Menu

مقالات و نظرات

انقلاب، انفجار و اظهار ندامت خود انفجار!!

 

جمله زیر کاکل تاریخی تکامل سیاسی جامعه بشری، در مقدمه اعلامیه جهانشمول حقوق بشر، معتبر برای تمامی تاریخ همین بشر، ازگذشته و حال و آینده، و ترجیح بندی پایدار بوده، وهمچنان نافذ و معتبر است:

” Whereas, it is essential, if man is not to be compelled to have recourse, as a last resort, to rebellion against tyranny and oppression, that human rights should be protected by the rule of law”

” از آنجا که ضروری است که از حقوق بشر، با حاکمیت قانون، حمایت شود تا انسان، بعنوان آخرین چاره، به طغیان بر ضد دیکتاتوری و ستم مجبور نگردد”
دریک کلام ساده، و بی پیچیدگی اکادمیک، باید راست و پوست کنده گفت که این طغیان، و یا بعبارت مترادف شناخته شده دیگر، این انقلاب، یک انفجار است، بعد از اینکه همه تلاش ها، نصیحت ها و اعتراضات مسالمت آمیز- که اغلب منجر به دستگیری و شکنجه واعدام و خود کشی شدن! در زندان میشود - به بن بست میرسد.
بنابراین احمقانه ترین چیز این است که کسی که در عاملیت انفجار- بخوانید بوجود آوردن مواد منفجره انقلاب- دست داشته است و بوسیله آن عامل اصلی بخوانید انبار باروت، بخوانید دیکتاتوری و ستم درنده خو، با جرقه ای، به انفجار و طغیان کشیده شده است- از منفجر شدن خود پشیمان شده! و بگوید که چه اشتباهی کردم که منفجر شدم. بعبارت لری، خود انفجار از پیش آمدن خود، از باروت و تی ان تی پوزش خواسته و خود را ملامت کند.
یعنی به عبارت باز هم لری تر انفجار از ماده منفجره، تمام قد معذرت بخواهد بگوید من غلط کردم!!
 در حالیکه آنانکه با حکومت و رفتار و فشار و سرکوب- تهیه انبوه باروت و مواد منفجره-، بانی و باعث انفجار و انقلاب شدند، خود اکت انفجار و انفجارشونده را نصیحت به پشیمانی و عذرخواهی کنند،
دیگه از این ساده و لری تر ممکن میشود که روح این بند مقدس اعلامیه جهانی حقوق بشر را شیر فهم کرد؟.
در تاریخ کشورهایی که گذار بی انقلاب از دیکتاتوری و حکومت خودکامه، (با اکثریت سلطنتی)، به دمکراسی و حاکمیت ملی کردند، هیچ چیزی عامل اصلی نبود مگر اینکه، با دیدن و شنیدن و هضم فریادهای ستم دیدگان و سرکوب شوندگان، اعلیحضرت های قدر قدرت و سایه خداها- خودشان کم کم – و برای درس گرفتن، و جلوگیری از تکرار انفجار ۱۷۸۹ انقلاب فرانسه، صدای پای نزدیک شدن انقلاب را (نه خود انقلاب را که دیگر انفجار است و اگر حادث شد بسیار دیرشده است)، را شنیدند و حکومت را چه دودستی و چه رفته رفته به مردم و رای عامه مردم واگذار کردند. آدم دانا که برای جلوگیری از پیش آمدن یک انفجار بجای برچیدن انبار مواد منفجره (بخوانید سرکوب ودیکتاتوری چندین و چند دهه ساله) که صبر نمیکند که تا آن انفجار به بوقوع به پیوندند، بعد بیاد توی تلویزیون، مانند آن اعلیضرت سایه خدا و این یکی خلیفه مطلقه نماینده تام الاختیارخدا! بر روی زمین، بگوید که صدای انقلاب بخوانید انفجارشما را شنیدم، پس لطفا انفجار را همین الان قطع و خاموش کنید!!. یارو اگر راست میگویی، بسیار زودتر نمیگذاشتی طبق همین اعلامیه جهانشمول حقوق بشر، مصوبه تمامیت بشریت در دهم دسامبر ۱۹۴۸، بعنوان آخرین چاره، چاشنی قانون مندی این انقلاب عمل کند تا بعد از آن تو، که در اثر وقوع انفجار با دود و صعود خاک و خاشاک و گرد غبار آن به هوا رفته ای، تقاضای چتر نجات کنی و از آن بالا، کله معلق زنان، بگویی آهای ای انفجار، ای انقلاب، من صدایت را شنیدم. بقول هندی ها: ”پیر مهربانی کرو، وو آبی بند کرو”، خواهشا دیگه لطف کن همین حالا متوقف اش کن!!
تمام نکته فلسفه سیاسی جامعه بشری به همین سادگی برای درک همگانی ست و بس، و بقیه همه این بقول افغانی ها زر زدن (یعنی گپ و گفتگو کردن)، نه تنها بیجا و بی جهت است، بلکه بقول همان هندیهای قوم خویش من (بوهوت مزا بی هی) خیلی هم خنده دار و مضحک است.
”بوهوت مزا” تر اینکه بگویند که ایکاش به عصر قبل از انفجار برگردیم واصلا این پیش آمد پیش پا افتاده را!، مثل کلمات گچی بر تابلو سیاه تخته ای نصب بر دیوارمقابلمان –با یک تخته پاک کن مستقر و آماده در زیر تابلو، بکلی پاک کرده و با یک دنده عقب، که نمیدانم گیربوکس و پدال گاز آن، در کجای تاریخ تکامل جامعه بشر نصب شده است، شرایط را به قبل وقوع انفجار بر گردانیم و بگوییم ملت ما از کرّه ای انقلاب نداشت و آن ملت کنهسال را، که بیش از یکصد سال است برای کسب آزادی، و دمکراسی و جدایی دین و ظل الله از دولت، جانهای بس بیشماری فدا کرده است- کرّه حساب کنیم و بگوییم از آن اول اصلا انقلاب نداشت!!
باری، هی میگویی چرا خمینی و آخوندیسم ولایت مطلقه فقیه غلفتی آن انقلاب را ربود، باز هم تقصیر شخص شخیص قدر قدرت خودت است، که در طول چندین دهه، یک حزب و نهاد درست سیاسی و اجتماعی را اجازه تشکیل و جان بدر بردن ندادی، اما تنها به مسجد آخوندها اجازه فعالیت دادی و پرداخت همه تسهیلات و کمک مالی به آنها. اینهم علت العلل ملاخورشدن آن انقلاب که تنها برای آزادی و دمکراسی بر اساس همان مقدمه اعلامیه جهانشمول حقوق بشر بود. دربهار عرب هم همین پیش آمد، به غیراز کشور تونس که از قبل نهادهای برای جایگزینی بساط قدر قدرت را با چنگ و دندان حفظ کرده بود، بقیه اینها قبلا بودند نه مثل میهن رنج کشیده ما که از بعد از ۲۸ مرداد، هیچ نهاد سیاسی در آنها وجود داخلی وخارجی نداشت. اینهم پاسخ نق های دومت که چرا خمینی سوار شد. شخص جنابعالی هیچ سوارکار ماهر و مستقل و دمکراسی جوی سکولاری را زنده یا آزاد نگذاشته بودی.! این یکی هم خوب شیر فهم شدـ؟!
بجان گشتتان – بقول کردها- این موضوع با بحث و صحبت تعیین نوع حکومت آینده ایران، از زمین تا کره مریخ، که همین چند روزپیش یک ماهواره عظیم الجثه بسویش پرتاب شد- فرق و توفیر دارد. بعد از سرنگونی، که حتما این رژیم مثل راحت الحلقوم ول نمیکند که برود و آنقدر باز میگیرد و میزند و میکشد وکهریزکی نموده و تیر باران و اعدام و خودکشیانیده میکند!، تا آن انفجار بزرگ پیش بیاید و پیش بینی نویسندگان اعلامه جهانی حقوق بشر بوقوع بپیوندد. آخر این یکی نماینده خدا بر روی زمین هم، تا حالا، کار آن یکی سایه خدا بر زمین را تکرارکرده است. که صد البته ابعاد کارهای آن یکی چندین و چندین ستاره ای (البته بدون محاسبه آن هزاران کشته و زخمی در کودتای ۲۸ مرداد)، و ابعاد این یکی کیهانی و نجومی است. ولی مگر در اصل قضیه، که وقوع انفجار مصروحه در مقدمه اعلامیه جهانشمول حقوق بشر است، فرقی پیش می آورد عدد و رقم تعداد زندانیان سیاسی، انواع شکنجه و تعداد و طریقه اعدام آزادیخواهان مبارز در سراسر تاریخ.!؟
پس اگر کسی بمیدان می آید، باید به او گفت که اول قبول کن که وقوع انفجاریک برنامه ریزی از طرف این بیچاره و زبان بسته، یعنی خود انفجارنیست، بلکه گناه آنانی است که آنرا به انفجارکشاندند و خرج انفجار ذخیره کردند، و بعد تشریف بیاورید و این غول، یعنی ولی فقیه هفت سر را بیاندازید زمین و بعد دم از نوع حکومت آینده بزنید که در این جا هدف همه نیروهای ایران دوست و آزادیخواه است، یعنی دمکراسی و آزادی و حقوق بشر و حکومت قانون، اما حکومت قانونی که مجلس ملی، با اکثریت آراء تصویب میکند، همگی در چهار چوب جدایی کامل دین از دولت و سکولاریسم و در پهنای استقلال و تمامیت ارضی این کشور و تمدن کهنسالش.
 بفرما اگر تنها بحث بر سر سرنگون کردن جدی رژیم ولایت مطلقه فقیه بیت رهبر نشین در تهران است- گر تو بهتر میزنی – بقول رومی- بستان بزن. بزن ساز سرنگونی را. اما - طفره نرو- نه اینکه هشتاد درصدر دمیدن مستمرت در نقاره حمله به آنها که سازمان یافته و بزرگترینند، باشد. علیه آنانیکه از همان اول ماجرای انقلاب بزرگترین و مهمترین بودند و حالا هم هستند و کسانیکه تا کنون برنامه ”مِیْنْ کامپ” پیشوای ولایت –را برای تشکیل اولین قمر اتحاد جماهیر اسلامی و فتح قدس از راه کربلا و برنامه بمب اتمی اش، و لیست گذاری اش را، شکست هم نظامی و هم سیاسی و حقوقی داده و زهر خورانش کردند. تهمت و جعل و کاکوفونی (زشت نوازی)، از ته آشپرخانه ها و جای گرم و نرم و در استودیوهای ریز ریزو درشت درشت فارسی، و سالها تنها یک سوزن به نظام مخوف ایرانسوز زدن، و جوالدوزها را برای کوبیدن بر موثر ترین دشمن و سازماندار ترین و عاشق ترین آزادیخواهان چون مجاهدین صدر مشروطیت – شبانه روزمصرف کردن، نه مبارزه یک پناهنده سیاسی در خارج کشور است و نه چیز دیگری جز خواسته و یا نخواسته آب به آسیاب سقف فرریخته مخوف ترین نوع فاشیسم دینی در سراسر تاریخ ریختن. حالا اسمش را بگذار ”نجات” اعضای همیشه حاضر و رزمنده سازمایافته در سازمان خود پذیرفته مقاومت بزرگشان، یا تشویق به بریدن و مثل خودتان عزلت نشین و بی رمق در خانه میزبانانتان یعنی کشورهای دمکراتیک کردن. میزبانانی که خود، با تشکیلات و مقاومت و رهبری و گرای درست و پرداختن بالاترین بها، چندین دهه پیش، این خانه را آزاد و از ستم و دیکتاتوری نازیسم وفاشیسم و امپراطوری ها خلع ید و اکنون برای شما آنرا آب و جارو کرده اند. لا اقل از این صاحبخانه حیا کردن نه تنها مباح است بلکه صواب بسیار دارد!!
پس حالا دیدی حاجی! که ریگ های کفش پوسیده مبارک، مجال یک خبررسانی عینی و یک تحلیل درست و بی طرفانه، که پیش کشت، بلکه ظرفیت چهار قدم راه رفتن و قدم برداشتن درست و حسابی بر خط بی خطرعابر پیاده، آنهم در جاده های صاف دمکراسی های با خون میلیونها فرزندان شان آغشته شده در ناف همین غرب، را هم نداری که نداری!؟ نه دانش و شناخت تاریخی اش را داری، نه عزم جزم اش و نه انصاف و نه بویی از صداقت به ارث برده ازصادقان ابنای بشر را. بقول ما لرها: ”وابولفه دگیس رتیه” به ابولفضل قسم از نا افتادی. تازه اگر جایی هم خبر، دلیل و برهان و تحلیل درستی را میشنوی خودت را به یک نوع عدم درک و جهل هوشمند!! میزنی. 

ادامه مطلب...

زندانیان سیاسی نه «معتاد اند» ونه داوطلب «خودکشی»

سینا قنبری،  وحید حیدری و محسن عادلی، به‌عنوان زندانیان سیاسی در زندان‌های  رژیم در زیر شکنجه جان باختند و رژیم اعلام کرد که خود کشی کرده اند

 ابعاد سرکوب مردم ایران به‌ویژه پروژه کاملا سازمان داده شده رژیم برای سر به نیست کردن قیام کنندکان در سیاهچال ها اکنون نه تنها به بروز شقه و شکاف در راس حاکمیت راه برده، بلکه فراتر از آن زنگ های خطر را برای خانواده ها و بستگان زندانیان و وجدان های بیدار، سازمان ها و مدافعان حقوق بشر بصدا در آورده است.

سخن از پروژه ای بنام «قتل های زنجیره‌ای» در درون زندان‌های کشور می‌باشد که بر اساس آن تا به امروز ۱۲ تن از زندانیان و قیام کنندگان سر به نیست شده و بر اساس داده‌های حکومتی پایانی بر تونل بی انتهای این جباریت نیز متصور نیست.
بر این سیاق می‌توان اذعان نمود که خامنه‌ای طلسم شکسته به دلیل وجود مجموعه بحران‌های رژیم به‌ویژه در زمینه داخلی و بین‌المللی و به دلیل شکسته شدن طلسم قدرقدرتی وی و دستگاه سرکوبگر سپاه پاسداران وزارت اطلاعات در میان مردم، از فردای قیام در دیماه گذشته به‌طور خزنده سیاست و شیوه‌ی نوینی را برای سر به نیست کردن زندانیان به اجرا درآورده است.ابعاد جنایات رژیم در زندان‌ها وجود شناعت و قساوت قضائیه رژیم به حدی است که حتی صدای پاسدار احمدی‌نژاد، سوگلی ولی‌فقیه را نیز درآورده است. وی که اکنون در پروسه یک جنگ و جدال با باند لاریجانی بسر می‌برد، به‌صراحت به وجود این پروژه ضد انسانی در زندان‌ها اعتراف کرده و می‌گوید: «یک جوانی که به تنگ آمده است، یک مردی که در مقابل خانواده به خاطر فقر شرمنده است به محض اینکه صدایش درمی‌آید، دستگیر می‌شود و می‌برند در زندانها و افراد را بدون ملاحظه دستگیر می‌کنند، جنازه را تحویل می‌دهند و بعد هم می‌گویند معتاد بوده است، خودکشی کرده است».واقعیت در لابلای این جملات آن است که به یقین اعتراف به چنین جملاتی آنهم از سوی رئیس‌جمهور اسبق این نظام که صد البته از سر خیر و صلاح و یا دلسوزی برای مردم به زبان آورده نشده، به‌خوبی نشان از عمق فاجعه‌ی انسانی در درون سیاه چالهای دیکتاتوری ولی‌فقیه دارد.
در این راستا نیازی نیست تا چراغی به تاریک خانه فساد و سرکوب در درون نظام آخوندی انداخت، به همان میزان نیز نیازی نیست تا سری به سردخانه‌ها و قبرستان‌ها با گورهای بی نام و نشان قربانیان زد، بلکه کافی است تا همین داده‌های قطره‌ای سران و متولیان حکومتی و جنگ باندهای صدپاره نظام را با دقت مد نظر قرار داده تا تصویر بهتری از بربریت ساری و جاری در نظام آخوندی وضعیت وخیم حقوق بشر در ایران به دست آوریم.ادعای خودکشی زندانیان سیاسی و یا اعتیاد قیام کنندگان به مواد مخدر و قرص‌های روان‌گردان که به‌کرات و عامدانه از سوی دستگاه تبلیغاتی دیکتاتوری ولی‌فقیه تکرار می‌شود، ترجمان همان «قتل زندانیان سیاسی زیر شکنجه» می‌باشد که خامنه‌ای و باندهای جانی رژیم از فردای قیام با دستگیری‌های های کور و بی هدف، آن را برای منکوب نمودن جامعه ساری و جاری نموده‌اند.بر اساس داده‌های مقاومت ایران قریب «۸۰۰۰ نفر» از سوی دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی رژیم دستگیر شده‌اند. به گفته نماینده خامنه‌ای در مشهد، آخوند علم الهدی، تنها در این شهر «۸۵۰ » دستگیری به ثبت رسیده که در میان آنان «۴۰ الی ۵۰ » نفر از سرشاخه‌های قیام بوده‌اند.
حال اگر همین اعتراف آخوند حکومتی از ابعاد گسترده دستگیری‌های کور در مشهد را برای ۱۴۲ شهری که در آنها قیام آفرینان بنیان نظام را به آتش کشیده‌اند، مبنا محاسبه قرار دهیم، به یقین هرچه بهتر می‌توان به ابعاد واقعی دستگیری‌ها و بگیروببندهای حکومتی در میهن امان رسید.به یقین پروژه امنیتی برتل های زنجیره‌ای در زندان‌ها علیه زندانیان سیاسی بی‌دفاع که از دی‌ماه گذشته در شهرهای کوچک آغاز گردید و در مدت کوتاهی به زندان‌های بزرگ کشور رسیده است، بخشی ازسیاست های استراتژیک دیکتاتوری ابوداعش حاکم بر میهن امان برای مهار اوضاع بحران و نارضایتی عمومی، به‌ویژه در میان اقشار جوان کشور است.خامنه‌ای زهر خورده که اکنون در بن بست و سراشیب سرنگونی قرار گرفته است، برای کنترل وضعیت انفجاری جامعه و برای «زهر چشم گرفتن» از توده‌های به جان آمده از ظلم و ستم حکومتی، اکنون برای حفظ موجودیت و بقاء این رژیم ضد ایرانی به هر جنایتی دست میزند.
وی که مسبب اصلی تمامی جنایات وضعیت نابسامان کشور می‌باشد، در روزهای پایانی دستان آلوده قوه قضائیه، دولت وزارت کشور با تمامی زیرمجموعه‌های سرکوبگر آن، وزارت اطلاعات، بسیج سرکوبگر، سپاه و دوایر موازی را برای اجرای این سیاست ضد انسانی باز گذاشته است تا با راه انداختن حمام خون دیگری «تاج و تخت» ولایت را به هر قیمت که شده حفظ نمایند.

ادامه مطلب...

چرا شورای ملی مقاومت آلترناتیو مشروع است

maghalat 5a0fcیکی از شروط مهم موفقیت رهبری و پیروزی هر انقلاب و تحول بنیادین اجتماعی این است که سازمان و حزب و یا شخص رهبری کننده جنبش صلاحیت های لازم را در میدان تئوری و پراکتیک مبارزاتی در یک مبارزه مستمر از خود بروز دهد.

بدین معنی که با درایت و توانایی در خور یک رهبر صادق و راستین انقلابی قوانین عام و خاص و تجارب مدون انقلابی تاریخ و سایر ملل را با ویژگی تاریخی، اجتماعی و فرهنگی خود، به درستی بشناسد تا بتواند یک انقلاب را به سمت پیروزی نهایی هدایت کند.

تاریخ ملت ها نشان میدهد که هیچ انقلابی بدون طی فراز و نشیب های پیچیده و حل تضاد های آن و پرداخت بها به نتیجه ای مطلوب نمی رسد. کم نبوده و نیستند انقلاب های بزرگی که علیرغم جان فشانی و فداکاری توده های انقلابی بدلیل عدم صلاحیت و کفایت رهبری به انحراف و یا خیانت کامل کشیده شده اند.

نمونه برجسته ای آن انقلاب سال ۵۷ در ایران است. تجربه تلخی که از ناحیه نبود رهبری درست و شایسته فاجعه بزرگی را به ملت ایران تحمیل کرد. بنا بر این هیچ انقلابی بدون رهبری ذیصلاح به تحقق و پیروزی نمی رسد.

اینک پس از گذشت ۳۸ سال از سرقت رهبری انقلاب و خیانت محض و همه جانبه ای خمینی مرتجع و ضدبشر و خامنه ای در لباس ولایت مطلقه فقیه به انقلاب ایران، کارنامه سراسر خیانت و جنایت رژیم خمینی در معرض داوری عموم و جهانیان قرار دارد.

به موازات آن بیلان و عملکرد تمام دستجات و سازمان ها و شخصیت های که مدعی اپوزیسیون بودند، به روشنی قابل ارزیابی و داوری است.

همگان میدانند که پس از پیروزی قیام ۱۳۵۷ در ایران و علنی شدن فعالیت های سیاسی پس از سقوط شاه، تعداد فعالان سیاسی در قالب افراد و گروه ها و شخصیت ها به دهها و صدها میرسید که هر کدام بنا بر ماهیت سیاسی و طبقاتی و فرهنگی خود، شروع به انتشار و تبلیغ افکار و عقاید خود کردند.

مجاهدین بدلیل ماهیت ایدئولوژیکی و سیاسی خود و با گذراندن دو ضربه سنگین یکی در سال ۵۰ و اعدام بنیانگذاران و اعضای مرکزیت و دیگری ضربه اپورتونیستی چپ نما در سال ۵۴ دارای تجاربی ذیقیمت و فراوان شده بود که تحت رهبری مسعود رجوی تنها باقی مانده عضو مرکزیت سازمان بدون اغراق سنجیده و حساب شده گام برمیداشت. از روز اول و حتی قبل از قیام بهمن به محض آزادی مسعود رجوی و یاران اش از زندان شاه، او با روشن بینی و شناخت عمیقی که از جوهره ارتجاع آخوندی داشت، مبارزه خود را روی اصلی ترین خواست صد ساله مبارزه مردم ایران که همانا آزادی و استقلال و عدالت اجتماعی بود گذاشت.

رجوی فریب دجالگری ضد امپریالیستی؟ خمینی را نخورد. او به دامن فتنه ارتجاع – لیبرال هوشمندانه کشیده نشد. او مقهور جنگ طلبی خمینی نشد و به هیچ تردید و تزلزل و با شجاعت تمام جنگ ضد میهنی خمینی را پس از عقب نشینی عراقی ها از خرمشهر و درخواست صلح در سال ۶۱ کاملا ضد مردمی و در جهت صدور ارتجاع به خارج و سرکوب در داخل به چالش کشید.

وی و سازمان مجاهدین برای همه ای این موضع گیری ها بهای سنگین میپرداخت، ولی در عوض بخاطر اصولی بودن مواضع روز به روز بر تعداد هواداران مخصوصا از قشر جوان دانشجو و دانش آموز و سایر اقشار افزوده میشد. بنا به اعتراف سران گوناگون رژیم اعم از نظامی و سیاسی چه در حال و چه در گذشته تعداد میلیشیا سازمان یافته مجاهدین در کل کشور به نیم ملیون نفر میرسید، به موازات آن تعداد نشریات پخش شده ای آن زمان به تیتراژ ۶۰۰ هزار نسخه در روز میرسید که دهها برابر تیتراژ نشریه های حزب حاکم آن زمان بود. مجاهدین در فاصله ای بین سال ۵۷ و ۶۰ یک مبارزه بسیار تنگا تنگ با خمینی سر اصلی ترین حقوق مردم به پیش میبردند.

بعنوان مثال در دو انتخابات مجلس و رئیس جمهوری اولین دوره با مداخله خمینی و وحشت از جارو شدن در یک مبارزه مسالمت آمیز کاندیداهای مجاهدین حذف شدند. مردم و فعالان آن دوره به یاد دارند که در کاندیداتوری رجوی برای ریاست جمهوری تقریبا تمام احزاب کوچک و بزرگ خارج از حاکمیت از طیف راست میانه تا لیبرال و چپ و اقوام و ملیت ها و روشنفکران از کاندیداتوری وی حمایت کردند.

همانطور که در بالا اشاره رفت اگر خمینی تن به قوانین مبارزه مسالمت آمیز میداد، در مدت کوتاهی از اریکه قدرت فوق العاده مذهبی و سیاسی که در او جمع شده بود به پاین کشیده میشد.

خمینی با شم ضد انقلابی خود خطر اصلی و دشمن اصلی را از همان ابتداء بنیانگذاری مجاهدین به خوبی شناخته بود. به همین دلیل هر روز به کینه ای او علیه مجاهدین مخصوصا بخاطر افشاگری های بی امان سیاست های مخرب و ضد مردمی وی افزوده میشد و دامنه ای سرکوب را در مورد مسئولان مجاهدین و هواداران آنها افزایش میداد. وی بارها علنا و صراحتا علیه مجاهدین موضع میگرفت که یک نمونه ای برجسته ای آن این بود که در یک سخنرانی پس از اشاره به میتینگ های بزرگ مجاهدین با اشاره به مسعود رجوی گفت که دشمن نه آمریکاست و نه شوروی بلکه در خود تهران یعنی مجاهدین هستند.

در فاصله ای ۵۷ تا ۶۰ که مجاهدین آن را فاز سیاسی مینامیدند میلیشیا ی پر شور مجاهدین در سراسر کشور با نظم و انضباط شایان انقلابی که از طرف رهبری تئوریزه میشد به درگیری زودرس که خواست مبرم خمینی بود کشیده نشدند بقسمی که در این فاصله دهها تن از میلشیا مجاهدین فقط در نشریه فروشی و یا حمله در میتینگ ها شهید شدنددر حالی که حتی یک گلوله هم شلیک نکرده بودند. بدین ترتیب بود که روز ۳۰ خرداد سال ۶۰ آخرین آزمایش فعالیت مسالمت آمیز سیاسی از طرف مجاهدین برای تعیین تکلیف راه آینده با خمینی و رژیم اش رقم خورد. نیم ملیون نفر در تهران و هزاران میلیشیا در شهر ها وارد بزرگ ترین تظاهرات آن روز شدند.

خمینی دژخیم همچنان که انتظار میرفت تظاهرات را در تهران و شهرستان ها به خاک و خون کشید و هزاران نفر دستگیر و به زیر وحشیانه ترین شکنجه ها در زندان برد. بدین ترتیب دوست و دشمن نظاره گر یک نبرد بی امان و خونین بین مجاهدین از یک طرف و ارتجاع هار خمینی و پاسدارانش از طرف دیگر شدند. برای جلوگیری از اطاله کلام حوادثی را که از سال ۵۷ شروع و به ۳۰ خرداد سال ۶۰ رسید، بسیار خلاصه و تیتروار مخصوصا به نسل جوان امروز شرح داده شد. بسیار ضروری است که برای آگاهی از تاریخچه پر فراز نشیب نبرد مجاهدین و هم پیمان آنها در شورا نسل جوان امروزی سلسله آموزش های استراتژی قیام و سرنگونی در سال ۸۸ را که یک سند ارزنده تاریخی و سیاسی و ایدئولوژیکی است و توسط مسعود رجوی مدون شده است را مطالعه کنند.

همه باید به این سؤال مقدر پاسخ بدهند که در در ۳۸ سال گذشته که تاریک ترین ادوار در تاریخ بوده، چه کسانی از رو نخست سینه سپر کرده و یک لحظه از مبارزه علیه رژیم دست بر نداشته اند.

آیا کسانی بودند که در خارج همچون شورای ملی مقاومت هزاران تظاهرات و در ابعاد چندین هزار نفره برگزار کنند.

مخصوصا در ۱۰ سال گذشته که میتینگهای ۱۰۰ هزار نفره در پاریس به رهبری خانم مریم رجوی برگزار شده است.

آیا ۱۲۰ هزار شهید راه آزادی و ۳۰ هزار قتل عام در کشتار ۶۷ که اکنون عالمی را در ایران و جهان تکان داده است چه کسانی و چه هویتی داشتند، جز اینکه بیش از ۹۵ درصد آنها هویت مجاهدی داشتند. صد البته با احترام و گرامیداشت برای مبارزینی که از سایر شخصیتها و سازمانها بودند، آیا کسان دیگری بودند که در به شکست کشاندن انواع و اقسام پروژه های خائنانه رژیم همچون جنگ ضد میهنی با هزار میلیارد دلار خسارت و یا اتمی با هدر دادن ۴۰۰ میلیارد دلار از سرمایه های ملی همراه با ۳ میلیون کشته و معلول جنگی در افتند و مانع نابودی همه جانبه حرث و نسل از ایران شوند.

آیا حزب و یا سازمان یا گروهی بوده و هستند که تشکلی بزرگ و پایدار از ۳۰ تیر سال ۶۰ (آغاز تاسیس شورای ملی مقاومت) همچون شورای می مقاومت که متشکل از سازمانها و گروها و هنرمندان و نویسندگان معروف است که پایدار تا به امروز مقاومت کند و در اوج شناخته شدگی بین المللی و منطقه ای قرار گیرد تا آنجا که حمایت هزاران پارلمانتر و شخصیت معروف سیاسی و بین المللی را در ۵ قاره تحت رهبری خانم رجوی به خود کسب کند...

آیا اینکه در روز روشن رئیس جمهور رژیم، آخوند روحانی از رئیس حمهور فرانسه، میخواهد که جلو فعالیت های مجاهدین را بگیرد، معنایی جز این دارد که آدرس جدی ترین دشمن خود را با علم به اینکه منجر به رسوایی سیاسی میشود، به دنیا اعدام میکند.

آیا پس از قیام سراسری ۷ دیماه روزی بوده که سران رژیم بطور فله ای از رهبری مجاهدین در قیام سخن نگویند. تا آنجا که خود خامنه ای هم که هیچ وقت حاضر نبوده بطور صریح اسمی از مجاهدین ببرد. ولی ناچار شد که بگوید یک راس مثلث مجاهدین هستند و دهها و صدها سئوال متصور واساسی از این نوع که در مرحله حساس کنونی همه را در برابر این سئوال بزرگ قرار میدهد که چه کسانی و چه گروهایی بودند که در فراهم کردن قیام وشرایط کنونی که نمیتواند یکشبه شکل گیرد، دخیل و سهیم بودند.

مهمتر از همه اینها موقعیکه در دیکتاتور فاشیستی از نوع آخوندی که امکان هیچ اظهار نظر علنی و انتخاب آزاد برای آحاد مردم نبوده و بطور قانونمند و منطقی معیار مشروعیت چیزی دیگری جز مقاومت پایدار و قابل دید در این عرصه وجود دارد؟.

در همین راستا کدام انقلاب و جنبش موفق و رهایی بخش بوده که بدون تاریخچه مقاومت و رهبری پیش رفته و پیروز شده باشد. برخلاف واقعیت های سرسخت اجتماعی رهبری که یک شبه شکل بگیرد صد البته هم دستاوردهایش اگر هم دستاوردی داشته باشد، یک شبه از بین میرود. اگر فرضا شخصی و جریانی این توانایی را دارد که بتواند جدا از شورای ملی مقاومت رهبری سرنگونی رژیم را عملی کند کسی مانع آن نیروی فرضی نیست ولی واقعیتهای سرسخت حاکم بر یک انقلاب را نمی توان با ایده آلهای ذهنی پیش برد.

 

ادامه مطلب...

در بندها بس بندیان انسان به انسان دیده ام

maghalat 4bf28آخوندها دوست دارند که همه چیز را جور دیگری نشان دهند ، آگاهانه مسائل را غلط تفسیر کنند ، محتوا را به شدت تحریف کنند ، معانی را وارونه جلوه دهند، حقایق را سانسور کنند، برای حفظ منافعشان دروغ بگویند ، نهایت سعی خود را انجام دهند تا این دروغ ها را به دیگران القاء کنند و تا میتوانند از نام خدا و دین سوء استفاده کنند

در بندها بس بندیان
 انسان به انسان دیده ام
از حکمبر تا حکمران
حیوان به حیوان دیده ام
معینی کرمانشاهی

در نگاهی که امروز به قانون اساسی رژیم آخوندی انداختم یک بار دیگر به اصل ۱۵۴ بر خوردم که شدیدآ نیاز به تصحیح داشت در این اصل آمده است:
جمهوری اسلامی ایران سعادت انسان در کل جامعه بشری را آرمان خود میداند و استقلال و آزادی و حکومت حق و عدل را حق همه مردم جهان میشناسد. بنابر این در عین خود داری کامل از هر گونه دخالت در امور داخلی ملت های دیگر از مبارزه حق طلبانه مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطه از جهان حمایت میکند.
و اکنون تصحیح آن:
جمهوری اسلامی ایران تیره بختی انسان در کل جامعه بشری را هدف خود میداند و استقلال و آزادی و حکومت حق و عدل را حق هیچیک از مردم جهان نمی شناسد . بنابر این در عین استقبال کامل از هر گونه دخالت در امور داخلی ملت های دیگر از جنگ افروزی بی شرمانه مرتجعین علیه مردم در هر نقطه از جهان حمایت میکند.

شرح ستم بس خوانده ام
آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم کودکان
دامان به دامان دیده ام.

آخوندها دوست دارند که همه چیز را جور دیگری نشان دهند ، آگاهانه مسائل را غلط تفسیر کنند ، محتوا را به شدت تحریف کنند ، معانی را وارونه جلوه دهند، حقایق را سانسور کنند، برای حفظ منافعشان دروغ بگویند ، نهایت سعی خود را انجام دهند تا این دروغ ها را به دیگران القاء کنند و تا میتوانند از نام خدا و دین سوء استفاده کنند
نظام آنها تنها بر پایه ظلم و فساد، سرکوب و جنایت بنا شده. همه چیز در این رژیم نمایشی است به جز جنایت و فساد که واقعی و حقیقی است.
یکی از پیامدهایی که قیام با شکوه مردم قهرمانمان داشت این بود که رژیم متوجه شد که حتی جوانهای بیست و پنج ساله ای که حکومتی غیر از رژیم آخوندی تجربه نکرده اند ، آخوندها را بسیار خوب میشناسند. این همه سانسور، تحریف، تلقین و دروغ رژیم به آنها کوچکترین تآثیری در عقاید روشن این جوانان آگاه نداشته و نخواهد داشت.
جوانان عزیز ما میدانند که تنها فساد و جنایت در همه تار و پود این رژیم فاسد وجود دارد که در شخص ولی مطلقه فقیه خلاصه شده است که منشاء همه فسادهاست.
در اصل ۵۷ قانون اساسی رژیم آخوندی آمده است:
قوای حاکم در جمهوری اسلامی عبارتند از قوه مقننه ، مجریه و قضائیه که زیر نظر ولایت مطلقه امر و امام امت بر طبق اصول آینده این قانون اعمال میگردند . این قوا مستقل از یکدیگرند .
قوای سه گانه زیر نظر " ولایت مطلقه امر " .....این یعنی همه چیز زیر نظر ولی مطلقه فقیه .......
خامنه ای ولی فقیه ارتجاع در آستانه ۲۲ بهمن گفت: " مردم خیلی از مشکلات را تحمل میکنند اما از فساد و تبعیض شکایت دارند. ....
این شکایت را مسئولین قوای مجریه قضائیه و مقننه بجد دنبال کنند .... برخورد با کارگزاران حکومتی که در آنها ظلم و فساد هست باید جدی و با شدت عمل بیشتر باشد."

ولی فقیه ارتجاع در اینجا تقصیر را به راحتی و آگاهانه بر گردن کارگزاران رژیم که از سرسپردگان خود او بشمار می آیند انداخت.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که خامنه ای بر طبق چه قانونی میخواهد با کارگزاران حکومتی که در آنها ظلم و فساد هست و مسئولیت این کار را به مسئولین سه قوا داده است برخورد کند؟ قوانین رژیم که به هیچ وجه برای مهره های نظام حتی برای شخصی مانند سعید طوسی هم وضع نشده اند چه برسد برای کارگزاران مهم .....
در اینجا لازم است که نگاهی کوتاه به قوای سه گانه و مسئولین (رؤسای ) آنها در رژیم آخوندی بیاندازیم.

قوه قضائیه
ریاست قوه قضائیه را صادق لاریجانی به عهده دارد . مدتهاست که زمین خواری ها و دزدی های برادران لاریجانی بخصوص بیش از شصت حساب بانکی شخص صادق لاریجانی که خبرهایشان در نتیجه جنگ گرگها به دست آمده در اینترنت و شبکه های اجتماعی خبر ساز شده. رژیم آخوندها با این برادران فاسد چه کرد؟ با آنها چه خواهد کرد ؟ از طرف دیگر در کمتر از یک ماه پیش دست یک گوسفند دزد بیچاره را در زندان مشهد آنچنان با دقت بر طبق قانون مجازات اسلامی شان قطع کرد که نکند یک سانتی متر کوتاه تر قطع شود. خدا میداند که در زمان قطع دست آنرا خوب بی حس کرده بوده اند یا نه ....چون در بسیاری موارد رژیم حتی زمانی که چشم محکوم را در میاورد آنرا بی حس نمیکند!
حال صادق لاریجانی مانند ده روز پیش برود پشت بلندگو و بگوید: " ......این سخن را هم تحریف کرده بودند ........و گویی خواستند بگند فلانی هم اذعان و اعتراف کرده به اینکه دستگاه قضائیه فاسده. کی من همچین سخنی گفتم ؟ "
او چند روز قبل از آن گفته بود: "برخی در مقام تفسیر میگویند مقصود ما از فساد سیستماتیک این است که سیستم رسیدگی کننده به مفاسد یعنی دستگاه قضائی دچار فساد است. وی سپس می افزاید: به هیچ عنوان پذیرفته نیست که دستگاه متولی مبارزه با فساد خود درگیر فساد باشد. (خبر گزاری ایسنا ۵ بهمن ۱۳۹۶).

از خود رجزخوانی مکن
تصویر گردانی مکن
من گردن گردنکشان
رسمان به رسمان دیده ام.

همه میدانند که در قوه قضاییه رژیم چه دزدیها ، پارتی بازی ها، زد و بندها و رشوه خواری هایی وجود دارد ..........قضات در آنجا زیر نظر مقامات بالای کشور انجام وظیفه میکنند.
آیا رژیم تا کنون "قانون تشدید مجازات مرتکبین ارتشاء، اختلاس، و کلاهبرداری" را در باره کارگزاران رده بالای رژیم بکار برده است ؟ اگر به آمار ها مراجعه کنیم چند در صد از این کارگزاران فاسد در این سالها در زندانهای رژ یم بوده اند؟
با این حال اگرچه خامنه ای در سخنانش اشاره ای به "جنایات" قوه قضاییه نکرد و تنها از فساد و ظلم گفت ولی در اینجا به خاطر فرزندان قیام با شکوه مردم ایران کوتاه به آن اشاره میشود.
هنوز فرزندان برومند قیام سراسری مردم نازنینمان از دیماه در زندانها هستند. بسیاری از آنها در یک ماه اخیر زیر شکنجه های قرون وسطایی رژیم آخوندی به قتل رسیده اند. (رژیم به دروغ اعلام کرده که آنها خودکشی کرده اند). قوه قضائیه رژیم یک دستگاه خونریز است. اعدام ها در زندانهای کشور بیداد میکنند. برای آخوندها در بسیاری موارد بخصوص در مورد زندانیان سیاسی وعقیدتی بین متهم و محکوم فرقی وجود ندارد و با متهمان آنچنان جنایتکارانه رفتار میکنند که با محکومان نباید رفتار کرد. چرا که ضد انسانی و مخالف با روح و جوهر کنوانسیونهای جهانی و حقوق بشر است .بخصوص که متهمان به جرم عدالت خواهی و دفاع از حقوق بنیادین و فردی خود و دیگران در زندان ها هستند. آخوندها در واقع باید در چهارچوب قانون اساسی خود رفتار کنند ولی در مورد زندانیان سیاسی و عقیدتی و فرزندان برومند قیام سراسری کشورمان اصول قانون اساسی خود را به راحتی زیر پا میگذارند.
 به طور مثال اصل ۳۶ (حکم به مجازات و اجراء آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد) اصل ۳۷ که اصل برائت است و اصل ۳۸ که از ممنوعیت شکنجه میگوید .....
آنها همینطور تنها آن ماده ای از قانون مجازات اسلامی را اجرا میکنند که خود میخواهند و به ماده ای مانند ۵۷۸ کتاب پنجم قانون مجازات اسلامی شان که در باره ممنوعیت آزار و اذیت بدنی متهم برای گرفتن اقرار است حتی کوچکترین توجهی هم نمیکنند چه برسد به اینکه بخواهند به آن عمل کنند.
از طرف دیگر آنجایی که رژیم به نفعش است به طور مثال با وارد کردن اصل ۱۶۷ قانون اساسی در قانون مجازات اسلامی اش دست خود را برای مجازات های قرون وسطایی از دیدگاه شریعت آخوندی و با توجیه " بر طبق منابع معتبر اسلامی یا فتاوای معتبر " که در این اصل آمده در مواردی که از دید خودشان خلاء قانونی وجود دارد کاملآ باز میگذارد.
بر طبق ماده یک آیین نامه سازمان زندانها:
سازمان زندانها سازمانی است مستقل که به طور مستقیم زیر نظر قوه قضائیه انجام وظیفه میکند .......
همه میدانیم که زندانهای کشور در چه شرایط و وضعیت انسانی فاجعه باری هستند و چه جنایاتی بر روی زندانیان سیاسی و بر روی بهترین فرزندان ایران عزیزمان اعمال میشوند.همه اینها زیر نظر قو قضائیه انجام میگیرند. رژیم به تازگی یاد گرفته است که وقتی استادان دانشگاه را هم به قتل میرساند بی شرمانه بگوید که آنها هم خودکشی کرده اند.
" استقلال " قوه قضائیه رژیم تنها در جنایاتش معنا میابد و از روز اول سر کار آمدن آخوندها این جنایات وجود داشته که اوج آن در تابستان سال ۶۷ بوده است! اینکه آنزمان رهبرشان خمینی بوده و الان خامنه ای است که قوه قضائیه زیر نظر اوست و رئیس این قوه آنزمان موسوی اردبیلی بوده و اکنون صادق لاریجانی است و اینکه کارگزاران رژیم چه اشخاصی بوده اند که ازخودشان بوده و امروز نیز کارگزاران از خودشان هستند این معنی را میدهد که تا زمانی که این رژیم فاسد و جنایتکار بر سر کار است در آن تغییری ایجاد نخواهد شد و قوه قضائیه که دستگاه سرکوب و جنایت آنهاست نیز تغییری نخواهد کرد حتی اگر مهره های آن عوض شوند! پس تنها "فساد و جنایت" است که در این رژیم تا روز آخر حکومت نامشروعش ماندنی است!

قوه مقننه
 قوه مقننه رژیم که مسئول آن قرار است به گفته ولی فقیه ارتجاع با کارگزاران فاسد به جد برخورد کند از دو نهاد اصلی تشکیل شده . مجلس شورای اسلامی که ریاست آنرا علی لاریجانی به عهده دارد و شورای نگهبان که از دوازده نفر تشکیل شده است که شش نفر فقیه از طرف ولی فقیه و شش نفر حقوق دان که از طرف رئیس قوه قضائیه به مجلس معرفی شده و با رأ ی مجلس انتخاب میشوند. (اصل ۹۱ قانون اساسی رژیم ) کار شورای نگهبان نظارت بر مصوبات مجلس شورای اسلامی و انطباق آن با قانون اساسی و شرع است!
 تفسیر قانون اساسی هم به عهده شورای نگهبان است که با تصویب سه چهارم آنان انجام میشود. (اصل ۹۸ قانون اساسی).
در بالا گفته شد که رژیم هر گاه به نفعش نباشد یا نخواهد حتی به اصول قانون اساسی خود عمل نمیکند.
یعنی در اینجا: ولی فقیه و رئیس قوه قضائیه با رأی مجلس به ریاست برادر رئیس قوه قضائیه عده ای را انتخاب میکنند که قانون اساسی را تفسیر کنند که هرگاه که آنها نمیخواهند و به نفعشان نیست به آن عمل نکنند !
 در ضمن عدم شفافیت در گزارش از حسابرسی های سالانه مجلس عمق فساد در قوه مقننه را ثابت میکند که جواب به چرایی آنرا میتوان با نگاهی به سابقه فساد اخلاقی برادران لاریجانی پیدا کرد که رئیس مجلس شورای اسلامی رژیم یکی از آنهاست .
حال علی لاریجانی بگوید که فساد در جمهوری اسلامی سیستماتیک و سازماندهی نیست.!او یکی از روش های مقابله با فساد را شفافیت و رفع پیچیدگی های اداری .... اعلام میکند !!! ( رایو فردا ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ ).

قوه مجریه
رئیس قوه مجریه رژیم شخص رئیس جمهور یعنی حسن روحانی است. بر طبق اصل ۱۱۳ قانون اساسی رژیم پس از خامنه ای رئیس جمهور عالیترین مقام رسمی رژیم است و مسئولیت اجرای قانون اساسی و ریاست قوه مجریه را جز در اموری که مستقیمآ به خامنه ای مربوط میشود بر عهده دارد.
بر طبق اصل ۶۰ قانون اساسی اعمال قوه مجریه جز در اموری که در این قانون مستقیمآ بر عهده رهبری گذارده شده، از طریق رئیس جمهور و وزرا است.
رییس جمهور مسئولیت اجرای قانون اساسی. را بر عهده دارد ........!!او و هیئت وزراء تحت امر خامنه ای هستند.
 در زمان روحانی " فساد " به اوج خود در تاریخ رژیم آخوندی رسیده است بخصوص که در بسیاری موارد امور بر عهده مستقیم خود خامنه ای است .......

فقر مردم عزیزمان که دلیل اصلی شروع اعتراضات و قیام شهرها بود نتیجه مستقیم فساد اقتصادی رژیمی است که به جای رسیدن به وضعیت مردم عزیزمان تمام سرمایه کشور را خرج ارگانهای سرکوبگر، بالا بردن بودجه سالانه آنها، صدور تروریسم و جنگ افروزی در کشورهای منطقه میکند. سپاه پاسداران قدرت بزرگ اقتصادی و صنعتی در رژیم است. هیچکس از ابعاد و حجم این سیطره اقتصادی به طور دقیق اطلاع ندارد. سپاه پاسداران نهادی است فاسد خارج از نظارت نهادهای دیگر بر آن، که تحت امر مستقیم خامنه ای و زیر سایه آخوند روحانی فعالیت میکند.

و اکنون خامنه ای در سالگرد انقلاب ربوده شده به صادق لاریجانی، علی لاریجانی و حسن روحانی گفته که باید با فساد کارگزاران حکومتی مبارزه کنند!!!

در مکر او در فکر این
در شکر او در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان
 شیطان به شیطان دیده ام


در اینجا باید یک مثال آخر هم از قانون اساسی رژیم بزنم که تنها حالت دکور و نمایشی دارد:
در اصل ۱۴۲ آمده است: دارایی رهبر، رئیس جمهور، معاونان رئیس جمهور، وزیران و همسر و فرزندان آنان قبل و بعد از خدمت توسط رئیس قوه قضائیه رسیدگی میشود که بر خلاف حق افزایش نیافته باشد !!!

چکش به فرق من مزن
ای صبر پولادین من
من ضربت پتک زمان
سندان به سندان دیده ام
معینی کرمانشاهی

مسئولان قوه قضائیه، مقننه و مجریه رژیم از فاسدترین و جنایتکارترین مهره های نظام آخوندی هستند که تحت امر شخص خامنه ای عمل میکنند. بسیاری از قوانین رژیم آخوندی برای رؤسا و کارگزاران مهم رژیم وضع نشده اند به این معنی که رژیم در این مورد آگاهانه چشمانش را بر روی قوانین خود میبندد. فساد و جنایت در این رژیم نهادینه شده است که تنها با سرنگونی نظام آخوندی پایان میابد. قیام مردم قهرمانمان به همراه یگانهای شورشی تا روز آزادی میهن عزیزمان ادامه خواهد داشت. مقاومت ایران با پرداخت بالاترین بها آزادانه و با تمام وجود، وکیل واقعی هشتاد میلیون ایرانیست که در سطح بین الملل فعالیت میکند و از حقوق مردم نازنینمان، زندانیان سیاسی سرفرازمان و فرزندان برومند ایران عزیزمان دفاع میکند. رهبران بسیار گرانقدر مقاومت ایران این فعالیت ها و مبارزه با آخوندهای جنایتکار را در داخل و خارج از کشور با رهنمودهای بی نظیرشان هدایت میکنند. بی دلیل نیست که لرزه بر ستونهای رژیم پوسیده آخوندی افتاده است.

ادامه مطلب...

رفراندوم نه، مجلس مؤسسان آری

maghalat f3289

چرا رفراندوم نه ، مجلس مؤسسان آری؟
کودتای رضاخان در سوم اسفند ۱۲۹۹ که کمتر از ۱۵ سال از عمرانقلاب مشروطیت نمی گذشت، مشروطه را تعطیل و منحل و نابود کرد.
رضاخان در ابتدا میخواست ایران را همچون ترکیه جمهوری اعلام کند اما با مخالفت شدید روحانیت قم رو برو شد.
چراروحانیت با جمهوری کردن ایران توسط رضاخان مخالفت کرد؟
قدرت در ایران همیشه دو بال داشت، یک بال شاه مستبد و بال دیگر روحانیت که نقش توجیه کننده همه بدبختی های جامعه بود و فقر و فلاکت را خواست خداوند و تقدیر خداوندی تفسیر میکرد! وهمیشه توجیه گر ظلم وستم و جنگ شاهان بود و برای رعیت مظلوم هیچ ثمری نداشته است.
پند و اندرز روحانیون در مقابل ظلم و استثمارشاهان همچون قرص مسکن برای تسکین دردهای بی درمان رعیت مظلوم بود اما هرگز توان درمان بیماری های جامعه را نداشت.
و اما اگر مخالفت آخوندهای قم با جمهوریت رضاخان نمی بود و کشور جمهوری میشد امکان نداشت که بعد از شهریور بیست، فرزند ارشد رضاخان، شاه یا رئیس جمهور شود.
چه بسا همان فروغی در شهریور بیست رئیس جمهور میشد نه نخست وزیر و کشور ما ایران به این سرنوشت شوم دجار نمی شد.
بعد از فضای باز سیاسی شهریور ۱۳۲۰ با فعال شدن احزاب چپ بخصوص حزب توده، روحانیت به وحشت افتاد، و ایادی انگلیس در ایران و همینطور درخود انگلیس و در سطح بین المللی مردم ایران و جهانیان را از نفوذ شوروی می ترساندند.
ایادی انگلیس از طرف حزب توده به روحانیون و مجتهدین نامه های تهدید آمیزمیفرستادند که بزودی مساجد و حوزه های علمیه را خراب میکنیم و …. و از طرفی مجله تایمز آیت الله کاشانی را باد کرده و با عکس بزرگ بر روی جلدش مینویسد :
رهبر مسلمانان خاورمیانه!!
استعمار روحانیت را از بدنه حکومت که داشت به انقلاب مشروطه بر می گشت جدا و روحانیت را به رهبری آیت الله کاشانی در مقابل دولت دکتر مصدق قرار داد.
در ۱۴ اسفند ۵۸ بر مزار دکتر مصدق آیت الله طالقانی گفت :
به خانه آیت الله کاشانی رفتم، در خانه اش نبود.منتظر ماندم تا آمد که دیدم در دستش خربزه است.
گفتم حضرت آیت الله مثل اینکه دشمن خربزه زیر بغل شما داده است؟
امروز بر همه روشن شده که آیت الله کاشانی آگاهانه در خدمت استعمار انگلیس بود و اگر قبلا کمی شک وجود داشت اکنون با انتشار اسناد توسط سازمان سیا شک به یقین تبدیل شده است.
شاه برای قدردانی از زحمات آیت الله کاشانی در آخرین روزهای حیاتش از او عیادت میکند!
کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ دست پخت امریکا و انگلیس و عوامل داخلیشان به رهبری شاه و روحانیت به رهبری آیت الله کاشانی بود.
امروزه قدرت از محمد رضا شاه به بال دیگر استبداد یعنی هم خطان آیت الله کاشانی منتقل شده است.
یعنی شاگردان و پیروان آیت الله کاشانی آن روز که۳۹ سال است بر ملت مظلوم و آب و خاک ایران حکومت می کنند!
تمام احزاب و سازمانهایی که در حکومت شاه ممنوع و زیرزمینی و با حکومت شاه مبارزه میکردند، امروزه در جمهوری اسلامی ممنوع و زیرزمینی و با جمهوری اسلامی مبارزه میکنند!
جالب است رضا پهلوی ولیعهد محمدرضا شاه خیلی خودش را دموکرات نشان داده و منتظر است که قدرت مجددا به همان بال قدرت شاهی بر گردد و زمانیکه مثل پدربزرگ و پدرش قدرت را قبضه کرد استبداد شاهی را مجددا احیا کند!
همینجا لازم است به آقای رضا پهلوی و طرفدارانش بگویم که دیگر دوران شاه بازی و شیخ بازی گذشته و ملت ایران به بلوغ فکری رسیده و فریب دیکتاتوری شاه و شیخ را نخواهد خورد و برای رسیدن به آزادی و دموکراسی بدون شاه و شیخ مبارزه میکند، تا دگر بار استبداد زایش نکند.
آقای رضا پهلوی اگر میخواهد بصورت شهروند عادی در ایران آزاد زندگی و رفت و آمد داشته باشد بهتر است جنایات پدرش را محکوم و با خانواده های اعدامی و زندانی پدرش اظهار همدردی و پشتیبان احزاب و سازمان های زیر زمینی رژیم شاه و جمهوری اسلامی باشد، و به طرفدارانش بگوید که در شبکه های مجازی و غیر مجازی ادب را رعایت کنند.
اینکه آقای رضا پهلوی بگوید از جامعه ی مدنی ایران حمایت میکند دروغی بیش نیست، چرا که در راس جامعه مدنی همان احزاب و سازمان های زیر زمینی قرار دارند که در حکومت پدر ایشان هم زیر زمینی بودند.
از عجایب است که آقای عبد خدایی از موتلفه-اسلامی (فکر کنم سال ۱۳۳۰ تیر به پای دکتر فاطمی زد) دکتر فاطمی وزیر خارجه مصدق را ترور کرد، ایشان عبد خدایی هنوز زنده است و در تلویزیون جمهوری اسلامی از ترور شهید حسین فاطمی که در تب ۴۰ درجه توسط محمد رضا شاه اعدام شد دفاع و به آن افتخار میکند!!
در همین مشهد خیابانی که بعد از انقلاب مردم به نام دکتر فاطمی گذاشتن بعد از کودتای ۳۰ خرداد ۶۰ بنام دکتر بهشتی و بیمارستانی که بنام مصدق کبیر بود را به نام بیمارستان قائم نام نهادند!!
شورای شهر تهران هم که مصدق را در آن اندازه نمی بیند که خیابانی به نام او کند!
زمانیکه دکتر فاطمی را به زندان می بردند گماشتگان شعبان بی مخ ها از قماش همین برادران حزب الله امروزی با چاقو به او حمله میکنند که خواهر دکتر فاطمی “سلطنت خانم” خودش را به وسط انداخته و تا اندازه ای نیش چاقو را از بدن برادر دور و به بدن خودش پذیرا میشود، و رادیو تلویزیون جمهوری اسلامی حتی حاضر نمیشود برای یک بار هم که شده با خانواده دکتر فاطمی در چنین موارد مهمی گفتگو کند!چرا چونکه استبداد شاه و شیخ دو روی یک سکه هستند.
یا بهتر است بگوییم حکومت شاه و شیخ ، حکومت خواهران دوقلویی است که یک خواهر رنگ و لعاب مدرنیسم و غربی و خواهر دیگر رنگ و لعاب مذهبی و شرقی را دارد.
“دولت موقت بازرگان یک دولت محلل بود”.
( در اسلام اگر مرد زنش را سه طلاقه کند باید آن زن به عقد مرد دیگری در آمده و سپس بعد از طلاق دادن آن مرد مجددا به عقد همسر اولش در بیاید.)
بازرگان همچون اکثر احزاب و سازمان ها و گروه ها و روشنفکران فریب روحانیت را خورد و یکی از آن فریب خوردگان اینجانب میباشد که به جمهوری اسلامی رای اری داده است.
آیا اگر بازرگان نیت آقای خمینی و روحانیت را خوانده بود که هدف نهایی آنها دیکتاتوری است با آنها همکاری و نخست وزیری را قبول و رفراندوم جمهوری اسلامی آری یا نه را برگزار می کرد؟
مسلما نه.
آقای خمینی قبل از انقلاب وعده تشکیل مجلسس موسسان را داده بود چی شد که مثل تمام وعده هایی که داده بود زیرش زد؟در غیاب احزاب و سازمانهایی که بشدت در رژیم شاه سرکوب و یا اعدام شده بودند ( روحانیت از این سرکوبهای وحشیانه بدلایل مشخص ذکر شده در بالا جان سالم بدر برده بود) آقای خمینی به جای مجلس موسسان به فکر مجلس خبرگانی افتاد که روحانیت در آن اکثریت مطلق را داشته باشند و بتواند نظریه ولایت فقیه اش که حکومت مورد نظرش بود و به دیکتاتوری و فساد امروز افتاد را به عوام بقبولاند.
آیت الله طالقانی به عنوان اعتراض همیشه در مجلس خبرگان بر روی زمین می نشست و میگفت میترسم این قانون اساسی از قانون اساسی ۷۰ سال پیش هم بدتر شود.
هنوز که هنوز است بعد از ۳۸ سال مردم میگویند آیت الله طالقانی به مرگ طبیعی نمرده است.
حالا با همین حکومت کودتا و دیکتاتوری و در غیاب آزادی احزاب و سازمان ها و گروه ها و نبود آزادی بیان حتی در حد اندک میشود زیر نظر سازمان ملل رفراندوم بر گزار کرد؟!!!یعنی مجموعه حکومت و دولت با همین وزارت کشور و نیروی انتظامی و اطلاعات و سپاه و اطلاعات سپاه و بسیج با نظارت سازمان ملل میشود رفراندوم برگزار نمود؟!!
مسلما نه.
پس چه باید کرد و در ادامه چه خواهد شد؟
با عمیق شدن مبارزات مردم اولا ملت رهبر و یا رهبرانش را پیدا خواهد کرد.
(آنهاییکه داخل ایران هستند با آنهایی که خارج ایران هستند هیچ تفاوتی ندارند.)
دوم با عمیق شدن مبارزات ملت دو راه در پیش روی حاکمان به وجود خواهد آمد یا قبل از فروپاشی،حاکمان تسلیم ملت خواهند شد در این صورت نمایندگان ملت به تمام معنی قدرت را در دست خواهند گرفت و نهادهای مضر و زاید و موازی را منحل و یا ادغام خواهند کرد و بعد از یک پروسه زمانی کوتاه ، انتخابات مجلس موسسان را بر گزار خواهند نمود و یا ۲۲ بهمن دیگری در راه است که با عمیق شدن مبارزات ملت نیروهای نظامی کشورشکاف برخواهند داشت و دسته ای از ملت و دسته دیگر از حاکمان پشتیبانی خواهند نمود و با زد وخورد بین این دو دسته ملت به کمک نظامی های طرفدارش خواهد شتافت و پیروزی را از آن خود خواهد نمود.
در هر دو صورت بعد از تعطیلی نهادهای سرکوبگر و مضر توسط رهبر و یا رهبران شناخته شده انقلاب پیش رو، دولت موقت تشکیل و در زمانی بس کوتاه انتخابات مجلس موسسان برگزار که در آن صورت دولت موقت نیز به تایید یا عدم تایید مجلس موسسان خواهد رسید.
این مجلس نوع حکومت جمهوری آینده کشور را به همراه قانون اساسی نوین کشور به رفراندوم عموم خواهد گذاشت.
(جمهوری فدرال یا دموکراتیک و یا جمهوری تنها)
فراموش نباید کرد که این حاکمیت (جمهوری اسلامی) در ایران بسیار ناهمگون و شکننده است که با مبارزات ملت بسرعت ریزش کرده و در نهایت از هم خواهد پاشید.
سید هاشم خواستار نماینده ی معلمان آزاده ی ایران

— 20 بهمن, 1396

ادامه مطلب...

حزب خائن کیانوری نمی تواند خادم توده باشد

maghalat b751cـــ نمی دانم خارج کشور چه خاصیتی دارد که
خائنان وقیح را وقیح تر می کند و فرصت
طلبان را فرصت طلب تر.
ـــ درست است که در خارج کشور سر هر
دیگ و دیگچه و قابلمه و کاسه باز است
اما دیگر قرار نیست که پالوده هم هوس
شکستن خرطوم فیل را کند.
ـــ یارو از بدنامی و بد سابقه یی به ده
راه نمی دادند، احوال خانه کدخدای
میهمانواز را می گرفت.

شعبه خارج کشور «بنگاه» آدم فروش و خیانتکار کیانوری، با عنوان جعلی و تصرف عدوانی «حزب توده ایران» اعلامیه یی به تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۹۶ با تیتری دهان پرکن سر قلم یا قدم رفته است: «اعلامیه کمیته مرکزی حزب توده ایران به مناسبت سی و نهمین سالگرد انقلاب ملی و دموکراتیک بهمن ۵۷».

نگارنده پیش از پرداختن به این اعلامیه سراپا رسوا و دروغ و به شدت وقیحانه، برای اطلاع اعضای جوان و میانسال کمیته مرکزی و اعضا و هواداران دیگرشان (اگر غیر از خودشان، اعضا و هوادارانی داشته باشند) ناچارم برخلاف شئون اخلاقی خود کمی از سوابق خود بگویم تا گمان نبرند یک مبتدی در خارج سیاسی شده علیه شان قلم برداشته است.

من قدیمی ترین عضو سازمان جوانان حزب توده هستم که از سال ۱۳۲۹ (نخست وزیری رزم آرا) تا به امروز به قدر توانایی ناچیز خود بدون فترت و وقفه علیه دو استبداد صغیر و کبیر مبارزه کرده ام و اکنون مفتخرم که به عنوان یک هوادار ساده سازمان مجاهدین خلق و شورای ملی مقاومت، شمایان را محکوم می کنم زیرا از تبار اردشیر آوانسیان، خسرو روزبه، مهندس عُلُوی، علی اکبر شاندرمنی، سرهنگ سیامک و مبشری و عطارد و سروان محقق زاده دوانی، ناوی انوشه و امثالهم نبوده و نیستید. از تیره مرتضا یزدی، محمد بهرامی، نادر شرمینی، امان الله قریشی، دکتر دانشور و نادری و برتارک این ضعیفان اپورتونیست خائن، نورالدین کیانوری نوه برحق شیخ فضل الله نوری (یک صلوات بلند!) هستید. بنابراین لاف در غربت به شمایان نمی آید چون کارنامه سیاسی تان سراسر صفر و صفر است (ماشاءالله به استعداد!).

در اعلامیه مضحک خود اشاره و خطاب دارید به نیروهای مترقی. وقتی من هشتاد ساله هنوز خرفت نکرده ام، فکر نمی کنم که شما کرده باشید. آدم وقتی رویش به ضخامت پوست کرگدن رسید ناچار است اینگونه سخن پراکنی کند که شمایان می کنید. یادتان رفته که پشت به «امام ضد امپریالیسم» تان چه آسان نیروهای مترقی را لو و به کشتن دادید؟ یک مشاهده دردناک و جگرخراش خود را در شیراز به عنوان مشت نمونه خروار ذکر می کنم. دوستم آقای احراری سرپرست خانه شماره یک فرهنگ و هنر شیراز را در خیابان رودکی دیدم. سر برشانه ام گذاشت و زار زار با صدای بلند گریه کرد. احوالش گرفتم، گفت: دخترم و شوهرش را که هوادار مجاهدین خلق بودند دیروز اعدام کردند. بعد آمد روبرویم ایستاد، دو شانه ام را تکان داد و پرسید: می دانی چه کسانی عزیزانم را لو دادند؟ گفتم نه. نزدیک به فریاد جواب داد: توده ای ها و اضافه کرد: رحمان! یادت هست چه فعالیت ها و دوندگی ها و کتک خوردن ها و در کلانتری و زندان خوابیدن ها داشتیم برای این حزب لعنتی. احراری از فعالان سازمان جوانان بود که مدت ها با هم در کمیته بخش سازمان بودیم. حالا حساب کنید داغداران دیگر را در سراسر ایران. توده یی هایی که دانش آموز خود من بودند تا آنجا که اطلاع پیدا کردم، همکلاسی های مجاهد و فدایی خود را معرفی کردند که چهارتای آنان اعدام شدند. این حزب توده با آنهمه ضعف ها، اشتباهات و خیانت هایی که در گذشته داشت قابل قیاس با بنگاه ننگین کیانوری نیست که حزب کمونیست اتحاد شوروی کاغذ به دست غلام یحیا دانشیان داد تا مناسب وقت یعنی خمینی، به جای دبیرکل ایرج اسکندری؛ کیانوری دبیرکل شود که نوه شیخ فضل الله نوری بود. کیا نامه یی می نویسد برای خمینی تا محمد رضا قدوه آن را در نوفل لوشاتو به خمینی بدهد. چه حقارتی! خمینی، حاضر نمی شود قدوه را به حضور بپذیرد ولی نامه را می گیرد. قدوه گویا نوه آخوندی بوده که با خمینی دوستی داشته. دارید نعل را وارونه می زنید. خمینی برای هرکس و هر جریانی سارق انقلاب بود برای تشکیلات شما نبود. استقبال کردید و تحت عنوان»اتحاد و انتقاد» به خدمتش درآمدید. واقعا چه خادمان وفاداری تا به امروز.

و اما دریدگی سیاسی اپورتونیستی بدانجا رسیده است که به عنوان طلبکار و مدعی، تنها اپوزیسیونی را که طی سی و هفت سال؛ ایران دربند بخود دیده که با تمامی سرمایه انسانی و مادی خود در برابر هیولای خونخوار خمینی و خمینیسم ایستاده برای آزادی و دموکراسی و رفاه عمومی خاصه اقشار و طبقات زحمتکش، نفی و متهم می کنید. در حالیکه بنگاه سیاسی کیانوری اتهامش سبک تر از خود خمینی نبوده و نیست. مزدوری زشت ترین سیمای سیاسی حاضر در صحنه است و این عمومیت جهانی دارد. سالار بانوی بی نظیر پیکار و مقاومت، مریم قهرمان برگزیده شورای ملی مقاومت ایران است که به دلیل ایستادگی و تلاش های خستگی ناپذیرش در سطح ملی و جهانی از محبوبیت درخشانی برخوردار است. هر تشکل سیاسی می تواند کاندیدای خود را داشته باشد. این مسئله روشن و طبیعی در همین جوامع غرب هم قابل رؤیت است. در وقت انتخابات ریاست جمهوری و یا نخست وزیری هر حزب کاندیدای خود را دارد. شمایان و چون شمایان شعورتان را به حس حسادت و دشمنی تاق زده اید. اگر خودتان ندیده اید حتما همپالگی هایتان به اطلاع رسانده اند که بنرها و تصاویر مریم قهرمان چگونه در ایران تحت اختناق و سرکوب و سانسور، بر دیوارها و پل ها دیدگان رژیم را کور می کند. کوردلی هم خود نوعی از کوربینی ست. پاسخ دهید که آماج و سمت و سوی قیام شکوهمند دیماه همخوانی با کدامین اپوزیسیون داشته و دارد؟ ایرانیانی که هر سال در اجتماع بزرگ ویلپنت شرکت می کنند با شور و شوق و اشتیاق فریاد برمی دارند که مریم قهرمان را به تهران خواهند رساند. دیگران هم اگر می توانند مال خودشان را (اگر مال بدرد خوری برای احیا و رشد و سازندگی ایران داشته باشند) برسانند. ما حسود نیستیم!

در پایان یادآور می شوم که وقتی شبانه با فرشته و سه فرزند از ایران بیرون زدیم و از طریق دبی خود را به استانبول رساندیم، این سر پل بنگاه شما بود با نام مهندس حکمت که آمد از طرف «رفقا در لایپزیک» پیشنهاد داد که اگر با حزب کارکنم از همانجا مرا می فرستند به مسکو یا لایپزیک تا با تأمین زندگی و حقوق برای حزب قلم بزنم و من نپذیرفتم چون عقلم را اگر به کیانوری فروخته بودم در همان شیراز پیشنهاد»حسن اسمنی» را که با هیئت کیانوری به ایران آمده بود و سمت دبیراول حزب را در شیراز داشت؛ می پذیرفتم. کو تا مجاهدین خلق را آنچنان که هستند بشناسید. مصدق بزرگ را که یک بوروژوا ملی میهن پرست بود نشناختید دیگر چه توقع که انقلابیون جان برکف صدیق و تحت هزاران تهدید را بشناسید. در خارج جا خوش کرده اید و بهتر که کشکتان را بسایید و خود را داخل مقولاتی که هیچ ربطی به ماهیت سیاسی تان ندارد، نکنید.

ادامه مطلب...

در مخمصه تفسیر

moghavemat1 43393از هفتم دی ماه، میهن اشغال شده ما شاهد ظهور کیفیت نوینی از تقابل توده‌های ستمدیده و بجان آمده با نظام ارتجاعی و ضد بشری حاکم بر میهن ما است.

تحولی که در بستر تکاملی تحولات و معادلات سیاسی – اجتماعی سال‌های گذشته، تمام و کمال نشان از دوران جدیدی دارد که به آن شرایط انقلابی اطلاق می‌گردد. از ویژگی‌های کلاسیک این دوران، ناتوانی دستگاه حاکم در کنترل و مهار اوضاع و جسارت توده‌ها در بیان صریح "نخواستن و نفی" حاکمیت است. این شرایط مستقل از زمان وقوع آن، نه تنها ناقوس برهم زدن مناسبات و نظم مورد نظر دیکتاتورها را بصدا درمی آورد، که در تلاطم پرخروش و طوفانی‌اش آنها را به سخن گفتن نیز وا می دارد!

۳۹ سال پیش در چنین روزهایی طوفان انقلاب بهمن، شاه را به سخن گفتن واداشت، که خود را حاکم بلامنازع جزیره ثبات می دانست! او ملتمسانه شنیدن صدای انقلاب مردم را تنها زمانی اقرار کرد که پیشتراز آن، تاریخ بر زوال ابدی دستگاه جبار و فاسد او حکم کرده بود!ولایت فقیه ارتجاع اما با درس گیری از تجربه فروپاشی رژیم شاه، اگرچه از اعتراف مستقیم به قیام و انقلاب سراسری برای سرنگونی اش سرباز می زند، اما باز هم این فرمان انقلاب است که او را ناگزیر می سازد علیرغم میل باطنی اش و بطور جبری به حضور قدرتمند هماورد اصلی رژیم خود، یعنی سازمان مجاهدین خلق به عنوان نیروی پیشتاز اعتراف کند. از یاد نبرده ایم که یکی از مؤلفه های مهم امنیتی – اطلاعاتی رژیم حاکم در طی بیش از سه دهه، یعنی از ۳۰ خرداد سال شصت سرآغاز مقاومت مشروع و انقلابی، به محاق فراموشی سپردن نام مجاهدین خلق ایران بود تا اتفاقا همین نسل طغیانگر را از پیوند و حتی آشنایی با کلمه مجاهد خلق برحذر دارد. در ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ وقتی احمدی نژاد، گماشته وقت خامنه ای، در اولین دیدار رسمی خود با جلال طالبانی رئیس جمهمور عراق در بغداد، از طرف خبرنگاری در مورد وضعیت مجاهدین در اشرف مورد پرسش قرار گرفت، خود را به حماقت زد و گفت:"مگر آنها هنوز وجود دارند؟". (روزنامه حکومتی همشهری آنلاین، ۱۲ اسفند ۱۳۸۶)خامنه ای که در روزهای اول قیام قالب تهی کرده و رمق حرف زدن نداشت، اما وقتی شعله های فروزان قیام و نقش خیره کننده عنصر پیشتاز انقلابی را در هدایت آن به عینه دید، دیگر سیاست به محاق فراموشی سپردن مجاهدین را به صلاح موجودیت نظامش ندانست و گفت: "قرائن و شواهد اطلاعاتی نشان می دهد که این قضایا سازماندهی شده بوده و در شکل گیری آن، یک مثلث فعال بوده است. یک رأس این مثلث، امریکا و صهیونیستها بودند که طراحی را انجام دادند و چند ماه برروی این طراحی کار کردند و بنای آنها این بود که حرکت ها از شهرهای کوچک شروع شود تا به مرکز برسد. رأس دوم این مثلث، یکی از دولتهای خرپول خلیج فارس است که هزینه این نقشه را تأمین کرد و رأس سوم نیز، پادوها بودند که مربوط به سازمان آدمکش منافقین هستند و از ماهها قبل آماده بودند." (تلویزیون رژیم ۱۹ دی ۱۳۹۶)

اما نگاهی به شعارهای قیام به ارزیابی حرف های خامنه ای کمک خواهد کرد. مردم و جوانان شجاع در بیش از ۱۴۰ شهر بزرگ و کوچک میهن ضمن نمایش خشم و تنفر عمیق خود از تمامیت رژیم، از جمله شعار میدادند «سید علی حیا کن، مملکت را رها کن»! بنابراین مضحک است اگر از صحبت های ولی فقیه ارتجاع نتیجه گرفته شود که مخاطب حرف های او اقشار مختلف همین مردم باشند. خامنه ای هر چقدر هم ابله باشد، بهتر از هر کسی به عمق نفرت مردم از خود و نظام آلوده به فساد و جنایتش آگاهی دارد؛ بنابراین تردیدی وجود ندارد که او با این سخنان هراس آلود که به ناگزیر و با کنارزدن پرده ها بر زبان آورد، تتمه ظرفیت سرکوبش یعنی پاسداران، بسیجی ها، لباس شخصی ها، قمه کشان و شکنجه گران نظام و خلاصه هر کس که منافع اش با موجودیت نظام ولایت فقیه گره خورده است را مورد خطاب قرار داده و با صراحت تمام به آنها هشدار می دهد که حواستان باشد، رهبری این قیام در دست مجاهدین است و هرگونه غفلت و عقب نشینی در کشتار و شکنجه و جاسوسی برای دستگیری آنها همانا و سرنگونی تمامیت رژیم همان! موضع گیری های اصلاح طلبان قلابی درون رژیم هم که هر کدام به نحوی غیظ و کین خود را نسبت به قیام کنندگان بارز کرده و خواستار سرکوب آنها شدند، در واقع پاسخ آنها به ضرورت حفظ منافع خود که در حفظ همین نظام پیوند خورده است، بود.

این اعتراف آشکار و ناگزیر خامنه ای و تقریبا تمامی سردمداران ریز و درشت رژیمش (البته با به جان خریدن هزینه این اعتراف) مبنی بر نقش رهبری قیام توسط مجاهدین، اصلا خوشایند پاسداران سیاسی و دلواپسان خارج کشوری اش که به ضرورت، نقش "اپوزیسیون نظام" را هم بازی می کنند، نبوده و آنها را در تنگنای تفسیر و توجیه عجیبی قرارداده است. آخر این اعتراف، دکان دونبش محاسبات این موجودات دوزیست را که منبع درآمدشان در تلویزیون‌ها و رسانه های معلوم الحال اساسا در تبلیغ مستمر ترم "مجاهدین در داخل کشور هیچگونه پایگاهی ندارند" بود را به کلی در هم ریخت!

آنها برای رفع و رجوع این خفت، با سراسیمگی و کف بر دهان و البته با مدد گرفتن از رهنمودهای اتاق نفاق وزارت بدنام اطلاعات، دلیل اعتراف خامنه ای به نقش مجاهدین در قیام را در "هشدار وی نسبت به بقدرت رسیدن مجاهدین که بمراتب وحشتناکتر از همین رژیم هستند" می دانند! تا از این طریق هم نسبت به "مقام معظم" ادای دین کرده و هم پیام وی را با بیانی که در حد فهم و شعور بسیجیان ابله نیز باشد، بطور واضح تری به گوش کسانی که باید برسد برسانند.

لابد نانخوران بیت رهبری از این طریق به خود دلداری هم می دهند و منتظرند که مردم معترض با شنیدن این "تحلیل مشعشع" از فردا در وحشت از به قدرت رسیدن مجاهدین، دست به دامن "امام خامنه ای" گشته و با التماس از او بخواهند که بمان و فرشته نجات ما از دست بقدرت رسیدن مجاهدینی باش که ۳۹ سال با تمام توان برای سرنگونی ولایت تو و استقرار آزادی و دمکراسی می جنگند!

البته بلاهت این افراد نمی تواند به تنهایی منشاء هذیان گویی های پریشان این جماعت در مورد جایگاه مجاهدین در پهنه سیاسی ایران باشد. همانطور که در ابتدای این نوشتار اشاره شد، جامعه ما در شرایط انقلابی بسر می برد و این شرایط را می توان به یک رستاخیز اجتماعی تشبیه کرد که در آن ماهیت و عملکرد هر فرد و جریان، مورد پرسش قرار خواهد گرفت؛ و این همان عامل تعیین کننده ای است که نیروهای ارتجاعی و هراسان از انقلاب را به وحشت انداخته و بنابراین قابل فهم است که آنها تضمین منافع خائنانه خود را البته در بودن همین رژیم و در ضدیت با نیروهای انقلاب، بویژه با مجاهدین خلق ببینند.

ادامه مطلب...

شمه ای از خروار- درباره خوکچه ای که به جهنم سلام گفت!

maghalat 9fa8f

خائنان، مطرودان،
 درهم شکسته و،
          حقیر.
با تاول زخم نهفتة یهودا در روح،
و غربیلهای برای آن کس که دشنة خونچکان را
با آستین سفیدش پاک میکند،
گونه های سرخ از غازة بی شرمی را میآرایند.

ورودی:
در ایام صباوت، یعنی زمانی که تازه سر از تخم در آورده و در فضای روشنفکری دهه ۱۳۴۰ نفس می کشیدم، برای اولین بار رمان کوتاه کافکا به نام «مسخ» را خواندم. تا مدتها گیج و مبهوت بودم که چرا و چگونه می شود یک آدم تبدیل به عنکبوت یا سوسک شود. این «بهت» تنها ناشی از قدرت شگفت انگیز کافکا در نوشتن نبود. خود مقوله «مسخ» برایم تازه و بدیع بود. از آن پس هم، که یادم نیست چند بار بوده است، هر بار که این رمان کوچک را خوانده ام برایم تفکر برانگیز بوده و با انبوهی سؤال مواجه شده ام.

در ادامه، نمایشنامه ای از «اوژن یونسکو»، نمایشنامه نویس رومانی الاصل که از بزرگان تئاتر پوچی است، خواندم به نام «کرگدن». نمایشامه عجیبی است. این بار نه یک نفر که اهالی شهری یک به یک تبدیل به کرگدن می شوند. پوستها سخت می شود و شاخی بر پیشانی ها می روید. برخورد افراد متفاوت است. کرگدن شدگان در ابتدا سعی در پوشاندن مسخ خود دارند. بعد به مسخ شدن خود عادت می کنند؛ و برخی از تسلیم شدگان به کرگدن، خود براثر مرور زمان، کشف می کنند که کرگدن موجود آن چنان نفرت انگیزی هم نیست! و عده ای هم از زیبایی های کرگدن می گویند! کار به جایی کشیده می شود که تمام اهالی تبدیل به کرگدن شده اند الَا یک نفر. یک نفر به نام برنژه که اتفاقا جلنبرترین فرد شهر هم هست و در شادخواری گوی سبقت از همگان ربوده اما تسلیم نمی شود و انسان می ماند.آغاز شناخت دیگری از مسخ شدگان:
بعدها در زندان شاه با معنا و انواع دیگری از مسخ شدگی انسان مواجه شدم. تا قبل از زندان این مقوله برایم بیشتر یک مقوله فلسفی بود. ولی در زندان موجوداتی را یافتم که مسخ شده کامل بودند و نوع جدیدی از «تبدیل انسان به حیوان» را نمایندگی می کردند. برادر مسعود در یکی از آموزش هایش به ما سفارش کرد تا کتاب جهانی از خود بیگانه را بخوانیم. کتاب را شادروان دکتر حمید عنایت نوشته بود. استادی فاضل و آگاه که گویا در دانشکده حقوق استاد خود برادر مسعود بوده است. بعد از خواندن کتاب برادر مسعود در ادامه آموزشش آیه «لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم...» (سوره حشر آیه ۵۹) را برایمان تفسیر کرد و به عنوان مثال از مسخ نوع خاصی از انسانها صحبت کرد و آیه «کونو قرده الخاسئین...»(سوره بقره آیه ۶۵) را شرح داد؛ و من، همچنان غرق در هفت توی معنای آیات قرآنی، تازه تازه می فهمیدم که «قضیه» بسیار عمیق تر از یک درک و دریافت فلسفی و روشنفکری است. «نی» مولوی که از اصل خود بریده شده بود را که خوانده ایم. تمام داستان انسان در یگانه شدن با خود و جهان بی انتهای بیرون از خود است. داستان وصل و قطع انسان از ذات انسانی خود است و بعد مسخ شدنی که انواع دارد و شدت و ضعف. براین اساس بعد از تفسیر برادر مسعود بوزینگانی که بر منبرها ورجه ورجه می کنند برای من هیچگاه نه تنها جاذبه نداشتند که اتفاقا آنها را زیانکاران بزرگ می دیدم. (به این موضوع در جای دیگر همین نوشته دوباره خواهم پرداخت)
بررسی فلسفی یا جامعه شناسانه و یا روانشناسانه مقوله از خودبیگانگی و یا مسخ انسان به طور کلی موضوع سخن ما نیست. بلکه در این نوشتار روی مسخ شدگانی متمرکز هستم که به قول میلان کوندرا «از صف خارج می شوند و به سوی نامعلوم می روند»(تعریف کوندرا از خیانت). من اضافه می کنم کسانی که از صف خارج می شوند و در صف نوبت اجازه از یهودای اسخریوطی به جهنم سلام می کنند. این جماعت علی الحساب تا ویزای ورود از یهودا برایشان صادر شود کارشان کاسه لیسی زبونانه برای سبقت از همگنان خود برای لجن مال کردن ارزشهای انسانی و انقلابی است. همین جا اضافه کنم که جانوران نوع اخیر با مسخ شدگان نوع کافکا و یونسکویی بسیار متفاوت هستند. «گرگور سامسا» مسخ شده در رمان کافکا یک قربانی قابل ترحم است؛ و خودش در فلاکت خودش نقش ندارد. از این نظر ترحم ما را برمی انگیزد و خشم مان، به عنوان خواننده، متوجه شرایط و مناسبات اجتماعی می شود. مناسباتی که یک انسان را له می کند و از «جانشین خدا بر روی زمین» یک عنکبوت منزوی با امحا و احشایی بیرون زده می سازد...درحالی که خائنان نفرت انگیز هستند و حرفها و نوشته هایشان تهوع آور است.
در نخستین مرحله از شناخت خائنان که همان جانوران و مسخ شدگان عالم سیاست و انقلاب هستند سران خیانتکار حزب توده را مجسمه عینی و گویای خیانت شناخته بودم؛ و هر چه که گذشت دریافتم شناختم درست ولی چقدر سطحی بوده است. شنیدم که فدایی قهرمان مسعود احمدزاده گفته است «مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک» را برای روشن کردن مرز انقلابیون مارکسیست با خیانتکاران توده ای جماعت نوشته است که مثل بختک بر «چپ» ایران کاری به جز ضربه زدن نداشته اند. به گفته شادروان دکتر غلامحسین ساعدی توده ای های خیانت کرده، حیوانی بودند که وقتی نفسشان به هر زمینی می خورد هفت سال علف سبز نمی شد؛ اما آنها در مسیر انحطاط خود تا قبل از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هنوز به مرحله «خیانت» نرسیده بودند. آنها تا آن مقطع اشتباهات فراوانی داشتند. می شد با آنها مخالف یا موافق بود. می شد به آنها مارک وابستگی، یا هر چیز دیگری، زد؛ اما از فردای ۲۸ مرداد تعریف آنها در یک کلمه شد «خائن»؛ و این، دو کیفیت کاملا متفاوت است. این خیانت بزرگ ملی مبنای خیانت های بعدی آنها در سالهای بعد شد. به تأیید «انقلاب سفید» شاه پرداختند، و به عنوان یک مانع جدی در برابر جنبش مسلحانه علیه شاه موضع گیری و کارشکنی کردند، و بزرگترین و فدارکارترین سازمان چپ ایران را شقه کردند، بعد هم در زمان خمینی با علم کردن دعوای «ارتجاع و لیبرال» به جاسوسی برای خمینی پرداختند؛ و به اعضا و هوادارانشان دستور دادند که به مثابه یک کادر اطلاعاتی خمینی خانه های مجاهدین و بقیه گروههای مبارز را لو بدهند. آخر سر هم خود قربانی جلاد شدند و سر از تلویزیون آخوندی در آوردند؛ و این مسیر گریزناپذیر انحطاط محصول همان خیانت شان به مصدق و مردم ایران بود. خیانتی که هیچگاه لکه ننگ را از پیشانی سیاه شان پاک نکرد. همین قضاوت را می توان در مورد کاشانی کرد. همه می دانند که کاشانی فردی مرتجع و بسیار خودخواه و مقام پرست بود؛ اما همین فرد مرتجع تا قبل از ۲۸ مرداد یک مرتجع بود و بعد از این که با سرلشکر زاهدی به ویرانه خانه مصدق رفت تبدیل به یک خائن شد؛ یعنی در یک دادگاه فرضی اولین سؤال از او این نیست که چرا افکار ارتجاعی داشته است یا مقام پرست بوده و یا هزار و یک درد و مرض دیگر داشته است. اولین سؤال این است که چرا به مصدق خیانت کرد و تقاضای اعدام او را از شاه کرد؟ بعد از این سؤال است که تازه راه باز می شود تا افکار و خصلتهای او را نقد کنیم.

دو مثال دیگر:
در سالهای ۵۰ به بعد در زندان با خائنان رنگارگی روبه رو شدیم که هرکدامشان درک ما را از این مقوله عمیق تر کردند. به عنوان مثال می توانیم از یک به اصطلاح «چپ انقلابی» به نام سیروس نهاوندی نام ببریم که آن روزها یک مسأله فکری برای همه مان بود. نهاوندی از اعضای کنفدراسیون دانشجویان خارج کشور و عضو فعال و بالای «سازمان رهایی بخش خلق های ایران» بود. همراه با برخی از همفکرانش مثل پرویز واعظ زاده به چین رفته و دوره دیده بود. بعد هم به اتفاق برخی از دوستانش مانند اکبر ایزدپناه و محمود جلایر و کوروش یکتایی به ایران می آیند و سازمان «رهایی بخش خلق های ایران» را بنیان می گذارند. در سال ۱۳۴۸ بانک ایران و انگلیس را مصادره می کنند و در یک عملیات دیگر اقدام به گروگانگیری سفیر آمریکا می کنند که البته موفق نبود. تا اینجای قضیه می توان با سیروس نهاوندی و همفکرانش وارد بحث سیاسی و استراتژیک شد. می توان آنها را نقد کرد و هر عیب و ایرادی هم به آنها گرفت؛ اما همین سیروس نهاوندی در یک نقطه به خیانت کشیده می شود. پرویز ثابتی (مدیر امنیت داخلی ساواک) که برای همه مبارزان و مجاهدان آن سالها شناخته شده و به مقام امنیتی معروف است در کتابی که دستپخت مشترک ساواک و اطلاعات آخوندی است (صفحه ۲۶۷) مطالبی می نویسد، که البته درست و غلط بودن آن در جزئیات را نمی دانم و بر عهده خود اوست؛ اما می نویسد: «با سیروس نهاوندی صحبت کردیم گفت که من باید به یک کیفیتی آزاد بشوم که بتوانم به نفع شما همکاری کنم و چون همه متوجه شده اند که من زندانی شده ام، باید کاری کرد که وانمود شود مثلا من فرار کرده ام. البته ساده هم که نمی شد از دست مأموران فرار کرد؛ بنابراین خودش خواست که شلاقش بزنیم که آثار آن روی بدنش باقی بماند و آخر سر هم یک تیر به وی بزنیم... بحث شد و طرح را چنین اجرا کردیم که او در بیمارستان ارتش بستری شود و اینها از بیرون با خبر شوند بعد روزی از بیمارستان فرار کند. البته به پایش تیراندازی نکردیم که شک به وجود بیاید و بپرسند با پای تیر خورده فرار کرده و در نتیجه به دستش تیراندازی کردیم. به دستش تیر خورد و رفت و در این فاصله خود کوروش لاشایی که دکتر بود آمد و معالجه اش کرد. ظرف ۲ ـ ۳ هفته ما رفتیم داخل همه شبکه...». رفتن به داخل شبکه که پرویز ثابتی اشاره می کند همان و لو دادن پرویز واعظ زاده و همسرش و تعداد زیادی از رفقای مبارزشان همان. ملاحظه می شود که اینجا دیگر با یک خائن روبه رو هستیم. خائنی که نزدیکترین یارانش را به دم تیغ جلاد می دهد. این تجربه (صرف نظر از جزئیات آن) از این بابت قابل اهمیت است که در سالهای اخیر با خائنانی روبه رو شده ایم که دست برقضا بسیار هم فحش به آخوندها می دهند. بعد در راستای انجام مأموریت شان راه باز می شود حرف اصلی شان را در ضدیت با مجاهدین بزنند.خائنی که از شکنجه گرش تشکر کرد
مثال بسیار آموزنده دیگر وحید افراخته از جریان اپورتونیستی چپ نما است. او از فرماندهان بالای نظامی جریان اپورتونیستی چپ نما بود. در چندین عملیات بزرگ شرکت کرد و همگان قاطعیت و تبحر نظامی او را ستایش کرده اند. در جریان اپورتونیستی سال ۵۴ از افرادی بود که با تمام وجود به جریان تقی شهرام و بهرام آرام پیوست؛ و این بار به عنوان یک بازوی پرتلاش و فعال نظامی آنها وارد میدان شد. همانطور که می دانیم اپورتونیستها مجید شریف واقفی را خائنانه به سر قراری کشانده و به شهادت رساندند و جسدش را هم سوزاندند. فرمانده تیم عملیات وحید افراخته بود. مجاهد قهرمان مرتضی صمدیه لباف دومین نفری بود که حکم اعدامش صادر شد و وحید افراخته بر روی او سلاح کشید و به سویش تیراندازی کرد. صمدیه لباف به شدت مجروح و بعد توسط ساواک دستگیر شد. سه ماه تمام تحت وحشیانه ترین شکنجه ها قرار گرفت ولی کلامی از آن چه که نارفیقان خیانت پیشه برسر او آورده بودند به بازجویان نگفت. سه ماه بعد، در مرداد سال ۵۴، وحید افراخته دستگیر شد؛ و در کمتر از یک هفته شکست و به همکاری با ساواک تن داد. دامنه خیانت او به حدی گسترده بود که نوشته اند بیش از ۴۰۰ نفراز اعضا و هواداران سازمان را لو داد. وحید در بازجویی ها شرکت می کرد و به شکنجه گران خط و ربط می داد. (به گفته برخی ها در جریان وحید افراخته برای سه هزار نفر تک نویسی شد) سوژه اول او مجاهد قهرمان صمدیه بود که توسط شکنجه گران زنجیر به دست و پایش بسته بودند و موقع حرکت صدای جرینگ جرینگ زنجیرهایش در راهروهای کمیته ضدخرابکاری شاه می پیچید. وحید در نامه به یک سرشکنجه گر درباره صمدیه نوشته است:‌ «جناب آقای دکتر منوچهری سلام، با صمدیه لباف به اندازه لازم و کافی بحث کردم هیچ دلیل و منطقی برای رد عقاید من و اثبات اعمال گذشته نداشت و حتی خودش هم نسبت به گروه بدبین و نسبت به مبارزه مسلحانه کاملاً مردد بود. ولی به علت غرور و تعصب مذهبی، حاضر به پذیرش حقیقت نبود به او گفتم آن قسمت از فساد و گمراهی گروه را که قبول داری باید در دادگاه مطرح سازی ولی او با این بهانه که»: این عمل به نفع رژیم تمام می شود و من نمی خواهم قدم خطایی بردارم و... « می خواست شانه خالی کند و... به هرحال با این تعصب زیادی که نشان می دهد حتی به نظر من اطلاعات خود را نیز اگر توانسته باشد به تمامی نداده است». دو اسیر اکنون رو در روی هم، در آخرین آزمایش زندگی خود، قرار داشتند. یکی مجاهدی استوار که حتی علیه ترورکنندگان خود در زیر شکنجه های سبعانه کلامی نگفت و دیگری که به خیال خود پوسته ایدئولوژی خرده بورژوازی مجاهدین را شکسته بود و به مارکسیسم رسیده بود. ما در اینجا درباره صمدیه سخنی نمی گوییم. او دلاوری بود که آزمایش انقلابیگری خود را به خوبی پس داد و برای همیشه جاودانه شد؛ اما به قول آن شاعره ژاپنی کسی که فراموش می کند سزاوار زندگی نیست. ذیلا وصیتنامه وحید افراخته را بخوانیم تا بیشتر روشن شود عمق فاجعه چیست؟ او در سحرگاه ۴ بهمن ۵۴ وقتی با تعداد دیگری از قربانیانی که خودش به ساواک تحویل داده بود در مقابل اعدام قرار می‌گیرد وصیتنامه ای نوشته است که به واقع مو بر تن هرخواننده شرافتمندی سیخ می کند. او نوشته است:
۱) از این که امکان دارد در مقابل اعمال ننگینی که انجام داده ام به مجازات برسم شرمنده ام در پیشگاه خدا و در پیشگاه اعلیحضرت، ملت ایران و خانواده ام. خدا را شاهد می گیرم که قصدم خدمت بود ولی اکنون فهمیده ام که به راه خیانت کشیده شدم و امیدوارم گناهانم را خداوند ببخشد.
 ۲) از مقامات امنیتی کمیته به علت محبت ها و راهنمایی هایی که به من فرمودند نهایت سپاسگذاری را دارم، زیرا موجب شد پی به اشتباهاتم ببرم و بتوانم ذره ای از دین خودم را به مملکتم ادا کنم و می دانم اگر نتوانند اقدامی در مورد تخفیف مجازات من به عمل آورند ناشی از بدی آنها نیست، بلکه اعمال گذشته من باعث شده است چنین مجازات شوم.
۳) باز هم استدعا دارم اگر امکان دارد به من فرصت داده شود تا به جبران گذشته بپردازم، مخصوصاً در مورد اطلاعاتی که دارم احتیاچ به مدتی وقت است تا به تکمیل آن بپردازم، زیرا مجدداً شروع به نوشتن بازجویی کلی کرده و مطالب جدیدی به خاطرم رسیده است.
۴) آرزو دادم هیچ فرد دیگری به مسیری که من رفتم کشیده نشود و هر ایرانی با اقدامات مفید و سازنده خود در ساختن ایران نوین و ایرانی سعادتمندتر کوشش کند و با پیروی از اصول مترقیانه انقلاب شاه و ملت و تحت رهبری خردمندانه اعلیحضرت همایونی شاهنشاه آریامهر فرد مفیدی برای خود و کشورش باشد. همچنین آرزو دارم هر کسی در کنار زندگی عادی خود در صورت امکان به دستگاه امنیتی کشور در مبارزه مقدس شان با خرابکاری و تروریسم همکاری کند و مانع از این شود که داستان غم انگیز زندگی من برای یک جوان ایرانی دیگر تکرار شود.
۵) با این آرزو که تا لحظه ای که زنده ام به جبران گذشته بپردازم و با دستگاه امنیتی در زمینه اطلاعات و زمینه های دیگر اقدامات ضد خرابکاری همکاری کنم و همچون سربازی جانباز و فداکار برای شاهنشاه محبوبم و ملت عزیزم بمیرم.
۶) آرزو دارم یکی از مقامات کمیته را که مرا می شناسد ببینم و مطالبی را عرض کنم. امضا
 ۷) دیگر وصیتی ندارم».
چهره مسخ شده یک انقلابی سابق را به عیان می شود دید که چگونه پس از مسخ تمام عیار حالا به مداح «مقامات امنیتی کمیته (ضد خرابکاری شاه)» تبدیل شده و از «محبت ها و راهنمایی هایی» آنها سپاسگزاری می کند و داد سخن» از اصول مترقیانه انقلاب شاه و ملت و تحت رهبری خردمندانه اعلیحضرت همایونی شاهنشاه آریامهر» می دهد. یاد کرگدن شده های یونسکو نمی افتید که در وصف زیبایی کرگدن سخن می گفتند؟ غیر قابل باور است اما با هزار دریغ باید واقعیت را پذیرفت. اخوان ثالث در رثای جهان پهلوان تختی در شعر «خوان هشتم» آنگاه که به تمثیل خیانت شغاد، برادر خیانتکار رستم که او را به چاه انداخت به رستم اشاره می کند می گوید: «هوم، نبایستی بیندیشم/ بس که زشت و نفرت انگیز ست این تصویر» آری تصویر خیانتکاران بسیار زشت و نفرت انگیز است؛ اما اتفاقا بایستی به آن اندیشید.
تأسفبارتر این که ادامه دهندگان همان طریقت خائنانه به عوض این که بر کسی که هنگام مرگ از شکنجه گرانش تشکر می کند برچسب خیانت بزنند به توجیه خیانت می پردازند و می نویسند:‌ «شکسته شدن وحید افراخته در زیر شکنجه را نباید توجیه کرد و نمی توان و نباید هم به حساب تصمیم آگاهانه و آزادانه او گذاشت، فشار زندان، شکنجه و به ویژه ترس از دست دادن جان، با تصمیم آزادانه در تضاد است. آن چه او در زندان مرتکب شد، ناشی از جنایتی است که رژیم شاه علیه زندانیان به کار می برده است که به هر حال ضعف او (توجه کنید: ضعف و نه خیانت!) و جریان مبارزه را نشان می دهد. دشمن شخصیت سیاسی او را خرد کرد و آنچه خود می خواست از زبان او بیان کرد. مبارزان سیاسی و تشکیلاتی در واقع اندام های سازمان شان هستند و شخصیت سیاسی شان تداوم آن است. شخصیت سیاسی بسیاری از آن افراد تا سالها پس از مرگ شان چه بد و چه خوب همچنان در یادهاست. یک مسأله را بایستی در نظر داشت این است که هیچ مسئول تشکیلاتی و سازمانی نیست که بر او انتقادی وارد نباشد (عجبا از این کشف محیرالعقول!). از سوی دیگر شدت شکنجه و فشار ساواک با میزان مسئولیت و داشتن اطلاعات فرد رابطه مستقیم دارد. بایستی یادآوری کرد که مقاومت در برابر پلیس رژیم و شکنجه در زندان یک اصل است، اما فردی نیست بلکه مبارزه ای است طبقاتی و از همه مهمتر اعمال و کرداری که فرد در آخرین روزها و لحظات زندگی اش از خود نشان می دهد، مشخص کننده دست آوردهای مبارزاتی او در گذشته نیست. زندگی وحید افراخته ۲۵ ساله، تراژدی زندگی یک مبارز است که گاه رخ می دهد».
اکنون سالها از آن خیانت بزرگ که هست و نیست یک سازمان انقلابی متشکل را برباد داد می گذرد. تجربه دردناک حاکمیت خمینی را هم به چشم دیده ایم؛ بنابراین سؤال می کنیم آیا واقعا زندگی وحید افراخته «تراژدی زندگی یک مبارز است که گاه رخ می دهد»؟ و آیا او تغییر ایدئولوژی داده و مارکسیست شده بود؟ ای دریغ که چنین فکر کنیم. تا آنجا که به مجاهدین مربوط می شود هیچگاه با هیچکس برسر اعتقادات قدیم و جدیدشان حرفی نداشته اند. همیشه هم اعلام کرده اند که مسأله ایدئولوژی امری است انتخابی و هرکس می تواند انتخاب خود را داشته باشد؛ و فراموش نکنیم کسی را که در بحبوحه جانسوزترین خیانت ها و در شرایطی که سگ صاحبش را نمی شناخت به تنهایی، و به معنای واقعی به تنهایی، در میان انبوه اتهامات و سیل تهمت ها فریاد برداشت که این جریان خائنانه یک جریان اپورتونیستی است و ربطی به مارکسیسم ندارد. پس بهتر است اول از همه سردمداران جریان اپورتونیستی را با صفت «خائن» مشخص کنیم. آنها در وهله اول به خودشان و بعد به مجاهدین خیانت کردند، آنها به جنبش مسلحانه خیانت کردند و منسجم ترین سازمان انقلابی آن زمان را از هم پاشانیدند؛ و راه را برای ورود هژمونی خمینی باز کردند. بعد برای توجیه خارج شدن خود از صف دست به یک ضد حمله ناجوانمردانه می زنند. اسمش را هم می گذارند تغییر ایدئولوژی یا دیدگاه و نظرگاه. این قبیل خائنان بدترین نوع خائنان هستند.خائنان در شبهای غثیان میمیرند
و هیچ پاشویهای درمان حسرتشان
در رهایی از بختک خیانت
نخواهد بود.

یک نمونه متفاوت:
ما از سال ۱۳۵۰ به بعد با کسانی مواجه بوده ایم که به هردلیل در زیر شکنجه جلادان ضعف نشان داده اند؛ اما هرگز صفت خیانت زیبنده آنان نبوده و نیست. کما این که بعدها همین افراد توانسته اند خود را بیابند و در برخوردهای بعدی جبران مافات کرده و حتی قهرمانانه مقاومت کرده و حتی برخی از آنان به شهادت هم رسیده اند. این قبیل افراد بلافاصله تا فرصتی یافته اند صادقانه از خود انتقاد کرده اند و با صراحت ننگ یک ضعف را از خود زدوده اند.
مثالها فراوان است اما به ذکر یک نمونه کفایت می کنم. نام جعفر کوش آبادی را شنیده اید؟ شاعری ساده و مردمی بود که به علت صمیمت خود شاعر، شعرهایش به دل می نشست. منظومه معروف «برخیز کوچک خان» یکی از سروده های او است. ساواک او را در سال ۱۳۵۱ دستگیر کرد. کوش آبادی به دلایلی که برمن مشخص نیست ضعف نشان داد و به تلویزیون ندامت شاه آمد؛ اما بلافاصله متوجه خیانت خود شد و به انتقاد از خود پرداخت. شگفت آن که نه تنها از طرف مردم و روشنفکران بخشوده شد بلکه بر اعتبارش افزود. او شعری دارد به نام «من چه بودم، چه شدم» که نقل قسمتی از آن نشانه صداقت کامل شاعر است.من چه بودم؟ چه شدم؟
شرم بادم که اگر چند به زور
یا خود از ترس که اندرز زبونی می داد
همزبان گشتم من با دشمن
و سخن گفتم آن گونه که دلخواهش بود
یاوه هایی ناساز
در پشیمانی و پوزش خواهی مانده ام امروز که می بینیدم
از رفیقان محروم
شرمگین از همسر
خجل از «کاوه» که دارد پدری همچون من
و... شما ای مردم
که به حق از من بیزاری می جویید.
آه... ای مردم
به شما وامی سنگین دارم
بتراشیدم با تیشه خشم
بر سرم پتک بکوبید گران
تا دگر باره به سامان گردم
تا تلغزم دیگر در ورطه هول
تا نبازم دل در روز نبرد.

خیانت در زمانه خمینی
این را باید پذیرفت که تا جنبش هست خیانت هم هست؛ یعنی نباید خوش خیالانه بپنداریم که خیانت منحصر به زمان گذشته است؛ و بی توقعی مان شود که چرا فلانی خیانت کرد. اتفاقا هرچه که جنبش به پیش می رود مراحل پیچیده تری آغاز می شود؛ بنابراین «از صف خارج نشدن» از جهتی دشوارتر و از جهتی ظریف تر می شود. مرزبندی ها تیزتر و قاطع تر می شود و این وظیفه انقلابیون است که با هوشیاری تمام این مرزها را حفظ کنند. مهم تر این که بدانیم خیانت تنها بریدن و ضعف نشان دادن زیر شلاق و شکنجه نیست. پرویز نیکخواه یکی از این قبیل خائنان شناخته شده زمان شاه است. او در زیر شکنجه یا تحت فشار ساواک به خیانت کشیده نشد. گروهی داشتند که دستگیر شدند. او در زندان داشت حبسش را می کشید. ولی ناگهان خواب نما شد که درک و دریافت جدیدی از «انقلاب سفید شاه» یافته است. بعد به همکاری صمیمانه با ساواک پرداخت و در خط دادن به ساواک نقش ایفا کرد. شادروان غلامحسین ساعدی در نواری که هم اکنون در یوتوب می توانید بیابیدش توضیح می دهد که در زمان شاه بعد از شکنجه های بسیار وقتی او را برای مصاحبه تلویزیونی می برند مدیریت برنامه اعم از سؤال و جواب به عهده پرویز نیکخواه بوده است. آیا این قبیل کارها درک و دریافت از انقلاب سفید شاه است؟ و آیا اشتراکی بین اقرار صریح وحید افراخته با پرویز نیکخواه نمی بینید؟ درنگی داشته باشید تا در ادامه همین نوشته به نوع دیگری از این قبیل «درک و دریافت» ها که یاوه هایی به جز توجیهاتی برای خیانت نیستند برسیم.
در زمانه خمینی مقوله خیانت ابعاد پیچیده و جدیدی پیدا کرد. خیانت همانقدر پیچیده شد که خود پدیده خمینی و ارتجاع مذهبی پیچیده بود. خمینی از همان روز اول می دانست با کی طرف است و در علن و خفا می گفت که دشمن اش نه در غرب است و نه در شرق که در همین جا (تهران) است. مجاهدین هم خوب می دانستند که هر حرف و عملی به غیر از این که خمینی و ارتجاع را هدف قرار دهد یاوه ای بیش نیست. در واقع دو طرف جنگ کاملا مشخص بودند. مرزبندی انقلاب و ضدانقلاب، و جنبش و ضد جنبش هم از همین نقطه عبور می کرد. خیانت و خدمت هم از مرزبندی خمینی و مجاهدین مفهوم پیدا می کرد. انبوه مصاحبه های تلویزیونی که اعم از مقامات سیاسی و اداری تا حتی مراجع تقلید و زندانیان ریز و درشت سیاسی انجام دادند هم در این راستا بود. ولی ای کاش پروسه خائن سازی خمینی و دستگاه جهنمی اش در همین حد متوقف می شد. واقعیت این است که دستگاههای اطلاعاتی خمینی، که شکر خدا یکی دو تا هم نیستند!، هریک به نحوی وارد شدند و متناسب با شرایط و امکانات دست به تولید «توله خائن های رنگارنگ» زدند. آنها پیچیده تر از آن بودند، یا در طول سالیان تجربه پیچیده تر شدند، که فقط به یک مصاحبه تلویزیونی قناعت کنند. آنها به خوبی دریافته بودند که مصاحبه تلویزیونی خائنان آنها را می سوزاند و مطرود جامعه و مبارزان و مجاهدان می کند؛ بنابراین به نوع جدیدی از خائنان نیاز داشتند تا با سیاه بازی خود را در صف «اپوزیسیون» جا بزنند ولی در عمل آن کار دیگر را بکنند. لازمه پا گرفتن این دسته از خائنان این است که در وهله اول مقداری فحش و بد و بیراه به رژیم بدهند تا راه باز کنند حرفهای اصلی شان بزنند. به ویژه در خارج کشور این ضرورت ضریب بیشتری می خورد. به همین دلیل خط وزارتی معروف به ۸۰ ـ ۲۰ شکل گرفت. جا دارد به نوشته بهروز جاوید تهرانی در این باره استناد کنم که نوشت: یکبار سربازجوی وزارت اطلاعات «علوی»(نام اصلی علوی رضا سراج است که اخیرا، بعد از قیام دی ماه ۹۶، به عنوان کارشناس امور سیاسی از تلویزیون رژیم سر در آورده است) که من را برای بازجویی به اتاق مخصوص برده بود بعد از قریب نیم ساعت سخن گفتن از فرصتهای از دست رفته زندگی من و دلسوزیهای پدرانه! برای جوانی تباه شده من انگار فکر تازه‌ای به ذهنش رسیده گفت:
علوی: بهروز می‌خوای بری خارج از کشور؟
من: (چون نزدیک آزادیم بود خیلی مشکوک گفتم) من پاسپورت ندارم جناب علوی. بدون پاسپورت تا شمال هم نمی‌رم.
علوی: (با عجله) پاسپورتم بهت می‌دیم.
من: (چون فکر کردم می‌خواد از شر من تو ایران خلاص بشه گفتم) من پول ندارم که بخوام برم خارج.
علوی: پولم بهت می‌دیم.
من: (کنجکاوانه پرسیدم) چکار باید بکنم؟
علوی: هیچی. همین کاری که این ۱۵ سال تو ایران کردی. مبارزت رو بکن. (بعد از چند ثانیه سکوت هر دونفر، ادامه داد) کنارش دوتا فحشم به سازمان بده»
آیا به اندازه کافی روشن است؟ وزارت اطلاعات به کسی نیازمند است که خط او را پیش ببرد. برای وزارت نه عنوان مهم است و نه شکل و شمایل و نه سوابق فکری و عقیدتی. وزارت اطلاعات فقط یک چیز می خواهد و شرط «قبول شدگی توبه» هرکس را همان گذاشته است که بازجو علوی به بهروز جاوید تهرانی گفته است. «کنارش دو فحش به سازمان بده»
پس به خائنانی که در این زمانه درس کولی گری را هم بسیار خوب آموخته اند مطلقا کسی نمی تواند بگوید بالای چشمشان ابرو است. با هزار مارک و توپ و تشر به میدان می آیند و حتی به شما درس مبارزه و «ضد ارتجاع» بودن هم می دهند. برای این که جلو هرگونه شائبه ای را بگیریم اجازه دهید اول برخی از حرفهای یکی از همین جانوران را مرور کنیم و بعد ببینیم شایسته چه مدارجی و مدالهایی هستند.لطفا با دقت تمام جملاتی را که در زیر می آورم بخوانید. تا راه باز شود حرفهای دیگرم را بزنمـ سلام بر جهنم گور پدر بهشت
ـ پس از چهل و پنج سال از مبارزه علیه رژیم محمد رضا شاه پشیمانم.
ـ اگر انتخاب بین رضا شاه دوم باشد، ولیعهد سابق باشد من حتما رضا شاه دوم را انتخاب می کنم و هیچ تعارفی ندارم
ـ تأکید می کنم محمد رضاشاه و فرح پهلوی بسا مترقی تر از اپوزیسیون اقای رجوی و بانو هستند و بودند. نه این که فکر شود این حرفها را از یک نویسنده «لس آنجلسی» در آورده ام. شما می توانید به سایت دریچه زرد مراجعه کنید و مصاحبه های اسماعیل یغمایی با همنشین های خودش را بخوانید و ببینید فضاحت به کجا کشیده شده است. برای اطمینان خاطر خوانندگان بخشهای دیگری از حرفهایش را نقل می کنم:
یغمایی با همان احساس مسئولیت نوع وحید افراخته می نویسد: «ممکن است این حضراتی که من نقد می کنم بگویند آقا این اعتقاد ما است. اعتقاد که آزاد است. بالاخره دموکراسی پلورالیسم سکولاریسم بنده صریحاً می گم. می گم شما غلط کردید. شما بقال محله که نیستید. صد هزار سرو بلند بالای این مملکت را بدنبال این چرندیات به کشتارگاه ها روانه کردید و الان کیسه های خون خواهر و مادر و پدر مادر ما رو شونه هاتونه و مشغول معامله و زندگی خودتون هستید. آن هم با کثیف ترین دیکتاتورها» غافل از این که چهل و اندی سال پیش و قبل از اسماعیل یغمایی وحید افراخته نوشته بود: «آرزو دادم هیچ فرد دیگری به مسیری که من رفتم کشیده نشود و هر ایرانی با اقدامات مفید و سازنده خود در ساختن ایران نوین و ایرانی سعادتمندتر کوشش کند و با پیروی از اصول مترقیانه انقلاب شاه و ملت و تحت رهبری خردمندانه اعلیحضرت همایونی شاهنشاه آریامهر فرد مفیدی برای خود و کشورش باشد». نوشته یغمایی یک جمله از وصیتنامه وحید افراخته کم دارد:‌ «با این آرزو که تا لحظه ای که زنده ام به جبران گذشته بپردازم و... و همچون سربازی جانباز و فداکار برای شاهنشاه محبوبم و ملت عزیزم بمیرم»
به خاطر می آورید که سینه چاکان وحید افراخته نوشته اند:‌ «معتقد بود که مبارزه مسلحانه بر ضد رژیم شاه غلط است، خودکشی و به کشته دادن بهترین فرزندان مملکت است. پشیمان است که این قدر دیر فهمیده و حالا سعی می کند جلوی این حرکت غلط را بگیرد» و حالا یغمایی نوشته است: «به عنوان یک زندانی سیاسی سابق محمد رضاشاه پهلوی که در ساواکش شلاق خورد، دندونش شکست و رفت زندان، دو سال زندان بود و پنج شش ماه ملی کشی کرد بدون تعارف درود خود را نثار آخرین شهریار ایران بکنم. درود بر او باد بدون تعارف»
ـ وحید افراخته نوشته بود:‌ «از مقامات امنیتی کمیته به علت محبت ها و راهنمایی هایی که به من فرمودند نهایت سپاسگذاری را دارم» حالا یغمایی می نویسد: «سرهنگ شیخان رئیس ساواک مشهد پس از آزادی گروه ما را خواست (که همه شان را خمینی کشت بجز یکی اش را) گفت ببینید شما بهترین بچه های مملکت هستید میهن پرستید ولی دارید اشتباه می کنید. این حرف رئیس ساواک شاه بود». احساس نمی کنید که مسخ این یکی بسا بیشتر و عمیق تر است؟ و آیا کسی را دیده اید که این چنین دست خونین شکنجه گران را بشوید؟
زیاد تعجب نکنید! وقتی یک انسان مسخ شود بی دنده و ترمز هم می شود. می نویسد: «روح محمدرضا شاه شاد، یادش گرامی، ای کاش سقوط نکرده بود و ای کاش مانده بود و ایران به این منجلاب کثیف نمی افتاد»؛ و بالا می آورد که:‌ «نه تنها تاج شاه را هزار بار بر تر از عمامه خمینی و حتی آخوندهای مترقی می دانم بلکه من برای تاج دیکتاتوری چون داریوش و کمبوجیه بسا ارزشی بیشتر قائلم تا دستار و عبای تمام پیامبران از آغاز تا پایان». همچنین: «... پس درود بر شاه»؛ و «من دیکتاتوری محمدرضا شاه را بهتر می دانم» سینه چاک داده جدید قاتل حنیف نژادها و سعید محسن ها و احمدزاده ها و بیژن جزنی ها و صدها و روشنفکر انقلابی دیگر را باید تبرئه کرد و نوشت: «شاه بهترین شاه دیکتاتور پس از سقوط دولت ساسانی بود» و اگر این هم کافی نبود باید او را بالای سر تمام دیکتاتورهای منفور قرار داد و اضافه کرد:‌ «کارنامه دیکتاتوری و کشتار و جنایت محمد رضا شاه از اکثریت قریب به اتفاق دیکتاتورهای معاصر او مانند پینوشه، فرانکو، صدام، ایدی امین، چومبه، ملک حسین، سالازار، سرهنگان یونان، چائوشسکو و...بسیار سبک تر است».. حالا اگر یک نفر بپرسد آقا این وسط تکلیف مصدق چه می شود؟ یغمایی پاسخ آن را هم در آستین دارد:‌ «محمد رضا شاه اشتباهات فراوانی داشت، سرکوب مصدق از زمره بزرگترین اشتباهات او بود»؛ اما بلافاصله برای جلوگیری از هرگونه سوتفاهم باید اضافه کرد:‌ «مصدق نه مقدس بود و نه بی ایراد».
با همه این اوضاع و احوال یغمایی مدعی است که هنوز «سلطنت طلب» نیست. اسم خودش را هم یک جا «حقیقت جو» می گذارد و جای دیگر خودش را «سوسیالیست معتدل» معرفی می کند. ما هم اصلا اصراری نداریم که به او انگ «سلطنت طلب» ی بزنیم. او محکوم است برای دریافت ویزا از طرف یهودا و ورود به جهنم از تک به تک اعتقادات گذشته توبه کند. آنها را ملوث کند و به بوی تعفن خود بیالاید. چند نمونه «نفرت انگیز و زشت» ی را که اخوان ثالث اشاره کرده بود مرور می کنیم:
¬ـ نوشته است:‌ «به عنوان یک فرد اگر من نگاه الآنم را داشتم، نگاهی که ۳ ـ ۴ ساله دارم، سال ۶۵ اگر آقای رجوی تصمیم می گرفت به عراق بره من با نگاه کنونی جدا می شدم و به عراق نمی رفتم، به مملکتی که با ایران درحال جنگه بمباشو میریزه رو سر مردم نمی رفتم» به راستی جنگ آن سالها بین عراق و ایران بود؟ این وسط خمینی چکاره بود؟ باید البته خمینی را نادیده گرفت و اصرارهای خائنانه و ضد ملی و ضدانسانی او برادامه جنگ را با دیده اغماض نگریست، و اشک تمساح ریخت که بمبهای عراق بر سر مردم ریخته می شد. در اینجا ما یک احسنت به اطلاعات لعنتی آخوندی بدهکاریم که توانسته صورت مسأله یک جنگ ضد میهنی را، با همه کشتار و ویرانی خانمانسوزی اش، به این صورت به خورد یغمایی بدهد. به این ترتیب ما مجازیم که در ادامه تحلیل بی بدیل خائن تازه به دوران رسیده از زبان وحید افراخته بنویسیم: «از این که امکان دارد در مقابل اعمال ننگینی که انجام داده ام به مجازات برسم شرمنده ام در پیشگاه خدا و در پیشگاه اعلیحضرت، ملت ایران و خانواده ام. خدا را شاهد می گیرم که قصدم خدمت بود ولی اکنون فهمیده ام که به راه خیانت کشیده شدم و امیدوارم گناهانم را خداوند ببخشد.» همچنین نباید فراموش کرد که «نگاه ۳ ـ ۴ ساله» اخیر یغمایی ما را باز هم به یاد وحید افراخته می اندازد که یکی از اعضای خانواده او در توصیف «عواطف انسانی» ش! نوشته است: آنچه که از گفته های وحید بخاطر دارم این بود که زیر فشار شکنجه و زندان نیست که تغییر عقیده داده بلکه در ۲۰ روزی که در بیمارستان بوده، وقت جمع بندی داشته که هرگزدر بیرون و زندگی مخفی این وقت و آزادی فکری را نداشته، همچنین اطلاعاتی که در زندان از زندانی های دیگر و از خود ساواک به دست آورده به این امر کمک کرده است. برای اولین بار فرصت فکر و جمع بندی پیدا کرده، کاری که در زندگی مخفی پیدا نمی کرده! وگرنه به همین نتایج نمی توانسته برسد.

معتقد بود که مبارزه مسلحانه بر ضد رژیم شاه غلط است، خودکشی و به کشته دادن بهترین فرزندان مملکت است. پشیمان است که اینقدر دیر فهمیده و حالا سعی می کند جلوی این حرکت غلط را بگیرد، با بحث کردن و حرف زدن با زندانیان فعلی (که چقدر برای ما زندانی ها این کار بد بود و حتی ما خواهر و برادرها با وحید همان طور رفتار کردیم که با ساواکی ها) و سمپات هایی که می تواند آنها را به زندان کشانده و بیدارشان کند! پشیمان بود که چرا زودتر به اشتباهش پی نبرد تا بهرام، شهرام و دیگر سران را مانع ادامه این مبارزه واهی شود».

دستاوردهای گهربار یغمایی هم مطلقا «زیر فشار شکنجه و زندان» به ایشان الهام نشده. این درک و دریافتها ویژه تمام خائنان و بریدگانی است که تا وقتی با جنبش بوده اند «آزادی فکر» نداشته اند و بعد از پشت کردن به تمام یاران و همسنگران سابق خود «برای اولین بار فرصت فکر و جمعبندی پیدا کرده اند».
ـ یغمایی آدم بسیار منصفی است. ولی این انصاف را برای «خاندان جلیل سلطنت» می خواهد. خاندانی که توسط مردم ایران بسا و بسا مورد ظلم و تعدی قرار گرفته است. خاندانی که مظلومانه توسط یک مشت مردم نمک نشناس، بعد از آن همه خدمت و چه و چه و چه، با یک تیپای تاریخی به بیرون رانده شدند؛ بنابراین یغمایی به ما که احتمالا از غیر منصفان هستیم سفارش می کند:‌ «مردم در زمان محمدرضا شاه زندگی راحتی داشتند. نقد بکنیم محمدرضا شاه را، رضا شاه را، ولی انصاف داشته باشیم»؛ و در جای دیگر در دفاع از قاتل فرخی یزدی ها و میرزاده عشقی ها و دهها و صدها روشنفکر دیگر می نویسد:‌ «رضا شاه سکان دستش بود؛ اما باید یادمان باشد که رضا شاه هفت تا معلم داشت و شخصیتهایی که از درون انقلاب مشروطیت بیرون آمده بودند و یک عده را به فرنگ فرستادند وآنها زمینه را آماده کرده بودند البته رضا شاه به این موضوع آهنگ بیشتری می دهد و...»
اما، با وجود این همه مزخرفات مشمئز کننده هنوز کافی نیست. یهودا برای اطمینان از مسخ کامل العیار «داوطلب ورود» جدیدش به بسا چیزهای دیگری نیاز دارد. یغمایی مصمم تر از همیشه برای ورود به جهنم کاسه لیسی می کند که:
ـ هزاری بگوییم خمینی دزد انقلاب است. به هر حال این‌ها بورژوازی وابسته به رژیم شاه را کنار زدند و خرده بورژوازی شهری به زعامت آیت‌‌الله خمینی سر کار آمد.
حالا اگر از یغمایی بپرسیم چرا نباید بگویی خمینی دزد انقلاب است؟ جوابی می دهد که شاهد قهقهه علفهایی خواهیم بود که بر سرمان سبز شده «وقتی می گوییم دزد انقلاب ایران خودمان را از زیر تیغ در می بریم» عجبا! تا آنجا که ما یغمایی را دیده و می شناسیم مطلقا اهل «زیر تیغ دادن خود» نبوده و تهمت این ناپرهیزی ها به او مطلقا نمی چسبد. زیر تیغ دادن، ویژه مجاهدینی است که باید خار بخورند و بار ببرند. آخر سر هم مورد طعنه و تهمت کسانی قرار گیرند که در صف انتظار جهنم لحظه شماری می کنند.
ـ اما این که تنها از «شهریار دادگستر» و «پدر تاجدار» شان تعریف و تمجید کنیم کافی نیست. یک چیزی باید گفت که نقد و امروزی باشد. یغمایی این نکته ظریف تر از مو را خوب دریافته است. بخوانیم: «در مورد ولیعهد سابق ایران آقای رضا پهلوی ایشون چیزهای مثبتش این است تاریخ گذشته ایران را دارد من به صراحت گفتم محمدرضا شاه بهترین دیکتاتور تاریخ معاصر ایران بود. کارهای مثبتی کرد و دیکتاتور هم بود. آقای رضا پهلوی نژاد را... اصلا لکه سیاهی در کارنامه اش نیست» قبلا هم که تضمین داده بود اگر انتخاب خودش باشد حتما «رضا شاه دوم» را انتخاب می کند؛ و ما با این انتخاب معنای دایه دلسوزتر از مادر را هم فهمیدیم. طرف خودش، که حتما هزار بالا و پائین سیاسی چرتکه انداخته، می آید می گوید من «شاه نیستم» بعد یغمایی قسمش می دهد که نه بابا جان تو شاهی و ماهی و این هم که می گویند «میگن ایشون آلترناتیو استعماری است» نباید گوش داد حرف زیاد است. بلکه «باید درنگ کرد» ضابطه انصاف داشتن را هم که قبلا به ما آموخته بودند.
رسوایی «انصاف» یغمایی چنان بالا می گیرد که مورد اعتراض مراجعه کنندگان به سایت یا شنوندگان حرفهایش می شود. مقر می آید که:‌ «کلی به من پیام دادند که چرا پیام ولیعهد را گذاشتی پیام فرح پهلوی را گذاشتی پیام بنی صدر را گذاشتی گفتم اینها اطلاع رسانی است باید گذاشت» البته بلافاصله ضابطه قبلی را هم یادآوری می کند: «در ضمن منصف باشیم».
اما همه این مزخرفات گرهی از کار یغمایی باز نمی کند. یهودا در این مورد بسیار سخت گیر و جدی است؛ بنابراین باید به اصل قضیه بازگشت:‌ «خمینی در خرداد سال ۶۸ مرد. ببینید... دو میلیون نفر از مردم در تشییع جنازه خمینی شرکت کردند که کمترین رقم بود و فیلمش را هم ما دیدیم، ببینید این نشاندهنده این است که یک اشتباهی رخ داده!» این را می گویند با یک تیر دو هدف زدن. اول این که ثابت می کند خمینی حتی در سال ۶۸ چه پایگاه عظیم توده ای داشته است و دوم این که مجاهدین در شناخت تعادل قوا در ۳۰ خرداد ۶۰ اشتباه کرده اند. با وجود این از نظر یهودا این فقط یک گام است. مفهوم است، ولی کافی نیست. یغمایی باید انگشت خودش را بیشتر از این حرفها در حلقش فرو کند. خودش گفته که «تعارفی ندارد»! بنابراین می نویسد: «بزرگترین خطربه نظر من بی ایدئولوژی بودن است. سازمان مجاهدین مطلقا ایدئولوژی ندارد» به نظر می رسد واژه «تعارف» به اشتباه به کار برده شده. در واقع آن چیزی که یغمایی ندارد «حیا» است و نه «تعارف» بله حالا یواش یواش دارد بدمستی سر شب شروع می شود. چنین موجود فلک زده و حقیری که همه چیز خود را در یک قمار خائنانه از دست داده است باید بنشیند برکرسی یک خبره استراتژیک و ریشی بجنباند که:‌ «به نظرمن سازمان مجاهدین بعداز ضربه موسی درداخل ایران شکست خورد و این شکست را ما سالها نفهمیدیم» دریغ که ادب اجازه نمی دهد از همان تعبیرات و واژه های خود او استفاده کنیم. والا می گفتیم به جای این شکر خوری ها بهتر است برود با همان چیزهایی که گفته، و ما نمی گوییم، سه تارش را بزند؛ اما وقتی کسی شرم را خورده و حیا را بالا آورده باشد با وقاحت تمام به شکرخوری هایش ادامه می دهد: «انقلاب ایدئولوژیک اگرمحتوایی داره بیبینید، اسناد هست، صدها ساعت، شاید چند هزار ساعت فیلمبرداری شده، عوض دشنام دادن و بد و بیراه گفتن و شعار دادن حداقل یک خلاصه ای از این جلسات رو که ما اشاره ای به بعضی هایش داریم بردارن پخش بکنند، رک وپوست کنده بگند آقا ما چی میگیم چرا همه چیز باید پنهان بمونه، گوش فلک کر شد از انقلاب ایدئولوژیک» شگفتا از این همه کوری و کری مصلحتی بودن. با وجود این همه فیلم از نشست های درونی مجاهدین، با این همه سخنرانی ها که در نشست های درونی مجاهدین منتشر شده باز هم یک نفر پیدا شده و مدعی است «همه چیز پنهان» است. راستی مجاهدین چه ناگفته و پنهانی را دارند که انتشار عمومی نداده اند. تنها یک ذهن بیمار و یک انسان مسخ شده و یک کوتوله سیاسی که در ادامه راه خیانت باری که انتخاب کرده به شدت کم حافظه هم شده چنین دعاوی ابلهانه ای را می کند. از قدیم گفته اند که کر مصلحتی دوا ندارد. برای همین هم وقتی به ارزیابی خواهران و برادران مجاهد می پردازد با بلاهت غیر قابل تصوری سطح درک و شعور خود را از مجاهدین به نمایش می گذارد و می نویسد: «یکیشون صحبت می کردند، خانم ۴۰ ـ ۴۲ ساله ای که ۳۰ سال در تشکیلات بوده، ازش سوالاتی کردم. بسیار انسان والا و شریفیه. هیچ چیزی رو نمی تونست جواب بده، ازسیاست و از اقتصاد ازشرایط اجتماعی...»
نمونه دیگری از افاضات یغمایی را بخوانیم که نمایشی است از کودنی روستایی آدمی که تازه به شهر رسیده و غرق شگفتی های آن شده است:‌ «پس از ۵۰ سال میان رسما اعلام می کنند که آقا خواهران ما «کلفت اول» ند «کلفت دوم» ند مسئول اول ما هم کلفت اوله، آخه این چه ترمیه که شما بکار می برید؟ مگر کلفت میتونه مملکت رو اداره بکنه؟» ملاحظه می کنید که مدعی تاریخ شناسی و تاریخ پژوهی چقدر کم حافظه است؟ یادش رفته که ستارخان می گفت:‌ «من سگ توده هستم و می خواهم پاسبان این توده باشم» همچنین فراموش نکنیم که مصدق هم خود را «نوکر مردم و نخست وزیر ملت» می دانست؛ بنابراین تا آنجا که به مجاهدین مربوط می شود از آنجا که خود را از فرزندان تاریخی ستار خان و مصدق می دانیم وقتی نیای مبارزاتی مان خود را «سگ توده» و «نوکر ملت» می خواند برای ما «نوکر» ی یا «کلفت» دومی رده بسیار بالایی است. ما به این رده برای خلقمان افتخار می کنیم.
اسفنجهای اشباع شده از ادرار و زهر
با غوغای پتیارگان
و قال و قیل کلامشان
که سرگین گاوی است ابلق با عمامهای سفید
در زروقهای گلاب و عنبر
برادههای عفونی ندامتهایشان را میفروشند.ـ «مجاهدین تاریخ ۵۰ ساله دارند در هیات یک اپوزیسیون و نیروی جنگاور. کارکرد اینها کارکردی ست مذهبی و اسلامی که اینجا بدشانسی آورده اند. به نظر من دورانش در سیاست سپری شده و در حال سپری شدن است و هر اتفاقی بیفته در ایران کسی دیگر به اسلام سیاسی و انقلاب مطمئنا توجهی نخواهد داشت» البته او حق دارد و درست می گوید که: «اینها تشکیلات نیرومندی دارند اینها امکانات مادی بسیار خوبی دارند اینها بسیار هوشیار شده اند در طول چهل سال گذشته در کار سیاست و می دانند که نبردشان نبرد مرگ و زندگی است و اگر ببازند هیچ اثری از آثار سازمانش شان نخواهد ماند» این مورد از معدود حرفهای درست یغمایی است. مجاهدین در کارشان که همان مبارزه با رژیم آخوندی است بسیار خبره شده اند. چشم تمام خائنان کور تشکیلات بسیار قوی هم دارند. خوب هم می دانند نبردشان با آخوندها و کلیه محصولات آخوندی نبرد مرگ و زندگی است. ولی علاوه براین «اگر ببازند» را مطلقا باور ندارند. برعکس تردید ندارند که آخرین نفرشان آخرین نفر رژیم آخوندی را به زمین خواهد زد. آن وقت یکی از حرفهای استثنائا درست یغمایی تحقق می یابد. او گفته است: «روزگاری که رژیم سقوط کند پرونده ها رو خواهد شد. وزارت اطلاعات را می کشند بیرون مدارکش را و معلوم میشه که کی اطلاعاتی است؟ کی اطلاعاتی نیست و آن مزدوران واقعی که پس از سالیان مبارزه سر بر آستان خامنه ای گذاشتند حتما باید در دادگاههای عادله و دمکراتیک محاکمه بشوند و شرایط شرایطی است که نمیشه این بازی را ادامه داد» ما که برای تشکیل چنین «دادگاه عادله و دموکراتیکی» روزشماری می کنیم و خطاب به «آن مزدوران واقعی که پس از سالیان مبارزه سر بر آستان خامنه ای گذاشتند» می خوانیم:خائنان،
در انکار نیمة باقی راه،
مرداب کفتاران و لاشخواران را
بر سر تکه گوشتی از جسد شهیدان مغشوش میکنند.
و دریوزة غرامت راه رفتهاند
از بی مرگانی تف کرده بر بقای خفت بار.درخواستم این است که یک بار دیگر جملاتی را که از مصاحبه ها و حرفهای یغمایی نقل کردم بخوانید و در تک به تک کلماتش تأمل کنید. فارغ از همه گفته ها و ناگفته، و کرده ها و ناکرده ها، چنین موجودی چه می تواند باشد؟ یک مبارز؟ یک روشنفکر؟ یک زندانی سابق زمان شاه؟ یک شاعر یا محقق تاریخ؟ از نظر من تنها یک کلمه سیمای این فرد را مشخص می کند. «خائن»! او نه شاعر است و روشنفکر و محقق و نه حتی یک سلطنت طلب معتقد! و نه یک مأمور بی جیره مواجب «اتاق مبارزه با نفاق»، و نه آن چنان که خود ادعا می کند «سوسیالیست معتدل جمهوریخواه». چنین موجودی قبل از هرچیز یک «خائن» است و بعد از این است که بقیه مشخصاتش چهره می نماید. چنین موجودی بردرگاه دوزخ به انتظار ایستاده تا با کاسه لیسی قاتلان بهترین فرزندان میهنش، که همان دوستان سابق او بودند، شاید که در کنار سردمدار تاریخی اش «یهودای اسخریوطی» عطشی فروبنشاند. او چوب نقض عهدها و مرزشکنی هایش را می خورد و به همین دلیل نه یک مخالف سیاسی و حتی ایدئولوژیک و نه یک شاعر روشنفکر که درمانده حقیری است در دوزخ لعنت زده خود دست و پا می زند و با نفسهای مسمومش بر سرنای کینه و نفرت می دمد.اما واقعیت و وای بر واقعیت:
همه این ادعاها و راست و دروغ به هم بافتن ها را کنار بگذاریم و ببینیم این موجود با این اوصاف و افکار چگونه موجودی است؟ چه مسیری را طی کرده؟ و چرا به چنین فلاکتی افتاده است که هرچه کاسه لیسی شیخ و شاه را می کند رانده و مطرودتر می شود.
محض اطلاع کسانی که نمی دانند بگویم من با این موجود از سال ۵۸ در ساختمان بنیاد علوی تهران آشنا شدم. مسئول تشکیلاتی او بودم و تا آخرین روزی که به طور کامل برید و رفت با او نزدیکترین روابط را داشتم. بنا به خصلت کارمان که نوشتن و سرودن بود با هم بسیار گفتگو داشتیم و بنا به اعتراف خودش و کلیه کسانی که همه ما را می شناختند بهتر از همه کسان دیگر او را می شناختم. واقعیت این بود که طی این سالها من همواره حامی و پشتیبان تشکیلاتی او بودم. هستند دوستان مشترک آن روزگار که همین الان گواهی می دهند که بعد از بریدن یغمایی سفارشش را به آنها می کردم و تأکید داشتم که برای جلوگیری از سقوط بیشترش هوای او را داشته باشند. با یادآوری این نکات می خواهم براین نکته تأکید کنم که شناختم تنها تحلیل تئوریک یک خائن نیست. برداشتهایم مبتنی بر یک شناخت نزدیک و رابطه چندین ساله است. البته طی سالهای سقوط و انحطاط یغمایی، با این که می دانم وقتی انسانی مرزهایی را زیر پا بگذارد مجازات اتودینامیک مرزشکنی اش از این بهتر نمی شود، اما باز هم بارها از خود پرسیده ام که آیا برای جلوگیری از این سقوط دردناک می توانسته ام کاری بکنم و نکرده ام؟ و در پایان همه کنکاشهایم به این نتیجه رسیده ام که تمام قصه انسانها در انتخابهایشان خلاصه می شود. فرق ما، به عنوان روشنفکران آن هم از نوع پیشتاز و انقلابی اش، با توده ناآگاه مردم در همین است. زندگی آنها را یک جبر مطلق و تا حدی گریزناپذیر رقم می زند در حالی که زندگی ما را انتخابهایمان مشخص می کند. زندگی توده ناآگاه را برایش می نویسند و ما به عنوان عنصر آگاه و انقلابی هستیم که زندگی و سرنوشت خود را رقم می زنیم؛ بنابراین ایمانم به آن آیه مبارکه صدبار بیشتر شده است که خدا خطاب به پیامبر می گوید تو نمی توانی مردگان و یا کسانی که (انتخابشان را کرده و) پشت کرده و به راه دیگری می روند را بشنوانی. (سوره نمل آیه ۸۰).
می خواهم نتیجه بگیرم که یغمایی تا موقعی که انتخابش را عوض نکرده بود در میان ما بود. بد و خوب با همه کاستی ها و کژی ها یکدیگر را تکمیل و کمک می کردیم؛ اما واقعیت این است که یغمایی از یک نقطه مرزهایی را زیر پا گذاشت که نتایج اتودینامیکش همین است که می بینیم.
من اگر بخواهم جمعبندی خودم را از علت اصلی این «مسخ» دردناک بگویم اول انتخاب و دوم عدم صداقت است. او در تمام طول زندگی اش که با مجاهدین بود از یک بحران هویتی هولناک رنج می برد. هیچگاه به معنای واقعی انتخاب نکرد که یک مجاهد باشد. معنای این جمله را باید به صورتی عمیق درک کرد. وقتی می گوییم «مجاهد» ارزشها و ویژگی های مشخصی را می گوییم که ممکن است خیلی ها با آن موافق نباشند؛ اما اگر داعیه «مجاهد» بودن داریم موظف به رعایت آنها هستیم. دو جایه نمی شود خورد. یغمایی از همان اول رابطه اش با سازمان از این تضاد رنج می برد. نتوانست بین «شاعر یا مجاهد» بودن اول (تأکید می کنم) اول مجاهد بودن را انتخاب کند؛ و البته که این روند تا ابد نمی توانست ادامه یابد. در یک نقطه، که بعد به آن اشاره خواهم کرد، این تضاد بالغ و به تعارض کشیده شد؛ و در اوج این تناقض بود که یغمایی انتخاب خود را کرد. از صف مجاهدین خارج شد و فراموش کرد که در سالیانی که میان مجاهدین بوده است به مدد امتیازات ویژه ای بوده است که از بالا تا پائین سازمان به او پرداخت می کرده اند. داستان این پرداختها به حدی بود که صدای بسیاری از مجاهدین دیگر را در آورده بود. او باید به یاد داشته باشد که تا چه حد از امکانات رفاهی گرفته تا پشتیبانی کاری و اجرایی کارها برخوردار بود. چگونه وقتی همه مجاهدین در اتاقهای جمعی، چند نفر چند نفر، در یک اتاق کار می کردند به یغمایی اتاق تکی داده می شد و او با دست باز به این طرف و آن طرف می رفت و تابع هیچ مقررات و برنامه ای نبود. یغمایی باید به یاد آورد که وقتی تمام مجاهدین به دنبال تأمین مالی سازمان به سخت ترین کارها و یا به کارهای مالی می پرداختند حتی یک روز در این سختی ها شرکت نداشت. نمی دانم او به خاطر می آورد یا نه که من و تعداد دیگری از خواهران و برادرانم از سال ۱۳۶۲ در ترکیه شروع به جمع آوری خاطرات مبارزات و زندان مجاهدین کردیم تماما به عنوان خوراک آماده به او تحویل دادیم و او هم با رندی تمام گفت:‌ هرکس را بهر کاری ساختند! کار من نوشتن است؛ و این چیزی بود بالکل متضاد با فرهنگ مجاهدین. یغمایی بگوید در تمام سالهای بودنش با مجاهدین در کدام درد و رنج آنها سهیم بود و یک قدم برای آنها برداشت؟ یغمایی خود را موظف به رعایت ضوابط و مرزبندی های همین مسائل تا مسائل حساس ایدئولوژیک نمی دید؛ و بالاخره مگر چند بار می شود برید و رفت بعد از مدتی به التماس افتاد و برگشت. این تذبذب هویتی نهایتا به یک سمت باید حل شود؛ مثلا همه می دانند که اولین شرط مجاهد شدن و ماندن «جان برکف» ی است؛ یعنی اولین قدمی که هر انسانی باید بردارد تا وارد دنیای مجاهدین شود این است که جانش کف دستش باشد. ولی آیا یغمایی این گونه بود؟ یادم هست یک بار در بغداد بودیم در بحبوحه جنگ خمینی و عراق، رژیم موشکی به سمت بغداد شلیک کرد. موشک در نزدیکی یکی از ساختمانهای مجاهدین فرود آمد و خسارتهایی برجای گذاشت که داستانی جداگانه دارد؛ اما خوشبختانه به ساختمان ما آسیبی نرسید. چند ساعت بعد به اتاق یغمایی رفتم. دیدم یک مجسمه فلزی کوچک را که همیشه روی میزش بود در میان انبوهی پارچه پیچیده است. از او علت را پرسیدم گفت اگر رژیم یک موشک دیگر بزند و باعث شود این مجسمه فلزی پرتاب شود ممکن است به شقیقه من بخورد و بمیرم! من از این همه جبن و ترسویی شاخ در آوردم. همان شب یغمایی به قاسم (برادر بزرگوارم محمدعلی جابرزاده که آن زمان مسئولیت کل تبلیغات را به عهده داشت) مراجعه و اعلام بریدگی کرد. سازمان هم گفت بفرمایید و ایشان را به پاریس فرستاد؛ و بعد از مدتی البته هوای پاریس دلش را زد و دست از پا درازتر بازگشت. ما هم با همهّ تناقضی که داشتیم به سفارش شخص برادر مسعود او را پذیرفتیم؛ و باور کنید دیگر حسابش از دست در رفته بود که این رفت و برگشت چند بار انجام شد. نمونه دیگر تا حد بسیار زیادی مضحک است. او در زیر یکی از شعرهایش محل سرودن شعر را «کلکته» نوشته بود. یکی از دوستان گاف را گرفته بود که یغمایی برای چه به هندوستان سفر کرده است؟ یغمایی از کوره در رفت و فحش را کشید به جان آن بنده خدا و گفت من به خاطر مسائل امنیتی گاهی محل سرودن شعرهایم را مکانهای جعلی می نویسم؛ و بر ما معلوم نشد که چه خطر امنیتی در قلب پاریس یا لندن ایشان را تهدید می کرده است؟ جز ترس از مرگ و زبونی تا این اندازه؟ مقایسه کنید با نامه مبارز قهرمان فرهاد وکیلی که در زندان دژخیمان و در آستانه اعدام نوشت: مرگ اگر اژدهاست در دل من مورچه ای است بی آزار.بی مرزی های یغمایی:
بی مرزی های یغمایی از همان سالها همیشه او را از ما جدا می کرد. خودش برایم تعریف کرد که در بحبوحه انقلاب ضدسلطنتی، حبیب یغمایی که نسبت فامیلی نزدیکی با او داشت و مجله یغما را منتشر می کرد، گویا عکسی از شاه منتشر کرده بود و همین هم باعث شد که روزنامه اش تعطیل شود. البته حبیب یغمایی از زمره استادانی بود که ارتباطات بیشتری با شاه و حکومت آن زمان داشت ولی این کارش به صورتی آشکار ضدانقلابی بود؛ اما هرچه کردیم که یغمایی حداقل این کار را محکوم کند حاضر نشد محکوم کند. من فکر می کردم به خاطر تعلقات خانوادگی و روحیه روستایی است که از این کار طفره می رود؛ اما اشتباه می کردم. اسم این کار بی مرزی بود. چیزی که نمونه بسیار گزنده ترش را در مورد برادر بزرگترش دیدیم. برادر بزرگ یغمایی عضو یا رئیس انجمن نجات (متعلق به وزارت اطلاعات) در یزد شده بود. برای او دام پهن می کرد و پیغام پشت پیغام که یغمایی را ببراند. حتی گویا به اشرف هم رفته بود و خواستار ملاقات با خواهر مجاهد اکرم حبیب خانی شده بود که آن خواهر بزرگوار نپذیرفته و آنها را به عنوان فرستادگان وزارت اطلاعات رد کرده بود؛ اما ای دریغ که یغمایی خودش کلامی در مرزبندی با این «نابرادر» به زبان بیاورد. تا همین الان هم همین پل حفظ شده است. البته حتما وزارت اطلاعات و احیانا خود یغمایی من، و ما، را متهم به این می کنند که به خانواده و عواطف خانوادگی توجهی نداریم و... از آن قبیل مارکها که حتما شنیده اید؛ اما برای ما روشن بود و هست که چیزی که مطرح نیست عواطف خانوادگی است؛ و به راستی مگر ما حتی به لحاظ سیاسی به نفعمان است که دست رد به سینه برادر و خواهر و مادر و پدرمان بزنیم. ما از خدا می خواهیم ارتباطات خود را از این طریق گسترش دهیم و شبکه های اجتماعی خودمان را وسیع تر کنیم. پس علت چیست که دست رد به دیدار سینه پدر و مادری رنجدیده می زنیم. غیر از این است که دست وزارت اطلاعات را در این قبیل موارد می بینیم و قطع می کنیم؟ به نمونه دیگری از این بی مرزی های یغمایی توجه کنید تا روشن تر شود چه می گویم: چند سال پیش خانمی به نام فریبا هشترودی، عضو شورای ملی مقاومت بود، در آن زمان هنوز اطلاعاتی نشده و به ایران نرفته بود، کتابی نوشت و گویا جایزه ای برد. آن زمان ما در منطقه بودیم و گزارش این مسأله در نشریه مجاهد هم چاپ شد. از آنجا که من سوابق این خانم را به هر لحاظ خوب می شناختم بسیار برآشفتم. نامه ای به برادر مسعود نوشتم و با صراحت تمام کلیه حرفهایی را که داشتم زدم. بعد هم به گزارش درج شده در نشریه مجاهد اعتراض کردم. فکر می کنید برادر مسعود با من چه برخوردی کرد؟ من آماده انتقاد بودم؛ اما برادر مسعود برایم پیام فرستاد و من را به خاطر صراحتم مورد تشویق قرار داد و من را متقاعد کرد که تا وقتی او عضو شورا و متحد ماست ما باید مشوق باشیم و از من هم خواست تا برای آن خانم پیام تبریکی بنویسم. فکر همه جورش را کرده بودم به غیر از این یکی. مأموریت سختی بود؛ اما به خودم قبولاندم که حتما حکمتی در کار است که برادر مسعود چنین می خواهد. انجامش دادم. چند سال بعد همین خانم بعد از حوادث ۱۷ ژوئن ۲۰۰۳ به شدت ترسید، شاید هم علت دستور رسیده ای بود که من خبر ندارم، و شورا و همه عهد و پیمانهایش را فراموش کرد و گذاشت و رفت. چندی بعد خبر رسید که علیا مخدره برای بازگشت ملک و املاک پدری به ایران رفته. بعد هم عکس خانم در حالی که روسری به سر داشت در مصاحبه با هاشمی نژاد دبیر کل انجمن نجات وزارت اطلاعات منتشر شد؛ یعنی بسیار رو بازتر (و البته بدبوتر) از چیزی که ما تصورش را می کردیم. خانم مدعی بود که به عنوان خبرنگار و ژورنالیست و هزار کوفت و زهر ماری از این دست حق دارد برود با هرکس مصاحبه کند! او رفت و خیانت خود را علنی کرد و در واقع خود را سوزاند. ولی فکر می کنید یغمایی با همین خودفروخته چه رابطه ای دارد؟ آیا یغمایی و جمع شیطانی مربوطه که روزانه صدبار مجاهدین را لینچ می کنند و به هزار و یک بهانه و تهمت به صلیب می کشند هیچ عکس العملی در این باره داشته اند؟ یا حتی (براساس اخبار موثقی از درونشان) رابطه های صمیمانه آن چنانی همچنان ادامه دارد. این را مردرندی یا خرمردرندی می گویند؟ نمی دانم. ولی نیازی به ذکاوت بسیار ندارد که همه شان سر و ته یک کرباسند و هیمه های همان دوزخی هستند که یغمایی در صف ورود به آن منتظر ویزای یهودا است.

نقطه اوج و بلوغ تضاد:
گفتم که یغمایی همواره از تضاد «مجاهد بودن و نبودن» رنج می برد. او می توانست انتخاب کند و برای همیشه یک مجاهد بشود؛ و می توانست انتخاب کند و پوسته مجاهدی خود را بشکند و یک شاعر باشد. تا اینجای مسأله هیچ مشکلی نبود. این قانون تنها شامل او هم نبود. همه مجاهدین همواره با این تضاد روبه رو بوده و هستند؛ اما نمی شود دو جایه خوری کرد؛ یعنی هم اسم مجاهد را یدک کشید و هم رفتار و کرداری غیر مجاهدی داشت. خیانت از جایی شروع می شود که آدمی آگاهانه نقض اصول و پذیرفته های خود را می کند. من می توانم سوگند مجاهدی نخورم؛ اما وقتی خوردم و اصول مجاهدت را زیر پا گذاشتم این نقض عهد و همان خارج شدن از صف است.
بحران هویتی یغمایی در سال ۶۸ به اوج نهایی خود رسید. در این سال مجاهدین به این نتیجه رسیدند که مبارزه برای سرنگونی مبارزان و مجاهدانی را نیاز دارد که به تمام معنا «پاکباز» باشند. مجاهدینی که تا آن زمان از همه چیز خود گذشته بودند چه داشتند که بدهند؟ اکثریت مجاهدان نه یک بار که دهها بار به دهان مرگ رفته و با دیو پلیدی به نام خمینی جنگیده و از این نبرد نا متعادل سرفراز بیرون آمده بودند. از درس و دانشگاه یا کار و پست و مقام و یا ثروت و تعلقات دنیوی هم که قبلا گذشته بودند. محمدرضا روحانی که روزی روزگاری در بین ما بود و الان در کر مشترک یاوه سرایان به رهبری یک تواب هار و تشنه به خون با «ور ور» های خسته کننده اش پرت و پلا سر هم می کند می گفت تمام دار و ندار مجاهدین در یک ساک خلاصه می شود؛ و درست می گفت؛ اما همین مجاهدین باید پیشتاز فدا می شدند. باید آخرین تعلقات خود را در مسیر سرنگونی فدا می کردند. این بود که دست روی خانواده فردی شان گذاشته شد. مجاهد پیشتاز، و نه مردم و نه حتی هواداران مجاهدین، نمی توانستند با داشتن همسر و بچه که الزامات جبری خود را دارد نقش تاریخی خود را ایفا کنند. این بود که با وجود روابط بسیار پاک و انسانی شان داوطلبانه و هرکس با میل و انتخاب خود از آخرین حلقه های وابستگی گذشتند؛ و این تمام قضیه ای است که به نام «طلاقهای اجباری» توسط وزارت اطلاعات و بریدگان و خائنان معرفی می شود. آیا باید مجاهدین را سب و ذم کرد که از عواطف مشروع و طبیعی و فردی خود به نفع خلق و مبارزه انقلابی گذشته اند؟ البته این اقدام انقلابی به یک نتیجه تئوریک بسیار ارزشمند هم راه برد. مسأله مرد سالاری در یک جامعه و رابطه زن و مرد در دنیای استثماری. این کشف را هم مدیون خواهر مریم بوده ایم. ما سعی کردیم که از این رهگذر خود را از شر یک رابطه استثماری نجات دهیم. بد کرده ایم؟ خانم اینگه بورگ باخمن، شاعری آلمانی زبان است که گفته است: «فاشیسم و رفتار فاشیستی از کجا آغاز می شود. فاشیسم با پرتاب اولین بمب ها شروع نمی شود؟ فاشیسم در رابطه انسان ها آغاز می شود، ابتدا در رابطه بین یک مرد و زن». آیا قابل قبول است که ما ادعای پیشتازی خلق و مبارزه با خمینی را بکنیم و خود نطفه یک برداشت و رابطه فاشیستی را با خود داشته باشیم؟ به هرحال در این زمینه می شود بسیار سخن گفت ولی نکته ای که به بحث ما مربوط می شود این است که ما مجاهدین در این مقطع در معرض یک انتخاب قرار گرفتیم. هرکس به صورت فردی آزاد بود که انتخاب کند؛ و با پرنسیبهای بعد از این انتخاب مجاهد باشد یا به دنبال زندگی خود برود. کما این که عده ای گفتند انتخابشان زندگی بیرون از مجاهدین بود و سازمان هم تا آنجا که مقدورش بود امکانات فراهم کرد و آنها هم به زندگی جدید خود پرداختند؛ اما یغمایی چه کرد؟ مطلقا نخواست یک تصمیم بگیرد و مطلقا انتخاب نکرد که مجاهد شود. در عوض تا توانست «انطباق» کار کرد. خودش در جلسه ای که من هم حضور داشتم در عین آزادی کامل بلند شد و همسر سابقش را «عفریته» لقب داد. (البته بعدها نوشت:‌» در جلسات انقلاب ایدئولوژیک بر زبان من گذاشتند که همسر خودم را عفریته بخوانم و بر زبان او گذاشت که به من بگوید ملعون). چون من در همان جلسه حضور داشتم بگویم که کسی در دهان یغمایی یا هیچ کس دیگر کلمه ای نگذاشت. هرکس احساس خود را می گفت و این یغمایی بود که با ریاکاری چیزی را گفت که به آن اعتقاد نداشت. در مورد تعبیری که خواهر مجاهدم به کار برده من فکر می کنم اگر انتقادی به او باشد این است که کم گفت و زیاد نگفت.
همان روز، بعد از همان جلسه، یغمایی نزد من آمد و گفت من انقلاب نکرده و طلاق نداده ام! سالهای بعد که یغمایی مسخ شد و راه دیگری رفت در باره انقلاب ایدئولوژیک نوشت:
ـ «انقلاب ایدئولوژیک» یک تئاتر سیاسی بود. این یک انقلاب در ایدئولوژی نبود و جنبه محتوایی نداشت.
ـ انقلاب ایدئولوژیک یعنی دزدیدن جنبش اجتماعی و ریختنش جیب یک نفر
ـ انقلاب ایدئولوژیک در محتوا به نظر من چرخش کامل بود به طرف نوعی ولایت فقیه و تمرکز قدرت تام و تمام در دست یک نفر یعنی رهبری خاص الخاص.…
ـ انقلاب ایدئولوژیک همه آدمها را درعمل تبدیل کرد به سرباز صفر
ـ اون چیزی که له شد ببینید عشق وعاطفه بود زیبایی بود
ـ زنان هیچ جایگاهی ندارند به کجا رسیده اند؟ توی رژه شرکت می کنند و لباس نظامی می پوشند.
ـ این دستگاه مشخصه هایش مبهم است! نمی تواند کارکرد داشته باشد. این دستگاه نیروهای خودش نیروهای برجسته اش مثل خود من (!) افرادی مثل ابراهیم آل اسحاق که یک سرداری بود مثل خیلی های دیگر که بیرون آمدند.
و تا بخواهید از این خزعبالات بافته و بافته که بیشتر از این که یک حرف حسابی باشند بیشتر کابوسهای یک مسخ شده کینه توز هستند؛ اما از حق نباید گذشت که یغمایی اصل قضیه را گفته: «داستان من در حقیقت با این طلاقها و در اثر ضربه ای که این طلاقها وارد آورد با سازمان مجاهدین خلق تمام شد...» این واقعیتی است که نه تنها من که کلیه خواهران و برادرانم که با یغمایی برخورد داشتند می دانستند. یغمایی اینجا هم می خواست به نام «روابط انسانی و عاشقانه» این بار هم از زیر یک تعیین تکلیف نهایی فرار کند. انقلاب ایدئولوژیک در این جا و در مورد خاص یغمایی پل خر بگیری بود. باید از دوگانگی ایدئولوژیک به در می آمد. یا قبول می کرد و یا با حداقل صداقت می گفت من نمی توانم این شرایط را قبول کنم. یا مثل همه مجاهدین دیگر دست از این رابطه ای که به فاشیسم منجر می شد می شست. در هر دو صورت یغمایی باز هم می توانست بهترین رابطه ها با ما داشته باشد؛ اما او اهل صداقت نبود. دکان دو نبشی داشت و می خواست هم از توبره بخورد و هم از آخور. یغمایی بارها و بارها از برباد رفتن عشقش گفته و نوشته که چند غزل عاشقانه برای همسر سابقش گفته و از این قبیل حرفها؛ و راستی مگر مجاهدین دیگر که هریک دست از روابط گذشته خود با همسران شان کشیدند روابط بدی با یکدیگر داشتند؟ و یغمایی مگر نوبرش را آورده است؟ فراموش نکنیم که از این قبیل «روابط عاشقانه» ها در همه تاریخ و همه آدمها اعم از خلقی و ضد خلقی وجود داشته؛ و هرعاطفه ای با محتوای سیاسی و مبارزاتی اش ارزش پیدا می کند والا که عشق نیست. به قول اریک فروم یک خودخواهی دوطرفه است. مگر هیتلر و اوبراون رابطه عاشقانه ای نداشتند؟ این مثلا عشق به قدری بود که وقتی هیتلر تصمیم به خودکشی گرفت با اوابراون خودکشی کردند. همین هیتلر جلادی که آن جنگ خانمانسوز را راه انداخت و چند میلیون را به کشتن داد اتفاقا خیلی هم رمانیتک و عاشق پیشه بود. او در نامه ای به اوا براون می نویسد:‌ «عشق من تو می خواهی پاسخ نامه هایی که برای من ارسال داشته ای و بیش و کم اوقات روز مرا به خود مشغول داشته است دریافت داری! آنقدر با بی قراری ها و ناشکیبایی های خود مرا تهدید نکن!»
و راستی منافع خلق ارجحیت دارد یا منافع فردی؟ برای روشن شدن قضیه نامه زیر را بخوانید:
«تصدقت شوم، الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آینه قلبم منقوش است. عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد... ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت، روح‌الله.»
بله، تعجب نکنید نویسنده این نامه عاشقانه کسی جز دجال ضدبشری به نام خمینی نیست که به خدیجه خانم ثقفی «همسر گرامی» شان نوشته است؛ و راستی ما سؤال می کنیم کدام عشق و با چه محتوایی اصالت دارد؟ منتها یغمایی مادون این است که بفهمد ما مجاهد هستیم؛ و رسالت زدودن ننگ خمینی را از آرمان مان داریم. مشکل مان هم هیچ وقت این نبوده که یک زن و شوهر همدیگر را دوست داشته باشند. زنان و مردان مجاهد هم قبل از سال ۶۸ دارای عمیق ترین روابط عاطفی و انسانی به هم بوده اند. منتها بار عظیم سرنگونی بردوش ما است. پاسخ بدهیم یا ندهیم؟ فریب کلمات و دجال بازی های هیچ دجالی را هم نمی خوریم. مخصوصا برادر مسعود در طول زندگی اش همواره اثبات کرده که از هیچ هارت و پورتی با هر نام و تحت هر پوششی نمی ترسد. نه آن زمان که در برابر اپورتونیستها به تنهایی قد علم کرد و نه آن زمان که موج ارتجاعی راست، که نطفه خمینی را در زهدان داشت، جا زد. با صداقت و شجاعت تمام سنگین ترین بهایی را که متصور بود پرداخت. به یک نمونه از برخورد غیرفرمالیستی و ضدعوامانه مسعود اشاره کنم. کاظم بجنوردی که رهبر حزب ملل اسلامی بود در زندان شاه بسیار سعی داشت روشنفکربازی در آورد و «میانه بازی» کند. مخصوصا سعی می کرد مقداری هم پز ضدامپریالیستی بگیرد؛ اما تمام دعاویش بعد از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی برملا شد. با عضویت در شورای مرکزی جز جمهوری و بعد هم استاندار اصفهان و بعد نماینده مجلس رژیم به نان و آب خود رسید. شد. او در کتاب خاطرات خود به نام «مسی به رنگ شفق» خاطره ای از برادر مسعود در زندان نقل کرده که مربوط به بعد از جریان اپورتونیستی است. براثر خیانت اپورتونیستها یک جریان زود رس راست ارتجاعی سر برداشته بود و می خواست تحت نام مبارزه با آمریکا منویات ارتجاعی خود را پیش ببرد. بجنوردی که خودش یک راست ارتجاعی بود نوشته است: «به محمدی گرگانی گفتم به مسعود بگو که من با ایشان صحبتی دارم. او رفت و قرار شد که صبح فردا ساعت ۹ همدیگر را توی حیاط ببینیم، صبح فردا همدیگر را دیدیم و من حرفم را این طور شروع کردم که کمونیستها گروه های متعددی هستند، کمونیست های روسی، چینی، تروتسکسیت، ملی با روش های مبارزاتی مختلف. اینها با وجود این که اختلافات زیادی با همدیگر دارند ولی در ظاهر به هم احترام می گذارند و در کنار هم زندگی می کنند، چرا ما مسلمان ها این طور نباشیم؟ خب، شما یک گروه هستید، ما هم یک گروه. گروه های دیگر اسلامی هم هستند، چه اشکالی دارد که همزیستی داشته باشیم و احترام همدیگر را حفظ کنیم؟ ما همه اسیر و زندانی هستیم، مگر خود شما نمی گویید که تضاد اصلی ما با امپریالیسم است؟ وقتی که تضاد اصلی ما با آمریکا و امپریالیسم است و ما در اسارت عوامل آمریکا هستیم، طبیعتاً نباید به این صورت با هم کشمکش خصمانه داشته باشیم. مسعود بلافاصله جواب داد که نه تضاد اصلی ما با امپریالیزم آمریکا نیست، تضاد اصلی ما با ارتجاع است و شما هم نماینده آن هستید، بنابراین ما با تو تضاد داریم و هیچگونه سر آشتی نداریم» هرچند بجنوردی روایت را به ترتیبی که خودش می خواسته نوشته است ولی مرزبندی و تضاد مجاهدین با ارتجاع به اندازه کافی روشن است؟ سالی که این حرف در رابطه با ارتجاع و فاشیسم دینی زده شده سال ۵۴ ـ ۵۵ است. مکانش هم زندان است. هنوز از خمینی هم خبری نبوده است؛ اما مسعود در خشت خام چه دیده است که این سخن را گفته است؟ و آیا ادامه همین برداشت نبود که بعد از پیروزی انقلاب به فتنه گمراه کننده «ارتجاع و لیبرال» منتهی شد؟ و مگر غیر از این است که با همین شعار خمینی چه عوام فریبی ها که نکرد و... و هیهات از زمانه دون که حالا مشتی عوام فریب و خائن و به معنای واقعی بیسواد، به مصداق بستن سنگ و رها کردن سگ، به مسعود درس مبارزه با ارتجاع می دهند و خیلی چیزهای دیگر...بی‌خویش خوشانند
آنان که برق دشنه را
از پس خون شتک‌زده نمی‌بینند
و با دشنه
آن گونه سخن می‌گویند
که با گلوی قربانی.این وضعیت دوگانه یغمایی ادامه داشت. ما هم استقبالی از تشدید وضعیت او نمی کردیم. برای شخص من مشخص بود که با حادتر شدن وضعیت یغمایی اهل کشیدن و تحمل نیست. تا این که یکبار دبه کرد که من زنم را می خواهم! برادر مسعود ما را صدا کرد و ازخواهر مجاهدم درخواست کرد به او کمک کند و به خانه و زندگی با یغمایی بازگردد. من آنجا شاهد بودم که آن خواهر بزرگوار چه فشار هولناکی را تحمل می کند. ولی فقط به خاطر خواهش برادر مسعود بود که پذیرفت و به خانه بازگشت. چندی بعد جنگ اول آمریکا با عراق شروع شد. ستاد تبلیغات تعطیل شد و ما به ارتش آزادیبخش منتقل شدیم. البته یغمایی در همان پایگاه بدیع زادگان ماند و ما به ارتش رفتیم. من در قسمت ترابری و تدارکات و لجستیک خودروهای ارتش مسئولیت چند سوله بزرگ را داشتم و مشغول بودم که یک روز با عجله صدایم کردند و گفتند باید به «بدیع» بروم. به شدت نگران بودم و بالاخره با ماشین پیک مخصوص که از بدیع آمده بود خودم را به آنجا رساندم. گفتند اسماعیل دیشب با همسرش دعوایش شده و خواسته او را کتک بزند و آن خواهر شبانه فرار کرده است. داشتم دیوانه می شدم. این دیگر چه فضاحتی است؟ بعد برادر مسعود صدایمان کرد. از احوال یغمایی پرسید و یغمایی شروع به گریه و زاری کرد. بدون این که اشاره ای بکند به جریان کتک زدن و فرار همسرش. برادر مسعود گفت بیا برو به خارج! یغمایی که فهمید دیگر زمان اخراجش فرارسیده گفت نمی روم. برادر گفت حتی اگر فکر می کنی که اروپا محیط مناسبی نیست بیا بفرستیمت به کانادا. گفت نمی روم. در این جا برادر مسعود با نگاهی که آتش به دل همه ما زد گفت:‌ ببین اسماعیل من مسئول ارتش آزادیبخش هستم! الان بچه هایمان در کفری گیر افتاده اند و هر لحظه امکان حمله نیروهای رژیم وجود دارد. خدا را خوش می آید که وقت صرف این قبیل مشکلات بشود؟ همه حاضران، از جمله خود من، داشتیم دیوانه می شدیم. برادر مسعود گفت خوب بیا برو پیش حمید در اشرف باش تا ببینیم چه می شود. قبول کرد؛ و با من راهی اشرف شد و در قسمت ترابری کاری به او دادم تا سرگرم باشد. از آن زمان تا همین لحظه که این خاطره را می نویسم من هیچگاه نتوانسته ام از مظلومیت نگاه برادر مسعود رهایی یابم و هر بار که آن همه بزرگواری و مظلومیت را به خاطر آورده ام تمام کارهایم تعطیل شده اند. گیج و مات و منگ به این فکر کرده ام که اگر یغمایی دهشاهی صداقت داشت این برخوردها را فراموش می کرد؟ که حالا بیاید این گونه لجن پراکنی نسبت به برادر مسعود بکند؛ و این شعر نزار قبانی به یادم آمده است که:
در شهر غبار چه تفاوتی است
میان تصویر یک شاعر و یک دلال؟
و راستی مگر یغمایی اندکی و فقط اندکی شعور و معرفت داشت که این چیزها را بفهمد؟ در عوض نوشته است:‌ «. انقلاب ایدئولوژیک در محتوا به نظر من چرخش کامل بود به طرف نوعی ولایت فقیه و تمرکز قدرت تام و تمام در دست یک نفر یعنی رهبری خاص الخاص... است» و به یاد آورده ام داستان خر عیسی را که سعدی چه حکیمانه درباره اش گفته است هرچند به مکه برده شود «چو بیاید هنوز خر باشد». اتفاقا نقطه خیانت یغمایی هم همین است. من اصلا تعجب نمی کنم که کسی مخالف و حتی دشمن مسعود باشد. مسعود خودش بارها به طنز و جد به افرادی مانند همین یغمایی می گفت و بر روی تابلو هم می نوشت که «مرا نکشید و نفروشید»! حرفهای دیکته شده اطلاعات و انجمن نجات هم برای من جدید نیست. آن چه جدید است ابعاد نمک نشناسی خائنانه یغمایی آن هم در مورد کسی مثل برادر مسعود است که او را همیشه حفظ و حراست می کرد به حدی که اعتراض سایرین برانگیخته می شد.
به هرحال این قضایا همچنان ادامه داشت. تا این که بالاخره یغمایی تا حدی تعیین تکلیف کرد و از خیر مجاهد شدن گذشت؛ اما باز هم همان کسی که می خواست به کانادا بفرستدش او را رها نکرد. او را به عضویت شورا پذیرفت اما سقوط آغاز شده بود. پروسه مسخ رفته رفته شتاب گرفت؛ و همان شد که سعدی حکیمانه گفته بود. مسخ شده را اگر در دریای هفت گانه بشویندش پلیدتر می شود.
اما افسوس که عضویت یغمایی در شورا هم زود گذر بود و دردی را دوا نکرد. من عمدا نمی خواهم در اینجا وارد پروسه خروج او از شورا و پشت کردن کامل او به مقاومت بشوم؛ اما هرگاه لازم باشد در مورد تمام جزئیات آن آماده شهادت دادن هستم. چون از نزدیک شاهد بودم و از مدتی قبل از بیرون رفتن او هم حرفهایی شنیده بودم و حتی خودش از روابطش با زنان متعدد از ملیتهای مختلف چیزهایی به من گفته بود (یغمایی شمه ای از این قبیل ارتباطات را در نوشته ای بی سر و ته به نام «قصه جام» که بالکل فاقد ارزش ادبی است نوشته و منتشر کرده است) حتی گفته بود از یک خانم ژاپنی یک پسر پیدا کرده است. من هم به عنوان مسائل شخصی و فردی او نه به کسی چیزی گفته بودم و نه برایم اهمیت داشت... اما بعد با تلخکامی و حیرت بسیار با یک فقره پنهان کاری و نارو زدن روبه رو شدم. این را فقط از این بابت اشاره کردم که گواهی بدهم علت استعفای یغمایی از شورای ملی مقاومت برخلاف آن چه که الان مدعی است اختلاف عقیده نبوده است. قضیه یک فرار به جلو در واکنش به خیانت به اعتماد بی دریغی بود که نثار او شده بود.
بگذریم ...برای ما بسیار روشن بود که او در بیرون از مجاهدین و شورا وضع بهتری نخواهد داشت. مرحله ای شروع شد که اهالی کرگدن شده یواش یواش زیبایی های کرگدن را کشف می کردند و اندر اوصاف آن داد سخن می دادند! و این بود که یک دفعه یغمایی شد پژوهشگر تاریخ و شاعر و محقق و نویسنده تا در دست توابهای هفت خط و هفت رنگ بگویند آن چه را استاد ازل از اتاق مبارزه با نفاق وزارت اطلاعات مخابره می کند.خائنان! با خنازیری از لعنت بر گلو
و تفالة قانقاریایی بر دل
از زقوم حسادتها و حقارتها مینوشند
و در انبانههای حسرت خود
جذام و برص را پنهان کردهاند.
مسیر خائنان یا راه طی شده به جهنم
با این که می شود در مورد لاطائلات یغمایی بسیار سخن گفت اما بهتر است از آن بگذریم و به مسیر پیموده منتهی به دوزخ یک خائن مسخ شده بپردازیم. آشنایی با این مسیر انحطاط بیشتر به درد مان می خورد.
در اولین گام یغمایی به سراغ چیزی رفت که خودش «عشق و عواطف انسانی» نامیده بودش. او انتظار داشت همسر سابقش نیز مثل خودش دنیای مبارزه و انقلاب را ترک کند؛ اما آن خواهر بزرگوار تصمیم خود را گرفته بود. می خواست به هرقیمت به مبارزه اش ادامه دهد و بر سوگند وفایش با خلق و انقلاب استوار بماند. قبول چنین واقعیتی البته برای یغمایی بسیار دشوار بود. در دستگاه ذهنی و ارزشی او زن موجودی بود تحت تملک مرد. نه قدرت تصمیم گیری دارد و نه توان انتخاب راه و مسیری تازه را. از این نظر یغمایی در اولین قدم سوگندهای خود را فراموش کرد و بعد از پشت کردن به سازمان با کینه ای حیوانی به لجن مال همسر سابق خود پرداخت. نوشته بی سرو تهی را سر هم کرد که اسمش را «قصه جام» گذاشت ولی در واقع یک کینه کشی مبتذل بود که حتی سر و صدای دوستان خودش را هم در آورد. او در این نوشته به کابوسها و خاطراتش از چند فاحشه که به صورت واقعی با آنها رابطه داشته، می پردازد و... افسوس که حرمت خواهر مجاهدم اجازه نمی دهد که بیش از این در باره این لجن نامه بنویسم. کینه جوی افسار گسیخته در یک جنون گاوی تمام دعاوی «عاطفی ـ انسانی» خود را فراموش کرده و او را همطراز زنان آن چنانی قرار داده بود. چیزی هم که در این میان مطرح نیست و نمی تواند باشد انتخاب آگاهانه آن زن است! از این دیدگاه «زن» اصولا موجودی نیست که تصمیم دیگری بگیرد. همیشه در طول تاریخ برایش تصمیم گرفته اند و حالا هم یک عده پیدا شده اند و از این حرفهای «بد بد» می زنند و در دهان او می گذارند که چه نسبتی به مردی که دیگر نمی خواهد «مالک» ش باشد بدهد. به یاد می آوریم که خانم اینگه بورگ باخمن گفته بود فاشیسم در ابتدا از رابطه بین یک مرد و زن آغاز می شود و نه با پرتاب اولین بمبها!
به هرحال بعد از مدتی بامبول دیگری از طرف وزارت اطلاعات علیه مجاهدین علم شد به نام قتل های مشکوک در اشرف. وزارت خبیثه قصد داشت به هرچیزی بیاویزد تا مجاهدین را در سنگر مقاومت شان در اشرف منحرف، سست و مردد کند؛ بنابراین الم شنگه ای به همین نام به راه انداخت. اینجا بود که ناگهان یغمایی در حالی که ازدواج مجدد هم کرده بود به عنوان امدادرسان غیبی آنها هوس کرد از همسر مطلقه ۲۰ سال پیش خبر بگیرد! راستی او کجاست؟ سناریو به اندازه ای ابلهانه بود که مرغ پخته را هم به خنده وامی داشت. باید مجاهدین توضیح می دادند که «خانم اکرم حبیب خانی» که مادر فرزند آقای اسماعیل یغمایی بوده است و در اشرف بوده و اکنون سالها است که خبری از او نیست کجاست؟» راوی داستان هم این بوده که یک نفر! به فرزند ایشان گفته است مادرت مرده! و آقای یغمایی «دلواپس» است و آمده توضیح می خواهد! و معلوم هم نیست که مجاهدین چرا باید به ایشان توضیح بدهند؟ یغمایی این بار نوشت که گزارشهایی از وقوع قتلهای مشکوک در اشرف منتشر شده و مجاهدین باید به من توضیح دهند که اکرم حبیب خانی (مادر فرزند من) کجاست و چه بلایی سرش آمده است؟
راستی ایشان «وکیل و وصی» چه کسانی است که خونخواه مجاهد عاقل و بالغی شده که سالهای سال است مسیری متضاد با «همسر سابق» خود انتخاب کرده است؟ این کشاکش بالاخره به آنجا منتهی شد که خواهر مجاهد اکرم حبیب خانی ناگزیر به نوشتن جزوه ای به نام «شرافت به یغما رفته» پرداخت و در آن توضیحات مبسوطی درباره توطئه وزارت اطلاعات در این مورد نوشت. به این وسیله تمام تهمت ها و فشارها خنثی شد و یغمایی رو سیاه تر از همیشه رسوا گردید.
هنوز از این قضیه چندی نگذشته بود یک باره یغمایی خواب نما شد که آی مال و منال همسر جدید من دارد به باد می رود و خانه اش دارد حراج می شود و... و من (یعنی یغمایی) در این زمینه «تا آخرین نفس هستم»!
در این وسط جار و جنجال یغمایی معنایی کاملا بودار داشت. به ویژه آن که ادعاهای سخیف و مضحک تعداد دیگری از عوامل وزارت خبیثه هم به آن اضافه می شد. این در شرایطی بود که رژیم در پاتک به حکم منع تعقیب و تبرئه کامل مجاهدین و شورا در پرونده ۱۷ ژوئن، فردی را هم به شکایت و دادخواهی آورد که متعاقبا معلوم شد مدتهاست مرده است!
به هرحال این توطئه نیز با شکست کامل مدعیان روبه رو شد؛ اما بعد از آن نیز یغمایی و همگنان پیشانی سفیدش هر از چندی بامبولی در می آورند تا ما را به راه دیگری که داریم بکشانند؛ اما ما آموخته ایم که به هر قیمت که شده هدف را فراموش نکنیم. هدف هم یک چیز رویایی و رمانتیک نیست. هدف «کل نظام» است. به هرقیمت و بهایی که لازم است بپردازیم؛ و در این مسیر به قول شادروان شاملو حتی از «ناتوانی» هایمان هم شمشیری علیه دشمن می سازیم؛ بنابراین خیال یغمایی و تمام پیشانی سفیدهایی همچون او راحت باشد. همانطور که تا همین جا به هرقیمتی شده راه را ادامه داده ایم باقیمانده راه را هم خواهیم پیمود؛ و باز هم به گفته هم شاملوی بزرگ «مگر بدون اعتماد به پیروزی هم می توان به جنگ دشمنی رفت؟».
دوستان!
شعر را چه سود اگر نتواند اعلام قیام کند؟
اگر نتواند خودکامگان را براندازد؟
شعر را چه سود اگر نتواند آتشفشانها را
به طغیان وادارد آن زمان که نیازش داریم؟
شعر را چه سود اگر تاج
از سر شاهان قدرتمند این جان بر نگیرد؟
(از شعر گزارشی بسیار محرمانه از سرزمین مشت ـ نزار قبانی)
تحریف مبارزه ضدارتجاعی به مبارزه ضد مذهبی
یغمایی در آخرین کلیپی که در یوتوب گذاشته خطاب به برادر مسعود گفته است:‌ «شما در پیام تان از حضرت معصومه و امام رضا صحبت کرده اید بگذارید بگویم که مذهب درجامعه ایران تمام شده است و شما اگر بخواهید ادامه دهید باید این خرافات را کنار بگذارید و...» و سپس به یک شکرخوری بسیار بزرگتر از دهانش در مورد پیامبر اسلام و حضرت علی پرداخته که:‌ «به نظر من شما واقعیت اسلام را نمی بینید به دلیل این که در مدار جاذبه هستید و گرنه هیچیک از اعمال پیامبر اسلام و امام اول شیعیان قابل دفاع و توجیه نیست. محمد حنیف نژاد نیز علیرغم همه فداکاریهایی که کرد دراین مدار جاذبه قرار داشت و نتوانست از آن خارج شود».
تا آنجا که به محتوای حرف این قبیل پژوهندگان مربوط می شود باید بگوییم که حرفهای یغمایی و همگنان او مطلقا هیچ «چیز» تازه ای ندارد. در هفتاد سال پیش علی دشتی که دست برقضا علاوه بر رابطه با انگلیسیها از مداحان رضا شاه هم بود و برایش می نوشت:‌ «ما اعلیحضرت پهلوی را تنها یک نفر پادشاه خود نمی دانیم بلکه او را مظهر ایدئال ملی خودمان می دانیم...» کتاب «۲۳ سال» را نوشت. این کتاب بسیار پر و پیمان تر از تمام اباطیل یغمایی و همگنان او است؛ یعنی امثال یغمایی که در سپتیک تخیلات خود از اکتشافات جدید خود سرمست هستند هر چه در مورد زندگی پیامبر اسلام و قرآن و اسلام بگویند به گرد پای کتاب دشتی نمی رسد؛ اما همانطور که رابطه مستقیمی وجود دارد بین «مظهر ایدئال ملی» دشتی و لاطائلاتش در مورد اسلام و پیامبر در مورد یغمایی هم بین آن همه «درود بر شاه» گفتن ها و اعلام پشیمانی (مودبانه اش را نوشتم) از مبارزه با شاه و ساواک رابطه مستقیمی وجود دارد. کما این که یغمایی در همین آخرین کلیپش گفته است:‌ «به نظر من اسلام سیاسی و جمهوری دمکراتیک اسلامی مرده است و دیگر هیچ نقشی در ایران ندارد و آینده ایران یک نظام سکولار و دمکرات است». این پیش بینی یغمایی فقط یک جمله «جاوید شاه» کم دارد که امیدواریم به زودی آن هم رفع شود. نوشته ها و استدلالات کشاف اپورتونیستهای چپ نما علیه دین و مذهب در چهل و چند سال پیش نیز یادمان نرفته و در این زمینه هم یغمایی دیر آمده است!
پرداختن به این نکته از این نظر حائز اهمیت است که توجه کنیم این ضدیت هیستریک با مذهب و جایگزین کردن آن مبارزه با ارتجاع یکی از ویژگی های عملی بریدگان و خائنان این چنینی است. وقتی مجاهدین با دریای خون و رنج و رزم رژیم خمینی را به اینجا رسانده اند و وقتی خمینی کارهایی کرده که حتی منتظری می گوید باعث چندش مردم از ولایت فقیه شده است، بد و بیراه گفتن به پیامبر اسلام و حضرت علی و دین مذهب مجاهدین همراه با دور زدن خمینی و دم تکان دادن برای رژیم و انجمن نجاتش نه فقط خرجی ندارد بلکه موجب در آمد است. هریاوه سرایی می تواند عربده بکشد و یاوه ها را نشخوار چند باره کند. آن چه که هزینه دارد و «جیز» می کند شعار «مرگ بر خمینی» است. این شعار است که مجاهدین باید بهایش را بپردازند و صدتا صدتا جلوی جوخه مرگ لاجوردی و گیلانی قرار بگیرند تا برای همیشه در تاریخ ایران شعار «مرگ بر شاه سلطان ولایت مرگت فرارسیده» ثبت شود. فراموش نکنیم که این شعار در حالی که هنوز سه سال از حاکمیت «امام» ی که ۵ میلیون نفر به استقبالش رفتند نگذشته بود توسط میلیشیای جوان مجاهد در خیابانهای تهران به ثبت رسید. وای کاش این قبیل پژوهندگان کودن تاریخ ذره ای شعور، و البته شرف میداشتند تا فرق اسلام خمینی و مجاهدین را فهم کنند. خانم بتانکورت که مدت ۶ سال و نیم از عمرش را در اسارت به سر برده بعد از آشنایی با مجاهدین در یک گردهمایی همبستگی با مردم فرانسه و یادبود قربانیان حملات تروریستی در پاریس در ۳۰ آبان ۹۴ گفت: فکر می‌کنم امروز کافی نیست که بگوییم، این اسلام نیست. به‌نظرم مهم است روشن باشد و گفته شود که این ضد اسلام است، برداشت دیگری از اسلام نیست، بلکه ضد اسلام است و از این ایده باید به‌صورت دینی دفاع کرد و آن‌را مورد بحث قرار داد، آن هم با استدلال‌هایی که بتوانند در برابر استدلال‌های افراط‌گرایان پاسخگو باشند
چرا این مسأله اهمیت دارد؟ زیرا اگر ما این کار را اینجا انجام ندهیم، یعنی در فضای دموکراسی، در نتیجه مجبوریم تنها برداشت از اسلام را بشنویم، یعنی برداشت رژیم ایران، برداشت عدم برابری زنان، اعمال مذهب بر سیاست، طرد، خشونت، (اقدامات) خودسرانه و قضاوت کور است و به همین خاطر باید از اینجا گفت، در اینجا، در فرانسه، یک اسلام دموکراتیک وجود دارد تا در برابر اسلام حکومت مذهبی (رژیم) ایران قد علم کند.
از این‌رو برای من خانم رجوی، (صادقانه فکر می‌کنم)، شما که در فرانسه قربانی این اسلام افراط‌گرا هستید و کتابی نوشته‌اید تا توضیح بدهید، چرا این اسلام نیست، شما که برابری زنان را در جنبشتان به یک اولویت تبدیل کرده‌اید، شما که اعتقاد دارید می‌توان در یک جامعة اسلامی در دموکراسی و در یک حکومت مبتنی بر جدایی دین و دولت زندگی کرد، شما که سال‌هاست به این مسأله فکر می‌کنید، شما صدایی هستید که ما باید بشنویم. ما به تفکرات شما نیاز داریم، به الگوی شما نیاز داریم، به الگوی همة کسانی که امروز در اینجا با شما هستند نیاز داریم، کسانی که مبارزة خود را از دیروز یا از جمعه ۱۳ نوامبر شروع نکرده‌اند، بلکه از زمان اشرف و البته بسیار قبل از آن مبارزه می‌کرده‌اند. شما ایرانی‌هایی که هنوز در خودتان عطش یک ایران آزاد و مبتنی بر برابری زن و مرد را دارید، این برای ما به‌عنوان فرانسوی مهم است که بدانیم، در جهان اسلام و در میان مسلمانان فرانسه، برابری زن و مرد ارزشی است که از آن دفاع می‌شود. ما به این نیاز داریم، چرا؟ چون اگر پرچم‌های آزادی، برابری و برادری را زمین بگذاریم، خودمان را رها کرده‌ایم و آن‌چه به‌عنوان نوری در جهان نمایندة آن هستیم بر زمین می‌افتد. فکر می‌کنم که ما اجازه نداریم به تفرقه بیفتیم. ولی برای متحد بودن، ما باید با شجاعت بسیار زیادی متحد بشویم، زیر پرچم خوبی در برابر بدی»لوث کردن ارزشهای انقلابی
 وقتی یغمایی می نویسد یا می گوید:‌ «کلمه مجاهد قریب به ۳۵ سال است که بهانه کشتار همه کسانی است که نفسی برمی آورند» و یا «از نظر من سازمان مجاهدین الان با یک بحران ایدئولوژیک روبه رو است و علت همه بریدنها از شما در همین بحران ایدئولوژیک است» هیچ فرقی با آن تواب تشنه به خون و هار ندارد که بی دنده و ترمز می گوید:‌ «فرقه رجوی مطلقا در جبهه خلق قرار ندارد»؛ و فراموش می کند که ۴ سال قبل خودش مدعی شده بود: «من عمیقا از مبارزات مجاهدین خلق علیه تمامیت نظامی جمهوری اسلامی حمایت کرده و از همراهی و مساعدت به هرنیرویی که برای سرنگونی و اسقاط این رژیم تلاش کند دریغ نخواهم کرد ـ ایرج مصداقی در گزارش ۹۲».
به هرحال هردو قاطر بارکش یک گاری هستند که یکی می گوید: «...از نظر من فرح پهلوی یک موی گندیده اش می ارزد به صد تای مریم رجوی...»(یغمایی که ادبیات خوانده است به «گولو گولوی هار» بگوید مو که گندیده نمی شود!) و این یکی قاطر پاسخ می دهد:‌ «محمد رضاشاه و فرح پهلوی بسا مترقی تر از اپوزیسیون اقای رجوی و بانو هستند». اصلا هم نباید فریب زرورق حرفهایشان را خورد که یکی می گوید: «من گروه خونم با سلطنت نمی خواند» و دیگری که خود را «حقیقت جو» می نامد. هر دو خائن به خلق و انقلاب هستند و فضاحت قضیه صریحتر از این است که قابل پوشش باشد. اصل حرف همان است که جای دیگر درباره شاه خائن نوشته یا گفته است: «هر وقت می رفت توی آمریکا شوروی فرش سرخ می انداختند. سرود ملی می نواختند با کالسکه طلا این ور اون ور می بردند. ایرانی یک غروری داشت پاسپورتش از پاسپورت اروپائی ارزشمند تر بود»؛ و البته این روی سکه وادادگی مفرط و مفلسی فلاکت بار این جماعت است. روی دیگر فحاشی نسبت به مجاهدین و مقاومت است. یغمایی در این زمینه روی دست تواب هار بلند شده است که خطاب به رهبری مجاهدین می گوید: «الان کیسه های خون خواهر و مادر و پدر مادر ما رو شونه هاتونه و مشغول معامله و زندگی خودتون هستید. آن هم با کثیف ترین دیکتاتورها. می خواهید آزادی را به ارمغان بیاورید. اگر این آزادی است با این تفکر با این پایه های ایدئولوژیک تف به این آزادی». آن تواب رسوا و بی آبرو هم در تحقیر مجاهدین پایدار در اشرف و لیبرتی گفته بود:‌ «یک مشتی بیمار در سن ۶۰ سالگی به سر می برند در آلبانی چندین هزار کیلومتر مریض بیمار روحی بیمار بعضی هاشون کنترل ادرارشون را ندارند بعد ادعا می کند که اینها بروند کنترل دست بگیرند این آدم باید مالیخولیا داشته باشد چه رسد که نقش دن کیشوت هم پیدا کرده است» از هیچ جلاد و بازجو و شکنجه گری چنین شقاوتی را شنیده یا دیده اید؟ هرگز! این همه لوث کلمات و ارزشها از عهده خائنان برمی آید و بس. آن همه نه هر خائنی؛ و نه خائنانی که سرشار از کینه و بغض هستند. بلکه اضافه برهمه اینها خائنانی که طی سالیان تمام سوز شده اند و دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارند.
اما گذشته از این حرفها وقتی یغمایی چنین افسار پاره می کند یک ارزش را قربانی می کند. ارزش مقاومت. لوث کردن ارزشهایی است که مقاومت تا به حال با تمسک به آنها طی طریق کرده، از آن الهام گرفته و به مدد همان ارزشها سنگینی یک مبارزه را بردوش حمل کرده است. به راستی چه کسی یا چه جریانی در بحران است؟ و این سمپاشی نسبت به مقاومتی که روز به روز آینده تابناک تری می یابد به نفع کیست؟ یغمایی و همپالگی هایش که فاشیستی ترین عقاید را درباره مجاهدین و مقاومت ایران دارند هیچ مأموریتی جز ناامیدی و پاشاندن یأس ندارند؛ و مثل موریانه به بدنه مقاومت و مجاهدین می افتند تا آرمانها را مخدوش و غیر قابل دسترس و مقاومت را بیهوده معرفی کنند. نگاهی به موضعگیری های این جماعت در مورد «اشرف» بیندازید. آنها «به فرموده» با قلمهای زهرآگین و زبانهای مسموم خود به رذیلانه ترین وجهی احلام آخوندها را تبلیغ می کردند و همواره به مجاهدین ایراد می گرفتند که مقاومت بیهوده است و باید اشرف را ترک کرد. البته آنها هرگز پاسخ نمی دادند که اگر مجاهدین با دست خالی در برابر سلاح آتشین و تانک و نفربرهای مالکی و قاسم سلیمانی نمی ایستادند به کجا باید می رفتند؛ زیرا که روشن بود جایی جز عبای ملاها وجود نداشت؛ اما از نظر یغمایی و همگنان دور و برش این مقاومت قهرمانانه که در تاریخ مقاومت در سطح جهانی بی مانند بوده است بی ثمر و ناشی از خیانت رهبری آنها بوده است. آنها ریاکارانه برای مجاهدان پایدار دل می سوزاندند اما وقتی از مغزشویی آنها سخن می گفتند تحقیرآمیزترین توهین را به آنها می کردند؛ و بعد به صورت طبیعی این سوال مطرح می شد که چه کسی این مغزشویی را کرده است؟ یاوه هایی ردیف می شد گاه انسان احساس می کند با مشتی کودن و کوتوله سیاسی روبه رو است؛ اما واقعیت اصلی را فراموش نکنیم. ما با یک مشت خائن روبه رو هستیم که در انجام وظیفه خیانت خود سوگند خورده اند؛ و حتی کمر به تبرئه سرسلسله همه خائنان تاریخ، یهودای اسخریوطی، پرداخته اند. بخوانیم و برمسخ انسانهایی که روزی روزگاری «انگ روشنفکری» و «زندانی» داشتند و در دام یهودا افتادند نظاره کنیم. یکی از آنها، محمد جعفری نامی است که با نام مستعار همنشین بهار یاوه نویسی می کند. او در باره سرسلسله خائنان تاریخ نوشته است:‌ «گاهی من فکر می‌کنم اون داستان یهودا نیز اما و اگر دارد. چطور ممکن است یکی از حواریون مسیح که ازش نیکیها یاد می‌کنند آنقدر پست باشد که به خاطر سی سکه نقره که کتاب مقدس می‌گوید دوست نازنینش مسیح را به پلیس بشناساند؟ شاید، شاید یهودا میهنش را دوست داشته و درست یا نادرست راه و رسم مسیح را در ضدیت با آن می‌دیده و به همین دلیل به این نتیجه رسیده که بیایم به قیمت یهودا شدن به قیمت تف و لعنت دنیا را به خود خریدن این کار را بکنم...».
در این میان آیا برای شهیدان که به قول سارتر «ستارگان خاموشی هستند که همچنان نورشان به ما می رسد؟» حرمتی باقی می ماند؟ هرگز! از نظر امثال یغمایی شهیدان قربانی شدگانی معزشویی شده هستند که فریب جاه طلبی های یک رهبر «دیکتاتور» را خورده اند. آنها تعدادی قلیل و اندک هستند که جز به کشتن دادن خود کاری نکرده اند و تا به حال هم هیچ تأثیری برروی روند مبارزه با آخوندها نداشته اند. در برابر این خائنان چه باید گفت؟ پروفسور ژان زیگلر، نایب رئیس کمیته مشورتی شورای حقوق بشر ملل متحد، پاسخی دندان شکن به همه این یاوه گویان داده است. شمه ای از حرفهای پرفسوز ژان زیگلر را در مورد نقش استراتژیک اشرف در مبارزه برای آزادی بخوانیم تا نقش تاریخی اشرف و مجاهدان اشرفی و اتفاقا رهبری مقاومت در سالهای پایداری بیشتر روشن شود: «باید پرسید چرا اشرف این گونه رعشه به جان رژیم می اندازد؟ این رژیم تروریست که در سراسر جهان ترور می کند، رژیمی که هشتمین تولیدکننده نفت در جهان است. چرا؟ جواب این است که چه گوارا آن را فرموله کرده است. او این را در یادداشتهای بولیوی، در یادداشتهای جنگ چریکی در بولیوی مطرح کرده است، تحت عنوان تئوری کانون. می گوید اگر در جایی یک کانون وجود داشته باشد، حتی اگر به لحاظ کمیت محدود باشد، به لحاظ جغرافیایی محدود باشد، این کانون ارزشهای دموکراتیک را ساطع می کند. تشعشع ارزشهای آزادی، تشعشع ارزشهای همبستگی بین المللی خواهد بود. این برای ستمگران غیرقابل تحمل است، حتی اگر قدرتمندترین حکومت ستمگر باشد. آنها نمی توانند وجود چنین کانونی را تحمل کنند که هر لحظه مشروعیت رژیم ستمگر آنها را نابود تهدید می کند. ملاها خطر اشرف را خوب درک کرده اند».
دوزخ اما سرد
قصه است این قصه، آری، قصه درد ست
شعر نیست
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است...
این گلیم تیره بختی ها ست
خیس خون داغ سهراب و سیاوشها
روکش تابوت تختی هاست
(اخوان ثالت شعر خوان هشتم)
اخوان ثالث شعری دارد به نام «دوزخ اما سرد» و در توصیفش گفته که لعنت آغازی است «سراپا نکبتی منفور» در خلال این وجیزه بارها و بارها به دوزخ خمینی فکر کردم و از خود پرسیدم دوزخ با آدمی به عنوان انسان چه می کند. دوزخ جایگاه مسخ شدگان است. به درجات و به اشکال گوناگون. باید رفت کتاب دوزخ از «کمدی الهی» دانته را خواند. تعبیرات قرآنی هم درباره مسخ شدگان بسیار تکان دهنده است.
چیزی که با اندکی مسامحه در قرآن مترادف خنزیر نامیده شده. در سوره مائده (آیه ۶۰) درباره انسانهایی مسخ شده که به میمون و خوک تبدیل شده اند و تأکید شده که جایگاهی زشت دارند. میمونهای تکیه زده بر منابر برایم آشنا بودند؛ اما خوکها را نمی شناختم. یا مصادیقش را نمی دانستم.
در زمانه ای که خمینی «امام» است انسان مسخ شده عنکبوت و کرگدن نمی شود. آنها تبدیل به خوک می شوند؛ و خائنان خوکچه های مفلوک و درمانده این زمانه اند.
خوکچه که می گویم نه از آن نوع حیوانی است که هندی اش مشهور است و حتی در خانه ها هم نگهداری می شود. منظورم خوک است از خانواده گرازسانان و راسته جفت سم سانان که مهم ترین خصوصیتش همه چیز خوار بودن آن است.
تفاوت خوکچه به عنوان یک حیوان با یک انسان خوکچه شده هم این است که اولی با یک جبر طبیعی خوکچه «خلق» شده و این دیگر انسانی است که خود در ادامه انتخابش، مسیری را برگزیده و در طریقی قدم زده است که بالاجبار و خواهی نخواهی از او موجودی همه چیز خوار و همه چیزگو می سازد. خوکچه ای که می گویم خوک حقیری است که زمانی انسانی بوده و حالا مسخ شده و لذا خواندن حرفهایش تهوع آور است و دیدن شمایلش نفرت انگیزتر! به قول حافظ: «گرسنگ از این حدیث بنالد عجب مدار» به صف خوکچه های منتظر ورود به دوزخ نگاه کنید. من نام یکی شان را آوردم. یکی که به دوزخ سلام گفته است!
فقها گفته اند خوردن گوشت خوک در بیابانی که خطر مرگ از گرسنگی وجود دارد حلال است؛ اما مرجع تقلید من در این مورد حکیمی است که «قیمتی لفظ دری» را به پای خوکان نمی ریزد و گفته است: «خوک همه شر و زیان ست و نحس» لذا ترجیح می دهم که بمیرم و نیم نگاهی به خوکان و خوکچه ها نیندازم.

ادامه مطلب...

من براندازم

maghalat 3431a

قیام ۷ دی ۱۳۹۶ مردم بپاخاسته در بیش از صد شهر ایران، بسیاری از معادلات سیاسی در داخل کشور را برهم زده و برمجادلات و درگیری باندهای حکومتی افزوده و مهمتر از آن توهمات سالیان برخی را نیز از بین برده است.

اعتراضات مردمی علیه رژیم فاسد آخوندی، واقعیت اراده و خواست مردم برای سرنگونی کلیت نظام را به بهترین شکل به عرصه و پهنه خیابانها و معابر کشاند و در برابر افکار عمومی دنیا به نمایش گذاشت و بدین طریق فاز سرنگونی وارد مرحله نهایی خود شد.
شوک و هراس وارده به ولی فقیه ارتجاع و تمامی ارکان حکومت چنان سنگین بود که "همه با هم" و دست در دست هم به مقابله در برابر آن برخاستند.
همسویی و همراهی شوم باندها و دستجات خودی حکومتی برای سرکوب اعتراضات حق طلبانه مردم، یک بار دیگر آنها را، پس از جنایات همگانی دهه شصت که هدف آن ازبین بردن هرگونه صدای مخالف و نابودی مخالفین بمنظور تثبیت پایه ها و یکدست کردن حکومت بود، به "اتحاد واتفاق نظرسیاسی" در خاموش کردن صدای برحق قیام کنندگان کشاند، اما این بار برای دفع خطر جدی سرنگونی و برای حفظ بقای رژیم.
بخوبی شاهد بودیم که ولی فقیه ارتجاع چگونه و بدون هرگونه پرده پوشی، آشکارا در برابر مزدورانش، از نقش رهبری کننده سازمان مجاهدین در قیام سخن گفت و اجبارا به آن معترف شد.این گونه موضعگیری و سخن گفتن از نیروی پیشتاز سرنگونی در حقیقت و بناچارهم نشان ازضعف، ترس و وحشت از سرنگونی به پیشتازی مجاهدین دارد و هم این که هشداری به مزدوران خود، برای سرکوب هر چه بیشترمجاهدین، چرا که کمترین تعللی از آن نتیجه اش شتاب هرچه بیشتر روند سرنگونی خواهد بود و همچنین اعتراف به این حقیقت که مجاهدین را پس ازسی سال و اندی انکارکردن و محو و نابود خواندن، همچنان تنها دشمن سرسخت خود و حکومت ننگینش می داند، مجاهدینی که بحق امروز مصمم تر و پایدارتر از دیروز، با عبور از هفت دریای خون و با عنصر فدا و ایمان و ایقان به پیروزی مقاومت مردم ایران از پس تمامی توطئه های شیطانی و جنایتکارانه، تهمت و ناروا، کید و حسد از سوی این جانیان ضد بشری و مزدوران بی سیرت وطنی و خارج از کشوری خود و همدستان بین المللی آن برآمده و"حاضرحاضرحاضر" به سرنگونی رژیم جهل و جنایت و تا به آخرایستاده اند، چرا که بواقع مجاهد خلق اند.برای درک هرچه بیشتر اهمیت و ارزش گذاری این قیام، موضعگیری برخی از جنایتکاران دیروز که امروز قبای پوسیده اصلاح طلبی حکومتی بر تن کرده اند، بسیار گویاست تا بتوان عمق جدیت این قیام و هدف غایی آن را بدرستی دریافت.در اینجا عامدانه و بنا به ضرب المثل شیرین ایرانی "کی شود دریا ز پوزسگ نجس"، بیچارگان هرزه گو و هرزه نویسان فحاش شاعر، وکیل، تواب تشنه بخون و دیگربوزینگان و رقصندگان بر اجساد بی شرف و دوجین وراج مزدور، که کما فی السابق با تراوشات ذهنی گندیده خود، همچنان در کار نشان دادن جای دوست و دشمن هستند، را تنها به یک اشاره و با "درد سوزش بی وقفه خود" از ارتقا، پویایی، بالندگی مجاهد و مجاهدین و رهبری ذیصلاح آن آقای مسعود رجوی وهمچنین صلابت و اعتلای هر چه بیشترشورای ملی مقاومت این یگانه جایگزین برحق وآلترناتیو دموکراتیک مردمی ایران و نقش ستایش انگیز وخستگی ناپذیر رئیس جمهور برگزیده آن، خانم مریم رجوی و پایداران اشرفی و اشرف نشانان و اراده سترگ مشعل داران کانون های شورشی هزاراشرف و مقاومت، بحال نزار خود وامیگذاریم تا ازاین به بعد نیز"بفرموده" با هتاکی و تمسخر، هرآنچه را که لایق خود می باشد و نجاست نمایان در آینه را، نثار این مقاومت خونین و رهبری پاکبازآن کنند و پاچه به دندان گیرند، چه باک، مگرنه این است که "مه فشاند نور و سگ عوعو کند".رژیم آخوندی که از گستردگی و خواسته های قیام کنندگان با شعارهای "مرگ بردیکتاتور"، "مرگ برخامنه ای"، "مرگ بر روحانی" مات و مبهوت شده بود، سراسیمه و هراسان به سرکوب، کشتار و دستگیری های گسترده دست زد، چرا که خطرسرنگونی را با تمام وجود احساس کرده بود.از شروع قیام تا به امروز، فرصت طلبان طیف اصلاح طلب، که همواره و سربزنگاه نقش سوپاپ اطمینان حاکمیت را بازی کرده و می کنند، چهره کریه خود را هرچه بهتر برملا کرده و از در مخالفت با خواست برحق آن یعنی"سرنگونی تمامیت رژیم" برآمده و واکنش های هیستریک از خود نشان داده و می دهند.از جمله آخوند شیاد خاتمی نماد اصلاحات دروغین، که مردم را تنها "معترض ونه برانداز" خواند و این چنین خود را بیش ازپیش مفتضح و در صفحات مجازی بحق مورد تمسخر جوانان قیام کننده قرار گرفت، تا دیگر مدعیان ریز و درشت این طیف، به صف شده و در مذمت خواسته حق طلبانه براندازی قیام کنندگان داد سخن سرداده و با همراهی وهمدلی شیادانه خود با مطالبات معیشتی آنان و نشان دادن سوراخ دعای برگزیدن راهکارهای قانونی، هم ریاکارانه از "حق اعتراض" مردم دفاع کردند و از راه حل نهایی "صندوق رای" گفتند و توصیه به دیگر جناح برای شنیدن حرف مردم و چاره جویی درباره آن و هم قیام کنندگان را از دادن شعارهای ساختارشکنانه و روشهای قهرآمیز، با سناریوی سیاه نمایی لیبی و سوریه شدن ایران، برحذر داشته و می دارند (مصطفی تاجزاده).تمام تلاش این جناح در این امرخلاصه شده تا که دولت آخوند روحانی را بهر طریق ممکن از زیر ضرب اعتراضات مردمی خارج کرده و تنها سیاستهای جناح تمامیت خواه، اصولگرایان تندرو، را دلایل اصلی نارضایتی مردم و این قیام بدانند و با هشدار به خطر حتمی بودن سرنگونی خواهان تجدید نظر سیاستهای جناح رقیب و بعضا بازی گرفتن مجدد آنان در قدرت می شوند.اصلاح طلبان حکومتی پس از۲۰ سال فریب نسل جوان با تحریف تاریخ (همسوبا دیگرجناح) و تکذیب ولاپوشانی نقش مستقیم خود در جنایات دهه شصت و هفتاد به هدف تحکیم هرچه بیشتر پایه های حکومت ننگین آخوندی با پهن کردن بساط معرکه گیری گفتمان سیاسی"جامعه مدنی" و"مردم سالاری دینی" بخوبی دریافته اند که دیگر دوران شیادی آنها بسرآمده، از این رو تلاش مذبوحانه ای را برای حفظ آبرو و حیثیت سیاسی برباد رفته خود انجام می دهند، اما فارغ ازاین که خیلی از معادلات سیاسی تغییرکرده و شرایط دیگربه دوران پیش از قیام دی ماه بر نخواهد گشت و بسیاری ازمردم نیز از مرحله آزمون و خطا، اعتماد و خوش باوری سیاسی به شیادان ۲ خردادی مدتهای مدیدی است که دیگر گذر کرده و پاسخ خیانت آنان به خود و پایان یافتن ماجرای اصلاح طلبی را هرچه رساتر در شعارهایشان فریاد می کنند. حجاریان تئوریسین جناح ۲ خرداد طی مطلبی در روزنامه اعتماد شاید بهترین تعبیر را درباره وحشت خود و همپالگی هایش از شعله ورشدن قیام سراسری دی ماه و تداوم آن، هرچند با کندی نسبت به روزهای شروع در جریان است، بیان کرده و اعتراضات مردم را به امواج دریا تشبیه کرده که عقب می روند اما با شتاب بیشتر بازمی گردند.وی با نشان دادن بغض وکین خود از خواستهای مردم، پیامد و نتایج خطرناک شعار "عبور از روحانی" برای نظام را گوشزد کرده و آن را در مسیر "گذر از دولت و رسیدن به حاکمیت و اصل نظام و در آخر عبور از جمهوری اسلامی" می داند، همان خواستی که قطعا قیام کنندگان در سراسرایران برای رسیدن به آن، با اعتراضات روزانه خود، و به تعبیر خانم مریم رجوی "تا روزی که آزادی، دموکراسی و برابری همچون رودی خروشان از آذربایجان تا بلوچستان و از خراسان تا خوزستان جاری شود از پای نخواهند نشست، از پای نخواهند نشست تا روزی که همه ایرانیان با همه عقایدهایشان و با همه تفاوت هایشان، دست دردست هم پرچم پیروزی را به اهتزاز در آورند، پرچم ایران آزاد و دموکراتیک".در خارج از مرزهای ایران نیز، پیام براندازی قیام کنندگان و این که برای رژیم نامشروع آخوندی هیچ آینده ای بجز سرنگونی متصور نیست، بخوبی شنیده شده و اخیرا هم در مجمع پارلمانی شورای اروپا در استراسبورگ بر روی این واقعیت انکارناپذیر انگشت گذاشته و بر آن تاکید شده بود.این واقعیت امروز جامعه ایران پس ازقیام ۷ دی می باشد، واقعیتی عینی که هم رژیم آن را بخوبی فهمیده و به سبب آن با تمام قوا و با سرکوب شدید و انواع تهدیدات وتمهیدات در صدد رهایی خود از آن می باشد و هم قیام کنندگان برانداز.هر تلاشی، از سوی هر جریان، گروه و یا فردی که بخواهد شرایط را، با دادن وعده های پوشالی تمکین حکومت به مشارکت سیاسی مردم، امید به بهبودی شرایط اقتصادی و یا برگزیدن راهکارهای قانونی برای تحمیل خواسته های خود بطور مثال از طریق "مشارکت در انتخابات"، به پیش از زمان ۷ دی ۱۳۹۶ برگرداند، تلاشی مذبوحانه و مصداق بارز ایستادن در برابرخواست قلبی مردم خواهد بود که هدف آن جز حفظ بقای نظام منفور آخوندی نبوده و بطور قطع محکوم به شکست خواهد بود.

قیام کنندگان اصلح ترین انتخاب تاریخی خود را کرده اند، "دیکتاتور به پایان سلام کن".

 

 

ادامه مطلب...

ابلاغیه به همه دلواپسان ولایت و دلخوران از زوال ولایت فقیه و ماندگاری مقاومت علیه فاشیسم دینی

maghalat 4ed9c
ماموران پیشانی سیاه وزارت بدنام اطلاعات آخوندی در تیراتا

رونوشت ویژه: به حاجی گشتاپو، گروه های واواک نشان - نایاک، لابی های خارجی سلطان خلیفه التهرانی؛ شارلاتان شماره یک و دو و یکی دو نوچه فلاکت زده- که تا کنون از بقای مقاومت نگران بودند و حالا با قیام سراسری وحشتشان دوچندان شده است.
اگرکسی را از قلم انداخته ام؛ به خفت و خواری و حقارت خودشان؛ ببخشند مرا!

هموطنان عزیز داخل و خارج کشور
درود به قیام تان در داخل- آفرین به تظاهراتتان در حمایت از قیام- در شهرهای بزرگ جهان و صدها سلام به پیام های تاریخی مسعود و ندای مریم رجوی
راستش قصد نداشتم با بالا گرفتن قیام مردم، این مقاله را- که اساسا قبل از شروع قیام نوشته بودم، منتشر کنم، اما بنظر میرسد که این قیام بیش از پیش وحشت ”دلواپسان خارج کشوری ولایت” و ”لباس شخصیهای فرنگ نشین خامنه ای” را برانگیخته و ماهیت آنها را بر ملا کرده است. بیچاره حاج گشتاپو به این فکر بود که با این مزدوران و خرده مزدوران مجاهدین را در آلبانی دچار دردسر کند. اما یک دفعه بیدار شده و متوجه شده است که قیام آفرینان در سراسر میهن و معشوق مان ایران زمین گریبانش را گرفته اند.

مدتهاست گشتاپوی خامنه ای؛ با فعالیت های پر خرج و فشرده در آلبانی؛ علیه سازمان مجاهدین؛ شبانه روز؛ بی دنده و ترمز؛ و در اوج دستپاچگی؛ از انتقال پیروزمندانه اعضای سازمان محوری شورای ملی مقاومت به آلبانی؛ این کشور اروپایی؛ آه و ناله سر میدهد. این رژیم ضد ایرانی قبلا؛ برای جلوگیری از روند سالم این انتقال؛ واکنون برای بهم زدن آن؛ تمام هم و غم و نیروهای داخلی و خارجی خود را بکارگرفته و بسیج کرده است. این کارزار و بسیج شبانه روزی؛ تحت عنوان ”نجات” اعضای منسجم مقاومت؛ برای حاج آقا گشتاپو؛ و کمک کاران مستقیم و غیرمستقیم اش در داخل و خارج، به یک تراژدی؛ و برای ما؛ اعضا و فعالان و پشتیبانان این مقاومت تاریخی علیه فاشیسم دینی حاکم بر سرزمین اهورایی مان، به یک کمدی تبدیل شده است. به چند نمونه از این تلاشهای مذبوحانه نگاه کنید:

اول: چند ده برابر کردن پرسنل و دیپلمات- واواکی- سپاهیان تروریست ولایت در آلبانی، بنحوی که امروز یکی از بزرگترین سفارتهای رژیم در منطقه شده است؛ در حالی که؛ در تاریخ روابط دیپلماتیک ایران با این کشور؛ هیچگاه بیش از سه مامور اعزامی از مرکز در تیرانا نداشتیم. در حقیقت اینها بخشی از نیرویی هایی هستند که حاج گشتاپو، برای کمک به گیرندگان رونوشت در فوق این ابلاغیه پیش روی شما هموطنان؛ اعزام میکند با صد در صدر هماهنگی های سیاسی تبلیغاتی؛ و حتی املا‌ء- انشائی؛ و نام هایی که برای فرزندان رشید ایران زمین؛ مبارزان نستوه در مصاف با نظام ایرانسوز؛ بکار میبرند. میگید نه بروید همسوئی و هم زبانی و همراهی همه این ها را؛ با پوزخندی ناب؛ بدرقه کنید!!

دوم: گسیل آشکار و پنهان مزدوران و بریده مزدوران و ماموران شناخته شده و ناشناخته به آلبانی؛ که نمونه جدید آن؛ آن سینگلتون، جاسوسه انگلیسی تبار است؛ که کوس رسوایی مزدوری و بدنامی او شهره عام و خاص میباشد. همین سینگلتونی که مطابق سند صادره از وزارت دفاع آمریکا، بهمراه همسرش ؛ ”آخوند بنده”؛ ماموران وزارت اطلاعات خامنه ای در اروپا هستند.

سوم: به صحنه آوردن خود وارفته گانی که خود را در بست در اختیار گشتاپوی خامنه ای گذاشته اند. بهمان سیاق و روشی که خائنان تاریخ مقاومت های اروپا و جهان، جبهه عوض کرده و به استخدام گشتاپو و تشکیلات اطلاعاتی هیتلر و موسیلینی و فرانکو در آمده بودند. در فرانسه به آنها Collabo (کلابو: همکار دشمن) میگفتند. اصطلاحی که در ادبیات نیمه دوم قرن بیستم بسیار شناخته شده است. عکس های مراسم سر تراشیدن آنانرا؛ در تمامی موزه ها و اسناد تاریخی سراسر این اروپا؛ ببینید که در روز های شکست هیتلر و آزادی اروپا در خیابانها تف آجین؛ با سر در گریبان فرورفته؛ رفت و آمد میکردند. بسیاری از آنها نیز؛ بعد از آزادی کشورهای اروپایی از سلطه فاشیسم و نازیسم؛ در کنار دادگاه هایی چون نورنبرگ - در دادگاه های ملی سیستم قضایی خود اروپایی ها؛ محکوم شدند. هذیانها و لجن پراکنی های خائنان امروزی به مقاومت مردم ایران؛ که تداعی کننده نوعی حاد و بس بیمارگونه از حقد و حسد درونی است، شباهت های زیادی با دعاوی مبتذل کلابوهای جنگ دوم علیه مقاومت فرانسه و دیگر مقاومان در اروپا دارد. یک وجه تشابه دیگر نیز اینست که هر چه؛ در جنگ دوم؛ علائم شکست هیتلر و هم پیمانانش بارزتر میشد؛ و متفقین و نیروهای مقاومت پیشرفت میکردند، نیاز ”اس اس” ها (بخوانید سپاه پاسداران)؛ به این کلابوها بیشتر میشد و آنها را فعال تر مینمودند. همانطور که امروز حاجی گشتاپوی خودمان؛ که از مقاومت و مجاهدین بدجوری رودست خورده و در عراق قالش گذاشته اند؛ و از جنبش دادخواهی کلافه شده و از پیوند خیزشهای اجتماعی با مقاومت سازمان یافته وحشت کرده است، این کلابوها مصرف بیشتری پیدا کرده اند. در ضمن خامنه ای؛ حالا که حاج حسین اوباما نتوانسته است؛ با تغییر قانون اساسی آمریکا؛ برای بار سوم به بیت ابیض برود و خلافت خامنه ای را بی پشت و پناه گذاشته است؛ پس نیازش به کلابوهای وطنی باز هم بیشتر شده ولو به قیمت هذیان بیمارگونه؛ جعلی گویی و سوزاندن کارتها شان، آنها را به صحنه می آورد. سرنوشت این آبروباختگان وطنی بهتر از سرنوشت کلابوهای جنگ دوم نخواهد بود.

چهارم: سفرهای پرهزینه هیاتهای جاسوسی و اطلاعاتی؛ تحت عنوان هیاتهای مذهبی و فرهنگی به آلبانی؛ و حاتم بخشی های آخوندی برای نفوذ در آلبانی و زمینه سازی های جاسوسی و تروریستی علیه مجاهدین؛ با حجم عظیم اعزام ماموران مذهبی- فرهنگی از تهران به این کشور کوچک اروپایی؛ با نشریه های مذهبی و ویدیو و اسناد تبلیغاتی. آیا اینان میخواهند که ملت آلبانی را – که خود اکثرا مسلمان هستند- باز مسلمان و مراتب مسلمانی اینان را ری استارت کنند!؟ البته که نه!

پنجم: از همه سخیف تر؛ بمیدان آمدن نایاک و گروه تریتا و روزبه پارسی؛ شعبه خارج کشوری حاجی گشتاپو در امریکا و اروپا؛ دو سه نفر دیگر از جمله شارلاتانهای یک و دوم؛ (در باره شارلاتانهای یک و دو که اولی شان در لندن است قبلا نوشته ام)، و یکی دو پا منبری باقیمانده و در مانده.
همگی در یک صف با یک هدف و با یک روش؛ و حتی بکار بردن یک تیتر و فحش و ناسزا و تهمت، با مضمون واحد؛ آنهم ذکر مصیبت برای شکست فضاحت بار نظام ولایت فقیه؛ در تلاش سی وهشت ساله برای نابودی مقاومت. مقاومتی که؛ بمدت چهار دهه؛ ازتمامی توطئه های رنگارنگ برای نابودی فیزیکی؛ و اگر نشد؛ نابودی سیاسی و آرمانی و تشکیلاتی؛ - البته با پرداخت بالاترین بها-؛ عبور کرده و حالا از همیشه منسجم تر و محکم تر، برای سرنگونی رژیم آخوندی آماده میشود.
اما اگر تا دو سه هفته پیش فلسفه دست پاچگی و خشم رژیم و پادوهای خارج کشوریش در دادرسی علیه مجاهدین و مصداق فرومایگی های رژیم و مزدورانش علیه مقاومت برای برخی هنوز روشن نبود، حالا با شروع قیام خروشان مردم ایران، همه می فهمند که حاجی گشتاپو این مزدوران بی مقدار را برای چی جلو انداخته بود...
خامنه ای هم که سیزده روز صبر کرد- وارد شد و فریاد بر آورد که مجاهدین قیام را سازمان داده اند، آنها فراخوان داده اند، آنها از چند ماه پیش برای این قیام در داخل ایران کار کرده اند. البته طبق معمول پای آمریکا و صهیونیسم و کشورهای خلیج فارس و ... را هم وسط کشید تا بخیال خودش از نقش و اهمیت اپوزیسیون اصلی بکاهد.

اما بشنوید از شارلاتان دوم؛ که به فرمان لوطی اش جست و خیز میکند؛ اما این لوطی ولایی ومکتبی دارد قالب تهی میکند و نشانه های مرگش عیان است. باری؛ وقتی کمیسیون امنیت و ضد تروریسم شورا، دروغها و تهمت های بازیچه جدید گشتاپو را؛ با اسناد و مدارک بسیار روشن و بی شکاف افشا کرد، بنظر میرسد خود شارلاتان دو؛ هم ضربه ی سختی در ملاجش دریافت کرده است. بخصوص که خود این شارلاتان؛ برای فورمول بندی وکتابت کامل درازنامه اخیر یارو- در عکس العمل بیمارگونه به بیانیه کمیسیون بالا-؛ خودش هم زحمت فراوان کشیده بود!

این شارلاتان دو؛ در یک بحر طویل نقالی گونه و یک سویه و بی سوال و جواب (معنای ژورنالیسم کیچن نشان را هم خوب فهمیدیم)- دو سه ساعتی مثلا ”مصاحبه”!! کرده است که در آن انبوهی اسناد ارزشمند وجود دارد که هر کدامش به تنهایی یک سند پزشکی محکم برای ورود به چهرازی های معتبر داخلی و بین المللی است. او در میان انبوهی هذیان گویی- بناگهان و خارج از اصل موضوع مورد بحث و بعد از نزدیک به چهل سال حالا خوابنما شده و مدعی شده است که «عامل اصلی محکومیت امیر انتظام پرویز خزایی است (!!!). ... خزایی نامه آقای امیر انتظام را پیدا کرد. این نامه تلاش امیر انتظام برای انحلال مجلس خبرگان بود؛ پرویز خزایی.. این نامه را در اختیار قوه قضاییه و قدوسی قرار داد؛ خودش کشید بالا شد کاردار؛ و از طرف دیگر؛ امیر انتظام نه بخاطر جاسوسی، نه بخاطر رابطه با امریکایی ها .... دلیل اصلی محکومیت امیر انتظام این نامه بود ....»!! خدا شفایش بدهد تا روزی که سقوط نظام مرشدش در اوین؛ اسدالله لاجوردی- را ببیند!

من در مورد خاطرات سفارت در سوئد و نروژ بعد از انقلاب؛ و داستان غم انگیز آقای امیر انتظام؛ سفیر بعد از انقلاب به سوئد و سایر کشورهای نوردیک- پیش از این زیاد نوشته ام که نمیخواهم همه ان خاطرات نویسی را اینجا تکرارکنم. جز اینکه بگویم که کلیه سوابق این حمله به اصطلاح دانشجویان خط امام سوئد به سفارت ایران در استکهلم؛ در نزد وزارت خارجه در تهران و همچنین در نزد وزارت خارجه سوئد ثبت است.

درست یک ساعت بعد از دستگیری امیر انتظام در فرودگاه مهرآباد؛ در سفرش از استکهلم؛ و مدت کوتاهی بعد از اشغال سفارت امریکا در تهران؛ تا رادیو تهران این خبر را در اعلامیه های اولیه یاروها ”دانشجویان” خط امام اعلام کرد؛ و تا من؛ که نفر دوم و معاون سفیر بودم؛ بعد از شنیدن این خبر؛ از محله لیندینگوی استکلهم خود را به سفارت در خیابان استراندویگن برسانم- چند نفر از باصطلاح دانشجویان ایرانی خط امام در سوئد؛ حتما با هماهنگی و دستور قبلی از هفت خط امامی‌های اشغالگر سفارت امریکا در تهران؛ سفارت ایران در استکهلم و اطاق کار او را اشغال کرده بودند. آنها در را از پشت برای چند روز بسته و فقط برای خرید همبرگر و مواد غذایی یکی را به بیرون میفرستادند. این قوم اعجوج معجوج؛ به رهبری دو نفر به اسامی خسرو جوزه دانی و جعفر درویش - تا زمانیکه من بعد از دو سه روز و با اخطار و با تهدید پلیس آنها را بیرون کردم- در اطاق کار سفیر میخوردند و میخوابیدند و با مرکز منحوسشان در ایران در تماس بودند. من تمام مراحل را مرتب به وزیر خارجه قطب زاده؛ که کاری از دستش بر نمی آمد و خود آچمز شده بود؛ گزارش میکردم و مرتب به ملاقات وزارت خارجه سوئد میرفتم و هر روز داستان و تحولات این سفارت گیری دوم در شهر استکهلم را در میان میگذاشتم. آنها میگفتند که باید دولت ایران اجازه دهد که پلیس سوئد وارد سفارت شده و آنها را بیرون بیاندازد. هرچی به قطب زاده مینوشتم که آیا میتوانم اینکار را بکنم؛ او که اختیاری نداشت و خودش هم در بیم و هراس بود؛ پاسخی نمیداد. سرانجام خودم تصمیم گرفتم که از طرف دولت ایران؛ بعنوان جانشین سفیر؛ اینکار را بکنم. پس از پشت در اطاق سفیر امیر انتظام- که بروی ما بسته بودند- با صدای بلند به آنها نهیب زدم که من دستور دارم که پلیس سوئد را وارد سفارت کنم. اگر تا یکساعت دیگر نروید شما را دستگیر خواهند کرد. من که در انقلاب بهمن یکی از سه نفر رهبران اعتصاب و تحصن در وزارت خارجه بودم و بی بی سی انگلیسی زبان ما را ” Rebel diplomats”؛ یعنی دیپلمات های یاغی؛ خوانده بود و در بیرون انداختن ساواکی ها و در باری ها از وزارت خارجه؛ سروصدای زیادی ایجاد کرده بودیم بیمی از سوابق خودم نداشتم. تنها مساله ای که بود اینکه آخوندها کم و بیش از سمپاتی من به مجاهدین پی برده باشند، به همین خاطر به این هم فکر کرده بودم که اگر هم بیرونم میکردند؛ همان موقع برنامه داشتم که با تشکیل یک کنفرانس مطبوعاتی ضمن استعفای رسمی و محکوم کردن خمینی و بساط نظام منحوس و فاشیستی اش- به مسعود رجوی و جمع نیروهای مترقی و ملی وابسته به او بپیوندم. کاری که دو سال بعد در سفارت نروژ کرده و مخفیانه به شورای ملی مقاومت تازه تشکیل شده؛ پیوستم. البته بعد از دو سال کمک و یاری در زمینه های مختلف به مقاومت و ارتباط مخفی با آن؛ رژیم بو برد و مامور برای کنتزل من فرستاد-؛ طبق برنامه ای که با مرکز مقاومت ریخته بودیم- طی یک کنفرانس مطبوعاتی؛ سرانجام از سفارت خمینی بیرون زدم که بازتاب بزرگ جهانی داشت و سر صدای تمامیت رژیم و رفسنجانی در نماز جمعه همان هفته را در آورد. تمامی این اسناد در آرشیو دفتر شورای ملی مقاومت در کشورهای نوریک موجود است.
باری سرانجام، آنها را به کمک مقامات و افراد پلیس سوئد- که داشتند به محل سفارت میرسیدند- از دفتر کار سفیر و سپس از کل سفارت بیرون کردم. بلافاصله مقامات سوئدی از اتاق به‌هم‌ریخته و کشو میز شکسته سفیر دستگیرشده در تهران که کلید کشوی میز خود را با خودش برده بود- بازدید کردند ....و صورت‌جلسه کردند. بعد از این شکست اشغالگران سفارت در سوئد- که در حقیقت دومین اشغال سفارت یکی در تهران و دیگری در استکهلم بود-؛ این هفت‌خط امامی‌ها برایم خط و نشان کشیدند که خزایی وای به حالت!؛ دیگر قطب زاده کاره ای نیست و ما به همت خط امام در مرکز فلان و بهمانت میکنیم. برای طنز تاریخ بدانید که تمام این خط امامی‌های سو‌ئد در شهر” لینشاپینک” این کشور جمع بودند و انجمن داشتند. ایرانیها این شهر را به سخره ”قم شاپینگ” خطاب میکردند!! جالب اینکه یکروز از دادگاه  به اصطلاح انقلاب به من مسئول سفارت زنگ زدند- که امیر انتظام هم آنجا بود- و گفتند که جریان ملاقات امیر انتظام با سفیر آمریکا درسوئد چه بوده؟ من گفتم که من هم همراه او بوده ام و گزارش این ملاقات را به مرکز فرستاده ام که یک ملاقات روتین بوده است و هر سفیری با همه سفرای محل ماموریت خود ملاقات تشریفاتی و کرتزی به لسان دیپلماتیک میکند و این ربطی به توطئه در روابط دیپلماتیک ندارند. امیر انتظام تلفن را گرفت و گفت فلانی ترا به خدا این را به اینها تفهیم کن، که من کردم.......... 

به خاطر همین تهدیدها و گزارشات محرمانه من به وزارت خارجه در تهران؛ قطب زاده به من نوشت حالا که چنین کار خوبی کردی و وجودت در سوئد در تهدید است؛ ترا بعنوان جانشین دائمی سفیر (کاردارثابت) به نروژ میفرستم؛ چون یک سفیر موقت را؛ که سابقه بدی داشته است؛ در آنجا بیرون کرده‌ایم.

اما تاکید کرد که از همسر و فرزندان امیر انتظام در اقامتگاه سفیر- کاخ واقع در محله لیدینگوی استکهلم- حفاظت کن. منهم؛ در مقابل فشارهای این لاتهای خط امامی و شکایت ممتد آنها به مرکز خط امام، علیه این خانم شوک زده و دو فرزند سه و پنج ساله اش- مقاومت کرده و نه تنها آنها را تا آخرین روز در کاخ اقامت سفیر نگه داشتم؛ بلکه برایشان قبل از انتقالم به نروژ؛ پناهندگی گرفتم و دولت سوئد به هر سه آنها پناهندگی و خانه و مخارج داد. این خانم و فرزندانش بعد ها برای دیدار و تشکر از من به نروژ آمدند و مهمان ما در سفارتمان در اسلو شدند و بعدا هم برای پیوستن به بقیه اعضای خانواده اشان به کشور کانادا مهاجرت کردند.

باری همین جاعل خبر و سند و تاریخ این شارلاتان نمبر تو!. و این درمانده عصبی؛ و شاگرد لاجوردی در اوین- دو سال پیش نیز؛ مطالبی را از قول من در فیس بوک فردی با نام مشابه من؛ درج کرده بود. نام فیس بوک رسمی لاتین من perviz khazai است. اما فیس بوکی که او این مطلب جعلی را کپی چسبان کرده بود؛ از آن کسی بود با املای فارسی و لاتین متفاوت با من؛ بنام پرویزخزاعی parviz khazaej. وقتی روی نام لاتین این صاحب فیسبوک کلیک میکردی تصویرو تمام مشخصات یک نفر به اسم شبیه- اما نه کاملا هم حروف لاتین- من باز میشد؛ که کارمند ایران خودرو در تهران بود!!. این جعل مرکب و مشمئز؛ طبق نظر وکلای ما در سوئد و نروژ و دانمارک و فنلاند؛ جای تعقیب قانونی داشت؛ که البته ما نمیخواستیم علیه این تواب لودهنده و از قبل رسوا – وقت و انرژی صرف کنیم. بنظر میرسد که این تواب رسوا –فکر میکند میتواند از خود یک قهرمان مانند ”وارتان” که «سخن نگفت» و زیر شکنجه شهید شد؛ بسازد!! «بله وارتان سخن نگفت؛ دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت». اما این شارلاتان دو (به اعتراف خودش و مصاحبه هایش در اروپا) نه تنها در مقابل لاجوردی سخن گفت بلکه – به زبان و به نوشته صریح خودش- در جیپ های پاسداران؛ در حالیکه بین دو مامور گشت نشسته بود- خانه های پاره ای اعضای سازمان و مبارزان آن روزها را لو میداد! حالا ملاحظه میکنید که این یارو خودش احتیاج شدید به سایکوتراپی دارد!

بنظر میرسد هذیان گویی وجه مشترک شارلاتان و نوچه جدیدش- که او را نوچه شماره دو نامیده ام (نوچه شماره یک قدیمی تراست و اخیرا وراج الدوله مینامیمش و به ریشش در جمع های عصرانه و گپ های دوستانه کلی میخندیم). او سه سال بعد از انتقال به آلبانی؛ و اخراج از مجاهدین؛ و بعد از اینکه در فاصله سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۴ بارها؛ بطور خصوصی؛ و بدون حضور فرد ثالث؛ توسط آژانسهای مختلف آمریکایی و مقامات عراقی و صلیب سرخ بین المللی و یونامی و کمیساریای عالی پناهندگی ملل متحد ملاقات و مصاحبه داشته است، حالا یادش افتاده است که بیست سال پیش شصت تن از مجاهدین؛ به مدت دو روز اورا کتک میزده اند...!!!خدایا مجاهدین دیگه کی هستند که فقط یک قلم ۶۰ نفر را اختصاص داده اند برای کتک زدن یک علیل الانگیزه و وبال گردن شده.. ...مگر میمانه رستم و یا پهلوان تختی که شصت نفر کتک زن بخواد.!

بیست و چند سال پیش؛ ورق پاره های رژیم نوشته بودند که مجاهدین ۱۵۰۰ تن از اعضای خودشان را زندانی و شکنجه کرده اند!. باری؛ اینقدر آش شور بود که؛ یکی از خود رژیمی ها نوشته بود که مگرمجاهدین چقدر هستند که ۱۵۰۰ زندانی دارند، ما که خودمان گفته بودیم که اینها تمام شده اند. این چه تمام شدنی است که تازه این همه زندانی از خودشان دارند!!! (هزار و پانصد زندانی لااقل ده پانزده هزار نفر مامور حفاظت زندان و جلوگیری و دستگیری در هنگام فرار و ایضا صدها کارمند و آشپز و نظافت چی و غیرو میخواهد؛ تازه اگر؛ بقول خمینی و خامنه ای؛ شکنجه هم شده اند که سر میزند برای هر نفر سه یا چهار شکنجه گر قوی مناسب هیکل و وزن شکنجه شوندگان. اینکه دیگه میمانه ارتش کشور میانمار!!!! پرانتز از نگارنده است). قبلا نوشته بودم که چند سال پیش خانم ریگمور مسئول صلیب سرخ جهانی سو‌ئد- بمن چند بار میگفت که کار اصلی شارلاتان شماره ۲ تلاش برای تشویق به ترک صفوف مجاهدین و مقاومت سازمانیافته است و تطمیع آنها به گرفتن ‍پناهندگی!! من هم به او میگفتم که با این کار مهم برای فاشیسم خونخوار مستقر در تهران اگر حقوق و مزایا و فوق العاده خارج کشوری نگیرد کلاه سرش رفته است و کلی میخندیدیم.....

به این امداد رسانان به خلیفه التهرانی؛ که از درشت و ریزشان؛ به دلیل خونهای هزاران مجاهد و مبارزه پناهنده شده اند، میگویم: در همین اروپایی و جهان آزادی؛ که به همت مقاومت های سازمان یافته و مسلحانه از یوغ نازیسم و فاشیسم آزاد شد؛ - روزی هسته های مقاومت تشکیل گردیده بود، زیر زمینی شدند، بسیاری از آنها مجبور به مهاجرت رهبری و حتی بدنه سازمان خود شدند و چه در جوار مرز؛ و اگر روزی غیر ممکن شد؛ در کشور و منطقه ای دورتر؛ شورای مقاومت خود را و مرکز فرماندهی و سازمان منسجم خود را مجدد سازماندهی کردند؛ و کم کم هسته های مقاومت سازمانیافته خود را؛ همانند هزار اشرف ما؛ – در سراسر اروپا؛ از زیر زمین های ورشو؛ تا دشتها و کوه و کمر لهستان، فنلاند و نروژ و فرانسه و ایتالیا و یوگسلاوی و یونان از نو بر پا ساختند و گسترش دادند. در نروژ رهبر مقاومت ابتدا شورای مقاومت خود را در جنگلهای شمال نروژ مستقر کرد و با حمله های نظامیان اس اس مستقر در کشور- بعد مجبور شد که بهمراه اعضای دولت و فرماندهان آزادیخواه نظامی اش به آنسوی دریا به انگلستان مهاجرت کند. ژنرال دوگل و بقیه هم همین کار را کردند و مجبور به هجرت شدند که پر از شگون و برکت مبارزاتی و عملیاتی شد....تمام تحلیلگران آن دوره ‍پر رنج و خون اروپا میگویند که اگر این مقاومت های سازمانیافته نبود شکست نازیسم و فاشیسم و آزادی این کشورها میسر نمیشد.

نگارنده بدلیل روابط اجتماعی گسترده با بسیاری از مردم؛ بویژه با کهنسالان هنوز در قید حیات آن مقاومت ها؛ با انبوهی از آنان دوستی و معاشرت و صحبت دارم ؛ و در تشکیلات و انجمن هایشان- که خودم نیز عضو پشتیبان آنها هستم؛- ازجمله عضو افتخاری سازمان دفاع ملی نروژ که ادامه سازمان مقاومت آن سالهاست- پای حرفهایشان مینشینم. آنها برایم تعریف میکنند؛ و یا در رسانه و نوشته ها؛ در باره آنها میخوانم و میشنوم- که هر بار که تجدید قوا و تجدید سازمان و گروه میکردند، یا به مکانها و جبهه های دیگر جابجا میشدند، بار دیگر به عهد و پیمان خود برای مبارزه در راه آزادی میهن تاکید مینمودند. شرایط تا پایان کار؛ و تا سقوط رژیم نازی- فاشیسم اروپا و کل عالم سوز؛ سالهای سی و چهل میلادی؛ شرایط سنگر بود و فدا و جان باختن. حتی با انبوهی ترورهای مخالفان و اعضا و پشتیبانان مقاومت ها؛ در خانه هایشان در اروپا و یا در خیابانهای سراسر این قاره. همانطور که گشتاپوی خلیفه التهرانی عده ی زیادی از رهبران سیاسی و فعالان و خلبانان بریده از رژیم را در همین اروپا و جاهای دیگر ترور کرد، ازجمله دو نفر از ما سه دیپلماتی؛ که به مقاومت پیوستیم. نفر سومی که من باشم؛ هنوز تحت مراقبت مقامات امنیتی کشورهای نوردیک هستم.

باری این تعهد آرمانی و عزم مقاومت و مبارزه را هر گروه و یا دسته و هر کشوری- براساس زبان و فرهنگ و عقاید دینی یا غیر دینی خود مینوشت و پایش امضا میکرد........اسناد و داستانهای آن؛ از زمان جنگ بین الملل دوم در اروپای اشغال شده توسط برادران عقیدتی خمینی و خامنه ای -؛ هیتلر و موسیلینی و فرانکو-؛ فراوان اندر فراوان است. سوگند رزمندگانی که ملی گرا و عاشق میهن خود بودند؛ تا مذهبی هایی که پیام شهادت و رهایی مسیح را چراغ راهشان خطاب میکردند و تا چپ های مترقی و آزادیخواهی که ضد فاشیسم و نازیسم بودند.........اما همگی در کنار هم و با یک اساسنامه؛ با یک رهبر و یا رئیس جمهور منتخب برای دوره گذار (مانند ژنرال دوگل و دیگران در لندن) و یک برنامه دولت موقت پس از سرنگونی.......که بعد از آزادی اروپا و بازگشتشان از تبعید طابق النعل بالنعل اجرا شد.
آری آنها که انتخاب میکردند؛ پای یک پیمان عاشقانه برای ماندن و جنگیدن تا رهایی میهن در زنجیر را امضا مینمودند؛- به زبانها و انشاء و عبارت خود-؛ مینوشتند که وای بر ما که سنگر مبارزه برای رهایی میهن را رها کنیم. آنها یا با ترک خانواده- از زن و مرد - ماه ها و سالها در اردوگاه های نظامی در جنگلها و در عمق دره ها و غارها- که مثلا برای نمونه در کوه های نروژ ساخته بودند-، زندگی و مبارزه و یا در لندن و در همین استکهلم هسته های مقاومت را در داخل کشور رهبری و تشویق به بازسازی و فرماندهی نموده و هزاران هزار پناهنده گریخته از کشور؛ در پشت جبهه؛ همگی برای مقاومتشان کمک های مالی و لجستیکی جمع آوری مینمودند.
یک قلم، زنان و مردان فنلاندی؛ که پیمان مقاومت امضا کرده بودند؛ هزاران کودک خود را از فنلاند به منطقه امن در کشور بی طرف سوئد فرستادند..... که شوربختانه؛ چند صد نفر از این کودکان در سرمای زمستانی در راه سوئد جان باختند. یکی از آشنایان من؛ که سوئدی است؛ - و اما یکی از آن کودکان بوده است-؛ کتابی را که در این باره نوشته است؛ با امضای خودش به من هدیه کرده است؛ که زینت بخش کتابخانه ام است.

واقعا سرنوشت و داستان های افتخار آمیز ملت های مقاوم و مبارز چه شباهتی شگفت انگیز دارد. از آنطرف چقدر داستان و سرنوشت فلاکت بار- شارلاتانهایی که جبهه عوض کردند- علیه این مقاومت های سازمانیافته- چه شباهت شگفت انگیزی با هم دارد و البته چقدر اسفناک و انزجار آور است. آخر چه طور میشود که هم وزارت گشتاپوی خامنه ای و هم اینها؛ در یک کر هماهنگ و شبانه روز کار تبلیغاتی- همگی عاشق دلباخته ”سلامت”! اعضای مقاومت و ”نجات”!!! اعضای مقاومت سازمانیافته ایران؛ مستقر در یک کشور اروپایی باشند!!! انتخابی که هم سالهای سال در مصاحبه های در تنهایی با آنهمه آژانس امریکایی و جهانی و سازمان ملل با سربلندی اعلام کردند و حالا هم در آلبانی- یک کشور آزاد اروپایی بر آن مهر تایید و تاکید گذاشته اند. باری این تقاطع صد در صد غیر اتفاقی و موذیانه و سخیف استراتژیکی- تاکتیکی بین اینها که پناهنده سیاسی شده اند با آنها که مثلا از دستشان پناهنده شده اند و دشمن شماره یک ملت و تاریخ ایران اند- بقول ما لرها ”ده هور کسی نمیره”: تو جوال هیچکس نمیرود.

سرنوشت رقت بار و عاقبت شکست و خفت شارلاتان شماره دو؛ عبرت آموز است. این بیچاره بی مشتری و تنها مانده، هر چه خودش را عرضه میکند کسی؛ حالا دیگه جز یک کیچن تی وی- حقیر و سایت آخوند بنده و علیا مخدره سینگلتون خریدارش نیست و بهش بلند گو نمیدهند. اگر وقت کردید -که میدانم ما زیاد برای این جیغ بنفش ها وقت نداریم- داد و هوار و فحش و فضیحت سرشار از عصبانیت او را علیه همه رسانه هایی که به او آنتن نمیدهند ببینید و بشنوید. تازه هر کس را هم که علیه رژیم در رسانه های فارسی زبان افشاگری میکند؛ به باد تهمت و دشنام میکشد و علیه افشاگری او ساعت ها حرف میزند که دیگر آب در آسیاب حاج گشتاپو ریختن و کمک رسانی به اوست؛ که بله این مدارک و افشاگری ها درست نیست!! اگر چیزی بود من باید بگم نه دیگران!! دیگه به وزارت اطلاعات کمکی از این دندانگیرتر!

و اما کمی هم بشنوید از نوچه شماره یک شارلاتان شماره دو. به نوچه در زبان هندی چمچه میگویند یعنی ملاقه!
کافی است که یک گوشتکوب را زرورق پوشی کرده و بشکل میکروفون جلوی این فلک زده بگیرید تا کلی نکته در یابید!!. این آقای مدام توهین کننده به مقاومت و سخت میکروفون شیفته- بعد از یک سری صحبت های لق و بی سروته و وراجی و نقالی – در پایان؛ خیره به آن گوشتکوب؛ میگوید آهای شنوندگان من – اگر هستید و خوابتان نگرفته –بروید مقاله شارلاتان دو را بخوانید و فکری به حال مجاهدینی بکنید که در زندان ”فرقه” اسیرند! (درست عنوانی که از راس تا ذیل رژیم به مجاهدین خلق ایران میدهند!). باور کنید برای من؛ شنیدن این صحبت ها؛ خالی از تفریح نیست و قاه قاه میخندم. همین هفته؛ وقتی یک گوشکوب بدست گرفته؛ در باره تاریخچه شب یلدا از این بقول هندیها «چمچه» می پرسید- این بدبخت وراج؛ که در ضمن صحبت، از چیزهایی که در باره یلدا؛ در جایی خوانده بود- بناگهان و بی مقدمه – چون یادش آمد که چند دقیقه ای هست که به مجاهدین بد و بیراه نگفته و توهین و تهمت نزده است- فورا ول کرد موضوع را و بحث را کشاند به مجاهدین و تهمت و توهین و لفاظی علیه این سازمان که مدتهای مدید طول کشید! اگر میگویم مدت مدید مبالغه نیست! - تا اینکه اون یارو گوشکوب بدست؛ صدایش را قطع کرد و گفت که قربانت گردم؛ بالاخره داستان شب یلدا به کجا کشید....(بقول ما لرها پس پیل چی شد حاجی؟). باور کنید که آن شب صدای قهقهه شخص بنده همسایگان را؛ در این شبهای خوش یلدا و کریسمس؛ از چرت در آورده بود!
 باری هیچ چیز در جهان خالی از طنز و مسخره و شوخی نیست این هم یکی از آنها!
این هم از نوچه و چمچه شماره یک یعنی وراج السطنه!!

حالا ای هموطن شبانه روز درد وطن در دل و شور قیام ملی ایران در سر- می بینید که اکنون؛ اینان چگونه؛ با خفت و تکرار گفتمان و عبارات گشتاپوی خامنه ای- سراپاشان و گشتشان؛- از راس تا ته آشپزخانه- ؛ همگی به دنبال از هم پاشیدن تشکیلات سازمان یافته و منسجم مقاومتی هستند؛ که چنین خلیفه التهرانی را نگران کرده است. میتونید – بقول آقای قاطبه هم ولایتی من – به شخص بنده دم فیل را داده و بگید خامنه ای چشه و چرا اینقدراز این مجاهدین و شورای ملی مقاومت نگران و خون به دل و پای در گل است. آخه اینکه قانونمند است! والا چه مرضی داری؟ تو که چهل سال است؛ پا به پای حاج آقا گشتاپو؛ میگویی اینها تمام شده اند.... پس از این همه اقرار و فریاد و تحلیل سیاسی امنیتی گشتاپویت در رسانه ها چیست؟. من میدانم چرا. تو خوب فهمیده ای و الان میخواهی به روحانی و احمدی نژاد و جناح های دیگرت خوب آخوند فهم کنی که اگر من بیفتم همه مان میریم زیر آب. کل نظام را این مردم و فرزندان سازمان یافته اش به زیر میکشند.... و چه بموقع دوزاری مبارک در نظام نا مبارک انداخته شده است!

قیام سراسری مردم ایران نشان داد که حاجی گشتاپو و پادوها و عنترهایش در خارج کشور بیچاره ها حق دارند که این طور به خودشان بلرزند. حتما شما هم مثل من دیده اید که این بار حتی فرنگی ها- که خیلی هم دلخوشی از مجاهدین ندارند- خبری را از اسناد درونی رژیم رو کردند- بعد از شروع قیام- و گفتند که در خلیفه خانه تهران آخوندها نشسته اند و گفته اند که مشکل شان در این قیام فقط همین مجاهدین هستند.

تازه این را هم می فهمیم که چرا رژیم نمیخواست و نمیخواهد سر به تن تشکیلات مجاهدین باشد، چون بیش از هر کس می داند و می فهمد که این تشکیلات و کادرها و مسئولان این مقاومت همه نارضایتی ها و همه خشم و نفرت جامعه از آخوندها را به سمت درست یعنی سرنگونی رژیم می کشانند. همین ها هستند که شعار مرک بر خامنه ای و مرگ بر اصل ولایت فقیه را فراگیر کرده اند و .... این را هم میفهمیم که چرا رهبری این مجاهدین این همه برای حفاظت از تشکیلات خودش به مثابه تشکیلات رهبری کننده قیام و سرنگونی قیمت میداد و میدهد و چرا مجاهدین هر از چندی یک به یک تجدید عهد و سوگند میکنند. برای اینکه عزم خود را برای چنین روزهایی صیقل بزنند و آمادگی خود را برای دوران قیام بیشتر و بیشتر کنند. درود بر مسعود رجوی و درود بر تشکیلات پولادین او که در این وانفسا بزرگترین سرمایه مردم ایران است، سرمایه ای که هیچ چیز جای آنرا نمیگیرد.

تازه بد نصیب های درمانده و معاند و دشمن مقاومت سازمانیافته- به ریا و دروغ طرفدار آزادی انتخاب راه زندگی و انتخاب ایدئولوژی و عقیده و سقولار و لائیک هم مثلا تشریف دارید- اما قبول نمیکنید که کسی راه و رسم و عقیده خود را انتخاب کند؛ و تهمت به انسانهای آزاده و بزرگی میزنید که ادامه مبارزه در سنگر برای سرنگونی این رژیم ایرانسوز را انتخاب کرده اند. بالاخره این فرزندان ستار و میرزا و مصدق و حنیف نژاد و شکری؛ کی را باید ببینند که بگویند خفه!؛ نمیخواد ما را نجات دهید؛ ”انجمن نجات” تان ؛ در وزارت اطلاعات خلیفه التهرانی؛ که این کار را میکند؛ برای هفت پشتتان بس است. شما ارجح است که فلاکت و درماندگی خود را به درمان و نجات بنشینید.

هم میهن عزیز من !
شرایط شرایط سنگری است و تمام شبانه روز مقاومت سازمانیافته شما خود را در سنگر می بیند، با تمامی شرایط ایمنی و حفاظتی و مبارزاتی یک سنگر بویژه حفظ و حفاظت رهبری آن و کور کردن چشم دشمنش و گیج کردن کله نا میمونش – همانند تمامی سنگرهای مقاومت های مردمان اروپا؛ و حفظ تشکیلات و رهبری که این حرام لقمه ها آنرا اکنون به تحریف و تضعیف و تخطئه کشانده اند. روزی تمامیت رهبری مقاومت سازما ن یافته اروپا؛ به آنسوی کوه ها و دریا ها و به کشور انگلیس رفتند و بخش سیاسی و پشتیبانی شان هم در سوئد و امریکا بودند. آنروز در جریان ماموریت های مخفی به داخل کشورهایی که تحت دیکتاتوری ولایت مطلقه هیتلر و موسیلینی و فرانکو بودند؛ روزی هزاران عملیات؛ و تشکل و سازماندهی تظاهرات و قیام توسط رهبری منسجم؛ با هدایت از دور و دورتر از مرزهای میهن؛ انجام میشد. حتی کبوتران پیام رسان؛ که با مدارک و فرمان های رهبران مقاومت در انگلیس؛ که پیچیده در پاها شان بود؛ سراسر دریای مانش را می پیمودند و خود را به مراکز و هزار کانون های مقاومت در سراسر این کشورها (بخوانید هزار اشرف ها) میرساندند.......... بسیاری از این کبوتران؛ از نژاد بسیار قوی و تیز بین و مقاوم بنام ”هومر”؛ بودند. از اینها ۳۲ تا بالاترین مدال افتخار و سپاس” دیکینک مدل” را گرفتند. برای غور در این تاریخ خونین و پر افتخار مقاومت های اروپا؛ بدانید که یکی از این قهرمان کبوتران بنام ”موکر” با انجام ۵۲ ماموریت موفق قهرمان شد و دیگری بنام ” شرآمی” بعد از تیر خوردن از تیراندازان هیتلر در شمال فرانسه و از دست دادن یک پا و یک چشم؛ موفق به رساندن پیام رهبران مقاومت از لندن به فرانسه شد. کاری که امروز تاریخ دانان میگویند که جان چهارهزار نفر از سربازان متفقین علیه هیتلر در خاک فرانسه را نجات داد. این پرنده قهرمان تازه با همان جسم خونین و مالین به انگلستان و به مقر مقاومت فرانسه برگشت. اکنون سالها است جسم خشک شده اش جزو مجسمه های شهدای مقاومت است؛ و درجه افتخار گرفته است.

حالا که بجای کبوتران؛ و دستگاه های ابتدائی مورس و مخابرات آن روزها؛ در عصر انقلاب انفورماتیک هستیم، میلیونها سایت و تویتر که پرنده های سایبری هستند! و رسانه الکتریکی مقاومت ایران و خود مردم به جان آمده و بپا خاسته ایران هر ثانیه میلیونها خبر و پیام میدهند و دیگر مرزهای هزاران کیلومتری الان سانتیمتری شده است! دیگر چه باک که مقر رهبری و هسته ها و موتور محرک جنبش های دنیا در کجای خاک این کرهِ اکنون بسیار کوچک شده باشد. و سایت ها و تلویزیون شبانه روزی سیمای آزادی مجاهدین خلق؛ روزی هزاران برنامه و پیام به معلمان و کارگران و دانشجویان و زنان و مردان؛ به داخل میفرستد. تازه اینها بخش اندک و آشکار کار است .....طبق آمارهای بین المللی ملت ایران و جوانان آگاه و دانا و مبارز ایران؛ یکی از بالاترین کاربران کانالهای رسانه های دیجیتالی و اجتماعی جهان هستند. درود برآنان باد که هم فیلتر میشکنند و هم کمر خامنه ای را!!.

در این عصر از تاریخ اروپا و جهان؛ که بنا ندارد آن حماسه های تاریخی را به فراموشی بسپرد و میخواهد آنرا چراغ راه آینده کند- حتی پرندگان خونین بال را-؛ مردم اروپا؛ سالهاست که میلیاردها مدرک و داستان و شعر و کتاب و فیلم و خاطره در همین اروپای آزاد شده- محکم و محفوظ چون جان شیرین در آرشیو ها و موزه ها و سینما و تئاتر و کتابخانه های خود نگهداری میکنند. همین ملت های آزاد و با فدا و جانفشانی به دمکراسی رسیده- امروز با احترام به کنوانسیون ۱۹۵۱ - به میلیونها انسان گریخته از دیکتاتوری به حق پناه داده اند که حلالشان باد و حتی به نا حق به این کمک رسانان به جنگ تبلیغاتی فاشیسم مستقر در ایران و معاندان قسم خورده مقاومت ایران هم پناهندگی داده اند! که اینها حرامشان باد!

آنموقع هم درست گشتاپو های بسیار فعال نازیها و فاشیست ها- یک سری را به خدمت گرفته بودند تا مرتب بنویسند و بگویند و بنالند که آی هوار برویم این اعضای مقاومت های در سنگر ها و شهرها و کوه و کمر شبانه روز فعال را ”نجات” بدهیم!! تا آنها هم بیایند و مثل ما بچرند و بتمرگند!! و میدانهای مبارزه پیگیر را خالی کنند....!! ننگ تاریخ به اسلاف و اخلاف شان!ا حواله این اخلاف هم به سرهای تراشیده و تف آجین شده در شهرهای تهران و تبریز و اهواز و خرم آباد و اصفهان و کرمان و مشهد و رشت و در جایجای میهن آزاد شده که دیر نیست. مانند سرهای تراشیده و تف نشان در شهرهای فنلاند- نروژ- دانمارک- بلژیک- هلند- فرانسه- اسپانیا- ایتالیا- لهستان- یونان وووو. بروید موزه های این مقاومت های سازمانیافته را ببینید. تاریخ سرنوشت ملت های جهان شباهت های حیرت انگیز دارد.

پس ای هم میهن؛ که شبانه روز؛ در سخت ترین شرایط زندگی در داخل کشور غنی؛ اما به تاراج خلافت فقیه خرپول رفته ات؛ دمی از اعتراض و مبارزه در سراسر ایران راحت نمی نشینی؛ و تو ای هم میهن پناهنده شده از دست فاشیسم خمینیستی؛ به خارج از میهن؛ که شبانه روز- حتی در رفاه و آزادی کشورهای دمکراتیک- غم میهن و مردم در زنجیر و مال و هستی باخته ایران را داری- بیاییم یکبار دیگر قسم و پیمان خود را بازنویسی و امضا کنیم و در کنار مردم بپاخاسته ایران سرفراز وهم قسم با آنان و اعضای مقاومت سازمانیافته آنان بگوییم: به پیش بسوی آزادی میهن و استقرار یک نظام مبتنی بر دمکراسی و جدایی دین از دولت و مواد دیگر اعلامیه جهانی حقوق بشر – که فشرده آن در ده ماده توسط خانم مریم رجوی بعنوان چراغ راهنما و ستون همبستگی ملی همه نیروهای براندازی طلب رسما اعلام گردیده است– به پیش به سوی آزادی میهن؛ یعنی ایران اهورایی و پاسارگاد نشان مان. و شما ای اضداد؛ و دشمنان؛ (شما هم قسم خورده!) علیه تنها مقاومت سازمانیافته میهن؛ شما هم به پیش به سوی منفی بافی و جعل و غدر و نشر ناامیدی و وادادگی و پوسیدگی و ایضا؛ سریع تر؛ به پیش بسوی ننگ و لعنت ابدی تاریخ!.
آهای ای ”عموی مهربان تاریخ” تو شاهد باش،
 و ببین تفاوت قسم و پیمان از کجاست تا به کجا!
نگاه کن!
پرویز خزایی: شب های یلدا و ایام کریسمس و روزهای قیام - اسکاندیناوی

ادامه مطلب...

خروش خلق و فروپاشی چند خُرافِه و خُدعِه

moghavemat1 5905dاز روز ۷ دی ۱۳۹۶ تاریخ جنبش آزادی خواهانه و عدالت طلبانه مردم ایران ورق خورد و ما وارد دوران جدیدی از رابطه مردم با حکومت شده ایم. قیامهای شهری و ابعاد گسترده آن در سطح تمام کشور، عمق این خیزشها که مشخصه آن نفی رژیم با همه باندهای درونی آن، همراه با خواست حکومت غیر دینی (عُرفی) است، به مردم ایران، به حکومتگران و به نیروهای سیاسی اجتماعی و دولتهای خارجی پیامهای روشنی ابلاغ کرد.

پیرامون جنبش توفتده تهیدستان ایران بسیار گفته و نوشته شده و در این یادداشت فقط به فروپاشی چند خُرافه و خُدعه به طور مختصر پرداخته می شود.
مردم به دنبال انقلاب نیستند
یکی از نیرنگهای دستگاههای گفتمان سازی رژیم به ویژه در دوران ولایت خامنه ای ترویج این نطریه است که «مردم به دنبال انقلاب» نیستند. آنها در ابتدا در یک شعبده بازی نازل انقلاب را همان خشونت ارزیابی می کردند و حق انحصاری حاکمیت برای خشونت بدون حَد و مرز و بدون اما و اگر را تایید و مردم را از سرنگونی نظام منع می کردند. در این معرکه گیری شیادانه اصلاح طلبان حکومتی و برخی از مدافعان شان در درون اپوزیسون، نقش برجسته ای ایفا کردند. در تاریخ نظام ولایت فقیه ما شاهد هزاران تحلیل کوتاه و بلند و گفتارهای فَخر فروشانه در رد انقلابی دیگر بوده ایم. بر همین مبنا می گفتند که کانون تحول در درون حکومت است و نه بیرون از آن.
خروش فرودستان و آزادیخواهان ایران در حدود ۱۵۰ شهر این گفتمان مبتذل را جاروب کرد و انقلاب را در مقابل چشمان همگان قرار داد. حُکم انقلاب را نیروهای کار و زحمت صادر کردند و صدای انقلاب را به گوش خامنه ای رساندند. توده های مردم نشان دادند که تضاد بین توده ها با کل نطام و در راس آن ولی فقیه، مرکز ثقل تحول است. شعار عمیق و صریح «اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا» بر راه حل بیرون از حکومت و علیه تمامیت نظام مُهر تایید گذاشت. برای همین است که پاسدار کهنه کاری مثل حمید رضا جلایی ‌پور، مردم بپاخاسته را «کَرکَسان سرنگونی‌ طلب» نامید.
عوام مدافع حکومت
نظریه پردازان ولایت و برخی از تئوریسینهای سطحی، می گفتند که عوام نا آگاه بوده و پایه های حکومت بر دوش آنها سوار است. اینان اصطلاح عوام را در مورد مردم تهیدست و بی چیز که همان نیروهای کار باشند به کار می بردند که در ردیف خُبرگان و نخبگان جایی ندارند.
این گونه می نوشتند که احمدی نژاد در میان پایینیها پایگاه دارد و سلطه مذهب بر مردم عوام آنان را به پشتیبانی از حاکمیت واداشته است. ترویج می کردند که حرکت خود انگیخته عوام خطرناک و پرماجراست و این حق انحصاری نخبگان و خواص است که برای جامعه تصمیم گیرند. از ترکیب تظاهرات اجباری حکومتی و شعبده بازیهای انتخاباتی نهادهای امنیتی نتیجه می گرفتند که بخش عوام جامعه ایران فاقد ظرفیت تحول خواهی است.
۷ دی ۱۳۹۶ هنگامی که شیپور «برپاخیز» نواخته شد، این چرندیات هم نقش بر آب شد.
نیروهای کار و زحمت در قیامهای ۱۰ روزه خود با عمیق ترین شعارها، خود را در مرکز تحول قرار دادند و همه نظریه پردازان حکومت و حاشیه حکومت را شوکه کردند.
یک نمونه برجسته در خیزش تهیدستان، گرسنگان، غارت شدگان و آزادیخواهان ایران این بود که در طی حدود ۵۰۰ حرکت خیابانی حتی به یک فروشگاه غذا و یا لباس، حمله نشد، امری که در جنبشهای تهیدستان اروپایی بسیار رایج است. مردم و یا به قول اصلاح طلبان قلابی «عوام»، نظام را غارتگر و اشغالگر اصلی کشور اعلام کردند و گفتند که «ایران را پس می گیریم».
سوریه ای شدن و جنگ خارجی خطر عمده
از سالی که برجهای دوقلوی نیویورک در یک عملیات تروریستی فروریخت تا اکنون که ۱۷ سال از آن روز می گذرد، به ویژه پس از حمله جنایتکارانه دولت بوش به عراق، ما شاهد آن هستیم که دلواپسان تخریب ایران از خطر عمده جنگ خارجی حرف می زنند و مقاله می نویسند. ویرایش جدیدی از این گفتمان ذهنی و پوشالی خطر سوریه ای شدن ایران است. حکومت و در راس آن خامنه ای با اطمینان از این که جنگ خارجی تهدیدشان نمی کند، همراه با اسلحه فروشان و پیروان مماشات بر تنور این گفتمان با شدت می دمند. برخی از نیروهای اپوزیسیون نیز بر منوال مُد روز به این گفتمان پیوسته اند. در حالی که سرکرده کل سپاه بارها خطر عمده را داخلی ارزیابی کرده، نظریه پردازان رنگارنگ در یک سلسله تحلیلها، خطر را «عمده، فوری و عاجل» ارزیابی کرده اند. با شروع قیام تهیدستان، عباس عبدی به صحنه آمد و ضمن هشدار نسبت به سوریه ای شدن ایران خواستار «برخورد شدید، فوری و با تمام توان» با مردم محروم و رنجدیده ایران شد.
در حالی که جنگ واقعی در درون کشور بین مردم و حکومت جریان داشته و دارد، در حالی که سهمگین ترین ضربات به ساختارهای پایه ای کشور توسط نظام زده شده و مردم حتی از هوای سالم هم محروم شده اند، در حالی که انقلاب مسالمت آمیز مردم سوریه را رژیم ایران با حمایت از دیکتاتوری بشار اسد به این روز کشانده است، در شرایطی که رژیم جمهوری اسلامی بخش مهمی از درآمدهای کشور را صرف جنگ و مداخله در سوریه، لبنان، عراق، یمن و ...می کند، صحبت از خطر سوریه ای شدن اگر یک نطریه از سر ناآگاهی و دنباله روی از مدیای طرفدار مماشات با رژیم و یا کودکانه و یا بُلهوسانه نباشد، از مراکز گفتمان سازی نهادهای امنیتی ولایت خامنه ای به جامعه تزریق شده است.
قیامها و خیزشهای اخیر، حتی اگر آن را به طور کامل مهار شده فرض کنیم، که الیته چنین نیست، بر این گفتمان مُهر «باطل شد» زد. تودهای خلق با صدای رسا اعلام کردند که «سوریه را رها کن، فکری به حال ما کن». مردم فرودست اعلام کردند که خطر عمده برای آنان رژیم حاکم و در راس آن خامنه ای است و برای حاکمیت خطر عمده مردم ایران هستند و نه قدرتهای خارجی.
خطر تجزیه ایران
کسانی که خود را مالک اصلی کشور می دانند و هر صدای ضد تبعیض و برابری خواهانه را با مارک «تجزیه طلب» سرکوب و یا با تئوری بافی منکوب کرده اند، با برجسته کردن خطر واهی تجزیه طلبی به بقای نظام یاری رسانده اند. به گمان این گروه از مدافعان دروغین «ایران یک پارچه» جنبشهای ملیتها و اقوام ساکن ایران غیر خودی است. برابری خواهی و نفی تبعیض ملی و قومی را تحریک خارجی و جرم می دانند و از آن به عنوان یک خطر یاد می کنند. به مردم سیستان، بلوچستان، کردستان، خوزستان و ... توهین می کنند و شعور آنان را زیر سوال می برند. این گونه تبلیغ می کنند که نظام حاکم و لابد پاسدار جنایتکار، قاسم سلیمانی، حافظ این مرز و بوم است و لاغیر.
خیزش سراسری توده های محروم همه این تئوریهای صادر شده به فرموده مقام معظم را نقش بر آب کرد. مردم در سراسر کشور همبستگی خود را به نمایش گذاشتند و معلوم شد آن نیرویی که اساساً به فکر مردم نیست، به فکر آب و خاک و هوای ایران نیست، رژیم حاکم است که برای بقای نظام با مردم سراسر ایران در ستیز است.
البته فروپاشی این خُرافه ها و خُدعه ها با هزینه ای گزاف نه فقط طی ده روزه قیام که در طی نزدیک به چهل سال حاکمیت جهل و جنایت میسر شده است.
در خیزشهای ماه دی ۱۳۹۶، تاکنون نام ده ایرانی آزادیخواه که زیر شکنجه به شهادت رسیده اند، اعلام شده و تعدادی از مردم جسور هم در پیکارهای خیابانی به شهادت رسیده و یا بازداشت شده اند. از نظامی که بر پایه دروغ استوار است، نمی توان انتظار شفافیت داشت. آمار حکومت را باور نمی کنیم و برای آگاهی از آن چه در زندانهای ولایت خامنه ای می گذرد تلاش خواهیم کرد. یاد شهدای قیام را گرامی می داریم و جنایتهای رژیم را نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم.

ادامه مطلب...

یک گام به پیش، چهل فرسنگ به پس

moghavemat1 151adــ انتخاب میان بد و بدتر نیازی به صغرا و کبرا چیدن های
شبه روشنفکری ندارد که عوام فاقد درک و تحلیل سیاسی هم
در تنگنای شرایط، همین انتخاب را دارد زیرا سلسله مستبدان
بدانان مجال آگاهی نداده اند که جز بد و بدتر، راه های دیگری
هم هست.

قیام شکوهمند سراسری خلق تحت ستم ایران، صاعقه یی رخشان و فروزان بود که برسر رژیم فاشیستی فقاهتی حاکم بخصوص سرکرده میلیاردر فاسدش؛ خامنه یی جنایتکار فرود آمد. او پیشتر از این قیام، آبرو و اعتباری برایش نمانده بود جز تکیه گاهی چون نیروهای مسلح سرکوبگر و عنایت روس و چین و اتحادیه اروپا. و یک دستاویز گمراه کننده مردم فریب هم کمی دلش را قرص می کرد که دارد با جناح بازی سر مردم عاصی را شیره می مالد. قیام، این خوشباوری را هم از او گرفت. صاعقه، برق از چشمان بعضی ها در خارج کشور چنان پراند که فیوزشان سوخت و چون دگرباره چشم بر واقعیت گشودند، مزه کلام را عوض کردند. تا پیش از قیام سراسری مردم ایران، یکی دوتا نیش به رژیم می زدند و تا آنجا که در توان داشتند خنجر و شمشیر و زوبین به تن مقاومت سرفراز ایران خاصه رهبران قهرمان آن فرومی کردند. البته غافل از آنکه با کوهتنان سیاسی اینگونه شوخی ها؛ بو و رنگ و جلایی ندارد جز عِرض خود بردن. حالا، این حضرات خوشمزه برای رژیم؛ یکباره شده اند ضد رژیم و قیام و انقلاب پسند البته به گونه شتر گاو پلنگ. اگر مرحوم پیکاسو زنده شود و کوبیسم سیاسی کنونی آنان را بنگرد از سر حیرت، از شاهان و ملایان تقاضای جایزه برایشان خواهد کرد و از هنرمندی خود نیز منفعل خواهد شد. این سوراخ دعا گم کردگان هم جمهوریخواهند هم سلطنت نواز و هم مایل و مدافع اصلاح طلبان قلابی رژیم. البته نباید بی انصافی کرد زیرا طفلی ها همچنان روی حرف و غرض اصلی خود ایستاده اند برای لوث کردن مقاومت ایران!. دراین باره ماشاء الله از سر دلیری!!، یک سانت هم عقب ننشسته اند. ابر و باد و مه و خورشید و فلک بکار می گیرند تا تلقین و تحمیل کنند که زمین سلطنت قابل کشت دوباره است و حتا می توان در جایی از ولایت، سبزیکاری کرد اما در کویر تاریک مجاهدین جان برکف خلق؛ ابدا و ابدا!!. وقتی می خواهند لقمه چربی به دهان وارث سلطنت بگذارند آنقدر دور سر خود و طرف می چرخانند که هم لقمه زهرش شود و هم پنجاه میلیارد دلاری که از کد یمین و عرق جبین پدر و پدربزرگ خود آنهم حلال حلال! گیرش آمده. آخر اگر سلطنت طلب شده یی صریح بگو، نه اینکه یکی به نعل بزنی و یکی به میخ. این کارها را از کی یاد گرفته اید که بوی مبلغان حوزوی می دهد؟. آن سینه چاک!! قیام سراسری مردم ایران هم با دو شقه کردن رژیم و شعارهای مردم، خود را بیشتر از پیش رسوا می کند. اوج وقاحت و رسوایی اینجا که تز می پراند که قیام سر ندارد چرا؟ چون خودش از قیام شوکه شده و سرگیچه گرفته است. اولا سر قیام در شعارها قابل رؤیت است که نفی تمامیت رژیم ملا پاسدار می باشد. دوم آنکه فکر کردید وقتی رهبر انقلاب اعلام ارتش آزادیبخش در شهرهای ایران کرد یک بلوف!! بیشتر نبود؟ پس سر کانون های شورشی قیام سراسری در کله شما و حاج آغا علوی و حضرت اربابی خامنه یی ست؟. آدم اگر آدم باشد و معذور نباشد، باید در برابر حقایق از یاوه گفتن خود کمی فقط کمی شرمنده شود.
این اسبان عصّاری، بعد از بیرون زدن از مقاومت ایران؛ همه چیز می توانند باشند اگر مجاهدین خلق در میان نباشند. هم ملا پسند، هم سلطنت پسند و هم هیچی پسند. فقط یک میکروفن محدود برایشان کافی ست. وگرنه سلطنت طومارش برچیده شد و پشیمانی هم که نشانه گاف خوردن است، سودی نخواهد داشت. ما با آقای رضا پهلوی سر دعوا نداریم. سخن از انتخاب میان بد و بدتر است. در کجای جهان سلطنت رفت و دوباره برگشت که در ایران برگردد؟ حقیقت بخواهید سلطنت با مزاج راحت طلب او چندان سازگار نیست. این اطرافیانند که او را برانگیخته می کنند. کدام اطرافیان؟ همان ها که به پدرش خیانت کردند و زودتر از همه، ریختند بیرون. هی می نشینند پشت میکروفن و قلم بدست پشت میز تا بهتر بودن شاه را از شیخ به اثبات برسانند. اینکه اظهر من الشمس است و کسی منکر آن نیست. نگارنده سال هاست که می نویسد: استبداد صغیر و استبداد کبیر. ملایان چنان به روزگار ایران و ایرانی آورده اند که آن استبداد پیش این مستبدان، کمرنگ می آید. و این دلیل نمی شود که مردم از بدتر فرار کنند بروند پیش بد. وقتی آبرو خوردی و حیا را قی کردی، یک «تار موی گندیده» را نمی دهی به پرچمدار شجاع مقاومت مردم ایران در عرصه متلاطم جهانی. به قول یکی از یاران عزیز، مو که نمی گندد. و من اضافه می کنم که جدا از یک قیاس مع الفارق، آن مو با گرانترین شامپویی که در جهان گیر می آید، هر روز شسته می شود. این مأمور عنان اختیار از دست داده نمی داند که در کاباره ها و ضیافت های شبانه اشرافی باید تمیز تردد داشت. و نمی داند که یک پسرخاله این خانم چقدر زمین های با صاحب و بی صاحب بوشهر را بنام خود کرد. دلال و واسطه، یکی از آشنایان خود من بود که با دیپلم دبیرستان به استخدام اداره ثبت اسناد بوشهر درآمده بود. او هم از قِبَل این انتقالات عدوانی، یکشبه میلیونر شد و یکی از گرانترین خانه های اعیانی شیراز را خریداری کرد. شنیده بودیم لاف در غربت اما نه تا بدین حد که انگار کوچه خالی را گیرآورده اند. و اضافه کنم که من تا کنون هیچ دیوانه یی را ندیده ام که بالا بیاورد و بعد بالا آورده خود را حلوای تن تنانی ببیند و مجددا آن را تناول کند.
سیر تاریخ در اراده مجموعه شرایط گذشته و عینی کنونی و جهانی ست و نه به اراده چون من یا امثال شما. آنان می توانند در حرکت تاریخ نقش مؤثری ایفا کنند که حضور فعال دایم داشته باشند با توان و اراده یی پولادین و خلل ناپذیر. و این از مشخصات بارز مقاومت ایران است که شمایان نمی توانید از بغض و کین آن را برتابید زیرا هرکه از تشکیلاتی بیرون می زند برای منزه طلبی و تبرئه خود هر لای و لجن است به آن تشکیلات می زند با نمایی آگراندیسمان شده. من هنوز از این قماش آدم ها یکی ندیده ام که لااقل دست روی یک عیب خود بگذارد. هر چه عیب در جهان است در آن تشکیلات متمرکز است!!. و دیگر اینکه دراین مقاومت دشمن شکن نمی توانید خللی ایجاد کنید. رهنمود دهنده هم نیستید زیرا متکی به یک راه مطمئن نمی باشید. پس تا می توانید برای پروار کردن نام خود، چانه بجنبانید و قلم بفرسایید.

ادامه مطلب...

پیش بسوی سرنگونی در استمرار قیامی که هرگز نخواهد مرد!

moghavemat1 93aa0کمتر از یک دهه از آخرین قیام خونینی که رهبری خائنانه و سازشکارانه اش با پروراندن تحقق رؤیای «دوران طلائی امام!» دجال در سر، با خفّت و بی لیاقتی و بزدلی محض، آنرا خائنانه به محاق برد و بر شعله های فروزان آن خاکستر سرد ناامیدی ریخت و ظاهرا خفه و خاموشش کرد، میگذرد.

اما به همّت خلق دلیر بپاخاسته مان، آتش مقدّس و فروزان قیام شکوهمند و بیمانند نوینی همچون ققنوس از خاکستر سرد آن قیام خیانت شده سر برآورد و برای ایران و ایرانی و تاریخ مقاومت ایران، افتخاری جاودانه آفرید. قیام آفرینان دلاور، بی ترس و بیم از فدای جان و با استقبال از تحمل دار، درفش و شکنجه با دستهایی خالی ولی با عزم و اراده یی سترگ و استوار همچون رودهایی خروشان به اقیانوس اعتراضات سراسری میهن پیوستند و سر فصل و نقطه عطف غرورآفرینی را در تاریخ مقاومت این میهن رقم زدند.

این قیام در واقع از نقطه ای آغاز شد که خیزشهای سرکوب شده سال ۱۳۸۸ به اوج خود رسیده بود، یعنی سراسری شدن شعار طلایی «مرگ بر اصل ولایت فقیه» در جریان جنبشی که در آن دوران با «رای من کو؟» شروع شد و در بالاترین فراز خود به همت مجاهدانی که در اشرف آنرا به «مرگ بر اصل ولایت فقیه» ارتقا داده بودند پایان یافت و ظاهرا در زیر کوهی از خاکستر حسرت و ناامیدی دفن شد!

اما قیام کنونی بعنوان بزرگترین چالشی که حکومت مذهبی ایران تا بحال با آن مواجه بوده است از همان لحظه نخست، شالوده خود را بر نفی تمام عیار حکومت ولایت فقیه بنیان نهاد. این قیام برخلاف خیزشهای سال ۱۳۸۸ که ناشی از تضاد در سرحاکمیت بود دقیقا مبتنی بر تضاد خلق با تمامیت نظام است و درست بهمین دلیل قیام آفرینان آهنین عزم توانستند حرکتی آنچنان عظیم بیافرینند که در تاریخ مبارزات نوین آزادیخواهانه خاورمیانه و حتی بجرات میتوان گفت درجهان کنونی نیز بی سابقه بوده و بقول برخی از دست اندرکاران پدیده ای است در حد یک «معجزه سیاسی»!.

یقینا نظام جهنمی ولایت و ریزه خوارانش هرگزن میتوانستند گمان کنند که ابعاد این اعتراضات با این شدّت و حدّت بتواند به صورت یک سونامی تهاجمی اعتراضات میلیونی به بیش از ۱۴۰ شهر میهنمان گسترش پیدا کند. در حقیقت این همان موقعیت انفجاری و ظرفیت انقلابی جامعه کنونی میهنمان است که بهمت مقاومت ایران به چنین سطح رفیعی بلوغ پیدا کرد. پدیده ای که البته هرگز رژیم نتوانست به آن بهای مکفی هم بدهد. آنها پیشتر با برگزاری نمایش انتخابات قلابی ریاست جمهوری و پروژه حالا در گل نشسته اصلاحات و ملغمه اصلاح طلب - اصولگرا بزعم خود در تلاش بودند تا با مصادره ۲۳ میلیون رأی واهی برای روحانی شیاد بر روی عدم مشروعیت کلیت نظام سرپوش گذاشته و خود را بخواب خرگوشی بزنند که حکومت نامشروعشان در امان است و در انظار جهانیان آنرا بعنوان نظامی که از درون صندوق های رأی بیرون آمده، مشروع نیز جلوه دهند! اما طنز تاریخ یکبار دیگر در شکلی متفاوت اما بصورت یک حماسه ملی، نفی گفته معروف و البته بی اساس جیمی کارتر را در جریان دیدارش از شاه در ماههای پایانی حکومت او که ایران را «جزیره ثبات و آرامش» خوانده بود تکرار شد. طنین شعارهای کوبنده «مرگ بر روحانی و مرگ بر خامنه ای» بر کلیت و اساس نظام ولایت فقیه خط بطلان کشید و رویا و افسانه اصلاحات در درون این نظام پوسیده را از هم درید و جهان را هم از توهّم مدراسیون پوشالی تلقینی آخوندهای مکار و حامیان ارتجاعی و استعماریش نجات بخشید.

این اعتراضات مشروع و حق‌طلبانه‌ مردم بجان آمده که از مشهد و ابتدائا با طرح مطالبات اقتصادی آغاز شد، با گسترش خیره کننده ای در اقصی نقاط میهن جریان یافت و هم اکنون به عنوان قیامی سراسری با هدف سرنگونی تمامیت رژیم ولایت با همه جناحها و دستجات داخلی شناخته شده است. قیام ظفرنمونی که بالمال تغییر سرنوشت ایران را از یک حکومت استبداد خونخوار فاشیسم مذهبی به برقراری ‌آزادی و حاکمیت مردمی سوق خواهد داد.

شعارهای این قیام خود آئینه تمام نمای سرشت انقلابی و آزادیخواهانه و دموکراتیک این حرکت عظیم مردمی است که بافت طبقاتی آن با قیام عموما دانشجویان و شهرنشینان تهرانی سال ۱۳۸۸ مطلقا متفاوت است؛
-    نفی اصل ولایت فقیه و واژگونی خامنه‌ای و استبداد دینی حاکمش که با فساد و چپاول و غارتگری بی سابقه با «آقایی» بر داراییها و ثروت بیکران کشور، «گدایی»‌ را به‌ملتی فقیر و رنجدیده تحمیل کرده‌است،
-    خط بطلان بر هر گونه سوء‌استفاده از دین و اهرمهای سرکوبگر و ضدبشری حکومت مذهبی به عنوان «پلّه‌» های قدرت طلبی و تحکیم حکومت مرتجعان جبّار که ملت را ذله و به‌ستوه آورده است،
-    محکوم شناختن تروریزم و جنگ‌افروزی سپاه دزد و سرکوبگر پاسداران در سوریه و کل منطقه،
-    ژرف بینی تحسین برانگیز قیام آفرینان که بر ماجرای خائنان و متولیان سراب «اصلاحات» و «اعتدال» مهر بطلان زده و خواهان استقرار یک «حکومت جمهوری» بر اساس آزادی، استقلال و جدایی دین از دولت میباشند،
همسویی اصلاح طلبان ریایی و دغلکار با سرکوبگران اصولگرا که این روزها تغییر رویه داده و در حمایت از دولت روحانی برخاسته اند، خود را در یک سکوی مشترک برای حفظ و بقای رژیم، در قالب فراخوان به سرکوب قیام کنندگان آزاده و دردمند کاملا افشا و رسوا نموده است. از خامنه ای وطن بربادده و روحانی دغلکار و مکار و خاتمی شیاد و دار و دسته گروگانگیر باصطلاح اصلاح طلبش تا بقیه مرتجعین جملگی در یک کر هماهنگ خواهان شدت عمل و سرکوب مردم بجان آمده و گرسنه ای هستند که برای آزادی از چنگال این نظام جهل و جنایت با همه چیز خود به میدان آمده بودند. خوشا بر این نسل فدا که دست این شیادان مشاطه گر را اینگونه رسوا نموده و پرونده ننگین آنها و نقشه سیاسی و آرایش نیروهای درونیشان را اینگونه در منظر جهانی بی آبرو و برای همیشه بسته و ممهور کرده اند.

در کشاکش خیزشهای مردمی، مقاومت ایران در این پیکار ملی از همان بدو امر با تمام قوا وارد صحنه شد. بعنوان مثال فقط در عرصه تبلیغی و اطلاع رسانی، سیمای آزادی برنامه های معمول خود را متوقف نمود و با تلاش تحسین انگیز دست اندرکارانش بطور بیست و چهار ساعته تمام همّ خود را وقف قیام نمود. اما کاکل این تلاشهای عظیم در ورود آقای مسعود رجوی فرمانده کل ارتش آزادیبخش ملی ایران در مقام فرماندهی و رهبری صحنه قیام، تجلّی یافت که با دستورالعملهای مشخص و روشن نمودن خطوط دقیق مبارزاتی، راه و هدف را با درایت و تیزبینی خاص همیشگیش مشخص، ترسیم و سمت وسو و سامان بخشید که تاثیرات بلافصل آنرا در ارتقای روند قیام بخوبی میتوان مشاهده نمود.

و اما رژیم درمانده در تلاش است تا این قیام را بعنوان محصول یک توطئه خارجی توجیه و بی اهمیت و کوچک جلوه دهد. حکومت وحشتزده آخوندی در اساس منکر قدرت و عظمت توده های بپاخاسته ای است که صرفا سرنگونیش را در پیشانی شعارهایشان قرار داده اند. اما در ورای همه این مقصرشناختن های عوامل خارجی، روی یک حقیقت مسلم نتوانسته اند سرپوش بگذارند و آنهم نقش محوری و رهبری کننده مقاومت ایران و فرزندان دلیر مجاهدش میباشد. البته رژیم با همان سناریوی همیشگی اش در جهت شیطان سازی مقاومت به این حقیقت تلخ گردن میگذارد. اما در شرایط کنونی پر واضح است که نمیتواند آنرا بسادگی کتمان کند، بنحوی که خامنه ای که پس از روزها تأخیر به صحنه آمد مشخصا بر نقش مجاهدین بعنوان یکی از عوامل اصلی در آفرینش و راهبری قیام تأکید ورزید. این در واقع درست نقطه مقابل تحلیلهای بی اساس برخی در مورد فقدان عنصر رهبری کننده در این قیام است که سعی بر کور جلوه دادن حرکتها و بی سمت و سو بودن آنها دارد.

درعین حال، از سوی دیگر بعضی عافیت جویان میانه باز نیز برای حفظ خلافت آخوندی، با انگ و برچسب زدنهای چپ روانه بر نیروهای انقلابی و آشوبگر و اغتشاش طلب خواندن آنها و تاکید روی نبود رهبری این جنبش، مروج این فرضیه استعماری و ارتجاعی میباشند که لاجرم در چنین اوضاع و احوالی یا باید به دوران شاه بازگشت و یا با همین شیخ سوخت و ساخت و کنار آمد!؟ اما برای ما بعنوان یک نیروی انقلابی دموکراتیک و با اعتقاد به اصل طلایی «نه شاه، نه شیخ» موضوع اصلی در کادر رهبری این قیام، حفظ و استمرار آن است و اینکه تلاش کنیم نگذاریم شعله هایش خاموش شود. و یا حتی اگر قرار است فروکش کند، با تمامی توان و امکاناتمان هر چه بیشتر این افول را به تأخیر بیاندازیم. چرا که این خیزشهای بنیان کن هر چه بیشتر بطول بیانجامند تاثیرات شگرفی هم در درون رژیم و هم در اعماق جامعه پرتوفش و متحول ایران برجای خواهد گذاشت و امر سرنگونی را تسریع خواهد بخشید.

در حقیقت کسانی که خواهان پرهیز از سردادن شعار مرگ بر خامنه ای و روحانی و نیز اندرزگوی صلح جویی با این رژیم هستند یا از سر ناآگاهی و حماقت محض و یا دقیقا برای بقای این رژیم به این قبیل موضعگیری خائنانه تن میدهند. آیا درهم شکستن مراکز سرکوب و شکنجه بسیج و پاسداران و زندانها و بیدادگاهها و دوایر قوه ظالمانه قضائیه خامنه ای و سردژخیم جلادش لاریجانی، جز در جهت منافع توده های محروم قیام کننده است و چه کسانی جز حاکمیت از آن متضرّر میشوند؟ لازم به ذکر است که بر اساس انبوه فیلمها و اسناد موجود که در شبکه های اجتماعی هم بطور گسترده منتشر شده، مزدوران سرکوبگر نیروهای انتظامی و گارد ضد شورش برای بدنام کردن تظاهر کنندگان و انحراف در افکار عمومی، در ابعاد وسیع خود راسا اقدام به تخریب اموال مردم نموده اند؛ از جمله تخریب اتوموبیلهای اطراف خیابانها و یا شکستن درهای منازل و ورود غیرقانونی و آسیب رساندن به واحدهای آنها و حتی اتوموبیلهای پارک شده در پارکینگهای منازل مردم، تخریب مغازه ها، بغارت بردن اموال آنها و بسیاری جنایات دیگر که به شهادت مردم در صحنه و فیلمهای موجود، در زمره کثیف ترین توطئه هایی میباشد که این نظام فاسد برای خرابکار و اغتشاش گر جلوه دادن قیام کنندگان شریف، با رذیلانه ترین وجه و به صفت همان خامنه ای خونریز تبهکار، بدانها مبادرت ورزیده اند که یدون شک از سوی مردم بپاخاسته ابران بی پاسخ نخواهد ماند.

علاوه بر اینها، در این میان باید هوشیارانه به سیاستهای استعماری و ارتجاعی در برخورد با مقوله قیام نیز توجه دقیق مبذول داشت. رژیم میتواند با سوار شدن بر روی امواج یاوه بافی هایی از قبیل چپ روی های اغتشاشگرایانه و انتساب آنها به مجاهدین و نیز پاسداری سیاسی با طرح موضوع سلطنت و شلاق کش کردن مجاهدین و تنها جایگزین جانشین، با استفاده از بریده مزدوران خود اهداف شوم خویش را دنبال نماید. از یاد نبرده ایم که چگونه غرب در عراق و در داستان چلپی احمقانه به خطا رفت. بهیچ وجه نباید اجازه داد چنین سناریوهایی اساسا محلی از اعراب پیدا کنند. حقیقت مسلم این است که تهدید برای این قیام هرگز نمیتواند از ناحیه سلطنت باشد. زیرا که این امر اساسا در سال ۵۷ مختومه اعلام شده و این سناریو با قیام مردم ایران برای آزادی برای همیشه به گورستان تاریخ سپرده شده است. در این میانه البته پرواضح است که هر آنکه این رژیم را از اریکه قدرت برزمین نیستی بکوبد خود حاکمیت را هم مستقر خواهد نمود. همانگونه که مسعود رجوی بدرستی در پیامهای خود چه در دوران قیام سال ۱۳۸۸و چه در جریان همین ایام بدرستی تاکید نموده است، موضوع آلترناتیو و رهبری بعنوان ضرورت مسئله قیام، امری تعیین کننده است و بحث چپ روی و راست روی صورت مسئله اساسی ما نیست. مهم این است که خط مشی و استراتژی مقاومت در جریان این قیام هژمونی را در دست گرفت و مردم همان مطالبات دیرینه شورا و مجاهدین را فریاد میزدند. پاسخ ما هم در تقابل قهرآمیز کاملا روشن است: «آتش جواب آتش!»اما درست بر خلاف قیام سال ۱۳۸۸ که غرب و بخصوص دولت آمریکا و شخص اوباما در کنار خامنه ای ایستاده بودند، این بار حجم و گستردگی و عمق این قیام بحدی است که در حوزه سیاست خارجی اوضاع را کاملا علیه رژیم دگرگون نموده است؛ سیاست تنش زدایی روحانی را ناکام ساخته و بجز ترکیه و روسیه که از رژیم حمایت کرده تقریبا بقیه کشورها از این قیام حمایت بعمل آورده و سرکوب جنگاوران آزادی را قویا محکوم نموده اند. استمرار اعتراضات و به‌ طور خاص برخورد سرکوبگرانه و خشونت آمیز با معترضان می‌تواند غرب را نیز به تقابل با حکومت ولایت فقیه براند و همچنین بر تمایل و میزان سرمایه‌گذاری خارجی در ایران تاثیرات تعیین کننده ای بگذارد و علاوه بر اینها احتمال افزایش فشار اقتصادی بر حکومت ایران را بار دیگر با برقراری تحریمهای جدید در پیش روی قرار دهد.

از تاثیرات بلافصل و سریع این قیام در درون حاکمیت، عقب نشینی رژیم در طرح افزایش قیمت نان و حاملهای انرژی است که قبلا آنرا به ‌طور رسمی اعلام کرده بود. رژیم بدلیل «خفگی اقتصادی» آنهم در شرایطی که شکست برجام، افزایش پیاپی تحریمها و هزینه‌های سنگین تروریسم و چپاول بیکران آخوندها، کمر اقتصادی نظام را شکسته، در صدد باز کردن راه تنفسی برای خود بود. اما طی روزهای اخیر از بیم و هراس عواقب قیام و بخاطر خفیف کردن شعله های سرکش آن، با دستپاچگی از این تصمیم اعلام شده اش مفتضحانه عقب‌ نشست. در یک اقدام زبونانه دیگر لاریجانی سردژخیم قوه قضائیه نیز دستور توقف اجرای احکام اعدام مجرمین مواد مخدر را صادر و خواهان بازگشایی و رسیدگی مجدد به پرونده آنها شد، امری که وی همیشه از آن طفره میجست و پیوسته بر احکام اعدام بعنوان دستورالعملی در اجرای اشد مجازات در مورد این محکومین تاکید میورزید!

حرف آخر اینکه حتی اگر بفرض محال این قیام با بیش از ۵۰ شهید و ۸۰۰۰ اسیر سرفرازش همین امشب خاموش شود، مردم قهرمان و بپاخاسته ایران با قیام شکوهمند خود مسیری را پشت سر گذاشته اند که به آن بازگشتی متصور نیست. آنها دیوار اختناق و ترس از رژیم ولایی را فرو ریخته اند و عدم مشروعیت نظام را برای جهانیان به رای العین به اثبات رسانده اند. رژیم درمانده هم دیگر توان کنترل مردم بجان آمده را از طریق اعمال خشونت بمانند گذشته ندارد. این طبعا یک دستاورد کیفی و جهشی عظیم به پیش در کوشش برای استقرار حکومتی مردمی، منتخب و دموکراتیک میباشد. پس هرگونه تلاش برای آرایش و پیرایش این رژیم یقینا مذبوحانه و عقیم خواهد ماند. تنها راه ممکن برای حل این تضاد، حرکت بسوی آینده است که با استقرار یگانه آلترناتیو دموکراتیک شورای ملی مقاومت، ساختن ایرانی آباد و آزاد بر ویرانه های کلیت این نظام رو به مرگ و بگور سپردن تمامی جناحها و دسته بندیهای سرکوبگر، جلّاد و غارتگرش متصور و شدنی خواهد بود.

ادامه مطلب...

منتخب ویدئوکلیپ