند بر سرفه هم احکامی مترتب است و نباید بدون اجازة ولی‌فقیه و حاکم شرع عطسه کرد! اگر می‌توانستند به‌جای برق، چراغ‌موشی، به‌جای اینترنت و سیبرنتیک، کبوتر نامه‌بر، به‌جای ماشین و هواپیما، اسب و شتر و به‌جای لباس‌های امروزی، چارق و چاقچور، عبا و قبا و عمامه و عرقچین را باب می‌کردند. در این میان،‌ البته حواسشان بود که برای صدور تروریسم از تولید و تکثیر بمب اتمی، شیمیایی و سایر سلاح‌های کشتارجمعی فروگذار نکنند! این‌یکی «حرام» نیست زیرا در خدمت ترویج شرع حرام اندر حرام آن‌هاست.

خوار و ذلیل بودن سانسورچی‌ها در تلگرام آری اگر به سانسورچی‌های عمامه‌دار و قاتلان کلمات آگاهی‌بخش بود، تمام کامپیوترها، تبلت‌ها و تلفن‌های هوشمند را با تبر خرد می‌کردند. اگر به آن‌ها بود نباید هیچ شبکة نوری و کابل ارتباطی بین دو کامپیوتر کشیده می‌شد؛ چه رسد به اینترنت بدون سانسور یا سایت‌های سانسورگریز و فیلترشکن اجتماعی مانند تلگرام. این‌یکی را آگوست‌کنت‌های نابغة نظام! نمی‌توانند کاری بکنند؛ جز این‌که در کسوت «نمایندگان دولت و قوة قضاییه!» دودستی روی سرخودشان بکوبند و جلوی دوربین تلویزیون حکومتی غوره بچلانند و عاجزانه بگویند:«تلگرام دستورات ما را اجرایی نمی‌کند!».«در فضای مجازی کشور خوار و ذلیل هستیم!».حیوانکی‌های خوار و ذلیل!!! فکر می‌کنند در عصر شیخ بوق‌علی‌شاه هستند و همة اقمار دنیا را چشم و گوش بسته و «بله‌قربان‌گو!» به زیر مهمیز دارند. گمان می‌کنند همة کشورهای دنیا باج گذار و در ذمة سلطنت مطلقة فقیه هستند تا قضائیة آخوندی هر «دستور!»ی داد آن را به چشم بمالند و مطاع بدانند. لابد انتظار دارند حکام شرع فرانسه، آلمان و آمریکا! نیز در روز روشن در کنار برج ایفل یا دروازة براندنبورگ و در پای مجسمة آزادی بساط حد و تعزیر برپا کنند و چشم خلایق را از حدقه بیرون بکشند!جالب است!‌ به‌جای این‌که از وقاحتشان شرم کنند کلی طلبکار و حق‌به‌جانب هم هستند که چرا «تلگرام دستوراتشان را اجرایی نمی‌کند!». به این می‌گویند استیصال مطلق یک خلافت پیشاعصر ماموت، اورانگوتان و دایناسور در مواجهه با فوران بیداری، شیوع رویش و گسترش ارتباطات در عصر انفجار اطلاعات.

تلگرام ـ «قتلگاه جوانان!» یا قتلگاه ولایت‌فقیه؟به علی خامنه‌ای حق باید داد که از تلگرام و سایر سایت‌های اجتماعی گزیده و ضربه خورده و هراسان باشد و از آن با تعبیر «قتلگاه» یاد کند؛ زیرا به یمن اطلاع‌رسانی مجاهدین در داخل کشور جنبش دادخواهی خون شهیدان قتل‌عام۶۷ پا درآورده و در قلب‌ها و وجدان‌ها را دق‌الباب می‌کند. خون‌های به‌ناحق ریخته شده اینک از گورهای جمعی بی‌نام‌ونشان جوشیدن آغازیده و در کسوت توفانی بنیان‌کن وزیدن گرفته است. جوانان آگاه و بیدار ایران‌زمین؛ بخصوص نسل‌های بعد از دهة۶۰ به واقعیت‌های کتمان شده توسط دستگاه دروغ‌پراکنی آخوندها واقف شده و به کابوس شبانة آمران و عاملان شکنجه و قتل‌عام تبدیل‌شده‌اند.ناقوس آغاز پایان این رژیم به صدا درآمده است. آنان با فرمول هراس ضربدر هراس به توان هراس باید بهراسند زیرا امروز زبان حال هر ایرانی به ستوه آمده از حاکمیت نعلین و عمامه و تزویر این است:

«با تمام ترس‌هایت، پنهان در ناشناخته‌های مخفی ترس از من بترس!ایلخان طیلسان تقدس بر دوش!خلیفة دجال فعل آیه‌های خدایی فروش!

من با تمام یاخته‌های برهنة خشم در عصب‌های برانگیختة شمشیردر کمین توام

من تمام قامت تمام قامت خشم را از تمام زاغه‌های باروت جهان برای لحظة موعودگردآورده‌ام کم ترسیده‌ای از من، ترسانک لرزان!

پشت ارتعاش سرخ معدنچیان زنده‌به‌گورپشت خشم توفان نباریدة اشکدر کوچة گونه‌های دختران خیابان

پشت چهارراه هشدار چراغ‌قرمزدر رگ‌های عاصی تهران در بوق کلافة هر ماشین

پشت سانسورگریزی سطرهای زخمی هر وبلاگ در انفجار مهیب آگاهی پشت هر پشته و پشت پشت هر مشت درشت من کابوس پلنگ مرگ توام فشار فشردة هوشمند برای لحظة خیز

رأی من، نبودن تست

جغرافیای میهن من با شیپور دمادم بیداری بیدار است از قاتل ۶۷ بیزار است در گریوه تا گریوة آن،پرهیب گرسنة پولادخوار شیری در پنجه پنجة آخته‌اش، سرخ شمشیری

از من بترس!من انتخاب مرگ توام رأی من، نبودن تست».

علیرضا خالوکاکایی

بنیادگرایی، تهدید جهان امروزین

آنچه امروزه بیش از هر چیز، قلب بشریت معاصر را کدر و جریحه‌دار می‌کند، صحنه‌های روان‌خراش نهادن کارد بر گلوی گرم انسانی بسته دست و پا، در انظار وجدان‌هاست. این جنایت دهشتناک با سوء استفاده‌ی رذیلانه و عامدانه از نام اسلام صورت می‌گیرد.

با دیدن این تراژدی تکاندهنده‌ی عصر ما، هر بیننده‌یی از خود سوال می‌کند آیا ریختن خون انسان به قساوت بارترین شیوه، ناشی از طینت دین اسلام است؟ آیا اسلام آنگونه که بنیادگرایان می‌گویند و به آن عمل می‌کنند، دین خشونت و خونریزی است؟
این سوال را در گوشه‌ی ذهن داشته باشید تا دوباره به آن بازگردیم.


خطر بنیادگرایی رژیم حاکم بر ایران:
آنچه تحت عنوان «داعش» نامیده می‌شود، پدیده‌یی خلق الساعه و مجرد از پیشینه‌ی بنیادگرایی مذهبی نیست، بل، خود مدلول و معلول پدیده‌ی دیگری است که مقاومت و مردم ایران به مدت 35 سال با آن چنگ در چنگ‌اند. این پدیده را اکنون آمریکا و اروپا کم کم – و چه دیر- دارند تجربه می‌کنند. 
در
۲۳ آذر ۱۳۸۲ ر‌ئیس جمهور برگزیده‌ی مقاومت، خانم رجوی در پیام خود به گردهمایی ایرانیان در لندن، هشدار داد: «بگذارید از سوی مقاومتی که افشاگر منحصربه فرد پروژه های اتمی و تسلیحات ممنوعه کشتار جمعی رژیم آخوندها بوده است؛ با صراحت از همین جا به دنیا اعلام کنیم که خطر روزافزون دخالتها و توطئه‌ها و تروریسم رژیم ملایان در عراق اکنون صد بار از خطر اتمی این رژیم بیشتر است. تکرار می‌کنم، خطر روزافزون دخالت‌ها و توطئه‌ها و تروریسم رژیم ملایان در عراق اکنون صد بار از خطر اتمی این رژیم بیشتر است». 
آن زمان این هشدار گوش شنوایی نیافت. منافع ناشی از معاملات کلان با این رژیم، اجازه‌ی پژواک به این کلام حق را نمی‌داد. امروزه سیاستمداران و تحلیل‌گران منصف می‌گویند اگر آمریکا و کشورهای اروپایی دست به اقدام نظامی علیه دیکتاتور خونریز سوریه زده و به اپوزیسیون مشروع آن یاری می‌رساندند، بنیادگرایی اینگونه امکان رشد و گسترش نداشت. از این واقعیت می‌توان این نتیجه را گرفت: همانطور که جهان در برخورد با بنیادگرایی حداقل یکسال تأخیر دارد، در برخورد با سرمنشأ و سلسله جنبان آن
۳۵ سال از مقاومت ایران عقب‌تر است؛ و به همان میزان به این اختاپوس مهیب، امکان نفس کشیدن و گستراندن بازوان خون‌آشامش را در جغرافیاهای دیگر داده است.


ام القرای بنیادگرایی
همانطور که مقاومت ایران به زبانهای مختلف و در مناسبت‌های گوناگون گفته است، قلب بی تپش و منجمد اختاپوس بنیادگرایی در تهران می‌زند. این ایدئولوژی ویرانگر و بغایت ضدبشری، چیزی جز عکس برگردان تئوری «ولایت فقیه» نیست. «دولت اسلامی شام و عراق»، نام دیگر «دولت جمهوری اسلامی» است. همان آرم خرچنگ نشان - که مانند خرچنگ سالیان سال است بر پرچم سه رنگ ما، به جای شیرو خورشید افتاده و خون ملت ایران را می‌مکد- بر پرچم سیاه داعش نیز دیده می‌شود. در هر دو باصطلاح دولت، یک اودولجان عمامه یا دستار به سر، فتوای قتل و رجم و تجاوز می‌دهد. او برای «بریدن و داغ کردن انسان»، ابایی ندارد خود را، در قرن بیست و یکم، بی‌شرمانه «خلیفه» نیز بخواند. ترویج سیاهی، عزا و ماتم، تیرخلاص زدن، سربریدن، پشم و پشک، نکبت و نحوست وجه مشترک هر دو «خلیفه» است. البته پرواضح است که «داعش»، یا نامهای دیگری از این سنخ، انگشت کوچک این رژیم هم محسوب نمی‌شوند. شاگردان نوآموخته‌، و طوطیان مقلدی هستند که «آنچه استاد ازل گفت بگو، می‌گویند». 
اگر سربریدن گوسفندوار انسانی در انظار، تکاندهنده و درعین حال وهنی به ساحت بشریت است - که هست- در ام‌القرای بنیادگرایی و حیات خلوت آن، یعنی ایران، آخوندها، دیرگاهی است به هزاران جنایت شنیع از این نوع مشغول‌اند. چشم درآوردن، سنگسار، ضرب حتی الموت، قطع انگشت، چوب در آستین کردن و وارونه نشاندن بر چارپا، سالیان است که کسوت قانون به خود پوشیده. بدتر اینکه در چارراهها و پیش چشمان معصوم کودکان به اجرا درمی‌آید. چگونه است که جهان متمدن این صحنه‌ها را برمی‌تابد و در برابر آن دم برنمی‌آورد؟

مشخصة بنیادگرایی ستیز با هویت انسانی انسان
ضدیت با انسان و کرامت انسان و هر چیزی که انسانی است از قبیل عشق، صلح، مقاومت، فداکاری، نوعدوستی و گذشت، بخشش، نیز دانش و دستاوردهای علمی انسان، آثار باستانی و نمادهای فرهنگی، بناهای تاریخی، زیبایی و هنر خصیصه‌ی مشترک بنیادگرایی است. کشتن، ویران کردن، انتشار ویروس هراس و نفرت تنها هنر بنیادگرایان است.
از منظر این ایدئولوژی مادون برده داری، انسان موجودی خطاکار، دامن آلوده و دوسیه سیاه است. به دلیل خوردن از گندم یا سیب ممنوع از بهشت رانده شده و مغضوب خداوند واقع گردیده است. انسان هنگامی می‌تواند از این گناه جامه بپیراید که خونش ریخته شود. از این دیدگاه هر چیز جهان کنونی ما شیطانی و آلوده است. با این تلقی، نَفَس انسان در زندگی دنیایی حرام است و باید به این نفس خاتمه داد. کشتن و کشته شدن ثواب است. آنکه بیشتر می‌کشد و بیشتر انتقام می‌گیرد، به خدای شکنجه گر و عبوس این ایدئولوژی نزدیکتر است. در جهانی که همه گناهکارند، طبعا منفجر کردن ماشین انفجاری در میان مردم مباح است؛ زیرا آنکه گناهکار است به سزای خود می‌رسد و اگر بی‌گناه باشد به بهشت می‌رود!! 
یادمان باشد نخستین مروج این تلقی از گناهکاری و بی‌گناهی، خمینی، لاجوردی و شکنجه‌گران و سردمداران این رژیم بودند. در دهه‌ی
۶۰ وقتی کسی را اشتباه اعدام می‌کردند، تکیه کلام آنان به طنز این بود، که «اگر اشتباه او را کشته باشیم به بهشت خواهد رفت!».


زن ستیزی، خصیصه‌ی بارز بنیادگرایی
از دید بنیادگرایان، عاملی که باعث اغوای آدم و رانده شدن او از بهشت گردید، همسر او «حوا» می‌باشد. او بود که مانع از سعادت و آرامش جاودانی و آسودن انسان در جنت گردید، از این رو وجود زن را معادل گناه مجسم می‌دانند. زنده به گور کردن، تازیانه زدن، حبس کردن و زجر دادن. محروم کردن از حقوق و ارث، رفتار حیوانی با او، در این ایدئولوژی نه تنها مجاز، که ثواب است. قرآن چهارده قرن پیش، در آیه‌یی موجز، واکنش بینادگرایان را نسبت به متولد شدن نوزادان دختر اینگونه بیان می‌کند: بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَهُوَ کظِیمٌ (حجر/
۵۸) «وقتی یکی از آنان را به تولد دختری مژده می‌دهند، رویش از شدت خشم به سیاهی می‌گراید و سخت غضبناک است...». 
در این زمینه نیاز به بحث مطول نیست. کارنامه‌ی عملکرد زن ستیزانه‌ی آخوندها. طی
۳۵ سال سیاه، پیش روی ماست. بی‌هیچ تردید اگر تمامی آحاد جامعه صد واحد طعم تلخ حاکمیت بنیادگرایی مذهبی را چشیده‌اند، زنان هزاران واحد آن را با تمام وجود خود حس کرده‌اند؛ به همین خاطر در رویارویی با این رژیم، پتانسیل انفجاری دارند. از آنجایی که تحت ستم‌ترین بوده‌اند برای رهبری و پرچمداری این مرحله‌ی تاریخی شایسته‌ترین‌اند.


علاج بنیادگرایی مذهبی
اقدامات نه چندان کافی جهانی در قبال بنیادگرایی، نشاندهنده‌ی رسیدن کارد به سطح پوست و نه حتی استخوان جهان آن سوی آبهاست. البته باید تصریح کرد نه ناوهای هواپیمابر، نه هواپیماهای نامرئی استلث، نه بمب‌های هدایت شونده، نه هواپیماهای بی سرنشین حامل بمب، نه تفنگداران کارکشته‌ی دریایی و نه هیچ نیروی نظامی دیگر، نمی‌توانند از پس بنیادگرایی مذهبی برآیند. هر کدام از بازوان مخوف این اختاپوس قطع شود، بازوی دیگری به جای آن می‌روید. تخم اهریمنی این پدیده‌ی شوم، نه تنها در «هلال شیعی»، نه تنها در خاورمیانه‌ی آشوب زده، نه تنها در کشورهای مذهبی یا مستعد برای جذب مذهب، بلکه در تمام قاره ها پراکنده شده است. 
باید اذعان کرد، نبرد با بنیادگرایی مذهبی پیش و بیش از آنکه یک نبرد نظامی باشد، یک نبرد ایدئولوژیک است. پادزهر بنیادگرایی اسلامی، اسلام ضدبنیادگرایی است. 
تا امروز آخوندها استمرار حکومت ننگین خود را مدیون سردرگمی، و سازش جهان در برخورد با بنیادگرایی هستند. ارباب قدرت و سیاست بازان، از قِبَلِ معامله با آخوندها، سودهای کلان به جیب زده‌اند. قیمت این تعامل را قبل از هر چیز مردم و مقاومت ایران با گوشت و پوست پرداخته و بازهم می‌پردازند. اما اگر آمریکا و اروپا روزی تصمیم گرفتند با آخوندها از در ستیز درآیند، اگر آنها در جنگ با بنیادگرایی جدی هستند. اگر آن را خطر اصلی، و اصلی‌ ترین خطر جهان امروز به شمار می‌آورند، ناگزیر باید بر درِ مقاومت ایران را دق‌الباب کنند؛ زیرا به قول رئیس جمهور برگزیده‌ی مقاومت« در وضعیت ژئوپلیتیکی، اکنون باز هم مثل روزگار جنگ هشت ساله، یعنی دوران جنگ ضدمیهنی خمینی، سد سدید در برابر ارتجاع و صدور بنیادگرایی، همانا مجاهدین خلق ایران هستند. به همین خاطر رژیم به شکل جنون آمیزی در پی زدوبند و توطئه و تروریسم علیه مجاهدین در خاک عراق است؛ تا شاید بتواند آنها را ناگزیر از ترک این کشور کند و بعد، طعمه خود را بدون هیچ رادع و مانع ایدئولوژیکی و سیاسی به ویژه از نوع ایرانی و شیعی، فرو ببلعد».


اسلام، دینی بنیادگرا، یا ضد بنیادگرایی؟ 
بازمی‌گردیم به سوال نخستین، آیا اسلام آنگونه که بنیادگرایان می‌گویند و به آن عمل می‌کنند، دین خشونت و خونریزی است؟
قبل از پاسخ به این سوال، لازم است به سوال دیگری پاسخ داده شود. چرا اسلام موضوع بنیادگرایی شده است؟ جواب بسادگی این است، بخاطر اینکه ایدئولوژی برتر و مکمل‌تر است. در جهان افول و غروب ایدئولوژیها و فلسفه‌ها، اسلام هنوز پویایی و دینامیزم دارد. پیام رهایی‌ بخش و ظلم ستیزانه‌ی آن با اقبال روزافزون توده‌های تحت ستم و مشتاق از چهارگوشه‌ی دنیا مواجه است. به موازات سرخوردگی از سایر دستگاههای فکری- فلسفی، و تک قطبی شدن جهان، محبوبیت اسلام رو به فزونی گذاشته است. طبعا پدیده هر چه عالی‌تر باشد، بیشتر در معرض تهدید است. آنگونه که خمینی اسلام و انقلاب را در ایران به سرقت برد، اخلاف او در صدد هستند به بهار عرب و جنبش آزادیخواهانه‌ی خلقهای خاورمیانه نیز دستبرد زده و جریانات بنیادگرا را بر آن حاکم سازند. این همان چیزی است که خامنه‌یی آن را «عمق راهبردی» رژیمش می‌نامد و صورت خود و آخوندهای دانه درشتش را می‌خواهد با آن سرخ نگهدارد. 
اسلام، دینی است که پیام جهانی آن همزیستی صلح‌آمیز جامعه‌ی انسانی و رستگاری بنی نوع انسان است، آیینی است که پیامبر آن، مبشر عشق و نوعدوستی است. اسلام حقیقی، نه تنها دین بنیادگرایی نیست بلکه در طینت خود عمیقا علیه بنیادگرایی از هر نوع است. صرفا مروری گذرا بر برخی آیات، ما را به سرعت به این معنا راهنمون می‌شود. 
پرهیز از تعصب و دعوت به شنیدن آراء و عقاید مختلف: 
فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِک الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِک هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ (زمر-
۱۷ تا ۱۸).
«بشارت ده بندگان مرا آنان که نظریات گوناگون را می‌شنوند و بهترینشان را پیروی می‌کنند آنان هدایت یافتگانند و آنان صاحبان خرد و ژرف اندیشان‌اند». 
نفی اجبار در پذیرش مذهب:
لاَ إِکرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی (بقره-
۲۶۵).
«نیست اجباری در دین همانا بازشناخته شده است هدایت از راه گم کردگی». 
حرام کردن قتل نفس: 
مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَیرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأَرْضِ فَکأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً وَمَنْ أَحْیاهَا فَکأَنَّمَا أَحْیا النَّاسَ جَمِیعاً (مائدة –
۳۲).
کسی که انسان بی‌گناهی را بکشد مانند آن است که همه‌ی بشریت را کشته است، و کسی که انسانی را زنده کند مانند آن است که همه‌ی بشریت را زنده کرده است. 
این آیا همان چیزی نیست که منشور حقوق بشر، بعد از قرنها به آن راه برده است؟ آیا این تصریح درست درنقطه‌ی مقابل کشتارهای کور بنیادگرایان و ایدئولوژی نفرت انگیز سر و دست بریدن قرار ندارد؟ آیا این آیه ناظر بر جایگاه بی‌بدیل انسان در جهان آفرینش و ارزشمندی حیات او نیست؟ آیا آنان که کباده‌ی اسلام را بر دوش می‌کشند از این حقیقت بویی برده‌اند؟ آیا آنان که بسادگی خوردن لیوانی آب، دست به کشتار جانهای مقدس می‌زنند، از این آیه برخود نمی‌لرزند؟ 
برآشفتن و هشدار نسبت به زنده بگور کردن دختران: 
بِأَی ذَنبٍ قُتِلَتْ (تکویر-
۸). 
به کدامین گناه کشته شد؟! 
ولاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَکم مِّنْ إمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُکمْ وَإِیاهُمْ (انعام-
۱۵۱).
نکشید فرزندانتان را از شدت تنگدستی، ما آنها را روزی می‌دهیم.
فراخوان به وجه مشترک و هدف تمامی آیین‌ها، و اجتناب از فرقه گرایی مذهبی که خواست بنیادگرایی است: 
قُلْ یا أَهْلَ الْکتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى کلَمَةٍ سَوَاء بَینَنَا وَبَینَکمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِک بِهِ شَیئاً وَلاَ یتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (آل عمران
۶۴). 
«بگو ای اهل کتاب بیایید بگراییم به کلمه‌ی مشترک بین ما و شما اینکه نپرستیم خدایی را جز خدا و همتا قرار ندهیم برای او چیزی را و نگیرد برخی از ما برخی را اربابی جز خدا، اگر روی گرداندند پس بگویید گواه باشید به اینکه ما مسلمانانیم». 
آیا در چهارده قرن پیش، این میزان از دموکراتیسم، بردباری دینی و آزاد اندیشی در ترویج عقیده متصور است؟
بخشش، گذشت و رحمت، پیام عمومی اسلام:
وَیسْأَلُونَک مَاذَا ینفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ (بقرة-
۲۱۹). 
و می‌پرسندت چه چیزی را انفاق کنیم؟ بگو عفو و بخشش.
وَمَا أَرْسَلْنَاک إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِینَ (انبیاء-
۱۰۷).
و نفرستادیمت جز رحمتی برای جهانیان [خطاب به پیامبر]. 
نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (حجر-
۴۹).
آگاهی ده بندگانم را که بتأکید من بسیار آمرزنده‌ی مهرسرشتم.
با این توصیف از خدا و فرستاده‌اش، اسلام کی و کجا آیین خشونت و خونریزی بوده است؟ مگر محمد (ص) نبود که بعد از فتح مکه در اوج قدرت، بزرگ دشمنان خونی‌اش، مانند ابوسفیان را بخشید و به آنها گفت: «بروید شما آزاد شدگانید». او کسی است که عشق را برای بنی نوع انسان به ارمغان آورد و به پاس این رسالت عظیم، «حبیب الله»، یعنی «عشقِ خدا» لقب گرفت. بیهوده نیست تمام سوره های قرآن بجز سوره‌ی توبه -که حامل پیام مشخصی است- با «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» شروع شده است. مدارا، تسامح و خوشخویی از صفات بارز پیامبر خاتم است. قرآن در این باره به او می‌گوید: 
“به سبب رحمت خداست که تو با آنها اینچنین خوشخوی و مهربان هستی اگرتند خو و سخت دل ‌‌بودی از گرد تو پراکنده می‌شدند پس برآنها ببخشای و برایشان آمرزش بخواه و در کارها با آنها مشورت کن.
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کنتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِک فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ (آل عمران-
۱۵۹). 
براستی اگر غبار دانه‌ و شائبه‌یی از آنچه آخوندها می‌گویند بر دامن پیراسته‌ی «آن نگار به مکتب نرفته» نشسته بود؛ اگر نام او در تاریخ آغشته به رجس خشونت و خونریزی بود؛ آیا آیین جاودانه‌اش اینچنین زنده و تأثیرگذار باقی می‌ماند؟ آیا نام و سنت او از دیروزهای مه آلود به امروز و از امروز به فرداهای دور امتداد می‌یافت؟ هرگز. تاریخ در داوری خود سرسخت است و سره را از ناسره تشخیص می‌دهد. 
سخن در این باب زیاد است و از حوصله‌ی این مقاله خارج، بنابراین به مشتی نمونه‌ی خروار اکتفا می‌کنیم.


مجاهدین آنتی تز و یگانه هماورد بنیادگرایی مذهبی:
در قسمتی از این مقاله گفتیم نبرد با بنیادگرایی مذهبی پیش و بیش از آنکه یک نبرد نظامی باشد، یک نبرد ایدئولوژیک است. پادزهر بنیادگرایی اسلامی، اسلام ضدبنیادگرایی است. آخوندها و یک دوجین «اره و اوره و شمسی‌کوره» ‌های دست سازشان بیش از هر چیز از اسلام حقیقی در هراسند. انفجار در بارگاه امام رضا (ع) و نیز انفجار حرمین شریفین در عراق، بخوبی مؤید این امر است.


سوال نهایی این است که در زمانه‌ی ما چه جریانی این اسلام ضد بنیادگرا را نمایندگی می‌کند؟ 
به اعتقاد من، سازمان مجاهدین خلق ایران. اگر به قول خانم رجوی این سد سدید در برابر مطامع آخوندها نبود، بنیادگرایی مذهبی نه تنها عراق که سراسر خاورمیانه را درنوردیده و علاوه بر خاور دور و نزدیک دامنه‌ی سلطه‌ی خود را به قاره‌های دیگر نیزکشانده بود. این یک ادعا نیست واقعیت محض است. کافی است در عالم فرض، مجاهدین را از صحنه‌ی سیاسی ایران حذف کنیم، آیا ارتجاع هار مذهبی، در انتشار ویروس بنیادگرایی مانع و رادع دیگری در مقابل خود داشت؟ چرا سایر جریانات نتوانستند مانند مجاهدین در برابر این رژیم تاب بیاورند. مگر برخی از آنان هواداران و امکانات بیشتری نداشتند؟ به عقیده‌ی من ریشه‌ی این ناتوانمندی قبل از هر چیز ایدئولوژیک بود. به یمن هماوردی افتخار آمیز مجاهدین در برابر این رژیم است که میهن ما امروز در برابر ویروس بنیادگرایی واکسینه شده است. شاید بتوان ادعا کرد، ایران تنها کشور در جهان است که تهدید بنیادگرایی در آن به صفر رسیده است. 
ممکن است جثه‌ی مجاهدین مانند حضرت داوود در جنگ با جالوت کوچک به نظر بیاید ولی اکسیری با آنان است که در هر تعادل قوا آنان را رویین‌تن و شکست‌ناپذیر کرده است. این اکسیر چیزی جز اسلام بردبار و دموکراتیک نیست. آنانند که با پرچمداری خانم رجوی، این یگانه صدای ضد بنیادگرا و آینده مند، این فرهیخته زن مترقی، انقلابی و مسلمان، راه را به جنبش‌های آزادیخواهانه نشان می‌دهند. چه بجا و چه قانونمند که یک زن، رهبری جنبش بنیادگرایی را به عهده دارد. بله، ارتشی از زنان رها سرانجام اختاپوس مهیب بنیادگرایی را به زمین خواهند زد. قلب بنیادگرایی مذهبی در تهران می‌زند. تعادل واقعی در نبرد با بنیادگرایی در سرنگونی این رژیم اهریمنی خواهد چرخید. یگانه راه حل دست دراز کردن متواضعانه به سوی مجاهدین است.
آری، آری، آری جهان در فهم این واقعیت تأخیر دارد و به میزانی که تأخیر دارد، در برابر عواقب دامنگیر بنیادگرایی آسیب پذیر است. به قول آن ضرب‌المثل عربی: «العاقل یکفیه الاشاره». 

شعر مقاومت

حين نبرد انقلابي، پيوسته عواطفي به منصة ظهور مي‌‌رسند كه فرصت پرداختن به آن‌ها نيست؛ از دعاي بدرقة مادري گرفته، تا سفرهيي نان‌وپنير كه براي رزمندة آزادي فراهم مي‌‌شود، تا دانهيي كه دستي براي گنجشكان مي‌‌پاشد؛ قبل ازاينكه گلولهيي قلب او را از هم بپاشاند.
لحظاتي هستند؛ لحظاتي نادر و معصوم؛ لحظاتي كه چشمان‌خوني جلاد و نگاه‌هاي چوبي نامحرم، آن را نمي‌‌بينند؛ لحظاتي كه در رژة زنجيرها و تازيانهها گم مي‌‌شوند. شعر مقاومت، اين لحظات را از زير غبار فراموشي نجات مي‌‌دهد و آن‌ها را از خلوت خاطرات آفرينندگان و ناظران آن‌ها بيرون مي‌كشد و با قلم، بر انگارة سپيد كاغذ مي‌‌سپارد تا وجدان‌هاي حساس انساني، آن را در حال و آينده دريابند.
شعر مقاومت – با اين تعريف- بيان لحظات و صداهاي گذرا و فراموش شده است. سوژههاي شعر مقاومت، بسيار متنوع و پردامنهاند و عواطف ناب و گستردهيي را در برميگيرند؛ سوژه‌ها و عواطفي كه شاعر مقاومت، يا عاجز از بيان تمامي آن‌هاست، يا فرصت تصوير آن‌ها را ندارد زيرا خود درمتن آتش است و جزئي از جريان متلاطم مبارزه.
آري، شاعر مقاومت، در گرماگرم نبرد سهمگينِ سرنوشت، مجال روي كاغذ آوردن ندارد او تنها به ثبت حادثه‌يي در عاطفة خود بسنده مي‌‌كند و با قطرة اشكي تأثر خود را بروز مي‌‌دهد تا پيشآيي دقايقي چند براي ثبت و تصوير؛ كه ممكن است هيچگاه پيش نيايد.
اشعار شاعران مقاومت، مانند مجاهدين شهيد غلامحسين رمضان پور (آرش)، مهدي حسين پور (بهداد)، بيژن حسن نژاد (نيما) و بهروز ثابت (مهروش) سرشار از اين تصاوير بكر و بيان ناشدهاند. براستي چگونه ميتوان در گرماگرم نبرد انقلابي و گفتگوي بيرحمانة صفير گلوله با نرماي قلب، در آميختگي هرم باروت با جرقة برخاسته از اصطكاك شني تانك؛ هنگام عبور از روي قلوه سنگ‌هاي راه، با چتري از ابر غليظ دود بر فرق و پيشاني تافته و گلويي پر از غبار، خرد و خونالود، گوشة عافيت گزيد، چله نشست و به سرايش برآمد؟!
آري، شاعر مقاومت، خود ديواني از اشعار ناسروده و گنجينهيي از عواطف پنهان است. نظارة شليك گلولة پركين دژخيمان، بر شقيقة اعداميان، نيوشيدن تيرهاي خلاص خارج از شمار در نيمهشبهاي بي پايان ِ سوراخ سوراخ، مشاهدة نگاه‌هاي اشك‌بار در صف انتظار مادران ِهراس؛ پشت حصار قلعههاي عبوس، ديدن موي سپيد ِپدران ِداغدار، نگريستن شتك‌هاي تازة خون بر سنگ‌فرش اوين، چشم بستن به رنگ حماسه در نگاه فراموشيناپذير مريم قدسي مآب، تماشاي پرچم نگون قامت مجاهد شهيد طاهرة طلوع، بر صخره‌سار تفتة چارزبر و احساس بيپايان غرور؛ شعرماية شاعرِ مقاومت است.
– پابه‌پاي ارزش‌هاي انقلاب- شاعر مقاومت همچنين، سرشار ازاميد و ايمان به فرداي درخشان است. او خورشيد را در چشمان مصمم رهبران انقلابي خود به چشم مي‌‌بيند. شاعر مقاومت وقتي از آبي دريا و پرواز در آن سوي الماس ستارگان ميگويد، ناشي از عبور خود او از كوران مراحل انقلاب است. يعني به يمن گذار پابه‌پا با سايرين – از هفت شهر عشق است- كه مي‌‌تواند از عشق بسرايد. بي جهت نيست اگر در سيماي روشن رهبران خود، دريايي از مهتاب ميبيند كه سرنوشت خلق را – با اعتماد – مي‌‌توان در آينة آن نگريست و به فرداي تابناك باور داشت.
براي سرودن شعر مقاومت، بايد جزئي از مقاومت بود و به بهتر كلام، يعني خود در خلق حماسه شركت كرد. تنها داشتن دستي از دور بر آتش كافي نيست. در زمانهيي كه شقاوت عريان، در خيابان‌ها تنوره مي‌‌كشد، سخن گفتن از درختان به تعبير زيباي برشت «جنايت» است. براي اينكه در اين جنايت دست نداشته باشيم بايد، نه حتي دوشادوش كه پيشاپيش خلق، نقش پيشاهنگ ايفا كرد و پاي در كورة گدازان نبرد انقلابي نهاد.
امروز اگر شاعر مقاومت نتواند يا فرصت نيابد در كوران نبرد به خلق سرودهيي بنشيند؛ يا حتي خود نيز مانند بيشمار سپيداران آفتاب نوش، گيسو به شنگرف خون خويش شستشو كند اما به يقين، شعر و سرايش ادامه خواهد يافت. هنر، احساس و وجدان انساني نخواهند مرد. ديدگان هوشيار هميشه بيدارند. فانوس قلب‌ها پيوسته فروزان مي‌‌ماند. ماه باز بسا در شب‌هايي كه ما نيستيم خواهد تافت و در ادامة طلوع خورشيد ترديد نيست. ما چه باشيم، چه نه، زندگي تدوام نيرومند خود را پي خواهد گرفت. مهم چگونه زيستن است. هيچ لحظهيي از لحظات انسان نخواهد مرد؛ اگر اينگونه بود ما اكنون نبايد واپسين گفتههاي حماسي بابك را مينيوشيديم. تاريخ به‌خوبي لحظه لحظة صحنة عاشورا را ثبت كرده است. جهان، همين ما و حيطة كوچك پيرامون ما نيست.
خاكي كه خون مظلومان را مي‌‌نوشد، درختي كه ريشه در خاك خون آلود دوانده و هوايي كه بوي آن را استشمام ميكند، دست به دست هم مي‌‌دهند و سخن مي‌گويند. هيچ خون به‌ناحق ريختهيي نيست كه خاك بتواند كتمانش كند. براستي گل‌ها پژواك دائمي كدام واقعيت و حقيقتاند؟ جان سخن در اينجاست، آنكه بايد زبان گل‌ها را دريابد و به پژواك سخن خون بناحق ريخته در آن گوش ببندد، شاعر مقاومت است. او درخت را فقط درخت نمي‌بيند. در درخت فريادهاي مرتعش اجساد بر دار آونگ و پيام واپسين چشمانشان را مي‌بيند. اگر نبيند يا جلوي ديدن خود را بگيرد و بارقههاي عاصي شعر را در خود دفن كند، مصداق همان گفتة برشت خواهد بود. از اين رو مسؤليت شاعر مقاومت بسيار خطير و تعيين كننده است. او اگر ديده‌ها و شنيده‌هاي خود را منعكس نكند، داوري تيزبين زمانه نخواهدش بخشود.
با اين تلقي از رسالت شعر و شاعر انقلاب، چشم اميد داريم ؛ فردا – در طليعة آزادي- ناگفتهها لباس كلام بپوشند و زيباييهاي شعر مقاومت – به شايستهترين صورت- پديدار گردند. تا آن هنگام بيگمان رسالت ما، جنگيدن و سرودن و سرودن و جنگيدن است.
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روي درين منزل ويرانه نهاديم

ز گهواره تاگور «آزادی» بجوی، هم قلبی و هم‌صدایی با استادِ فرزانه

iran spring 4 5ea63

جوانمردا! خونین جگرا!

کلمات با درد سرشته و از سویدای جان برآمده‌ات را بر تربت پاک مادر مجاهد جنت پور (مادر داعی) شنیدم. برای چندمین بار سیمای آشنایت را، از سیمای آزادی نگریستم و سر بر شانه شوق، غرق غرور و افتخار شدم. آفرین و دست‌مریزاد! استاد گرامی! از فرزندان آریا نژاد ایرانی همین شایسته است. از نوادگان بابک ِبی‌باک، جز این انتظار نیست؛ سرداری که در پاییز عمر نیز زردرویی را در برابر دشمن شایا ندانست.

میدانم، نیک می‌دانم که بهای کلمات آمیخته با خون‌جگر را باید باجان پرداخت، این را همه «سبزهای گریزان از بذل هزینه» نیز می‌دانند اما چه باک! آنان که عشق به این کهن مرزوبوم، جانشان را به آتش کشیده، و از حس انسان بودن لبریزند، البته ازآنچه نمی‌اندیشند جان است. آویزان شدن از قناره‌ها و چهارمیخ شدن بر صلیب، بسا شیرین‌تر و قابل‌تحمل‌تر است تا دست در دست ِخفت، چکمه خون‌آلود دژخیم را لیسیدن، و برای سر سایر قربانیان نطع گستراندن و کنده و ساطور و قمه بر دوش کشیدن.

آوخ! «روزگار غریبی ست». هم‌صف با قصابان ایستاده بر گذرگاه، خیلِ خاموشِ تماشا؛ با چشمان ِمات ِ گوسپند مرده سکوت کرده‌اند. ای‌کاش! فقط دیوارِ ساکت چشم بودند، ای‌کاش! تطهیر دشنه جلاد را به قربانی، دشنام نمی‌بستند و نمی‌گفتند تقصیر خودش بود، خود این را خواسته بوده است.

صاحب وجدانا! اهل دردا!

چه زیبا، چه افراشته قامت و ستبر سینه! پرده سربی سانسور را می‌دریدی و فریادهای در گلو خفته ملتی بزرگ و نجیب را بر گوش‌های بسته و وجدان‌های فروخفته می‌کوبیدی. رساتر باد و رساناتر! این فریاد عاصی نترس. منتشر باد و منتشرتر این صدای شجاعت و اعتراض.

به یاد دارم، پس از حمله جنایت‌کارانه به اشرف و قتل‌عام 52 مجاهد خلق، مکنونات قلبی من و ما را چه خوب در مقاله‌یی نغز با عنوان «محکومیت کشتار انسان‌های بی‌دفاع»؛ همراه با شعری ماندگار از مارتین نیمولر به اوج رسانده بودی؛ شعری که پاتریک کندی نیز آن را در یک سخنرانی خویش یادآور شد:

«سراغ کمونیست‌ها آمدند،

سکوت کردم چون کمونیست نبودم.

بعد سراغ یهودی‌ها آمدند،

سکوت کردم چون یهودی نبودم.

بعد سراغ فعالان کارگری آمدند،

سکوت کردم زیرا فعال کارگری نبودم.

سراغ خودم که آمدند،

دیگرکسی نبود تا به اعتراض برآید».

بله، «این شتر پای خانه هرکسی خواهد خوابید». دیروز در غوطه دمشق با بمب شیمیایی و کشتار 1400 انسان بی‌گناه که 400 نفر آنان کودکان سوری بودند، و در اشرف با تیر خلاص زدن به اسیران بسته دست، و امروز در لیبرتی با 80 موشک، فردا شاید درجایی دیگر و کسی دگر.

درود! بر روان پاکیزه مادر داعی که مراسم ختمش نیز به فریادی برای آزادی تبدیل شد. به‌یقین او اینک همراه با مادر قوامی، مادر دشتی، و دیگر مادران مجاهد خلق، این خانواده‌های حقیقی مجاهدین صحنه زیبای مراسم ختمش را نگریسته و بسا به خود بالیده است. خدا این «زینب‌های زمانه» و هزاران دیگر را، در پیشگاه خلق قهرمان ایران قرین شرافت و روسپیدی تاریخی نماید.

عزیزا!

تو و آن مادران قهرمان شهدا -که همیشه فریادهایشان را در پشت دیوارهای اوین می‌شنویم- بعد از پرواز اسف‌انگیز مادر داعی یتیم نشدید بل، میلیون‌ها همدرد و هم نبض پیدا کردید. خون ریحانه و ستار اینک پا درآورده، قلب‌ها و وجدان‌ها را درمی‌نوردد و کرورکرور برمی‌انگیزاند.

*****

چه بجا فرمودی «آن دانشی که در کنارش آزادی نباشد دانش نیست. در دانشگاهی که به‌اصطلاح خیلی استاد و دانشمند وجود دارد اما کوچک‌ترین توجهی به وضع فلاکت‌بار و غم‌انگیز جامعه ندارد و دزدی‌ها و چپاولگری‌ها را می‌بینند و سکوت می‌کنند. بله در این جامعه بازهم باید گفت: «ز گهواره تاگور آزادی بجوی».

اجازه بده، اینک که روزهای آذر هستیم و خون قندچی، شریعت رضوی و بزرگ‌نیاها هنوز بر درگاه دانشگاه نخشکیده، فریادم را با فریادت گره زنم و هم‌صدا به تمام آن‌هایی که سکوت در زیر سرنیزه‌های خون‌چکان را برمی‌تابند بگوییم:

بین انسان با دیو و دد، خدا و شیطان به‌اندازه تار مویی فاصله است. آنکه سلاخی انسان را در خیابان می‌نگرد و «خون ریخته بر سنگفرش» تکانش نمی‌دهد و آهسته و خاموش پنجره را فرومی‌بندد، در حقیقت جز خویش را نکشته است؛ جز انسان را در خویش نکشته است. آنکه در فرادست یا فرودست، رعشه دردناک انسانی را بر جراثقال تماشا می‌برد و سر خویش می‌گیرد و راه خویش در پیش، با جلادان نقاب‌دار همدست است.

جایی است که نمی‌توان گفت من کمونیست هستم یا یهودی، نمی‌توان گفت من باخدا هستم یا لائیک، ایرانی یا ایرانی. یا اصلاً به سیاست کاری دارم یا نه، و بعد خود را آسوده‌خاطر ساخت که «سیاست پدر و مادر ندارد»، و بین ظالم و مظلوم راهی میانه جست. امروزه به یمن دانش پیچیده ارتباطات، هر خبری در شش‌گوشه دهکده جهانی، به‌فوریت می‌پیچد، و نمی‌توان ادعا کرد که من خبر نداشتم.

بله به تأکید، آنچه در ایران و لیبرتی می‌گذرد، حادثه‌ای نیست که منحصر به یک گروه و دسته باشد. همه باید فریاد خود را علیه این رژیم اهریمنی و اهریمن پرور بلند کنند. این رسالتی است بر دوش همگان؛ فارغ از هر تنوع مذهبی، قومی، زبانی، فرهنگی و گروهی. اگر نجنبیم فردا نوبت ماست. «اینجا دیگر مسأله باخدا و بی‌خدا مطرح نیست، مسأله کشتار انسان‌های بی‌دفاع است. یک وظیفه همگانی، اعتراض به جنایات انجام‌شده است». ما همگی صورت کسری هستیم با یک مخرج مشترک بنام انسانیت و انسان بودن. اینجا دیگر خط سرخ همه ماست. حدفاصل بین دیو است و انسان. اگر به کشتار انسان‌های بی‌دفاع اعتراض نکنیم - بی‌آنکه خود بخواهیم- در قبیله دیو ثبت‌نام کرده‌ایم و رو به قبلة شیطان داریم.

در این میان رسالت روشنفکران و اصحاب قلم بسا سنگین‌تر است. اگر امروز که روزِ برآشفتن و فریاد زدن است، در برابر ایل غار تاتاران عمامه به سر، سکوت کنند، فردای روشن آزادی بر آنان نخواهد بخشود. نقاد ِنکته‌سنج تاریخ از وادادگان ِمتظاهر نخواهد گذشت. حاشا! حاشا! از آنانی باشیم که به ما «برگ رخصتی دهند تا از معاشقه قمری و سرو، سرودها بسراییم ژرف‌تر از خواب» اما «خون ریخته بر سنگفرش» را کتمان کنیم.

در زمانه‌یی که «قصابان بر گذرگاه‌اند با کنده و ساطور»‌، شایسته است که کلمات ممنوع را با انگشتان بریده خویش بنویسیم و بردار قلم برآییم تا لعنت تاریخ نشویم. آنجا که خدا به قلم سوگند می‌خورد زنهار! زنهار! اگر قلم را در خدمت دشمنان قلم و انسان درآوریم و به سودای مرده ریگی حقیر از زخارف دنیای دنی، انسانیت خویش را به حراج گذاریم. نوشتن و سرودن از «انسان» در حاکمیت قصابان، خود حماسه است و زیباتر از آن نیست که خود نخستین شهید قلم خویش باشیم. این سفارش و توصیه ناچیز از کسی است که خود بر دماغه خون و خطر می‌زید و بارها عبورِ هرمِ گلوله را از کنار شقیقه خویش احساس کرده است، به او اعتماد کنید.

پیش از آنکه «ابلیس پیروزْ مست»‌، «سور عزای ما را بر سفره» نشیند و ما را در زمره خویش به بندگی درآورد، برخیزیم و صدای خود را در همدردی و اعتراض به صدای استاد ِفرزانه پیوندزنیم.

*****

و اما سخن آخر بازهم خطاب به استاد دل شجاع و سر نترس:

بله، بله، ابلیس پیروز مست، بر تن شرحه شرحه و بی سپر مجاهد خلق، بسا تیر و تبر زد ولی این شجره حنیف،50 سال است که همچنان افراشته قامت و کاکل سبز، می‌بالد. طنین انفجار آن 80 موشک اینک در تکرار ممنوع‌ترین نام در جامعه ایران شنیده می‌شود. خودتو، و آن دیگرانی که نامشان را نمی‌دانم، از بینه‌های زیبای آن هستید. ما به خودت و آن دیگران بسیار؛ یاران دردآشنا تعهد می‌دهیم لیبرتی، این قلب تپنده نبرد، کانون انگیزش و الهام را تا یکی دو ماه دیگر «از اولش هم زیباتر، بهتر و قشنگ‌تر بسازیم». هدیه زیر را - در پاسخ به مصرعی که از شاهنامه برگزیده بودی و اینک مطلع یک ترانه زیباست- از من و یارانم بپذیر!

با صنوبری که روی قله ایستاده بود

گونه روی گونه سپیده‌دم نهاده بود

موج گیسوان به دوش بادها گشاده بود

از نشیب یخ گرفت دره گفتم

این نه ساخت شکفتگی ست

در کجای فصل ایستاده‌یی؟

مگر ندیده‌یی؟

سبزه‌ها کبود و بیشه سوگوار

فصل فصل خامش نهفتگی ست

آن صنوبر بلند

با اشاره‌یی به‌سوی دوردست

گفت

قد کوته تو راه را به دیدة تو بست

گامی از درون سرد خود برآی

پای بر گریوه یی گذار و درنگر

رود آفتاب و آب در شتاب

کاروان درد و سرد

در گزیر و ناگزیر

آنک آن هجوم سبز مرز ناپذیر

در کجای فصل ایستاده‌ام؟!

در کرانه‌یی

که پیش چشم من

بهار شعله‌های سبز و

سیره و سرود

در نگاه تو کبود و دود

[در کجای فصل؟/ از بودن و سرودن/ محمدرضا شفیعی کدکنی، م. سرشک]

واكنش يزيد عمامه به سر به خروش «حاضر! حاضر!» حسينيان در ليبرتي

iran spring 1 955ba

همانطور كه انتظار مي‌رفت يزيد عمامه به سر، خروش رعدآسا و پرطنين نوادگان آرماني امام حسين را در سرزمين كربلا برنتافت، و با رگباري از موشك هاي مخرب به آن پاسخ داد. به قول معروف رسيد داد كه پيام نوحة يزدي مجاهدين و خروش «بشنو اي يزيد! / مرگت در رسيد» و « ما سرنگونت ميكنيم» آنان به بهترين وجه، در ايران تحت حاكميت آخوندي انعكاس يافته است.

خامنه يي، هم پياله با يزيد، درست در ماه محرم دستش را به خون حسينياني آغشت كه تنها جرمشان هم آوايي و هم قلبي با رهبر و مقتدايي تاريخي اشان در ارض كربلاست. او بخوبي در رژة خيره كننده و برق نگاههاي پرصلابت زنان و مردان مجاهد، طنين مرگ خود و رژيمش را به گوش شنيد. سرخي پرچم هاي تسليم ناپذيري، دستهاي افراشته، پاهاي كوبان و مشت هاي گره كردة آنان در خيابانهاي ليبرتي، حاضر به جنگ بودن «لشگرهاي صف در صف فدايي» را به نمايش گذاشت، و طبعا ولايت يزيدي نميتوانست در برابر آن دست روي دست بگذارد؛ ولي آيا گوياتر از اين امكان داشت به جهان و به مردم چشم انتظار ايران نيروي سرنگون كننده را معرفي و بازمعرفي نمود؟ آيا بهتر از اين ميشد گفت كه ليبرتي به كانون پرتپش نبرد، و به پلي به سوي تهران تبديل شده است؟

اگر چه طبق معمول، رژيم براي لاپوشاني جنايت و فرار از مكافات، بوزينهيي به نام غاسق بطاط را نبش قبر و بازمصرف كرد؛ اما ناگفته پيداست كه «غاسق بطاط» يا هر اسم مشعشع ديگر، نامهاي مستعار نيروي تروريستي قدس است. استقرار سكوي موشكي ويژة اين عمليات در پشت كاميون، وارد كردن آن تعداد موشك با كلاهكهاي داراي نيروي تخريب بالا، انتخاب زمان تجمع رزمندگان، نيز استفاده از شرايط باراني و آبگرفتگي سنگرهاي ليبرتي، و حتي در نظر گرفتن صداي رعد و برق و همزماني آن با انفجار، همه و همه حساب شده و براي گرفتن بيشترين تلفات از مجاهدين بوده است. خامنه يي بعد از امضاي رسمي برجام، بايد قيمت را از مقاومت ايران ميگرفت. اودر چنبرة بحرانهاي لاعلاج، در بحبوحة اوجگيري سگ دعواهاي دروني جناحها و نيز چشمانداز عملكرد زهر منطقه يي و از دست دادن سوگلي و دست نشاندة خود در سوريه، چارهيي جز اين نداشت. حال بهتر ميشود دريافت كه سناريوي لو رفته و جزغالة شدة «خانوادة مجاهدين»، با هدف زمينه سازي و ايجاد پوش براي اقدام به اين جنايت كثيف بوده است و لاغير.

يزيد عبا پوش و دستار بند نميداند كه انفجار هر موشك در ليبرتي، به همان ميزان محبوبيت مجاهدين را در قلب مردم ايران و جهان به صورت انفجاري افزايش ميدهد. هر قطره خوني كه از تن مجاهد خلق به زمين ميريزد، باعث روياني سروستانهاي عشق و اعتماد در جامعة ايران ميشود. آيا سمندر را از آتش و مجاهد خلق را از بمب و موشك ميترساند؟! هيهات مناالذلة! مجاهد خلق از روز نخست گزينش جان به خطراندازي و پاكباختگي، در سنگر دو در دهانة خطر زيسته و هم خانوادة باروت و فشنگ بوده است. انتخاب او از روز اول جز اين نبوده است كه خودش را فدية آرمان آزادي مردم ايران كند. شهادت نقطة كمال هر مجاهد خلق است. اينجا تنها جايي است كه ممكن است مجاهدي به مجاهد ديگر غبطه بخورد. زيرا ميداند او (خدا) هميشه خوش عطرترين و شبنم افشانترين گلها را برميگزيند، برميچيند و به نزد خود ميبرد. براستي كدام مجاهد خلق است كه در سيماي به لبخند نشسته و به جاودانگي نظر بستة شهيدان ننگريسته و زير لب بارها نجوا نكرده باشد «يا ليتني كنت معكم فأفوز فوزا عظيما»

داستان بازماندگان، به دوش كشندگان رسالت شهيدان و همچنان راست قامت ايستادگان در ليبرتي ترجمان آية 23 از سورة احزاب است:

«مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلاً».

داستان، داستان مقاومت به هر قيمت است. داستان وفا به عهد، صداقت ورزي و ايستادگي در پاي گفتهها و قولها تا بن استخوان.

امروزه در كنار بنگالهاي موشك خورده، از هر مجاهدي بپرسي براي چه در ليبرتي است، خواهد گفت: «براي جنگ با آخوندها و تحقق سرنگوني». اين عزم با هر بار موشك پراني خامنهيي جزمتر ميشود و صيقل ميخورد.

ليبرتي زمين جنگ است. اگر دشمن ارادة كرده است كه با اين زبان با ما بجنگد - ضمن خوشامد- به او ميگوييم: «بجنگ! تا بجنگيم» تا بدانيم كه چه طرفي سرانجام از اين جنگ متضرر ميشود. ما براي نبرد، در هر زمان، با تمام توش و توان آماده ايم. خروش «حاضر! حاضر!» گفتن هايمان در روز عاشورا، گواه آمادگي در پيشگاه مردم ايران است.

كلام آخر اين كه:

در خاك پاي امام حسين، با بوسه بر زميني كه او بر آن جنگيد و با تأسي به او كه سرور شهيدان و متقداي آزادگان است ميگوييم اگر جادة آزادي مردم ايران جز با خون سرخ و جوشان مجاهد خلق هموار نميشود پس اي موشك ها! بگيريدم!

ان كان دين محمد لايستقيم الا بقتلي فياسيوف خذيني!

7 آبان - شب موشك باران ليبرتي

مرگ، قهرمان مي‌طلبد

iran spring 1 a1173

درنگي در وفاداري شگفت قيس بن مسهر صيداوي، پيك حسين بن علي به سوي مردم كوفه، قبل از حماسة عاشورا

...

داغ‌باد بياباني با شدتي تمام مي‌وزيد و ذرات شن را به صورت و چشمان قيس مي‌كوبيد. او حال داشت در جهت مخالف باد به سوي كوفه راه مي‌پيمود. شتر سرخ مويش تا ساق در رمل فرو ميخليد و به سختي گام از گام مي‌تكاند.

در حالي كه بر جهاز شترش خميده بود، سعي مي‌كرد چشم خود را در وزش بي ‌وقفة ذرات شناور شن سوزان باز نگهدارد. باريكه خطي از شكاف كفيه او را قادر مي‌ساخت بيرون را ببيند.

در قادسيه بود يا قطقطانيه؟ نمي‌دانست اما شبح مات و كمرنگ آفتاب، لغزان در پردة شن- غبار، او را مطمئن مي‌ساخت كه راه را چندان پرت نپيموده است. مي‌دانست اگر پيوسته خورشيد را در راست جلو خويش داشته باشد سرانجام از حوالي كوفه سربرخواهد كرد.

از آن دم كه گام در راه گذاشته بود، يك هدف، هماره او را از درون مي‌انگيخت و در رگانش گرما مي‌پراكنيد:

رساندن نامة مراد و رهبرش حسين، به آن نامها كه تنها خود او مي‌دانست، و نه ديگر كس.

بارها از اين راه به كوفه رفته بود اما اين بار نمي‌دانست چرا دلش شور مي‌زند؟ طعم نگراني، مذاقش را تلخ مي‌كرد. يك دلهرة غريب، غريبانه دلش را مي‌فشرد. چيزي بود از جنس آن احساس كه در «مضيق» همره با مسلم ‌بن ‌عقيل به آن دچار شد. بي‌اختيار با خود گفت: «نكند گم شده‌ام؟!». فكر قوي‌تري هماندم به ذهنش خطور كرد: «آه! مسلم ‌بن عقيل، الآن كجاست؟ آيا او سپاه ‌سالار سپاهي از مردان جان بر كف كوفي است». با خود انديشيد: «200000 فدايي شمشيرزن در ركاب مولايش، حسين وه! چه قدرتي تواند بود. خواهد توانست تمامي موانع نتوانستن را از جاي بركند، و آب رفته را به جوي بازگرداند.

اما اگر....

***

- آاااي‌ي‌ي سياهي!!! كيستي؟؟؟

صدا، رگه‌دار. نخراشيده و كينه‌مند بود. اتفاق حضور ناگهاني غرابي را مي‌مانست در بي‌برگي باغ سوختة پاييز، اضطرابي جانكش با خود داشت. دوبار به زمختي در فضا طنين انداخت.

قيس در ثانيه ‌هاي نخست مبهوت شد. قادر به هيچ واكنشي نبود. گويي نه تنها دست و پاي و جوارح و اندام كه ذهن او نيز قفل شده بود. اين حالت شايد به اندازة گذاشتن كشيدن تيري از تيردان و گذاشتن در چلة كمان و كشيدن زه، طول كشيد اما او خود را بازيافت، به سمت صدا چرخيد، و در آن واحد دست به قبضة شمشير برد. تيغ با صداي خشكي از غلاف خارج شد، ولي دير شده بود. پيش از آنكه قيس بتواند حركتي ديگر كند، كمندي ضخيم در هوا زوزه كشيد و گرداگرد كتف و كمر او را فراگرفت.

هنوز نمي‌دانست گرفتار كنندة او كيست؛ نه مجال انديشه بود. با يك حركت سريع از كوهان شتر كنده شد و از بالاي شتر، با پهناي صورت بر رمل فرود آمد.

دردي پيچاننده و شكيب ‌سوز در مهره‌هاي گردن و ستون فقراتش پيچيد و ديگر هيچ نفهميد.

***

-كه هستي؟ از كجا مي‌آيي؟ به كجا مي‌روي؟

دو غولتشن بي‌شاخ و دم، دو بياباني زاد پوشيده روي و زمخت رفتار، او را دمرو بر رمل خوابانده بودند. يكي نشسته روي تاشدنگاه زانو و ديگري بر انحناي كمر. يكي پاهايش را به هم چفت نگاه مي‌داشت، ديگري دستانش را از پشت به هم گره مي‌زد و همزمان كتف‌هايش را به زمين مي‌چسباند.

-آيا موش صحرايي زبانت را جويده است؟

-گفتم كه هستي؟ از كجا مي‌آيي؟ به كجا مي‌روي؟

قيس بزحمت سرش را چرخاند و از آن رو دوباره گونه بر رمل چسباند. در اين حالت با مردمكان به بالا چرخيده‌اش مي‌توانست قسمتي از نيم‌تنة فاخر صاحب صدا را ببيند. او موزه‌ يي چرمين به پاي داشت با مهميزي آهنين بر پشت پاشنة آن، نيز پاتاوه‌ يي ابريشمين گرد ساق، و تا آنجا كه مي‌توانست ديد، شلواري سرخ، انتهايش، مچاله در پاتاوه. دنبالة غلافي كج‌تاب و منقش به محاذات پاي چپ او در آمد و رفت.

موزة چرمين پيش آمد. ابتدا مشتي شن بر صورت قيس پاشيد آنگاه فرا رفت و روي گردن او فرود آمد. قيس بي‌طاقت از دردي كه در مهره‌هاي گردنش پيچيده بود، سخت به سرفه افتاد. در همان حال طعم دانه‌هاي درشت و شور شن را در زير دندانهايش حس كرد. از لاي دندانهاي كليد شده ناليد:

- استخوانهايم دارد... خرد مي‌شود.. آزاد... بگذاريدم‌م‌م... تا تا تا بگويم....

- خوب جامه‌هايش را تفتيش كنيد، همچنين جهاز شترش را...

[صاحب موزة چرمين گفت].

...

موزة چرمين از روي گردن قيس برداشته شد. دو مرد ديگر برخاستند. قيس نفسي به آسودگي كشيد. مدتي خواست در آن حالت بماند تا عضلاتش اندكي بياسايند اما چنگي قوي او را از خاك برگرفت و برزانوان نشاند.

ناگهان توصية آخرين امام به يادش آمد:

«نبايد احدي از مأموران ابن‌زياد بر اين نامه نظر بلغزاند...».

نقشه‌يي در مخيله ‌اش نقش بست. به يك چشم به هم زدن، دست به زير قبا برد، نامة امام به رهبران قيام كوفه را بيرون كشيد ريز ريز كرد. به دهان گذاشت، چند بار جويد، آنگاه قورت داد.

دو كشيدة آبدار يكي از راست و ديگري از چپ، بر گونة او فرود آمد و دوباره نقش بر زمينش كرد.

- مرا باش مي‌پنداشتم با عامي مردي بياباني روي در رويم. او چنين مي‌نمايد آموزش ديده پيكي مخصوص است؛ حامل دست نبشته‌ يي مهم. بايد او را به دارالخلافة كوفه برد. امير عبيدالله ابن زياد طعمه‌ هايي اينچنين چرب را پاداشي بسزا خواهد داد... هاهاهاها!

***

- چرا نامه را پاره كردي؟!

...

دو قراول هوشيار و تمام وقتْ گشاده پلك، قيس را در ده قدمي حاكم كوفه نگاه داشته بودند. در پشت سر، و دو سوي آنها نيز نزديك به 20 قراول ديگر مسلح به شمشيرهاي برهنه و نيزه‌ هاي خبردار.

- مي‌گويي يا بگويم از حنجره‌ات با منقاش بيرون آرند... براي چه نامه را قورت دادي؟

...

قيس‌ همة نيرويش را در چشمانش جمع كرد و آنها را مستقيم در خط نگاه سيخ گشتة ابن زياد نگاهداشت.

- براي آنكه تو به مضمون آن پي نبري؟

ابن زياد نيم‌خيز شد.

- آن نامه از چه كسي براي چه كسي بود؟

...

- بگويم؟

- خدا زبانت را لال گرداناد! زود باش، بگو!

- از حسين ‌بن ‌علي ‌بن ابيطالب براي جماعتي از كوفيان

ابن‌زياد از تخت برخاست و چند گام جلو آمد و فاتحانه در زير لب گفت: «مي‌دانستم»، ناگهان به سوي قيس چرخيد:

- براي كدام جماعت؟

- نمي‌دانم.

غضباك و درشت گفتار؛ ابن زياد اين بار، درست چشم در چشم و نفس در نفس قيس بود. گويي مي‌خواست او را با نگاه ورقلمبيدة خود بجود و ببلعد.

- اي حرام زاده، حرام لقمه! نمي‌داني؟!! ... مرا حيوان نجيب پنداشته‌يي يا خويش و جد و پدر جد خويش را؟

تازيانه‌يي را كه هميشه به دوال كمر داشت، بركشيد و دو صفير سوزان بصورت ضربدر در فضاي از بوي شراب آكندة كاخ كشيد.

- اگر من عبيدالله فرزند زيادم، بخدا دست از تو برنمي‌دارم تا نامها را يكايك فاش كني يا آنكه بالاي منبر رفته، حسين، پدر و برادرش را سب و لعن كني و از آنان تبري بجويي... يا از اين دو يكي را به جاي خواهي آورد يا تو را با همين دستهايم، آري با همين دستهايم پاره پاره خواهم كرد.

قيس نگاهي گذرا به چهره‌هاي شطرنجي و مات بردة قراولان انداخت. ده شمشير آخته و ده نيزة نوك تيز، مراقب كوچكترين حركت او بودند. آب دهانش را بسختي قورت داد و به تركي كوچك در گوشه‌يي از سقف مقرنس كاخ چشم دوخت.

...

- نام آن جماعت را هرگز نخواهم گفت... و اما مطلب ديگر، آن را روا ‌خواهم كرد.

***

مسجد كوفه، درست مانند روزهايي كه حجر بن ‌عدي در آن فعاليت‌هاي انقلابي خود را عليه كارگزاران بني‌اميه پيش مي‌برد، از شدت ازدحام جاي سوزن ‌انداز نداشت؛ با يك تفاوت. اين بار جمعيت كوفه از پرواي مفتشان مخفي ابن زياد و عقوبت او، در مسجد گرد آمده بودند. هنوز چندي از آويزان شدن بدنهاي بي سر مسلم و هاني در كنيسة كوفه نگذشته بود. هراس بر دلها بال‌گستر و خوف در نگاهها به جوجه نشسته بود.

در دو سمت شبستان مسجد و نزديك به منبر يك فوج نگهبان مسلح، مراقب شورش احتمالي بودند. ده برابر اين تعداد نيز در بيرون مسجد، آمادة جولان. علاوه بر آنان، بسياري از جاسوسان حكومت در جامة مردمان عادي، فالگوش‌نشين و گوش‌خواب. فضاي امنيتي غليظ مسجد از همان بدو ورود مشام را مي‌آزرد.

از باريكه دالاني كه به در پشتي مسجد راه داشت، قيس را تحت الحفظ به مسجد آوردند. او مقيد بود بدون گفتگو با كس، يكراست بالاي منبر برود و خواستة ابن‌زياد را در سخناني بي ‌ايهام، صريح و موجز بر زبان آورد، سپس از همان راه كه آمده بود مسجد را با مأموران حكومتي طي كند و به سياهچال در كاخ بازآيد.

با آمدن قيس، همهمة گنگ جمعيت فرونشست. گل‌ميخ سوزان نگاههاي كنجكاو فروكوبيده به سيماي پوشيدة او. پله‌هاي منبر را با تأني بالا كشيد. چون به پلة آخر رسيد، چرخيد و كفيه از چهره برگرفت.

نفس در سينة مرداني كه مي‌شناختندش حبس شده بود. تني چند از مخاطبان نامة حسين‌بن‌علي نيز در مسجد بودند و او بخوبي آنان را مي‌شناخت. كافي بود نه حتي با زبان، با اشارت سرانگشت، نه حتي با سرانگشت كه با نگاشتن نامشان بر رقعه ‌يي كوچك، خود را از آن عذاب وارهاند.

ميلي غريب كه مانندة آن را هرگز در خود سراغ نداشت، از درون به او مي‌‌گفت: «چند نام بر زبان ران و خويش وارهان!». درست در اين هنگام نهيبي نيرومند او را به لرزه مي‌انداخت و پنهان‌ترين ذرات وجودش را به تپش در مي‌آورد... «هرگز! هرگز! هرگز!... تو كه خواهي مردن حتي اگر تني چند را نام ببري ابن‌زياد زياد‌تر از آن را خواهد طلبيد. او تا از تو گرگي جگرآشام نسازد دست برنخواهد داشت. مرد بايد مرگ را نيازوار به استقبال برخيزد. گويي كه عزيزي ‌است بازگشته از سفر؛ شايان درآعوش گرفتني گرم و تنگاتنگ. شايسته است چشم در چشم جاودانگي با سينه‌يي ستبر و قامتي افراشته از غرور به مرگ سلام كرد. او جبونان لابه‌نما و دم به لاي پا سايان ِله ‌له‌زن و بر زانو خزندگان ِخون ليس را نمي‌پسندد و خوش نمي‌دارد. مرگ، قهرمان مي‌طلبد».

...

باز آن ميل شيطاني مرموز... «تو اسيري و رسالت خود رسانده به پايان... از زنداني بسته كتف و در چنگال وضعيتي ناگزير چه خيزد؟ به جمله‌يي مي‌تواني جان خود از اين مهلكه وابري. اگر علي ‌بن ‌ابيطالب در قيد حيات بود، به سب خود فرمان مي‌داد تا به جاني از شيعيان را بازخرد».

***

«آي مردم!!!...».

همهمه ‌يي كه با ديدن قيس اينك دامنه‌يي گسترده‌تر يافته بود، به آني فرونشست؛ چون پاشيدن تغاري از سردينة آب، بر ديگ جوشاجوش.

جنگلي از چشم، بي‌پلك به هم زدن، ميخكوبِ كلمات او.

«آي مردم!!!

ستايش سزاوار خدايي‌ست كه راه نمود ما را به اين راه؛ و اگر نبود راهنمايي او، نبوديم در زمرة راهيافتگان... درود بر فرستادة او محمد امين، والا پيامبري كه در ظلمات حرا، به رسالتي شگفت فرمان يافت و آييني سرمدي و گيتي‌گستر از خود به جاي نهاد...».

مسجد، گوش در گوش، به گوش بود.

...

قيس ‌بن ‌مسهر صيدواي، مردي در خطير‌ترين لحظة سرنوشت. برگزيده‌يي از اصحاب حسين، نزديك‌ترين كسان به او و معتمدترين آنان. او اكنون بر منبر ابن ‌زياد بود. سخن بعدي او مي‌توانست چگونه زندگي و چگونه مردنش را رقم زند.

برخاست. ناخودآگاه تني چند از ميانة جمعيت نيز برخاستند. صدايش اوجي ديگرگونه يافته بود.

- درود خدا و رسول او بر اميرالمؤمنين....

از شدت هيجان و بالابردن صدا به سرفه افتاد.

قلب‌ها در سينه‌ها طبل درشت مي‌كوبيدند و هر كسي مي‌توانست با گوش غيرمسلح صداي قلب خويش و ديگركسان را بنيوشد.

- درود خدا و رسول او بر اميرالمؤمنين علي‌ عليه السلام، فاتح خيبر و قرآن ناطق و تنها عدالت‌گستر... درود! بر فرزندان گرانقدر او حسن و حسين، سرور جوانان اهل بهشت....

صداي او پرده به پرده اوج مي‌گرفت:

- لعنت ابدي بر ابن مرجانه و ابن ابن مرجانه و يزيد ‌بن معاويه‌ و معاويه بن ابي‌سفيان و شجرة ملعونة بني‌اميه؛ لعنتي از آغاز تا پايان خلقت. آتش دوزخ جاودانه آنان را سزا....

***

جمعيت حاضر در مسجد كه تا دقايقي پيش، در خود خزيده و سرشكسته ‌وار، چشم انتظار ندامت خفت بار خائني ترس خورده و جان انديش بود با شنيدن سخنان غيرمترقبة قيس ناگهان شكفت و جنب و جوش آغاز كرد.

مأموران حكومتي چون غاشيه ماراني تهديد حس كرده در هم لوليدند. غفلت و بلاتكليفي آنان را به چرخيدني بي ‌هدف به گرد خود ناگزير كرده بود. سركردة قراولان با غيظ بانگ زد:

- ركب خورديم... ركب... ركب...ررر... پيش از آنكه كار بيخ يابد او را به زير كشيد! لعن يزيد بر منبر ابن ‌زياد!!؟ ... اين نه ممكن است....

از شدت خشم نمي‌دانست چه بايد كرد؟ نيزة يكي از قراوان خونسرد و خودباخته را قاپيد و دستة آن را با قوت بر گودناي كمر او فرود آورد.

- پتيارگان بي‌خاصيت! لقمة حكومت مي‌لمبانيد و در لحظة ضرور، لالماني گرفتگانِ لميده ‌ايد؟... واي‌تان باد!

قيس چون يورش قراولان خشم‌جوش و نهيب انگيخته را، از هر طرف به سوي منبر ديد، رساترين و واپسين پيام خود را غريد؛ همان كه برايش به كوفه آمده بود:

-آي مردم كوفه! من پيك حسين ‌بن علي هستم حامل نامه‌يي براي شما. در منزل حاجر از او جدا شدم بايد كه او را ياري كنيد. در راه آمدن است سواره و پياده به سوي او بشتابيد!

...

- خاموش!

- خاموش! زبانت لال باد! تفرقه جوي از دين خارج! سزاي وهن به اميرالمؤمنين يزيد، مرگي عذابناك است.

- خاموش!

...

هشت دست نيرومند، پاي قيس را چسبيده بودند. در اثر كشش‌ها، با قامتي هنوز ملتهب و فريادي هنوز شعله‌ور، با پهناي لگن بر سختناي كف مسجد فرود آمد. قراولان گرسنه او را از يكديگر حريصانه ربودند.

آهوبره ‌يي گرفتار در ميان گله ‌يي گرگ.

***

ابن‌زياد با شنيدن خبر، تپانچه‌يي برق پران بر بناگوش فرماندة قراولان نواخت و ناسزايي درشت نثار به خاك رفتگان او كرد. اگر چه در اعماق خوب مي‌دانست او مقصر نيست. خود وي اين تصميم را گرفته بود. او خود، بزرگترين امكان تبليغي را ساده انگارانه در اختيار فرستادة مخصوص حسين به كوفه قرار داده بود. اگر جايزة حماقت و ركب خوردگي به كسي مي‌داد. خود، تنها كانديد آن بود.

...

- مي‌خواهم اين بخت برگشتة شيطان در جلد را، بالاي بلندترين نقطة كاخ بريد و با كينة تمام با سر به زير اندازيد!

با چشمي غضبناك به زمين تف كرد.

- بدا به حال شمايان! اگر از دريچه ‌هاي كاخ، صداي خرد شدن استخوانهايش را به گوش نشنوم.

***

كت بسته، بند برپاي، يكتا پيراهن و خون‌آلود، قيس را بر يكي از كنگره ‌هاي آجري كاخ نشاندند؛ آنجا كه چشم از نگاه به پايين سرسام مي‌گرفت. زير پاي او، بازاركوفه بال گسترده بود؛ گرداگردش، نظم تُنُك خانه‌هاي گلي و كوچه‌هاي تنگ، چون ترك‌هايي در پوست زمين. در فرودست ِافق چند گردباد عاصي، بر پاشنة خود پيچان، تنوره‌كشان به سوي فرادست.

پرنده ‌يي، نه، لطافتي، نه، چشم ‌اندازي از سبزناي گياه يا آبي ‌ناي رودي، نه.

...

- چشم‌بند بياوريد! اينگونه مرگ او مخوف‌تر خواهد بود. مگر به سياحت آمده است؟!

فرماندة قراولان به عمد آنگونه گفت. مي‌دانست ابن‌زياد از دريچه مي‌شنود.

اينك فقط تلنگري كافي بود تا او را در بين آسمان و زمين شناور سازد.

قيس مانند مسلم، تنها يك نگراني داشت؛ سرنوشت مولايش، حسين.

...

از پشت چشم‌بند تلاش كرد آيه‌يي از قرآن را كه از داستان حضرت ابراهيم به ياد داشت، با خود مرور كند. او نيز مانند ابراهيم كه با منجنيق به قلب آتش پرتاب شد، در آستانة پرواز به كام مرگ قرار داشت؛ از اين روخود را با پدر پيامبران در اين لحظة ناب، هم‌سرشت و هم سرنوشت مي‌ديد....

***

...

قراولان در پاي كاخ بيهوده تلاش مي‌كردند مردمان جريحه ‌دار را از پيرامون لورده گشته مردي نيم‌رمق و هنوز بسته دست و پاي بتارانند.

ابن‌زياد بر هرة يكي از دريچه‌هاي كاخ، سر به درآورد و ازآن فرازنا با انگشت شصت به گلو اشاره كرد.

عبدالملك‌بن عمير لخمي، گزليكي از پاتاوه بيرون كشيد و به سوي جسم خرد و خمير قيس رفت.

...

قراولان كاخ دوباره با خشونت، تازيانه در مردمان نهادند تا آخرين پردة اين مرگ شگفت را، خوفي بر خوف بيفزايند.

***

آيا اين بود پيامي كه بايد قيس به خاطر آن به كوفه مي‌آمد؟

عليرضا خالوكاكايي

مهر94

جوانسازي ايدئولوژيك وآينده داري مجاهدين ، پيام نوزدهمين ”گلريزان همياري ”

.يكي از دوستان گفت: «از اين بوستان كه بودي ما را چه تحفه كرامت كردي؟»، گفت: «به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم دامني پر كنم؛ هدية اصحاب را، چون برسيدم بوي گلم چنان مست كرد، كه دامنم از دست برفت»

[گلستان سعدي]
***
«همياري با سيماي آزادي» يا «گلريزان همياري» نامي است كه سيماي آزادي، تلويزيون ملي ايران، براي يكي از برنامه هاي زنده و بسيار پرطرفدار خود برگزيده است. گلريزان اخير نيز براستي «گلريزان» بود؛ و در آن گوشه‌يي از پايگاه مردمي، وزن سياسي و اصالت و حقانيت مجاهدين به نمايش همگان گذاشته شد تا دوست و دشمن ببينند و هر يك پيام مربوط به خود را از آن نتيجه بگيرند.
گلريزان اين بار اما - فراتر از حماسه‌هاي همياري و جلوه‌هاي تكان دهنده، قابل تأمل، بديع، زيبا و پرشور- حاوي يك پيام مشخص و فراگير ايدئولوژيك بود. اين پيام مانند نسيم روح افزاي شكوفه زاران، جانها را ميهمان طراوت كرد و باراني بهارآهنگ را بر دلها باراند. پيام، بصورت موجز در برگيرندة تغييرات اخير مناسبات دروني مجاهدين بود؛ بدون آن كه در انتقال آن تعمدي در كار باشد. اين پيام با حضور تني چند از اعضاي جديد شوراي مركزي در برنامة همياري، پا درآورد و به همه جا خود را جار كشيد. در واقع مشك بي حاجتي به تبليغ عطار، خود، خود را پراكند و مشام‌ها را عطرآگين نمود. لابد خواهيد پرسيد: «خوب، فحواي اين پيام چه بود؟».
اجازه دهيد قبل از پرداختن به‌اين موضوع ابتدا به سراغ واكنش‌هاي دشمن در خلال زهر اتمي برويم تا سؤال نيز خوب در ذهنمان خيس بخورد.
***
بنگاه بريده ـ مزدور چراني نيروي تروريستي قدس، به تاريخ 18 تير، در لابلاي اباطيل صدمن يك غاز خود، پاراگرافي دارد كه نيم نگاهي به آن خالي از لطف و مزاح نيست:
«مشخصا (مجاهدين) پس از حل‌وفصل پروندة هسته‌‌يي بايد به دنبال جايي باشند که از روابط خصمانه آن کشور با ايران براي چند سالي آسوده باشند. اما ايشان به‌اين مهم توجه نکرده‌اند که شکست در مغلطة هسته‌يي، توفاني در درون گروهک (مجاهدين) به راه خواهد انداخت که قطعاً از توفاني که مسعود رجوي با سلسله انقلاب‌هاي ايدئولوژيک سعي کرد آن را بخواباند، سهمگين‌تر خواهد بود».
شكنجه گر فرهنگي كار، پيشاپيش با زبان چپ اندر قيچي مي‌خواهد زهر نوشي «مقام عظمي» را با يك فقره فرافكني ابلهانه به بيرون از نظام مصادره نمايد. اين نعل وارونه زني ناشيانه، بازنمون آن سوي افلاس و در گل ماندگي رژيمي است كه بعد از خوردن زهر هلاهل در جام «برجام»، به‌آن دچار شده است.
افزايش سگ دعواهاي درون رژيم، عربده كشي و يقه دراني در طويلة مجلس، و متهم كردن يكديگر به «رفتار سلطنت مآبانه» از عوارض ابتدايي زهر است. زهر تا آنجا اثر كرده كه رژيم توان و ظرفيت ارائة يك ترجمة درست و واقعي از متن توافقنامه را به مجلس دست نشاندة خود ندارد؛ چه رسد به بررسي آن در اين مجلس. وزارت ارشاد او اطلاعيه مي‌دهد: «طبق مصوبة شوراي عالي امنيت ملي، رسانه‌ها بايد (از توافقنامة وين) تعريف و تمجيد كنند و كسي انتقاد نكند.»
اين است عواقب زيرپا گذاشتن سلسله وار خط قرمزهاي ولي فقيه شاخ شكسته و زهوار در رفتة ارتجاع. وضع «عمود خيمة نظام» كه اين باشد بدا بحال تيرك، تيرچه‌ها و ميخ‌ها و ميخچه‌هاي مهار.
توفان سهمگيني در درون نظام به راه افتاده؛ توفاني ريش و ريشه كن كه در آن، سگ صاحبش را نمي‌شناسد؛ توفاني كه در ابتداي وزيدن خود، خط قرمزهاي ولي فقيه را يكشبه هورت كشيده و در هضم رابع به تحليل برده است، و اين وزيدن همچنان ادامه دارد....
***
از حق نگذريم. دشمن با زبان معكوس، ناخودآگاه به وزيدن توفاني ديگر در مناسبات مجاهدين اذعان كرده است. آري، اين يكي نيز توفان است؛ توفاني بسا سهمگين تر از ديگر توفان‌هاي ايدئولوژيك.
بي ترديد افق شب گرفتة ميهنمان ايران، آبستن بسا حادثه‌هاي خورشيد ساز است. هيولاي ديو چهرة عمامه به سر، زهر خورده و اين زهر دارد اثر مي‌كند، بنابراين بايد كمربندها را محكم بست. به قامت‌ها درس راست ايستادن آموخت و در اراده‌ها الماس و پولاد تزريق كرد. تيزچشمي عقاب را بايد داشت و آينده را مدام رصد كرد. نبايد حتا به‌اندازة پلك برهم زدني چشم از صحنه‌هاي نفسگير اين رويارويي تاريخي برداشت. كارزار سرنگوني شمارة ششم، مرد و زن جنگ مي خواهد؛ زناني كه مانند طاهرة طلوع بيدختي در فروغ جاويدان گردان‌هاي تا دندان مسلح رژيم را ساعتها يك‌تنه سد كنند. زناني كه مي‌توانند صحنه‌هاي سهمگين نبرد را فرماندهي كنند و با صلابت خود، دشمن را به زانو درآورند. مرداني كه در شكستن فرديت فروبرنده، و طلاق انديشة آخوندي جنسيت، به درجاتي از رهايي و وارستگي رسيده‌اند كه مي‌توانند با افتخار خواهران مجاهد خود را به رهبري خويش برگزينند.
آري، توفاني ديگر در حال وزيدن است. «گلريزان همياري شمارة 19»، خُردك پرتابه‌هايي از اين توفان را براي خلق قهرمان ايران برملا كرد. مجاهدين بعد از به شكست كشاندن پروژة ضد ملي و ميهني اتمي رژيم، خود اينك در حال غني سازي عالي ترين انرژيهاي نهفتة انساني براي رقم زدن صحنه‌هاي جنگ سرنوشت هستند. اگر مأموران وزارت بدنام در صدد كسب اطلاعات از مجاهدين هستند، چشمشان كور! بدانند در مناسبات آنها، پيشرفته ترين سانتريفوژهاي انساني بصورت دم‌افزون در حال چرخش‌اند تا در فرايند نهايي، اين آرزو و خواست ديرينة مريم رهايي، يعني E=MC2 را محقق سازند؛ انفجاري از انرژيهاي درخشان انساني براي درنورديدن كون و مكان و ممكن كردن ناممكن‌ها.
سخن از يك يا چند نمونة نادر در لولة آزمايش نيست. سخن از يك تكثير پي در پي و جوانسازي ايدئولوژيك است.
براي چشم روشني و مژدگاني به خلق چشم انتظار ايران بايد گفت، مجاهدين در آستانة پنجاهمين سال تولد سازمانشان، دارند بار خود را براي پنجاه سال ديگر مي‌بندند. بحث از تولدي در تولد است. جرياني از تولد و تولدي جريان وار. رژيم ديركرد دارد و در آستانة سرنگوني از يك عقب ماندگي مزمن تاريخي- ايدئولوژيك رنج مي‌برد. فسيل مغزان و تئوريسين‌هاي آدمخوار او توان تحليل اين درجه از تغييرات شگرف را در مجاهدين ندارند. آخر سخن از دو دنياست با اختلاف سال نوري. سخن از فيزيك مادون مكانيك و فيزيك مافوق اتمي و قوانين نسبيت است. سخن از دنياي جمادات و فرق فاحش آن با دنياي فوق عالي انسان آگاه، اراده مند و جبرشكن است.
دشمن ما واقعا چقدر كوتوله است و پرت و پپه كه هنوز با ذره بين حماقت به دنبال «جدا كردن سر از بدنه» است و با تئوري موهوم و نخ نماي «شستشوي مغزي» يا «هواداران صادق و ناآگاه و رهبري ناصادق» روزگار مي‌گذراند. «حيوان نجيب!» گمان مي‌كند با آوردن نيم دوجين كلاغ سياه چاقچورپيچ و چند علاف الدولة استيجاري و چيدن آنها مانند قيسي پشت تي وال»‌هاي داغ گروهان حفاظت ليبرتي، مي‌تواند رشيدترين فرزندان اين آب و خاك را بفريبد و به ترك مبارزه وادارد.
او هنوز گمان مي كند، مجاهدين دو سنخ اند، يكي سر و ديگري بدنه. نمي‌داند جوان ترين عضو اين سازمان دست كم 11 سال سابقه مبارزاتي حرفه‌يي در سخت ترين شرايط را دارد و آزمايش‌هاي متكاثفي را از سرگذرانده كه برخي رهبران جنبش‌هاي معاصر حتا آنها را به خواب هم نديده‌اند. سر در بدنه تكثير شده و بدنه تماماً در حكم سر است. اگر تا ديروز سخن از همرديف‌هاي ايدئولوژيك و صفي از زنان ذيصلاح مجاهد خلق در شوراي رهبري بود، امروز هزار زن انقلاب كردة مجاهد در تركيب شوراي مركزي، سازمان مجاهدين و به تبع آن جنبش مقاومت را به ظرفيت‌ها و صلاحيت‌هاي جديدي بالغ كرده‌اند. ديدن نسلي از اين رهبران در برنامة همياري، خود حامل اين پيام تكاندهنده بود كه مجاهدين تمام شدني نيستند و قوانين آنتروپي و كهولت ايدئولوژيك شامل حالشان نمي‌شود زيرا آنان با فداي تمام عيار، خود را به آينده‌هاي دوردست پيوند زده‌اند.
براستي اين چگونه ممكن شده است؟ چگونه ممكن است با وجود كادرهاي استخوان خرد كرده و سرد و گرم چشيده، كادرهاي جديدتر در مدارهاي بالايي از مسئوليت قرار گيرند.
پاسخ در يك كلام اين است: «انقلاب ايدئولوژيك». كسب صلاحيت و در جريان عمل انقلابي، همراه با فداكاري و مايه گذاري بي چشمداشت در بستر جمعي تشكيلات.
درخت هر چه بيشتر مي‌پايد بيشتر در زمين ريشه مي‌دواند و به ميزاني كه ريشه مي‌دواند، شاخ و برگ بيشتري مي‌گستراند. شگفتي در اينجاست كه شكوفايي درخت را نه در ريشه [كه به چشم ديده نمي‌شود] بلكه بايد در شاخه‌هاي ترد جان و شاداب آن ديد؛ شاخه‌هايي كه از شدت شكوفايي به سبز كال تمايل دارند و بلكه روشن تر.
الله اعلم، شايد اين باشد يكي از تفسيرهاي آية 24 سورة ابراهيم:
«كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاء...» (ابراهيم 24).
***
آري، آري، پيام گلريزان همياري نوزدهم، پيام جوانسازي و آينده داري ايدئولوژيك مجاهدين بود؛ تولد خجستة سلاله‌يي از رهبران جديد، براي سكانداري جنبش در ميان سهمگين ترين آزمايش‌ها و توفان‌هاي در راه.
بالندگي و شكوفايي ايدئولوژيك مجاهدين، رويين تني آرماني و زايش و تكثير مداوم آنها، آن چيزي است كه دشمن با ديدنش جن جنون مي‌شود و به خود مي‌لرزد. زيرا او ابتر است و بي دنباله و اين ابتر بودن و نازايي او، نه يك پيشامد صرف سياسي، نه يك امر تصادفي كه يك نازايي ايدئولوژيك و تاريخي است و اين واقعيتي است غير قابل انكار كه به خوبي در سورة موجز، زيبا و با مسماي «كوثر» منعكس شده است:
إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ - فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ - إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ
«همانا ما سرچشمة داراييها، توانمنديها و فزونيها و زايش‌هاي نو به نو (كوثر) را به تو ارزاني داشتيم. پس نماز بگذار براي پرودگارت و قرباني كن (به پاس اين دريافت بزرگ تكاملي، قيمت متناسب با آن را در هر مرحله بپرداز)- بتأكيد دشمن بدخواه تست كه ( بلحاظ ايدئولوژيك - تاريخي) سترون، بي آينده و دنباله بريده و ابتر است.
***

مبارك! مبارك! مبارك!


عليرضا خالو كاكايي
مرداد 94

دختر آتش و مادري از جنس باران

iran2 02c0d

شايد ما عادت كرده ايم فقط در شرايط دشوار به عزيزان از دست داده فكر كنيم؛ به ياراني كه ديروز با ما و در ما بودند و امروز تكه يي از آبي آسمان يا دقيقه يي از زلالي باران اند؛ برخلاف عرف و عادت، ياد از شهيدان در به ثمر رسيدن پيروزي نيز متصور است. شايد درست ترين لحظة ياد از آنان همين باشد.

چهارشنبه شب 26 شهريور 93 بعد از شنيدن خبر مهم بسته شدن پروندة ننگين و طولاني مدت اتهام تروريستي دولت فرانسه به مجاهدين، يعني در اوج يك پيروزي خيره كننده و بسيار درخشان، بي‌اختيار به شهيدان انديشيدم. نمي‌دانم دانه‌هاي درشت اشكي كه پياپي بر پلكان مژگانم مي‌شكفت - و آن را پنهان نمي‌توانستم كرد- از كجا مي‌جوشيد.
اينك و امروز، در سالگرد 17 ژوئن، 12 سال پس از آن فاجعة سياه، و در عين حال آزمايش بزرگ، نمي‌توانم به مسئول و فرماندة ديرينم، مجاهد شهيد صديقة مجاوري نينديشم. زن مجاهدي كه فرماندة شايسته يي و كارآمد در ارتش آزاديبخش ملي ايران بود.
نميتوانم به خواهر مجاهد ندا حسني فكر نكنم و به مادرش فروغ كه او را در اشرف ديده بودم. يك دنيا شوق وآرزو بود و راه درازي را از كانادا تا اشرف آمده بود، و به همة رزم آوران آزادي بمثابة فرزندان خويش مي‌نگريست.
آه! چقدر به قهرماني و شجاعت ندا مي‌باليد، مي‌گفت: «شعله‌های دختر من امضای آزادی بود»، يا: «من به دخترم بسیار افتخار می‌کنم؛ به آنچه که کرد و راهی که رفت افتخار می‌کنم. قبل از آن مردم به رژیم بنیادگرای ایران توجهی نمی‌کردند. دخترم خود را قربانی کرد تا به دنیا بگوید، رژیم بنیادگرای ایران، مردم را می‌کشد و شکنجه می‌کند».
اكنون ندا، در كنار صديقه، در مزار سمبليك‌ش در اشرف، هنوز اين شهر آرماني را پاس مي‌دارد و ياد «فروغ» هنوز گردهمايي‌هاي هواداران مجاهدين را در كانادا عطرآگين مي‌كند. آنان هنوز هستند. آن شب من آنها را در دست افشاني رزم آوران ديدم. آنها در هر مراسم با ما هستند.
... داشتم ميگفتم... در سالگرد آن كودتاي ارتجاعي- استعماري نميتوانم به خواهر مجاهد به مرضيه باباخاني فكر نكنم؛ و به برادران مجاهد محمد وكيلي فر، حميد عرفا و ساير قهرمانان و شهيدان زندهيي كه سرگذشت شورانگيزشان شايان نگارش كتابي جداگانه است. نمي‌دانم چرا در برابر آنان قامت شعرم كوتاه است. آنان زيباترين انسانهاي عصر افول انسان اند.
... آه! نميتوانم نميتوانم به رئيس جمهور برگزيدة مقاومت، مريم رجوي نينديشم. به او كه نمي‌دانم در تنهايي سلولش، در آن روزهاي بحراني و تب آلود با چه لحظات دشواري چنگ در چنگ بوده؛ روزهايي كه حتي از شنيدن اخبار روزانه ممنوع شده بود.
اي كاش روزي قلم او به سخن درآيد تا مردم ايران اندكي بر پشت پردة حماسه هاي مقاومت ايران واقف شوند و به خود ببالند كه در شرايط سخت چه والا رهبراني دارند. نمي‌توانم به اين نينديشم وقتي خبر اولين خودسوزي را به او دادند چه حالي داشت و در قلب حساسش چه مي‌‌گذشت؟
... و رهبر مقاومت مسعود رجوي كه آگاهانه و شكيبوارانه لب از سخن فروبسته و به سختي دندان بر جگر فشرده بود. نميتوانم تصور كنم پشت صبورِ پلكهايش، چه درياي مواج و متلاطمي به صخره هاي ساحلي مشت مي‌كوبيد. خدا مي‌داند چه توفان مهيبي از احساسات سركش را بر شانه هايش تاب آورده بود؛ او كه وقتي از شهيدان با صدايي غرا و افتخارآميز سخن مي‌گويد، موي بر اندام شنوندگانش راست مي‌شود و حريقي سوزان شريانهاي منتهي به قلب را درمي‌نوردد.
صريح باشيم. نگارش حالات او كار اين قلم ناچيز نيست. كساني كه توصيف مريم رجوي را از زبان او در مراسم 30 خرداد 64 شنيده باشند، مي‌دانند چه مي‌گويم و بخوبي به اين معنا واقف خواهند شد كه يك سينه سخن داشتن و لب فروبستن يعني چه؟ بعضي وقتها حالاتي هست كه نمي‌توان به آن كسوت كلام پوشاند. بايد در خلوت اثيري خود باقي بمانند. كلام اشك براي واگوية آنان كافي است...
آه! چه داشتم مي‌گفتم؟
...
داستان صديقة مجاوري و «ندا حسني»‌، داستان نسليست كه نخواسته و نميخواهد شرف و هويت انساني خود را معامله كند ولو به قيمت خاكستر شدن خود‌، خاكستر شدن آرمان ها و ارزشهايش را نمي‌پذيرد. در بحبوحة پيروزي، ياد اين شمع‌هاي انساني و عشقهاي فروزان گرامي و متبرك باد كه با افروختن خود درانظار وجدان جهاني، ورق ارتجاعي- استعماري را برگردانده و مانع از تكرار تلخ شكست در تاريخ مبارزات مردممان شدند. اگر نبودند شايد 28 مرداد واره يي ديگر، سرنوشت خلق ما را بگونه يي تاريك رقم مي‌زد. آنان «در برابر تندر ايستادند، خانه را روشن كردند و خاكستر شدند».

***

صدايي از اعماق گويي به من ميگويد:
...اما نه، خاكستر نشدند. خونشان تخم رزم‌آور صدها آزاديخواه ديگر شد؛ هزاران مشعل حرمان سوز، در شبي ستبر كه كار او كشتن اميد و پرپر كردن خورشيد است.
عليرضا خالو كاكايي
خرداد94

«گردباد هشتك ها» در فضاي مجازي يا وضعيت انفجاري در ايران؟

iran2 ae17a

تلويزيون شبكه يك رژيم، در تاريخ 19 ارديبهشت، با اذعان زبونامه به دامنة رو به گسترش قيام مهاباد، از «هشتك هايي كه مثل گردباد در فضاي مجازي شايعه سازي ميكنند» به جزع و فزع پرداخت و گفت: «اين بار بواسطة همين هشتك هاي مجازي آفتي گريبانگير يكي از شهرستانهاي كشورمان شد».

آخوند ابراهيم رئيسي دادستان کل کشور رژيم هم اينگونه وانمود كرد كه انگار دشمنان نظام در فضاي مجازي و ماهواره ها از يك حادثة عادي يك بحران ساختند.
جديدترين اظهارات دراين زمينه مربوط است به پاسدار حميدرضا مقدم فر، مشاور فرهنگي و رسانه‌ يي سرکرده سپاه، در 23 ارديبهشت؛ در گفتگو با ارگان بسيج موسوم به (جوان). او گُرگرفتن يكبارة قيام مهاباد را بعد از مرگ دلخراش و قلب ‌تكان فريناز خسرواني، ناشي از «خلاء اطلاعاتي» و «سكوت خبري» مسئولان نظام ميداند. البته اگر اين تعابير را به فارسي سليس و زبان معيار برگردانيم معني آن چيزي نيست جز غافلگيري و گاوگيجگي مزمني كه سردمداران رژيم در اثر نوش جان كردن ضرب شست مردم بجان آمدة ايران دچار آن شده‌ اند.
اگر «دشمنان نظام» (مجاهدين)، ميتوانند از «يك حادثة عادي»، «يك بحران» يعني قيام بسازند، واقعاً بايد فاتحةآخوندها را از همين حالا خوانده ديد. اين از علائم دوران سرنگوني و بلند شدن بوي الرحمن است. مگر نمي‌ گفتند: «اينها (مجاهدين) در داخل ايران پايگاه ندارند»! از جرياني كه پايگاه ندارد كه نبايد ترسيد... بگذريم، بهتر از اين نمي شد از زبان كارگزاران رژيم به وضعيت انفجاري جامعه و تأثير پيشتاز اشاره كرد.
بله، آگوست كنت سپاه راست مي‌گويد، از خصوصيات وضعيت انفجاري اين است كه در آن «موضوعات اجتماعي و اقتصادي» به «چالش سياسي و امنيتي» تبديل مي‌ شوند. [توجه داريد كه اينها اصطلاحات خود رژيم در يك اظهار نظر رسمي است و ما دخل و تصرفي در آن نكرده ايم]. البته در همين اظهارات به ناكارآمدي سانسور و نيز آبروباختگي رسانه هاي حكومتي نيز اشاره شده كه خود مزيد بر علت و اعترافي ديگر از بعدي ديگر به وضعيت انفجاري است.
ماحصل اينكه بگذار حال خليفة هراسان ارتجاع با ماشين سيري ناپذير اعدام ، بي وقفه و جنون وار، حلق آويز كند و جرمي بر جرم بيفزايد. اين جنايت هاي جنون آسا جز بر قطر پروندة مكافات او در دادگاه خلق نخواهد افزود. او و دژخيمان تا فرق سر غرق در خونش، گمان نكنند، هر روزي كه از عمر ننگينشان مي‌ گذرد، از خطر سرنگوني جهيده‌ اند؛ و بعد غره شوند و امر بر آنان مشتبه شود، خير، بهيچ وجه و ابدا، هر روز كه مي‌گذرد، در اعماق جامعه، آتش هايي گدازان، خشت روي خشت بر هم انباشته مي شود تا روز «ر» و ساعت «س» انتقام سوزان و عذاب خواركننده از راه فرارسد.
وَلاَ يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُواْ إِثْماً وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِينٌ (آل عمران 178).
ديگر گاه آن گذشته است كه تازيانه نواختن بر پيكرهاي عريان بي گناهان در چهارراه ها، وحشت بيافريند. ديگر افراشتن سرهاي جوانان بر جراثقال دردي از اين نظام مرگ زا و مرگ زي دوا نخواهد كرد. كارد ديگر به استخوان تحمل ملت ايران رسيده است. آه جگر سوز مادران فرزند از دست داده و ضجة كودكان يتيم، لاجرم دامنگيرشان خواهد شد. هر مشتي كه به چهره يي نواخته اند، هر دستي كه شكسته و هر انگشتي كه بريده اند، سوخت‌بار اين انتقام تاريخي است.
فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَيَلْعَبُوا حَتَّى يُلَاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ (معارج 42).
حرجي بر آنان نيست اگر ادا و اطوار بيايند و به خاطر سرنگون نشدن به همديگر تبريك بگويند و خيزاب هاي مقدماتي آتشفشان در راه را «گرد باد هشتك هاي مجازي» و «مسايل عادي جامعه» بنامند و خود را با بازيچه هاي حقيرشان مشغول كنند.
روز وعده داده شده شتابان، ملتهب و قاطع در راه است.

عليرضا خالو
ارديبهشت 94

جيغ بنفش ارتجاع از جهاني شدن كُد «پدرخواندة داعش»

iran2 507e3

خليفة زهوار در رفتة ارتجاع، بمحض رسانهيي شدن خبر استماع رئيس جمهور منتخب مقاومت، مريم رجوي در كنگرة آمريكا، خود را به آب و آتش زد و «هزار جهد» كرد تا به وسيلة پاسداران برون مرزي و لابيهاي رنگارنگ خود، در اين مهم كارشكني كند بلكه اگر بتواند از آن جلوگيرد؛ اما عزم برگزاركنندگان و وزن سياسي مقاومت بسا فراتر از آن بود كه دشمن تصور ميكرد. استماع در موعد مقرر انجام شد و ضربهيي به سنگيني صخرههاي البرز كوه بر گيجگاه خليفه فرود آمد و او را نقش بر زمين كرد. بنا به تجربه وقتي ضربه كاري باشد رژيم چند روزي بر اثر گاوگيجگي، خفهخون ميگيرد بعد طبق معمول شاخ و شانه كشيدنهاي پيشين او به آه و ناله و عجز و لابه تبديل ميشود؛ كه شنيدني است.
«مریم رجوی که برای سخنرانی در رابطه با گروه تروریستی داعش ویدئو-کنفرانسی به نشست کنگره آمریکا دعوت شده بود از اول تا آخر حرفهاش به موضوع تغییر حکومت به ایران پرداخت و مدعی شد، ایران پدر خوانده داعشه. رجوی از اعضای کنگره خواست بهش اعتماد کنند و جلوی فعالیتهای هسته‌یی ایران رو بگیرند».
تلویزیون رژیم -10اردیبهشت 94
دشمن مردم و تاريخ ايران با زبان بيزباني خود مينالد كه چرا موضوع شهادت در كنگره به جاي اينكه روي داعش متمركز باشد به «جمهوري جهل و جنون» اختصاص يافته؛ در عين حال نميتواند سوزش ديرينة خود را از خروج سازمان مجاهدين از ليست تروريستي آمريكا و اتحادية اروپا كتمان كند. خود، داغ كهنة خود را با اين اعترافات تازه ميكند. زبان بسته! لابد انتظار داشته مجاهدين به جاي تمركز روي او، به يك بحث خنثي و بيضرر روشنفكري در مورد موهومات بپردازند و بدون اشاره به پدرخوانده، «داعش داعش» كنند تا رژيم بتواند با خيال آسوده ايزگم كند و مذاكرات اتمي خود را پيش ببرد. نه، اين برازندة مقاومت ايران و رهبران آن نيست.
نگاهي به آمار و سطح انعكاس اين استماع در خبرگزاريهاي بين المللي و عربي و نيز به اظهارات شخصيتها بخوبي مؤيد اين امر است كه شهادت رئيس جمهور مقاومت درست به خال زده و انگشت روي نقطهيي گذاشته كه «درد مشترك جهاني» نام دارد. اين استماع مانند افشاگريهاي اتمي مقاومت، نگاه جهاني را بار ديگر به نقش مخرب و تروريستي فاشيسم مذهبي دوخت و روي آن ميخكوب نگاهداشت. اين يك حرف معمولي و ساده نيست، كشف يك تئوري فراگير است. از اين رو وجدان بين المللي آن را جدي ميگيرد، به آن استناد ميورزد و از آن نيرو و انگيزه ميگيرد. كشف چنين تئوري و دستاوردي تنها از مقاومت ايران برميآيد؛ زيرا با تمام وجود با هيولاي بنيادگرايي چنگ در چنگ است و بيشتر از هر نيروي ديگري در جهان آن را ميشناسد.
اظهاراتي مانند «ارتباط رژيم ايران و داعش»، «پدر خواندة افراطي گري»، «بنيادگرايي و تروريسم تحت نام اسلام با رژيم ايران به دنيا آمد و با سرنگوني آن محدود يا نابود خواهد شد»، «تهران خواهان تسلیحات اتمی برای گسترش افراط‌گرایی اسلامی است»، در رسانه هاي معتبر جهاني، نشاندهندة استقبال جهاني از كد «رژيم حاكم بر ايران پدرخواندة داعش» است.
جهان اكنون در پرتو افشاگريهاي مقاومت بخوبي درمييابد كه پدرخوانده و سلسله جنبان داعش و شبه نظاميان رنگارنگ با نامهاي مشعشع همانا خليفة ارتجاع و حكومت برآمده از تاريكناي قرون وسطايي اوست و كسي را نميفريبد.
قابل توجه اينكه اين استماع در حالي برگزار شد كه رژيم و حاميان استعماري او برآن بودند در بحبوحة چانة زني براي توافق اتمي، كسي لي لي به لالاي آنها نگذارد و آب از آب تكان نخورد. برخلاف انتظار آنها مقاومت ايران كه به دنبال سرنگوني تام و تمام اين رژيم اهريمني است نميتواند از هر فرصتي براي ضربه زدن به آن استفاده نكند. از اين منظر، جيغ بنفش خليفه و لابيهاي او قابل فهم است و بايد عاقلانه در آن درنگ كرد.

ارديبهشت 94

منتخب ویدئوکلیپ